درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۲۸: کتاب الدیات ۱۴: مورد دیه ۱۴

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

ادامه مسئله یازدهم: روایت دوم

مقدمه: بحث در «زبیة» بود. گفته شد اگر شیری در زبیه گرفتار شود، و مردم می آیند تا شیر را ببینند. بعد در این ازدحام، یک نفر در معرض افتادن در چاله قرار می گیرد و برای اینکه نیوفتد، دستش را به نفر دوم می گیرد و نفر دوم به نفر سوم و نفر سوم به نفر چهارم، و در نهایت 4 نفر به داخل زبیه می افتند و کشته می شوند. در جلسه قبل، یک روایت درباره حکم این مساله قرائت شد و نکات پیرامون آن مطرح شد.

بحث جدید: درباره این مسئله، روایت دیگری نیز موجود است. در این روایت امیر المومنین عليه‌السلام می فرمایند : اولی ربع دیه دارد و دومی ثلث دیه و سومی نصف دیه و چهارمی دیه کامل دارد. بعد در متن روایت دارد: «وَ جَعَلَ ذَلِكَ عَلَى قَبَائِلِ اَلَّذِينَ اِزْدَحَمُوا». یعنی این دیه ها را، گردن قبائلی گذاشتند که در آنجا ازدحام کرده بودند. بعد می فرماید «فَرَضِيَ بَعْضُ اَلْقَوْمِ وَ سَخِطَ بَعْضٌ فَرُفِعَ ذَلِكَ إِلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ أُخْبِرَ بِقَضَاءِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَجَازَهُ».

شهید اول، به جای عبارت «وَ جَعَلَ ذَلِكَ عَلَى قَبَائِلِ اَلَّذِينَ اِزْدَحَمُوا» می فرمایند «و جعل ذلك كلّه على عاقلة المزدحمين» یعنی قبائلی که در آنجا ازدحام کرده بودند را شهید به عاقله معنی کردند.

توجیه مرحوم علامه: ایشان این روایت را به این صورت توجیه کردند که: این چاله «زبیه» عدواناً حفر شده است. یعنی مزدحمین، بی دلیل چنین گودالی را حفر کرده اند و سبب این واقعه شده اند. از طرف دیگر، افتراس هم مستند به ازدحام بوده است (ازدحامی که نمی شود از آن رهایی پیدا کرد. یعنی اگر این ازدحام نبود، شاید چنین اتفاقی نمی افتاد). دلیل تقسیم دیه هم به نحو مذکور در روایت به این جهت است که:

  • اولی که مرده است: به دلیل سقوط در چاله و سقوط سه نفر دیگر روی او بوده است. یعنی مرگ او، 4 عامل داشته است: وقوع در چاله، نفر دوم، نفر سوم، نفر چهارم. مقصر افتادن آن سه نفر روی او، خود همین شخص اول است (زیرا خود این اولی نفر دوم را گرفت و در گودال کشید) لذا سه چهارم دیه بر عهده خودش است و یک چهارم دیه دارد.
  • نفر دوم که مرده است: چند عامل  داشته است: یکی کشیدن اولی، و دیگری، وقوع نفر سوم و چهارم روی او. وقوع سومی و چهارمی که گردن خود اوست! زیرا خود این نفر دوم، نفر سوم و چهارم را کشید و در چاله انداخت. لذا دو سوم دیه بر عهده خود اوست و یک سوم دیه باید بگیرد.
  • نفر سوم که مرده است: دو عامل داشته است: یکی کشیدن دومی و دیگری افتادن چهارمی روی او. وقوع چهارمی که گردن خود اوست و جذب دومی هم دیه دارد که می شود نصف دیه.
  • نفر چهارم که مرده است: مرگ او یک عامل داشته است: جذب و کشیدن سومی (دیگر کسی روی او نیوفتاده است).

نظر شهید ثانی درباره این روایت: سند این روایت مشکل دارد و لذا خیلی انگیزه ای نداریم که خود را برای توجیه و تفسیر این روایت به زحمت بیندازیم. یکی از رواة این روایت سهل بن زیاد است که عامی و از اهل سنت است. یکی دیگر از رواة، ابن شمون است که غالی است. راوی دیگر آن عبدالله اصم است که ضعیف است. لذا شهید می فرمایند ردّ این روایت مطلقا (چه در زبیه و چه در غیر آن / چه چهار نفر چه بیشتر و چه کمتر) صحیح است.

نکته: مرحوم مصنف در غایة المراد، اشکال دیگری دارند به این روایت و آن اینکه این جنایت یا عمد است یا شبه عمد. هر کدام که باشد، دیه بر عهده عاقلة نیست! زیرا خطای محض نبوده است که بگوییم دیه بر عاقله است. 

از طرف دیگر در روایت دارد «فازدحم الناس علیها ینظرون الی الاسد» که این هم منافات دارد با ضمان حافر چاله! زیرا سبب مرگ این چند نفر ازدحام بوده است و ربطی به حافر ندارد (استاد: خیلی واضح نیست که این اشکال به علامه است یا شهید اول؟ زیرا هیچ کدام نگفتند که حافر بئر ضمان دارد!)

نتیجه نهایی: شهید ثانی می فرمایند هر دو روایت طرح شد. لذا صحیح این است که گفته شود  ضمان هر فردی، بر عهده کسی است که او را گرفته است.

۴

تطبیق ادامه مسئله یازدهم: روایت دوم

﴿ وفي رواية اُخرى ﴾ رواها سهل بن زياد (در روایت دیگری که سهل بن زیاد آن را روایت کرده است)، عن ابن شمّون، عن عبد الله الأصمّ، عن مسمع (روش شهید ثانی خیلی این گونه نیست که سند را ذکر کند. معمولا ایشان افرادی را در سند ذکر می کند که با آن ها کار دارد) ، عن أبي عبد الله عليه‌السلام « إنّ عليّاً عليه‌السلام قال: ﴿ للأوّل ربع الدية، وللثاني ثلث * وللثالث نصف ** وللرابع الدية ﴾ كاملة ﴿ و ﴾ جعل ذلك ﴿ كلّه على عاقلة المزدحمين ﴾ (عبارت شهید اول این است که این دیه بر گردن عاقله مزدحمین است. یعنی تمام کسانی که در آن محل ازدحام کرده اند باید عاقله آن ها دیه را بدهند. در حالی که در متن روایت دارد: فَقَضَى أَنَّ لِلْأَوَّلِ رُبُعَ اَلدِّيَةِ وَ اَلثَّانِي ثُلُثَ اَلدِّيَةِ وَ اَلثَّالِثِ نِصْفَ اَلدِّيَةِ وَ اَلرَّابِعِ اَلدِّيَةَ كَامِلَةً وَ جَعَلَ ذَلِكَ عَلَى قَبَائِلِ اَلَّذِينَ اِزْدَحَمُوا. ممکن است کسی به این برداشت شهید اول از روایت اشکال کند که چرا به عاقله تفسیر کردید؟) » .

ووُجّهت (توجیه شده است این روایت) بكون البئر حفرت عدواناً (گودال، عدوانا حفر شده است) والافتراس مستنداً إلى الازدحام المانع من التخلّص (افتراس هم یه سبب ازدحامی بوده است که تخلص از آن ممکن نبوده است و جمعیت زیاد سبب افتادن شده است. این دلیل این است که چرا می گوییم مزدحمین ضامن اند) ، فالأوّل مات بسبب الوقوع في البئر ووقوع الثلاثة فوقَه (پس فوت اولی چهار سبب داشته است: وقوع در بئر /  وقوع سه نفر دیگر روی او)، إلّا أنّه (وقوع ثلاثه) بسببه (افتادن سه نفر دیگر روی اولی، به سبب خود اولی است) ـ وهو ثلاثة أرباع السبب (سه چهارم سبب قتل گردن اولی است) ـ فيبقى الربع على الحافر (یک چهارم گردن حافر است)  (اشکالی که بعدا به حافر می کنند برای این عبارت است). والثاني مات بسبب جذب الأوّل ـ وهو ثلث السبب ـ ووقوع الباقين فوقَه (نفر سوم و چهارم روی دومی افتادند) ـ وهو ثلثاه (وقوع دو نفر دیگر می شود دو سوم) ـ ووقوعهما عليه من فعله (وقوع سوم و چهارم روی دومی، به خاطر خود این دومی بوده است. زیرا او این ها را کشیده است) فيبقى له ثلث. والثالث مات من جذب الثاني ووقوعِ الرابع (سومی که مرد، به دو سبب بوده است: کشیدن دومی / افتادن چهارمی) ، وكلّ منهما نصف السبب، لكن الرابع (وقوع رابع) من فعله فيبقى له نصف. والرابع موته بسبب جذب الثالث فله كمال الدية.

و (شهید ثانی:) الحقّ أنّ ضعف سندها يمنع من تكلّف تنزيلها (ضعف سند این روایت مانع از این می شود که خود را به تکلف بیندازیم که این روایت را توجیه کنیم)، فإنّ سهلاً عامّي وابن شمّون غالٍ (اهل غلوّ بوده است) والأصمّ ضعيف، فردّها مطلقاً (چه زبیه باشد و چه غیر آن / چه 4 نفر باشد چه کمتر و چه بیشتر) متّجه (رد این روایت به صورت مطلق وجیه است).

وردّها المصنّف أيضاً (شهید اول هم این روایت را رد کرده است ولی به خاطر اشکال دیگری) بأنّ الجناية إمّا عمد أو شبيهه (شبه عمد) وكلاهما يمنع تعلّق العاقلة به (چرا می گویید عاقله باید دیه را بدهند؟ مگر قتل خطایی است؟) (استاد: البته در روایت تصریح به عاقله نشده بود! بلکه این برداشت شهید اول از روایت بود)  وأنّ في الرواية « فازدحم الناس عليها ينظرون إلى الأسد » وذلك ينافي ضمان حافر البئر (علامه در قواعد فرمودند: فیبقی الربع علی الحافر! شهید می فرمایند چرا حافر ضامن باشد؟! ازدحام ناس سبب این جنایت است! چه ربطی به حافر دارد؟!) .

وحيث يطرح الخبران فالمتّجه ضمان كلٍّ ديةَ من أمسكه أجمع (متجه این است که ضامن است هر کدام از این افراد دیه کسی که آن را گرفته است) ؛ لاستقلاله (من امسک) بإتلافه ، وهو خيرة العلّامة في التحرير (علامه در تحریر این دو روایت را کنار گذاشته اند) .

۵

الفصل الثانی فی التقدیرات

مقدمه

بحث بعدی، درباره تقدیرات است[۱]. در ابتدا چند نکته درباره مطالب آینده بیان می شود:

1) شتر در سال های مختلف، اسم های مختلفی دارد:

  • ابن و بنت مخاض: به شتری گویند که وارد دوسالگی شده است (یک سال تمام شده است).
  • ابن و بنت لبون: به شتری گویند که وارد سه سالگی شده است.
  • حقة: شتری که وارد چهار سالگی شده است.
  • جذع: شتری که وارد پنج سالگی شده است.
  • ثنیّ: شتری که وارد شش سالگی شده است.
  • رباعی: شتری که وارد هفت سالگی شده است.
  • سدیس: شتری که وارد هشت سالگی شده است.
  • باذل عام: شتری که وارد نه سالگی شده است.
  • باذل عامین: شتری که وارد ده سالگی شده است.

2) فصل ثانی، دو بخش دارد:

الف) بخش اول: شامل 22 مسئله است (حدود 35 صفحه) که دیة غیر منافع را ذکر می کند (دیه قتل عمد و شبه عمد و خطا ، اعضا و جوارح و...) 

ب) بخش دوم: دیة منافع را بیان می کند. مثلا اگر کسی را جوری زدند که عقلش زائل شود، دیه آن چه گونه است.

 

فصل ثانی، بخش اول: مسئله اول

دیه قتل عمد، شبه عمد و خطا به چه صورت است؟

دیه قتل عمد: یکی از 6 مورد است:

  • 100 شتر (شتر ثنایا فصاعدا. یعنی شتری که 6 ساله به بالا باشد)
  • 200 بقره
  • 200 حله (لباس ساتر بدن که هر حله، یک پارچه از برد یمن است که یکی ازار است (به کمر بسته می شود) و دیگری رداء است (روی دوش می اندازند))
  • 1000 گوسفند 
  • 1000 دینار
  • 10000 درهم

نکته: قتل عمد، اولا قصاص دارد. این ها در صورتی است که ولیّ دم به دیه راضی شود. برای دیه عمد، قاتل یک سال فرصت دارد این مبلغ را بدهد. 

 

دیه شبه عمد: دیه شبه عمد، همانند دیه عمد است، ولی نسبت به شتر، سن متفاوتی دارد. ولی در سایر موارد یکی است. در شتر باید 100 شتر در سن کمتر بدهد (برخی گفته اند: 34 ثنیّة 33 بنت لبون 33 حقه / برخی گفته اند: 40 ثنیه 30 حقه و 30 بنت لبون)

نکته: در دیه شبه عمد، قاتل دو سال فرصت دارد دیه را بدهد. در هر سال باید نصف دیه را بدهد.

 

دیه خطا: دیه خطا هم با عمد تفاوتی ندارد مگر در سه جهت:

الف) 100 شتر: سن شتر ها کمتر از عمد است.

ب) در خطای محض، سه سال فرصت پرداخت دارد (هر سال یک سوم) 

ج) در خطای محض، خود قاتل لازم نیست دیه را بدهد بلکه عاقله باید بدهند.

نکته1: در ماه های حرام (ذی القعده و ذی الحجه رجب و محرم) اگر قتلی اتفاق بیوفتد، یک سوم به مبلغی که گفته شد اضافه می شود.

نکته2: در محدوده حرم هم اگر قتلی اتفاق بیوفتد، باز یک سوم اضافه می شود.

سؤال: این 6 مورد را چه کسی باید انتخاب کند که کدام یک را بدهد؟

پاسخ: قاتل باید انتخاب کند (ولی دم نباید انتخاب کند). 

نکته3: دیه زن، نصف مرد است. / دیه خنثی سه چهارم دیه مرد است. /  دیه ذمی 800 درهم است (طبق یک نظر) / دیه ذمیّة 400 درهم است. / دیه عبد، قیمت اوست به شرط اینکه از دیه حر، تجاوز نکند.


قرار بر این است که فقط متن شهید اول را بخوانیم.

۶

تطبیق الفصل الثانی فی التقدیرات

 ﴿ الفصل الثاني ﴾﴿ في التقديرات (اینکه دیه هر چیزی چه مقدار است)

﴿ وفيه مسائل (این مسائل که 22 تاست مربوط به دیه غیر منافع است)

﴿ الاولى ﴾:

﴿ في النفس (آنجایی که جان طرف را بگیرد): دية العمد أحد اُمور ستّة ﴾ يتخيّر الجاني في دفع ما شاء منها، وهي:

﴿ مئة من مسانّ الإبل (100 عدد از شتر های مسنّ. مسن یعنی ثنایا فصاعدا. یعنی شتری که وارد 6 سالگی شده است) ﴾ وهي الثنايا فصاعداً. وفي بعض كلام المصنّف : أنّ المُسنّة من الثنيّة إلى بازل عامها.

﴿ أو مئتا بقرة (200 گاو) ﴾ وهي ما يُطلق عليه اسمها.

﴿ أو مئتا حُلّة (200 حله) ﴾ بالضمّ ﴿ كلّ حُلّة ثوبان من برود اليمن (هر حله ای 20 تکه پارچه است از برد یمن. یکی ازار است که از کمر به پایین را می پوشاند و دیگری بالا تنه را می پوشاند) ﴾ هذا القيد للتوضيح، فإنّ الحُلّة لا تكون أقلّ من ثوبين، قال الجوهري: الحُلّة إزار ورداء 

لا تسمّى حلّة حتّى تكون ثوبين والمعتبر اسم الثوب.

﴿ أو ألف شاة (1000 گوسفند) ﴾ وهي ما يطلق عليها اسمها.

﴿ أو ألف دينار (1000 دینار) ﴾ أي مثقال ذهب خالص.

﴿ أو عشرة آلاف درهم (10000 درهم) (هر دینار یک مثقال است. یک مثقال شرعی در دینار، با مثقال زرگری متفاوت است. برخی گفته اند هر مثقال شرعی، 3.6 گرم است. برخی گفته اند که هر مثقال شرعی، سه چهارم مثقال زرگری است. هر مثقال زرگری، 4.675 گرم است. زیرا هر 16 مثقال یک سیر است. حال باید 75 گرم را تقسیم بر 16 کرد که می شود حدود 4.7 گرم. حال اگر 1000 دینار را بر اساس 3.6 گرم حساب کنیم می شود: سه کیلو 600 گرم. حال اگر هر گرم طلا 500 هزارتومان باشد می شود یک ملیارد و 600 ملیون./ در مقابل هر درهم را گفته اند 2.52 گرم است. هر گرم نقره اگر 20 هزارتومان باشد، 10000 درهم می شود 25 کیلو و 200 گرم یعنی 540 میلیون. پس بین دینار و نقره از لحاظ ارزشی، خیلی تفاوت است) ﴾.

﴿ وتُستأدى ﴾ دية العمد ﴿ في سنة واحدة (دیه عمد، در یکسال پرداخت می شود) ﴾ لا يجوز تأخيرها عنها بغير رضى المستحقّ. ولا يجب عليه المبادرة إلى أدائها قبل تمام السنة. وهي ﴿ من مال الجاني (از مال جانی پرداخت می شود) ﴾ حيث يطلبها الوليّ.

﴿ ودية الشبيه ﴾ للعمد مئة من الإبل أيضاً، إلّا أنّها دونها في السنّ؛ لأنّها ﴿ أربع وثلاثون ثنيّة (شتری که بالای 5 سال داشته باشد) ﴾ سنّها خمس سنين فصاعداً ﴿ طروقةَ الفحل (ثنیه ای که حامله باشد و فحل با او ارتباط برقرار کرده باشد) ﴾ حوامل ﴿ وثلاث وثلاثون بنت لبون (شتری که وارد سه سالگی شده باشد) ﴾ سنّها سنتان فصاعداً ﴿ وثلاث وثلاثون حِقّة (شتری که وارد 4 سالگی شده باشد) ﴾ سنّها ثلاث سنين فصاعداً ﴿ أو أحد الاُمور الخمسة (یا یکی دیگر از آن 6 مورد که گذشت) ﴾ المتقدّمة.

﴿ وتستأدى في سنتين (دیه شبه عند در دو سال پرداخت می شود) ﴾ يجب آخر كلّ حول نصفها ﴿ من مال الجاني ﴾ أيضاً.

وتحديد أسنان المئة بما ذكر أحد الأقوال في المسألة ومستنده روايتا

أبي بصير والعلاء بن الفضيل عن الصادق عليه‌السلام. واشتملت الاولى على كون الثنيّة طروقةَ الفحل، والثانية على كونها خَلِفة ـ بفتح الخاء فكسر اللام ـ وهي الحامل، فمن ثَمّ فسّرناها بها وإن كانت بحسب اللفظ أعمّ. لكن في سند الروايتين ضعف .

وأمّا تأديتها في سنتين: فذكره المفيد وتبعه الجماعة ولم نقف على مستنده وإنّما الموجود في رواية أبي ولّاد: « تُستأدى دية الخطأ في ثلاث سنين وتستأدى دية العمد في سنة » .

﴿ وفيها ﴾ أي في دية شبيه العمد ﴿ رواية اُخرى (در دیه شبه عمد، روایت دیگری نیز وجود دارد) ﴾ وهي صحيحة عبد الله بن سنان قال: « سمعت أبا عبد الله عليه‌السلام يقول: قال أمير المؤمنين عليه‌السلام: في الخطأ شبيه العمد أن يُقتل بالسوط أو العصا أو الحجر، إنّ دية ذلك تغلظ وهي مئة من الإبل، منها أربعون خَلِفة من ثنيّة إلى بازل عامها، وثلاثون حِقّة، وثلاثون بنت لبون » .

وهذه هي المعتمد؛ لصحّة طريقها، وعليها العلّامة في المختلف والتحرير وهو في غيرهما على الأوّل.

والمراد ببازل عامها، ما فَطَر نابُها أي انشقّ في سنته، وذلك في السنة التاسعة، وربما بزل في الثامنة. ولمّا كانت الثنيّة ما دخلت في السنة السادسة كان المعتبر من الخَلِفة ما بين ذلك. ويُرجع في معرفة الحامل إلى أهل الخبرة، فإن ظهر الغلط وجب البدل. وكذا لو أسقطت قبل التسليم وإن أحضرها قبلَه.

﴿ ودية الخطأ ﴾ المحض ﴿ عشرون بنت مخاض (شتری که وارد 2 سالگی شده باشد) ، وعشرون ابن لبون (شتر نری که وارد 3 سالگی شده باشد) وثلاثون بنت لبون (شتر ماده ای که وارد 3 سالگی شده است) ، وثلاثون حِقّة (شتری که وارد 4 سالگی شده باشد) ﴾ وعلى ذلك دلّت صحيحة ابن سنان السابقة.

﴿ وفيه رواية اُخرى (در این بحث روایت دیگری نیز وجود دارد) ﴾ وهي رواية العلاء بن الفضيل عنه عليه‌السلام قال: « في قتل الخطأ مئة من الإبل: خمس وعشرون بنت مخاض، وخمس وعشرون بنت لبون، وخمس وعشرون حِقّة، وخمس وعشرون جَذَعة » وقد عرفت أنّ

الاُولى صحيحة الطريق، دون الثانية. وليتَه رحمه‌الله عمل بالصحيحة في الموضعين مع أنّها أشهر روايةً وفتوىً.

﴿ وتستأدى ﴾ دية الخطأ ﴿ في ثلاث سنين (در سه سال باید این دیه را پرداخت کند) ﴾ كلّ سنة ثلث (هر سالی یک سوم) ؛ لما تقدّم .

ومبدأ السنة من حين وجوبها، لا من حين حكم الحاكم ﴿ من مال العاقلة (از مال عاقله باید پرداخت شود و نه از مال جانی) أو أحد الاُمور الخمسة (در 5 مورد دیگر فرقی ندارند) ﴾ ولا يشترط تساويها قيمة، بل يجوز دفع أقلّها على الأقوى. وكذا لا يعتبر قيمة الإبل، بل ما صدق عليه الوصف.

وما رُوي من اعتبار قيمة كلّ بعير بمئة وعشرين درهماً محمول على الأغلب أو الأفضل. وكذا القول في البقر والغنم والحُلَل.

﴿ ولو قتل في الشهر الحرام (اگر قتلی در ماه حرام انجام دهد ـ ذی القعده و ذی الحجه و رجب و محرم ـ) ﴾ وهو أحد الأربعة: ذو القعدة، وذو الحجّة، والمحرّم، ورجب ﴿ أو في الحرم (محدوده جغرافیایی اطراف مکه که الآن در داخل خود مکه است برخی از آنها) ﴾ الشريف المكّي ﴿ زيد عليه ثلث دية (مثلا به جای 1000 دینار باید 1333.3 دینار بدهد) ﴾ من أيّ الأجناس كان لمستحقّ الأصل ﴿ تغليظاً (برای اینکه در این ماه حکم غلیظ تر باشد) ﴾ عليه؛ لانتهاكه حرمتهما.

أمّا تغليظها بالقتل في أشهر الحرم فإجماعيّ، وبه نصوص كثيرة 

وأمّا الحرم فألحقه الشيخان وتبعهما جماعة لاشتراكهما في الحرمة وتغليظ قتل الصيد فيه المناسبِ لتغليظ غيره. وفيه نظر بيِّن.

وألحق به بعضهم ما لو رمى في الحِلّ فأصاب في الحرم أو بالعكس وهو ضعف في ضعف. والتغليظ مختصّ بدية النفس، فلا يثبت في الطَرَف وإن أوجب الدية؛ للأصل.

﴿ والخيار إلى الجاني في الستّة في العمد والشبيه (در عمد و شبه عمد، جانی انتخاب می کند که کدام یک از موارد 6 گانه را بدهد. زیرا جانی باید از جیب خودش بدهد لذا خودش باید انتخاب کند) ﴾ لا إلى وليّ الدم. وهو ظاهر في الشبيه؛ لأنّ لازمه الدية. أمّا في العمد: فلمّا كان الواجب القصاص وإنّما تثبت الدية برضاه كما مرّ لم يتقيّد الحكم بالستّة، بل لو رضي بالأقلّ أو طلب الأكثر وجب الدفع مع القدرة؛ لما ذكر من العلّة فلا يتحقّق التخيير حينئذٍ، وإنّما يتحقّق على تقدير تعيّنها عليه مطلقة .

ويمكن فرضه فيما لو صالحه على الدية وأطلق، أو عفا عليها، أو مات القاتل، أو هرب فلم يُقدر عليه وقلنا بأخذ الدية من ماله، أو بادر بعض الشركاء إلى الاقتصاص بغير إذن الباقين، أو قتل في الشهر الحرام وما في حكمه فإنّه

يلزمه ثلث دية زيادةً على القصاص، أو قتل الأبُ ولدَه، أو قتل العاقل مجنوناً، أو جماعة على التعاقب فقتله الأوّل وقلنا بوجوب الدية حيث يفوت المحلّ.

﴿ و ﴾ التخيير بين الستّة ﴿ إلى العاقلة في الخطأ (چون عاقله باید بدهند و نه جانی لذا خود عاقله باید انتخاب کنند) ﴾ وثبوت التخيير في الموضعين هو المشهور وظاهر النصوص يدلّ عليه.

وربما قيل بعدمه بل يتعيّن الذهب والفضّة على أهلهما، والأنعام على أهلها، والحُلل على أهل البزّ والأقوى الأوّل.

﴿ ودية المرأة النصف من ذلك كلّه (دیه زن نصف این مواردی است که گفته شد) . والخنثى ﴾ المشكل ﴿ ثلاثة أرباعه (منظور خنثی مشکل است که باید سه چهارم بدهد) ﴾ في الأحوال الثلاثة، وكذا الجراحات والأطراف على النصف ما لم يقصر عن ثلث الدية، فيتساويان.

وفي إلحاق الحكم بالخنثى نظر. والمتّجه العدم؛ للأصل.

﴿ و ﴾ دية ﴿ الذمّي ﴾ يهوديّاً كان أم نصرانيّاً أو مجوسيّاً ﴿ ثمانمئة درهم (800 درهم. یعنی تقریبا 8% دیه یک مسلمان) ﴾ على الأشهر روايةً وفتوىً ورُوي صحيحاً أنّ ديته كدية المسلم وأنّها أربعة آلاف درهم والعمل بهما نادر، وحملهما الشيخ على من يعتاد

قتلهم فللإمام أن يكلّفه ما شاء منهما، كما لَه قتلُه.

﴿ و ﴾ دية ﴿ الذمّيّة نصفها (یعنی 400 درهم) ﴾ أربعمئة درهم. ودية أعضائهما وجراحاتهما من ديتهما كدية أعضاء المسلم وجراحاته من ديته. وفي التغليظ بما يغلظ به على المسلم نظر: من عموم الأخبار، وكون التغليظ على خلاف الأصل، فيقتصر فيه على موضع الوفاق. ولعلّ الأوّل أقوى. وكذا تتساوى دية الرجل منهم والمرأة إلى أن تبلغ ثلث الدية فتنتصف كالمسلم . ولا دية لغير الثلاثة من أصناف الكفّار مطلقاً .

﴿ و ﴾ دية ﴿ العبد قيمته (دیه عبد، قیمت عبد است) ما لم تتجاوز دية الحرّ (به شرط اینکه قیمت او، از دیه حر تجاوز نکند)، فتردّ إليها (اگر از دیه حر بیشتر باشد به همان دیه حر بر می گردد) ﴾ إن تجاوزتها، وتؤخذ من الجاني إن كان عمداً أو شبه عمد، ومن عاقلته إن كان خطأً. ودية الأمة قيمتها ما لم تتجاوز دية الحرّة.

ثمّ الاعتبار بدية الحرّ المسلم إن كان المملوك مسلماً وإن كان مولاه ذمّيّاً على الأقوى، وبدية الذمّي إن كان المملوك ذمّيّاً وإن كان مولاه مسلماً.

ويُستثنى من ذلك ما لو كان الجاني هو الغاصب، فيلزمه القيمة وإن زادت عن دية الحرّ.﴿ ودية أعضائه (اعضاء عبد) وجراحاته بنسبة دية الحرّ (اگر دست عبدی قطع شود، باید دید که اگر این عبد حر بود، چه نسبتی از دیه باید پرداخت می شد؟ یک دست می شود نصف دیه. پس یک دست عبد می شود نصف قیمت او) ﴾ فيما له مقدّر منها ﴿ والحرّ أصل له في المقدَّر (در آن دیه هایی که شرع مقدار مشخصی دارد، حر اصل است برای عبد) ﴾ ففي قطع يده نصف قيمته، وهكذا... ﴿ وينعكس في غيره (گاهی برخی چیزها مقدر شرعی ندارد. یعنی شارع می گوید بروید و ارش آن را حساب کنید، در اینجاها، عبد اصل می شود برای حر! یعنی حر را عبد فرض می کنیم و می گوییم اگر این عبد بود و این بلا سر او آمده بود، چند درصد خسارت حساب می شد؟ آن درصد را در حر نسبت به کل دیه حساب می کنیم) ﴾ فيصير العبد أصلاً للحرّ فيما لا تقدير لديته من الحرّ، فيُفرض الحرّ عبداً سليماً من الجناية، ويُنظر كم قيمته حينئذٍ، ويُفرض عبداً فيه تلك الجناية وينظر قيمته، وتنسب إحدى القيمتين إلى الاُخرى ويؤخذ له من الدية بتلك النسبة.

الثالث على الأوّلين ودية الثاني على الأوّل؛ إذ لا مدخل لقتله مَن بعده في إسقاط حقّه كما مرّ، إلّا أن يفرض كون الواقع عليه سبباً في افتراس الأسد له فيقرب، إلّا أنّه خلاف الظاهر.

﴿ وفي رواية اُخرى رواها سهل بن زياد، عن ابن شمّون، عن عبد الله الأصمّ، عن مسمع، عن أبي عبد الله عليه‌السلام « إنّ عليّاً عليه‌السلام قال: ﴿ للأوّل ربع الدية، وللثاني ثلث * وللثالث نصف ** وللرابع الدية كاملة ﴿ و جعل ذلك ﴿ كلّه على عاقلة المزدحمين » (١).

ووُجّهت (٢) بكون البئر حفرت عدواناً والافتراس مستنداً (٣) إلى الازدحام المانع من التخلّص، فالأوّل مات بسبب الوقوع في البئر ووقوع الثلاثة فوقَه، إلّا أنّه بسببه ـ وهو ثلاثة أرباع السبب ـ فيبقى الربع على الحافر. والثاني مات بسبب جذب الأوّل ـ وهو ثلث السبب ـ ووقوع الباقين فوقَه ـ وهو ثلثاه ـ ووقوعهما عليه من فعله فيبقى له ثلث. والثالث مات من جذب الثاني ووقوعِ الرابع، وكلّ منهما نصف السبب، لكن الرابع من فعله فيبقى له نصف. والرابع موته بسبب جذب الثالث فله كمال الدية.

والحقّ أنّ ضعف سندها يمنع من تكلّف تنزيلها، فإنّ سهلاً عامّي وابن شمّون غالٍ والأصمّ ضعيف، فردّها مطلقاً متّجه.

__________________

(*) في ( ق ) و ( س ) زيادة: الدية.

(**) في ( س ) زيادة: الدية.

(١) الوسائل ١٩: ١٧٥ ـ ١٧٦، الباب ٤ من أبواب موجبات الضمان، الحديث الأوّل.

(٢) التوجيه للعلّامة في القواعد ٣: ٦٦١.

(٣) في ( ش ): مستند.

وردّها المصنّف أيضاً بأنّ الجناية إمّا عمد أو شبيهه (١) وكلاهما يمنع تعلّق العاقلة به وأنّ في الرواية « فازدحم الناس عليها ينظرون إلى الأسد » وذلك ينافي ضمان حافر البئر (٢).

وحيث يطرح الخبران (٣) فالمتّجه ضمان كلٍّ ديةَ من أمسكه أجمع؛ لاستقلاله بإتلافه، وهو خيرة العلّامة في التحرير (٤).

__________________

(١) في ( ع ) و ( ش ): شبهه.

(٢) أي بالضمان. غاية المراد ٤: ٤٧٦.

(٣) خبر محمّد بن قيس وخبر سهل بن زياد، المتقدّمان في الصفحة ٤٨٤ و٤٨٥.

(٤) التحرير ٥: ٥٥٥.

 ﴿ الفصل الثاني
﴿ في التقديرات

﴿ وفيه مسائل

﴿ الاولى :

﴿ في النفس: دية العمد أحد اُمور ستّة يتخيّر الجاني في دفع ما شاء منها، وهي:

﴿ مئة من مسانّ الإبل وهي الثنايا فصاعداً. وفي بعض كلام المصنّف (١): أنّ المُسنّة من الثنيّة (٢) إلى بازل (٣) عامها.

﴿ أو مئتا بقرة وهي ما يُطلق عليه اسمها.

﴿ أو مئتا حُلّة بالضمّ ﴿ كلّ حُلّة ثوبان من برود اليمن هذا القيد للتوضيح، فإنّ الحُلّة لا تكون أقلّ من ثوبين، قال (٤) الجوهري: الحُلّة إزار ورداء

__________________

(١) في حواشيه على القواعد على ما نقله السيّد العاملي في مفتاح الكرامة ١٠: ٣٥٣.

(٢) سيأتي من الشارح قدس‌سره أنّ: « سنّها خمس سنين فصاعداً » ويأتي منه في الصفحة ٤٩٠: « ولمّا كانت الثنيّة ما دخلت في السنة السادسة ».

(٣) وهي الإبل الداخلة في السنة التاسعة.

(٤) في ( ع ): قاله.

لا تسمّى حلّة حتّى تكون ثوبين (١) والمعتبر اسم الثوب.

﴿ أو ألف شاة وهي ما يطلق عليها اسمها.

﴿ أو ألف دينار أي مثقال ذهب خالص.

﴿ أو عشرة آلاف درهم .

﴿ وتُستأدى دية العمد ﴿ في سنة واحدة لا يجوز تأخيرها عنها بغير رضى المستحقّ. ولا يجب عليه المبادرة إلى أدائها قبل تمام السنة. وهي ﴿ من مال الجاني حيث يطلبها الوليّ.

﴿ ودية الشبيه للعمد مئة من الإبل أيضاً، إلّا أنّها دونها (٢) في السنّ؛ لأنّها ﴿ أربع وثلاثون ثنيّة سنّها خمس سنين فصاعداً ﴿ طروقةَ الفحل حوامل ﴿ وثلاث وثلاثون بنت لبون سنّها سنتان فصاعداً ﴿ وثلاث وثلاثون حِقّة سنّها ثلاث سنين فصاعداً ﴿ أو أحد الاُمور الخمسة المتقدّمة.

﴿ وتستأدى في سنتين يجب آخر كلّ حول نصفها ﴿ من مال الجاني أيضاً.

وتحديد أسنان المئة بما ذكر أحد الأقوال في المسألة (٣) ومستنده روايتا

__________________

(١) الصحاح ٤: ١٦٧٣، ( حلل ).

(٢) أي دون إبل دية العمد.

(٣) في المسألة ثلاثة أقوال:

الأوّل: ما اختاره الشهيدان هنا، والمحقّق في المختصر النافع: ٣٠٢، والعلّامة في القواعد ٣: ٦٦٧، وفي النهاية: ٧٣٨، والوسيلة: ٤٤١، والمهذّب ٢: ٤٥٩ أربع وثلاثون خَلِفَة بدل ثنيّة.

الثاني: ثلاث وثلاثون حقّة، ثلاث وثلاثون جذعة، أربع وثلاثون ثنيّة كلّها طروقة الحمل، وهو قول المفيد في المقنعة: ٧٣٥، وسلّار في المراسم: ٢٤١، وأبي الصلاح في الكافي: ٣٩٢.

أبي بصير (١) والعلاء بن الفضيل (٢) عن الصادق عليه‌السلام. واشتملت الاولى على كون الثنيّة طروقةَ الفحل، والثانية على كونها خَلِفة ـ بفتح الخاء فكسر اللام ـ وهي الحامل، فمن ثَمّ فسّرناها بها (٣) وإن كانت بحسب اللفظ أعمّ. لكن في سند الروايتين ضعف (٤).

وأمّا تأديتها في سنتين: فذكره المفيد (٥) وتبعه الجماعة (٦) ولم نقف على مستنده وإنّما الموجود في رواية أبي ولّاد: « تُستأدى دية الخطأ في ثلاث سنين وتستأدى دية العمد في سنة » (٧).

__________________

الثالث: أربعون خَلِفَة من ثنيّة إلى بازل عامها، ثلاثون حقّة، ثلاثون بنت لبون، وهو خيرة الصدوق في المقنع: ٥١٤، وابن الجنيد نقله عنه العلّامة في المختلف ٩: ٢٧٩ ـ ٢٨٠، وابن فهد الحلّي في المقتصر: ٤٣٨ ـ ٤٣٩.

راجع للتفصيل المهذّب البارع ٥: ٢٤١، والتنقيح الرائع ٤: ٤٦٣، والرياض ١٤: ١٨١، والجواهر ٤٣: ١٩ ـ ٢٠.

(١) الوسائل ١٩: ١٤٧، الباب ٢ من أبواب ديات النفس، الحديث ٤.

(٢) المصدر السابق: ١٤٥، الباب الأوّل من أبواب ديات النفس، الحديث ١٣، ولم تذكر فيهما ثلاث وثلاثون بنت لبون.

(٣) يعنى فسّرنا « طروقة الفحل » بالحامل.

(٤) في طريق الاُولى عليّ بن أبي حمزة البطائني، وفي طريق الثانية محمّد بن سنان وكلاهما ضعيف جدّاً. ( منه رحمه‌الله ). وراجع المسالك ١٥: ٣١٨.

(٥) المقنعة: ٧٣٦.

(٦) منهم الشيخ في المبسوط ٧: ١١٥، وسلّار في المراسم: ٢٤١، وابن زهرة في الغنية: ٤١٣، وغيرهم.

(٧) الوسائل ١٩: ١٥٠ ـ ١٥١، الباب ٤ من أبواب ديات النفس، وفيه حديث واحد.

﴿ وفيها أي في دية شبيه العمد ﴿ رواية اُخرى وهي صحيحة عبد الله بن سنان قال: « سمعت أبا عبد الله عليه‌السلام يقول: قال أمير المؤمنين عليه‌السلام: في الخطأ شبيه العمد أن يُقتل بالسوط أو العصا أو الحجر، إنّ دية ذلك تغلظ وهي مئة من الإبل، منها أربعون خَلِفة من ثنيّة إلى بازل عامها، وثلاثون حِقّة، وثلاثون بنت لبون » (١).

وهذه هي المعتمد؛ لصحّة طريقها، وعليها العلّامة في المختلف (٢) والتحرير (٣) وهو في غيرهما (٤) على الأوّل.

والمراد ببازل عامها، ما فَطَر نابُها أي انشقّ في سنته، وذلك في السنة التاسعة، وربما بزل في الثامنة. ولمّا كانت الثنيّة ما دخلت في السنة السادسة كان المعتبر من الخَلِفة ما بين ذلك. ويُرجع في معرفة الحامل إلى أهل الخبرة، فإن ظهر الغلط وجب البدل. وكذا لو أسقطت قبل التسليم وإن أحضرها قبلَه.

﴿ ودية الخطأ المحض ﴿ عشرون بنت مخاض، وعشرون ابن لبون وثلاثون بنت لبون، وثلاثون حِقّة وعلى ذلك دلّت صحيحة ابن سنان السابقة.

﴿ وفيه رواية اُخرى وهي رواية العلاء بن الفضيل عنه عليه‌السلام قال: « في قتل الخطأ مئة من الإبل: خمس وعشرون بنت مخاض، وخمس وعشرون بنت لبون، وخمس وعشرون حِقّة، وخمس وعشرون جَذَعة » (٥) وقد عرفت أنّ

__________________

(١) الوسائل ١٩: ١٤٦، الباب ٢ من أبواب ديات النفس، الحديث الأوّل.

(٢) المختلف ٩: ٢٨١.

(٣) التحرير ٥: ٥٦٣.

(٤) القواعد ٣: ٦٦٧، والإرشاد ٢: ٢٣٣، والتبصرة: ٢٠٩.

(٥) المشار إليها في الهامش رقم ٢ في الصفحة السابقة.

الاُولى صحيحة الطريق، دون الثانية. وليتَه رحمه‌الله عمل بالصحيحة في الموضعين (١) مع أنّها أشهر روايةً وفتوىً.

﴿ وتستأدى دية الخطأ ﴿ في ثلاث سنين كلّ سنة ثلث؛ لما تقدّم (٢).

ومبدأ السنة من حين وجوبها، لا من حين حكم الحاكم ﴿ من مال العاقلة أو أحد الاُمور الخمسة (٣) ولا يشترط تساويها قيمة، بل يجوز دفع أقلّها على الأقوى. وكذا لا يعتبر قيمة الإبل، بل ما صدق عليه الوصف.

وما رُوي من اعتبار قيمة كلّ بعير بمئة وعشرين درهماً (٤) محمول على الأغلب أو الأفضل. وكذا القول في البقر والغنم والحُلَل.

﴿ ولو قتل في الشهر الحرام وهو أحد الأربعة: ذو القعدة، وذو الحجّة، والمحرّم، ورجب ﴿ أو في الحرم الشريف المكّي ﴿ زيد عليه ثلث دية من أيّ الأجناس كان لمستحقّ الأصل ﴿ تغليظاً عليه؛ لانتهاكه (٥) حرمتهما.

أمّا تغليظها بالقتل في أشهر الحرم فإجماعيّ، وبه نصوص كثيرة (٦)

__________________

(١) في شبيه العمد، والخطأ المحض.

(٢) من رواية أبي ولّاد المتقدّمة في الصفحة ٤٨٩.

(٣) عطف على قوله: « ودية الخطأ عشرون بنت مخاض و...» والاُمور الخمسة هي: ١ ـ مئتا بقرة، ٢ ـ مئتا حُلّة، ٣ ـ ألف شاة، ٤ ـ ألف دينار، ٥ ـ عشرة آلاف درهم. المتقدّمة في الصفحة ٤٨٧ ـ ٤٨٨.

(٤) الوسائل ١٩: ١٤٦، الباب ٢ من أبواب ديات النفس، الحديث الأوّل.

(٥) في ( ر ): لانهتاكه.

(٦) راجع الوسائل ١٩: ١٤٩ ـ ١٥٠، الباب ٣ من أبواب ديات النفس.

وأمّا الحرم فألحقه الشيخان (١) وتبعهما جماعة (٢) لاشتراكهما في الحرمة وتغليظ قتل الصيد فيه المناسبِ لتغليظ غيره. وفيه نظر بيِّن.

وألحق به بعضهم ما لو رمى في الحِلّ فأصاب في الحرم أو بالعكس (٣) وهو ضعف في ضعف. والتغليظ مختصّ بدية النفس، فلا يثبت في الطَرَف وإن أوجب الدية؛ للأصل.

﴿ والخيار إلى الجاني في الستّة في العمد والشبيه لا إلى وليّ الدم. وهو ظاهر في الشبيه؛ لأنّ لازمه الدية. أمّا في العمد: فلمّا كان الواجب القصاص وإنّما تثبت الدية برضاه كما مرّ (٤) لم يتقيّد الحكم بالستّة، بل لو رضي بالأقلّ أو طلب الأكثر وجب الدفع مع القدرة؛ لما ذكر من العلّة (٥) فلا يتحقّق التخيير حينئذٍ، وإنّما يتحقّق على تقدير تعيّنها عليه مطلقة (٦).

ويمكن فرضه (٧) فيما لو صالحه على الدية وأطلق، أو عفا عليها، أو مات القاتل، أو هرب فلم يُقدر عليه وقلنا بأخذ الدية من ماله، أو بادر بعض الشركاء إلى الاقتصاص بغير إذن الباقين، أو قتل في الشهر الحرام وما في حكمه فإنّه

__________________

(١) المقنعة: ٧٤٣، والنهاية: ٧٥٦.

(٢) منهم القاضي في المهذّب ٢: ٥١٦، وابن زهرة في الغنية: ٤١٤، والعلّامة في القواعد ٣: ٦٦٧، وغيرهم.

(٣) ألحقه فخر المحقّقين في الإيضاح ٤: ٦٨١.

(٤) مرّ في الصفحة ٤٤٥ من كتاب القصاص.

(٥) وهي وجوب حفظ النفس مهما قدر عليه، راجع الصفحة ٤٤٥.

(٦) لا مقيّدة برضى وليّ الدم.

(٧) أي فرض تخيير الجاني عمداً.

يلزمه ثلث دية زيادةً على القصاص، أو قتل الأبُ ولدَه، أو قتل العاقل مجنوناً، أو جماعة على التعاقب فقتله الأوّل وقلنا بوجوب الدية حيث يفوت المحلّ.

﴿ و التخيير (١) بين الستّة ﴿ إلى العاقلة في الخطأ وثبوت التخيير في الموضعين هو المشهور وظاهر النصوص (٢) يدلّ عليه.

وربما قيل بعدمه بل يتعيّن الذهب والفضّة على أهلهما، والأنعام على أهلها، والحُلل على أهل البزّ (٣) والأقوى الأوّل.

﴿ ودية المرأة النصف من ذلك كلّه. والخنثى المشكل ﴿ ثلاثة أرباعه في الأحوال الثلاثة، وكذا الجراحات والأطراف على النصف ما لم يقصر عن ثلث الدية، فيتساويان.

وفي إلحاق الحكم (٤) بالخنثى نظر. والمتّجه العدم؛ للأصل.

﴿ و دية ﴿ الذمّي يهوديّاً كان أم نصرانيّاً أو مجوسيّاً ﴿ ثمانمئة درهم على الأشهر روايةً (٥) وفتوىً (٦) ورُوي صحيحاً أنّ ديته كدية المسلم (٧) وأنّها أربعة آلاف درهم (٨) والعمل بهما نادر، وحملهما الشيخ على من يعتاد

__________________

(١) في ( ر ): التخيّر.

(٢) راجع الوسائل ١٩: ١٤١ ـ ١٤٦، الباب الأوّل من أبواب ديات النفس.

(٣) القائل هو الشيخ [ في الخلاف ٥: ٢٢٦، المسألة ١٠ ] وجماعة [ الديلمي في المراسم: ٢٣٧، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٤٠، والقاضي في المهذّب ٢: ٤٥٧، وغيرهم ]. ( منه رحمه‌الله ).

(٤) الحكم بالتنصيف.

(٥) راجع الوسائل ١٩: ١٦٠ ـ ١٦٢، الباب ١٣ من أبواب ديات النفس.

(٦) اُنظر المقنعة: ٧٣٩، والانتصار: ٥٤٥، والخلاف ٥: ٢٦٣، المسألة ٧٧، وغيرهم.

(٧) الوسائل ١٩: ١٦٣، الباب ١٤ من أبواب ديات النفس، الحديث ٢.

(٨) المصدر المتقدّم، الحديث ٤.

قتلهم (١) فللإمام أن يكلّفه ما شاء منهما، كما لَه قتلُه.

﴿ و دية ﴿ الذمّيّة نصفها أربعمئة درهم. ودية أعضائهما وجراحاتهما من ديتهما كدية أعضاء المسلم وجراحاته من ديته. وفي التغليظ بما يغلظ به على المسلم نظر: من عموم الأخبار، وكون التغليظ على خلاف الأصل، فيقتصر فيه على موضع الوفاق. ولعلّ الأوّل أقوى. وكذا تتساوى دية الرجل منهم والمرأة إلى أن تبلغ ثلث الدية فتنتصف كالمسلم (٢). ولا دية لغير الثلاثة من أصناف الكفّار مطلقاً (٣).

﴿ و دية ﴿ العبد قيمته ما لم تتجاوز دية الحرّ، فتردّ إليها إن تجاوزتها، وتؤخذ من الجاني إن كان عمداً أو شبه عمد، ومن عاقلته إن كان خطأً. ودية الأمة قيمتها ما لم تتجاوز دية الحرّة.

ثمّ الاعتبار بدية الحرّ المسلم إن كان المملوك مسلماً وإن كان مولاه ذمّيّاً على الأقوى، وبدية الذمّي إن كان المملوك ذمّيّاً وإن كان مولاه مسلماً.

ويُستثنى من ذلك ما لو كان الجاني هو الغاصب، فيلزمه القيمة وإن زادت عن دية الحرّ.

﴿ ودية أعضائه وجراحاته بنسبة دية الحرّ فيما له مقدّر منها ﴿ والحرّ أصل له في المقدَّر ففي قطع يده نصف قيمته، وهكذا... ﴿ وينعكس في غيره فيصير العبد أصلاً للحرّ فيما لا تقدير لديته من الحرّ، فيُفرض الحرّ عبداً

__________________

(١) التهذيب ١٠: ١٨٧، ذيل الحديث ٧٣٨، والاستبصار ٤: ٢٦٩ ـ ٢٧٠، ذيل الحديث ١٠١٩.

(٢) هذا التفصيل مشهورٌ بين الأصحاب ولم نقف على مستنده. ( منه رحمه‌الله ).

(٣) قال بعض المحشّين: في الطرف والنفس. وقال بعضهم: ولو انتحلوا الإسلام كالغلاة والنواصب. وقال بعضهم: وإن كانوا من الثلاثة إذا لم يتعهّدوا شرائط الذمّة.

سليماً من الجناية، ويُنظر كم قيمته حينئذٍ، ويُفرض عبداً فيه تلك الجناية وينظر قيمته، وتنسب إحدى القيمتين إلى الاُخرى ويؤخذ له من الدية بتلك النسبة.

﴿ ولو جُني عليه أي على المملوك ﴿ بما فيه قيمته كقطع اللسان والأنف والذكر ﴿ تخيّر مولاه في أخذ قيمته ودفعه إلى الجاني وبين الرضا به بغير عوض؛ لئلّا يجمع بين العوض والمعوَّض.

هذا إذا كانت الجناية عمداً أو شبهه، فلو كانت خطأً لم يدفع إلى الجاني؛ لأنّه لم يغرم شيئاً، بل إلى عاقلته على الظاهر إن قلنا: إنّ العاقلة تعقله.

ويستثنى من ذلك أيضاً الغاصب لو جنى على المغصوب بما فيه قيمته، فإنّه يؤخذ منه القيمة والمملوك على أصحّ القولين (١) لأنّ جانب الماليّة فيه ملحوظ، والجمع بين العوض والمعوض مندفع مطلقاً؛ لأنّ القيمة عوض الجزء الفائت، لا الباقي. ولولا الاتّفاق عليه هنا اتّجه الجمع مطلقاً فيقتصر في دفعه على محلّ الوفاق.

﴿ الثانية :

﴿ في شعر الرأس أجمع ﴿ الدية إن لم ينبت، لرجل كان أم لغيره؛ لرواية سليمان بن خالد (٢) وغيرها (٣) ﴿ وكذا في شعر اللحية للرجل. أمّا لحية

__________________

(١) اختاره ابن إدريس في السرائر ٢: ٤٩٧، والعلّامة في القواعد ٢: ٢٢٦، وولده في الإيضاح ٢: ١٧٢، والشهيد الأوّل في غاية المراد ٢: ٤٠٤. والقول الآخر وهو التخيير بين دفعه وأخذ القيمة أو إمساكه للشيخ في الخلاف ٣: ٤٠٠ ـ ٤٠١، المسألة ٩، والمبسوط ٣: ٦٣.

(٢) التهذيب ١٠: ٢٥٠، الحديث ٩٩٢، والوسائل ١٩: ٢٦١، الباب ٣٧ من أبواب ديات الأعضاء، الحديث ٢.

(٣) الوسائل ١٩: ٢٦١، الباب ٣٧ من أبواب ديات الأعضاء، الحديث ٣.