درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۳۱: کتاب الدیات ۱۷: تقدیرات ۳

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مورد اول دیه منافع: ذهاب عقل

مقدمه: بحث در بخش دوم از فصل دوم کتاب الدیات است که مربوط به «دیه منافع» است.

در مجموع 8 مورد دیه منافع داریم:

مورد اول دیه منافع: ذهاب عقل

  • اگر کسی، تمام عقل دیگری را زائل کند، دیه کامل بر عهده اوست.
  • اگر کسی بعض عقل دیگری را زائل کند[۱]، دیه به نسبت محاسبه می شود. از آنجایی که میزان نسبت نقص کار آسانی نیست، لذا به حسب نظر حاکم شرع باید این مقدار تعیین شود.
  • اگر کسی ضربه ای به سر دیگری وارد کند که هم سبب زخم شدن سر او شود (به تفصیلی که در ادامه خواهد آمد) و هم عقل شخص زائل شود، دیه این دو مورد، تداخل نمی کند (هر کدام دیه مخصوص به خود را دارند)
  • اگر عقل شخص، بعد از مدتی برگردد (یعنی ابتداءاً دیوانه شد و اهل خبره گفتند عقل این شخص کاملا زائل شده است ولی بعد عقل شخص برگردد)، در این صورت دیه بر نمی گردد، زیرا با ذهاب عقل، دیه ثابت می شود و بعدا برگشتن عقل در واقع هدیه ای از جانب خداوند متعال بوده است و ربطی به جنایت جانی ندارد.

یعنی به طور کلی بی عقل نشده است. بلکه برخی مواقع عقلش سرجایش است و برخی موارد نه.

۴

مورد دوم دیه منافع: ذهاب سمع

مورد دوم دیه منافع: ذهاب سمع

  • اگر شخصی، باعث کر شدن شخص دیگری شود، بستگی دارد:

الف) اگر مایوس باشیم از اینکه شنوایی شخص برگردد: دیه کامل دارد.

ب) اگر مایوس نباشیم از برگشتن شنوایی شخص[۱]: باید منتظر بمانیم. اگر شنوایی برنگشت دیه کامل دارد و اگر شنوایی برگشت، ارش نقص زمان فوت شنوایی گرفته می شود.

نکته: اگر اختلاف شود (یعنی یکی گفت: این صدایی که شما ایجاد کردی، سبب کر شدن من شد. ولی دیگری بگوید: تو کر نشده ای! سالم هستی!)، در این صورت باید آزمایش کرد: اگر صدای بلندی ایجاد شود (مثل رعد برق و صیحه و...) و این شخصی که ادعای کر شدن دارد، حرکتی بکند که نشان دهنده شنیدن اوست، حکم می شود به اینکه شنوایی او سالم است. اگر با آزمایش معلوم شود، که به همان عمل می کنیم والا به سراغ قسامه می رویم.

  • اگر شخص، قدرت شنوایی یک گوش را از دست بدهد، نصف دیه دارد. 
  • اگر قدرت شنوایی کم شود (به طور کامل از بین نرود)، بستگی دارد:

الف) اگر قدرت شنوایی یک گوش کم شده است: با گوش دیگر که سالم است مقایسه می شود و به نسبت محاسبه می شود که چه مقدار از شنوایی آن کم شده است و دیه بر همان اساس حساب می شود.[۲]

ب) اگر قدرت شنوایی دو گوش کم شده است: باید قدرت شنوایی گوش شخص، با همسالان او مقایسه شود و نسبت گیری شود.


اهل خبره می گویند ممکن است شنوایی شخص برگردد.

یک راه محاسبه این است که گوش خراب را ببندند و ببینند که گوش سالم تا چه فاصله ای صدا را می شنود (مثلا تا 100 متری صدا را می شنود) بعد گوش سالم را ببندند و ببینند گوش خراب تا چه فاصله ای صدا را می شنود (مثلا تا 50 متری) بعد نسبت بگیرند که مثلا نصف شنوایی گوش از بین رفته است.

۵

تطبیق مورد اول دیه منافع: ذهاب عقل

 ﴿ القول في دية المنافع ﴾ (آنجایی که منفعت از بین رفته است و مثل اعضا و جوارح فیزیکی نیست)

﴿ وهي ثمانية ﴾ أشياء:

﴿ الأوّل: في ﴾ ذهاب ﴿ العقل الدية ﴾ كاملة (در از بین رفتن عقل، دیه کامل است) ﴿ وفي ﴾ ذهاب ﴿ بعضه (عقل) بحسابه ﴾ أي حساب الذاهب من المجموع ﴿ (ذهاب بعض عقل را به راحتی نمی توان حساب کرد، لذا منوط به نظر حاکم است) بحسب نظر الحاكم ﴾ إذ لا يمكن ضبط الناقص على اليقين. (محاسبه نقص عقل به صورت یقینی ممکن نیست، لذا به حاکم واگذار می شود)

وقيل: يقدَّر بالزمان فإن جُنّ يوماً وأفاق يوماً فالذاهب النصف، أو [ جُنّ ] يوماً وأفاق يومين فالثلث، وهكذا... ﴿ ولو شجّه (اگر علاوه بر ذهاب عقل، ضربه ای به سر وارد شده است که زخمی به سر هم وارد شده است) فذهب عقله لم تتداخل (ذهاب عقل دیه خود را دارد و زخم سر هم دیه خود را و تداخل این دو رخ نمی دهد) ﴾ دية الشجّة ودية العقل، بل تجب الديتان وإن كان بضربة واحدة. وكذا لو قطع له عضواً غير الشجّة فذهب عقله.

﴿ ولو عاد العقل بعد ذهابه ﴾ وأخذ ديته (اگر عقل شخص، بعد از ذهاب و اخذ دیه، برگردد)، ﴿ لم تُستعد الدية (دیه اعاده نمی شود) ﴾ لأنّه هبة من الله تعالى مجدَّدة ﴿ إن حكم أهل الخبرة بذهابه بالكلّيّة (اگر حکم کرده باشند اهل خبره به ذهاب عقل شخص، بتمامه) ﴾ أمّا مع الشكّ في ذهابه فالحكومة.

۶

تطبیق مورد دوم دیه منافع: ذهاب سمع

﴿ الثاني: السمع (قدرت شنوایی) ، وفيه الدية (دیه کامل دارد) ﴾ إذا ذهب من الاُذنين معاً ﴿ مع اليأس (البته اگر مایوس باشیم از برگشتن قدرت شنوایی) ﴾ من عوده ﴿ ولو رُجي ﴾ عودُه (اهل خبره می گویند احتمال برگشتن این شنوایی وجود دارد) من أهل الخبرة ولو بعد مدّة ﴿ انتُظر (باید منتظر ماند) ، فإن لم يَعُد فالدية (اگر بعد از مدتی شنوایی برنگشت، دیه کامل دارد) ﴾ كاملة ﴿ وإن عاد فالأرش (اگر شنوایی برگشت، ارش می گیرد ـ ارش مدتی که فوت شنوایی ـ) ﴾ لنقصه زمن فواته ﴿ ولو تنازعا في ذهابه (مجنی علیه می گوید من کر شده ام ولی جانی می گوید: تو سالم هستی و کر نشده ای) ﴾ فادّعاه المجنيّ عليه وأنكره الجاني، أو قال: « لا أعلم صدقه » وحصل الشكّ في ذهابه ﴿ اعتبر حاله (حال شخص مدعی آزمایش شود) عند الصوت العظيم والرعد القويّ والصيحة عند غفلته (وقتی شخص مدعی حواسش نیست، یک صدای بلند و یا رعد قوی و ... ایجاد شود و ببینند آیا حرکتی دال بر شنیدن انجام می دهد یا نه) ، فإن تحقّق ﴾ الأمر بالذهاب وعدمه حكم بموجبه (اگر معلوم شد که این شخص راست یا دروغ می گوید که بر اساس همان حکم می شود) ﴿ وإلّا حلف القسامة (والا سراغ قسامه می رویم) ﴾ وحكم له. والكلام في ذهابه بشجّة وقطع اُذن كما تقدّم من عدم التداخل .

﴿ وفي ﴾ ذهاب ﴿ سمع إحدى الاُذنين ﴾ أجمع ﴿ النصف (در از بین رفتن قدرت شنوایی یکی از دو گوش، نصف دیه است) ﴾ نصف الدية ﴿ ولو نقص سمعها (اگر قدرت شنوایی یکی از دو گوش کم شود)  ﴾ من غير أن يذهب أجمع ﴿ قيس إلى الاُخرى (یک گوش ناقص را با گوش سالم مقایسه می کنند. یعنی اگر سالم تا 100 متری می شنید ولی ناقص تا 50 متری، باید گفت نصف قدرت شنوایی از بین رفته است) ﴾ بأن تُسدّ الناقصة وتطلق الصحيحة ثمّ يصاح به بصوت لا يختلف كمّيّة كصوت الجرس حتّى يقول: « لا أسمع » ثمّ يعاد عليه ثانياً من جهة اُخرى، فإن تساوت المسافتان صُدّق ـ ولو فعل به كذلك في الجهات الأربع كان أولى ـ ثمّ تُسدّ الصحيحة وتُطلق الناقصة وتعتبر بالصوت كذلك حتّى يقول: « لا أسمع » ثمّ يكرّر عليه الاعتبار كما مرّ، وينظر التفاوت بين الصحيح والناقص ويؤخذ من الدية بحسابه. وليكن القياس في وقت سكون الهواء في موضع معتدل.

﴿ ولو نقصا (اگر هر دو گوش ناقص شود چی؟ دیگر که نمی توان با دیگری مقایسه کرد زیرا هردو معیوب اند) ﴾ معاً ﴿ قيس إلى أبناء سنّه (با شنوایی همسالان او مقایسه می شود) ﴾ من الجهات المختلفة بأن يجلس قِرْنُه بجنبه ويصاح بهما بالصوت المنضبط من مسافة بعيدة لا يسمعه واحد منهما، ثمّ يقرب المنادي شيئاً فشيئاً إلى أن يقول القرن: « سمعت » فيُعرف الموضع، ثمّ يدام الصوت ويُقرّب إلى أن يقول المجنيّ عليه: « سمعت » فيُضبط ما بينهما من التفاوت، ويكرّر كذلك ويؤخذ بنسبته من الدية حيث لا يختلف. ويجوز الابتداء من قرب كما ذكر.

۷

مورد سوم دیه منافع: ذهاب بصر

مورد سوم دیه منافع: ذهاب بصر

مقدمه: قبلا بحث از قلع و از بین بردن چشم بود که بحث آن گذشت. ولی بحث الآن این نیست. گاهی شخصی را در معرض دود شدید یا نور شدید قرار می دهند که بینایی چشم از بین می رود ولی آسیب ظاهری به آن وارد نمی شود (نه زخم شده است و نه از جا در آمده است. فقط بینایی از دست رفته است)

  • در ذهاب کل بینایی، یک دیه کامل دارد.

نکته1: از بین رفتن بینایی، در صورتی ثابت می شود که دو نفر شاهد عادل بیایند و شهادت بدهند که این شخص کور شده است. یا اینکه خود جانی تصدیق کند که این شخص را کور کرده است.[۱]اگر هم غیر عمد است یک شاهد مرد و دو شاهد زن هم کفایت می کند. زیرا وقتی غیر عمد باشد، مسئله مالی می شود که با یک شاهد مرد و دو شاهد زن ثابت می شود. (در صفحه 123 ج 2 خواندیم).

اگر شهودی وجود ندارند که بر کوری شخص شهادت بدهند، با قسامه باید اثبات شود.

  • اگر شخص ادعا کند که بینایی یکی از چشم ها کم شده است، چشم ناقص را با چشم سالم مقایسه می کنیم (مثلا می بینیم که چشم سالم تا چند متری اشیاء را به راحتی می بیند، و بعد چشم ناقص را بررسی می کنیم که تا چه فاصله ای می بیند و سپس نسبت سنجی می کنیم)
  • اگر شخص ادعا کند که هر دو چشم او بینایی اش کم شده است، باید بینایی او را با همسالانش بسنجیم.

نکته2: گاهی در دیدن، سمت شرق، چیزی را به شخص نشان می دهی و اودر فاصله 50 متری می گوید: می بینم. در سمت غرب هم تا 50 متری را می بیند. شمال و جنوب هم به همین صورت است. در این صورت معلوم می شود این شخص راست می گوید. اما اگر سمت شرق را 50 متری دید ولی سمت غرب را تا 20 متری می دید، شمال را تا 30 متری می دید و جنوب را تا 40 متری!! در اینجا معلوم است که شخص دارد دروغ می گوید. چون کسی که سمت شرق را می بیند، سمت غرب را هم به همان اندازه می بیند!


ممکن است شخص ادعای کور بودن بکند ولی دروغ بگوید. 

۸

مورد چهارم دیه منافع: دیه ذهاب بویایی

مورد چهارم دیه منافع: دیه ذهاب بویایی

  • اگر قدرت بویایی شخصی از بین برود، دیه کامل دارد.

نکته1: اگر شخصی ادعا کند که قدرت بویایی اش را از دست داده است، ولی جانی بگوید: تو سالمی! در اینجا باید شخص مدعی را با بوهای مختلف امتحان کرد (هم با روائح طیبه و هم با روائح خبیثه یا روائح حاده ـ بوهای تیز و تند ـ) اگر با امتحان، وضع شخص روشن شد، که به همان اخذ می کنیم. والا باید به سراغ قسامه برویم.

نکته2: روایت شده است که اگر می خواهید شخص مدعی در ذهب شم را آزمایش کنید، چیزی که آتش گرفته را به او نزدیک کنید، اگر از چشمان او اشک آمد و دماغش را کنار کشید، دروغ می گوید. و الا صادق است.

  • اگر شخصی ادعا کند که قدرت بویایی او کم شده است، برخی گویند که باید قسم بخورد و حاکم هم مقداری دیه به حسب نظرش برای شخص تعیین می کند. (زیرا کم شدن قدرت بویایی را نمی توان دقیق اندازه گیری کرد).
  • اگر بینی قطع شود و قدرت بویایی هم از بین برود، دو دیه باید پرداخت شود، یکی برای بینی و یکی برای قدرت بینایی.[۱]

این بحث در چشم نیست! یعنی اگر کسی چشم دیگری را در بیاورد فقط باید یک دیه بدهد و نه دو دیه زیرا بینایی در ذات چشم است ولی بینی اینگونه نیست. ظاهر بینی ربطی به قدرت بینایی ندارد. گوش هم همانند بویایی است.

۹

مورد پنجم دیه منافع: ذهاب چشایی

مورد پنجم دیه منافع: ذهاب چشایی

برخی گفته اند از بین رفتن چشایی دیه کامل دارد. رجوع می شود در قدرت چشایی بعد از جنایت به ادعای خود شخص البته در صورتی که قسم بخورد (چشایی قابل آزمایش نیست لذا قسم کفایت می کند)

۱۰

مورد ششم دیه منافع: تعذر انزال منی

مورد ششم دیه منافع: تعذر انزال منی

اگر با کسی کاری شود که قدرت انزال منی شخص هنگام جماع از بین برود، یا حتی اگر قدرت انزال منی دارد ولی عقیم شده است (انزال هست ولی بچه دار نمی شود) یا اگر با زن کاری کرده باشند که نتواند حامله شود، در همه این موارد، دیه کامل ثابت است.

۱۱

مورد هفتم دیه منافع: سلس البول

مورد هفتم دیه منافع: سلس البول

سلس البول: به کسی گویند که بول او شیئا فشیئا بدون قوه ماسکه (نگه دارنده بیرون می آید)[۱]

اگر باکسی کاری کنند که سلس البول شود، دیه کامل دارد.

نکته: در اینجا روایتی داریم که می گوید: اگر این سلس بول، هر روز تا شب ادامه دارد (در هر روز و نه فقط روز جنایت)، دیه کامل دارد ولی اگر این سلس البول از صبح است تا ظهر، دو ثلث دیه دارد. اگر هم از اول روز است تا بالا آمدن روز سلس البول است یک سوم دیه دارد. 


نمی تواند ادرار خود را کنترل کند.

۱۲

مورد هشتم دیه منافع: اذهاب صوت

مورد هشتم دیه منافع: اذهاب صوت

اذهاب صوت: یعنی از بین رفتن قدرت تکلم.

در صورتی که شخصی قدرت تکلمش را از دست بدهد، دیه کامل دارد.

۱۳

فصل سوم: شجاج

فصل سوم از کتاب الدیات، بحث شجاج است.[۱]

معنی شجاج: شجاج، جمع شجّة است که به معنای جراحت سر و صورت است. به آسیبی که به غیر از سر و صورت وارد می شود، جُرح گویند. 

شجاج (جراحت سر) 8 قسم است:

الف) حارصة: زخمی که فقط پوست سر  (یا صورت را) بشکافد. دیه حارصة، یک بعیر است.[۲]

ب) دامیة: زخمی که پوست سر را می شکافد، و مقدار کمی هم وارد گوشت می شود. دیة دامیه، دو بعیر است.

ج) باضعة: زخمی که در گوشت فرو می رود به صورت زیاد اما به سمحاق (پرده استخوان سر و صورت) نمی رسد. دیه باضعة سه بعیر است.

د) متلاحمة: در متلاحمة اختلاف است:

  • علی الاشهر، متلاحمة همان باضعه است.
  • برخی گفته اند: دامیة با حارصة یکی است (هر دو یک شتر دارند) و باضعه هم دو شتر دارد و متلاحمه هم سه شتر دارد.[۳]

نکته: علت این اختلاف در اقوال، اختلاف اقوال روایات است.


بحث مهمی است.

بعیر از حیث لغت، به شتری گویند که دندان نیش در آورده باشد. بعضی از لغویین گویند: الجمل الجذع: شتری که وارد 5 سالگی شده باشد. حال سؤال این است که در اینجا که می گویند بعیر، منظور همین بعیر در لغت است؟ ما بعدا قرائنی را می یابیم که نشان می دهد منظور از بعیر، خصوص شتری که 5 ساله باشد نیست.

هر دو قول، قبول دارند که سه عنوان داریم. فقط در اینکه هر عنوان به چه معناست و چه مقدار دیه دارد اختلاف کرده اند.

۱۴

تطبیق فصل سوم: شجاج

 ﴿ الفصل الثالث ﴾﴿ في الشجاج ﴾

بكسر الشين جمع شجّة بفتحها، وهي الجرح (شجة همان جرح است) المختصّ بالرأس والوجه (جراحتی است که اختصاص به سر و صورت دارد) ، ويسمّى في غيرهما جرحاً (در غیر سر و صورت به آن جرح گویند) بقول مطلق (در همه اقسام جرح، به آن جرح گویند چه سطحی باشد و چه عمیق به خلاف آسیب به سر) ﴿ وتوابعها ﴾ ممّا خرج عن الأقسام الثمانية من الأحكام (آنچه خارج از 8 قسم است از احکام دیگر) ﴿ وهي ﴾ أي الشجاج ﴿ ثمان (زخم هایی که در سر به وجود می آید 8 قسم است) ﴾:

﴿ الحارصة: وهي القاشرة (شکافنده) للجلد (پوست را می شکافد ولی وارد گوشت نمی شود) * وفيها بعير ﴾.

﴿ والدامية: وهي التي ﴾ تقطع الجلد (پوست را می شکافد) و ﴿ تأخذ في اللحم يسيراً (یکم در گوشت می رود) ، وفيها:

بعيران (دو شتر دیه دارد) ﴾.

﴿ والباضعة: وهي الآخذة كثيراً في اللحم (زیاد در گوشت فرو می رود) ﴾ ولا يبلغ سمحاق العظم (به پرده روی استخوان سر نمی رسد) ﴿ وفيها: ثلاثة ﴾ أبعرة (جمع بعیر ـ سه شتر دیه دارد) ﴿ وهي المتلاحمة ﴾ على الأشهر (طبق قول مشهور، باضعه همان متلاحمه است) .

وقيل: إنّ الدامية هي الحارصة (دامیه همان حارصه است. هر دو به معنای القاشره للجلد هستند و یک بعیر دیه دارند) ، وإنّ الباضعة مغايرة للمتلاحمة (باضعه با متلاحمه فرق دارد) فتكون الباضعة هي الدامية بالمعنى السابق (باضعه، همان دامیه است به معنای قبلی که زخمی است که مقدار کمی در گوشت فرو رفته است و دو شتر دیه دارد. متلاحمه هم می شود باضعه به معنای سابق). واتّفق القائلان على أنّ الأربعة الألفاظ موضوعة لثلاثة معان (قائلین هر دو قول قبول دارند که این 4 لفظ، سه معنا دارد) ، وأنّ واحداً منها مرادف (یکی از این 4 عنوان با دیگری مرادف است). والأخبار مختلفة أيضاً (روایات هم مختلف معنا کرده اند) .ففي رواية منصور بن حازم عن أبي عبد الله عليه‌السلام: « في الحارصة ـ وهي الخدش ـ بعير، وفي الدامية بعيران (دال بر قول اول. چون دامیه را از حارصه جدا کرد) » وفي رواية مسمع عنه عليه‌السلام « في الدامية بعير، وفي الباضعة بعيران، وفي المتلاحمة ثلاثة (دال بر قول دوم چون باضعه را از متلاحمه جدا کرد) » والاُولى تدلّ على الأوّل، والثانية على الثاني. والنزاع لفظيٌّ (در اصل قضیه اختلافی نیست! فقط در اسم گزاری اختلاف است).

۱۵

مورد چهارم تا ششم شجاج

مورد چهارم (سمحاق): زخمی است که برسد به پرده استخوان ولی پرده را پاره نکند.[۱]دیه سمحاق 4 بعیر است.

مورد پنجم (موضحة): زخمی است که کشف از سفیدی استخوان بکند (یعنی سمحاق را بشکافد). دیه این جنایت 5 بعیر است.

مورد ششم (هاشمة): ضربه ایست که استخوان را بشکند (دیگر زخم نیست!) حتی اگر جراحتی هم رخ ندهد. مثلا باسنگی به سر دیگری بزند به صورتی که سر خون نیاید و مجروح نشود ولی استخوان آن بشکند. دیه آن 10 بعیر است.

نکته: در کیفیت این 10 بعیر اختلاف است.


در باضعه می گفتیم اصلا به سمحاق نرسد! ولی اینجا به سمحاق می رسد ولی سمحاق را پاره نمی کند.

۱۶

تطبیق مورد چهارم تا ششم شجاج

﴿ والسمحاق ﴾ بكسر السين المهملة (سین بدون نقطه. شین نیست)  وإسكان الميم ﴿ وهي التي تبلغ ﴾ السِمحاقة (پرده استخوان) وهي ﴿ الجلدة ﴾ الرقيقة (پوست نازکی است) ﴿ المغشيّة للعظم (روی استخوان را پوشانده است) ﴾ ولا تقشرها (پرده را پاره نکند) ﴿ وفيها أربعة أبعرة ﴾.

﴿ والموضحة: وهي التي تكشف عن ﴾ وضح ﴿ العظم (کشف می کند از سفیدی استخوان) ﴾ وهو بياضه وتقشر السمحاقة (سمحاقه را می شکافد) ﴿ وفيها خمسة ﴾ أبعرة.

﴿ والهاشمة: وهي التي تهشم العظم ﴾ أي تكسره (استخوان را می شکند) وإن لم يسبق بجرح (ولو مسبوق به جرح نباشد) ﴿ وفيها عشرة أبعرة أرباعاً (10 شتر دیه دارد) ﴾ على نسبة ما يوزَّع في الدية الكاملة: من بنات المخاض واللبون، والحِقق وأولاد اللبون، فالعشرة هنا بنتا مخاض وابنا لبون وثلاث بنات لبون وثلاث حِقَق ﴿ إن كان خطأً، وأثلاثاً ﴾ على نسبة ما يوزّع في الدية الكاملة ﴿ إن كان شبيهاً ﴾ بالخطأ، فيكون ثلاث حِقَق، وثلاث بنات لبون، وأربع خِلَف حوامل، بناءً على ما دلّت عليه صحيحة ابن سنان من التوزيع.

وأمّا على ما اختاره المصنّف فلا يتحقّق بالتحرير ولكن ما ذكرناه منه مبرئ أيضاً؛ لأنّه أزيد سنّاً في بعضه .

 ﴿ القول في دية المنافع

﴿ وهي ثمانية أشياء:

﴿ الأوّل: في ذهاب ﴿ العقل الدية كاملة ﴿ وفي ذهاب ﴿ بعضه بحسابه أي حساب الذاهب من المجموع ﴿ بحسب نظر الحاكم إذ لا يمكن ضبط الناقص على اليقين.

وقيل: يقدَّر بالزمان (١) فإن جُنّ يوماً وأفاق يوماً فالذاهب النصف، أو [ جُنّ ](٢) يوماً وأفاق يومين فالثلث، وهكذا... ﴿ ولو شجّه فذهب عقله لم تتداخل دية الشجّة ودية العقل، بل تجب الديتان وإن كان بضربة واحدة. وكذا لو قطع له عضواً غير الشجّة فذهب عقله.

﴿ ولو عاد العقل بعد ذهابه وأخذ ديته ﴿ لم تُستعد الدية لأنّه هبة من الله تعالى مجدَّدة ﴿ إن حكم أهل الخبرة بذهابه بالكلّيّة أمّا مع الشكّ في ذهابه فالحكومة.

﴿ الثاني: السمع، وفيه الدية إذا ذهب من الاُذنين معاً ﴿ مع اليأس من عوده ﴿ ولو رُجي عودُه من أهل الخبرة ولو بعد مدّة ﴿ انتُظر، فإن لم يَعُد فالدية كاملة ﴿ وإن عاد فالأرش لنقصه زمن فواته ﴿ ولو تنازعا في ذهابه فادّعاه المجنيّ عليه وأنكره الجاني، أو قال: « لا أعلم صدقه » وحصل

__________________

(١) اُنظر المبسوط ٧: ١٢٦، والوسيلة: ٤٤٣، وصرّح به في القواعد ٣: ٦٨٤.

(٢) لم يرد في المخطوطات.

الشكّ في ذهابه ﴿ اعتبر حاله عند الصوت العظيم والرعد القويّ والصيحة عند غفلته، فإن تحقّق الأمر بالذهاب وعدمه حكم بموجبه ﴿ وإلّا حلف القسامة وحكم له. والكلام في ذهابه بشجّة وقطع اُذن كما تقدّم من عدم التداخل (١).

﴿ وفي ذهاب ﴿ سمع إحدى الاُذنين أجمع ﴿ النصف نصف الدية ﴿ ولو نقص سمعها من غير أن يذهب أجمع ﴿ قيس إلى الاُخرى بأن تُسدّ الناقصة وتطلق الصحيحة ثمّ يصاح به بصوت لا يختلف كمّيّة كصوت الجرس حتّى يقول: « لا أسمع » ثمّ يعاد عليه ثانياً من جهة اُخرى، فإن تساوت المسافتان صُدّق ـ ولو فعل به كذلك في الجهات الأربع كان أولى ـ ثمّ تُسدّ الصحيحة وتُطلق الناقصة وتعتبر بالصوت كذلك حتّى يقول: « لا أسمع » ثمّ يكرّر عليه الاعتبار كما مرّ، وينظر التفاوت بين الصحيح والناقص ويؤخذ من الدية بحسابه. وليكن القياس في وقت سكون الهواء في موضع معتدل.

﴿ ولو نقصا معاً ﴿ قيس إلى أبناء سنّه من الجهات المختلفة بأن يجلس قِرْنُه بجنبه ويصاح بهما بالصوت المنضبط من مسافة بعيدة لا يسمعه واحد منهما، ثمّ يقرب المنادي شيئاً فشيئاً إلى أن يقول القرن: « سمعت » فيُعرف الموضع، ثمّ يدام الصوت ويُقرّب إلى أن يقول المجنيّ عليه: « سمعت » فيُضبط ما بينهما من التفاوت، ويكرّر كذلك ويؤخذ بنسبته من الدية حيث لا يختلف. ويجوز الابتداء من قرب كما ذكر.

﴿ الثالث: في ذهاب الإبصار من العينين معاً ﴿ الدية وفي ضوء كلّ عين نصفها، سواء فقأ الحدقة أم أبقاها ـ بخلاف إزالة الاُذُن وإبطال السمع منها ـ

__________________

(١) تقدّم في مسألة ذهاب العقل.

وسواء صحيح البصر والأعمش (١) والأخفش (٢) ومن في حدقته بياض لا يمنع أصل البصر.

وإنّما يحكم بذهابه ﴿ إذا شهد به شاهدان عدلان ﴿ أو صدّقه الجاني. ويكفي في إثباته ﴿ شاهد وامرأتان إن كان ذهابه عن ﴿ غير عمد لأنّه حينئذٍ يوجب المال وشهادتهما مقبولة فيه. هذا كلّه مع بقاء الحدقة وإلّا لم يفتقر إلى ذلك.

﴿ ولو عدم الشهود حيث يفتقر إليهما (٣) وكان الضرب ممّا يحتمل زوال النظر معه ﴿ حلف المجنيّ عليه ﴿ القسامة إذا كانت العين قائمة وقضي له.

وقيل: يقابل بالشمس، فإن بقيتا مفتوحتين صدق، وإلّا كذب (٤) لرواية الأصبغ عن أمير المؤمنين عليه الصلاة والسلام (٥) وفي الطريق ضعف (٦).

﴿ ولو ادّعى نقصان بصر ﴿ إحداهما قيست إلى الاُخرى كما ذكر في السمع. وأجود ما يعتبر به ما روي صحيحاً عن الصادق عليه‌السلام أن تربط عينه الصحيحة ويأخذ رجلٌ بيضة ويبعد حتّى يقول المجنيّ عليه: « ما بقيت اُبصرها » فيُعلم (٧) عنده، ثمّ تشدّ المصابة وتطلق الصحيحة وتعتبر كذلك، ثمّ تعتبر في جهة

__________________

(١) عمشت عينه: ضعف بصرها مع سيلان دمعها في أكثر الأوقات.

(٢) الأخفش: الضعيف البصر الذي يبصر بالليل دون النهار.

(٣) تثنية الضمير باعتبار الشاهدين.

(٤) قاله أبو الصلاح في الكافي: ٣٩٦، وسلّار في المراسم: ٢٤٧، وابن زهرة في الغنية: ٤١٦.

(٥) الوسائل ١٩: ٢٧٩، الباب ٤ من أبواب ديات المنافع، وفيه حديث واحد.

(٦) في طريقه: « محمّد بن الوليد، عن محمّد بن الفرات » قال في المسالك ( ١٥: ٤١٨ ): الأوّل فطحيّ والثاني ضعيف جدّاً غالٍ ولم يدرك الأصبغ، فتكون مع الضعف مرسلة.

(٧) أي تجعل علامة عنده.

اُخرى أو في الجهات الأربع، فإن تساوت صُدّق وإلّا كُذّب، ثمّ ينظر مع صدقه ما بين المسافتين ويؤخذ من الدية بنسبة النقصان (١) أ ﴿ و ادّعى ﴿ نقصانهما قيستا إلى أبناء سنّه بأن يوقف معه وينظر ما يبلغه نظره ثمّ يعتبر ما يبلغه نظر المجنيّ عليه، ويعلم نسبة ما بينهما ﴿ فإن استوت المسافات الأربع صُدّق، وإلّا كُذّب وحينئذٍ فيحلف الجاني على عدم النقصان إن ادّعاه (٢) وإن قال: « لا أدري » لم يتوجّه عليه يمين. ولا يقاس النظر في يوم غيم ولا في أرض مختلفة الجهات؛ لئلّا يحصل الاختلاف بالعارض.

﴿ الرابع: في إبطال الشمّ من المنخرين معاً ﴿ الدية ومن أحدهما خاصّة نصفها ﴿ ولو ادّعى ذهابه وكذّبه الجاني عقيب جناية يمكن زواله بها ﴿ اعتبر بالروائح الطيّبة والخبيثة والروائح الحادّة. فإن تبيّن حاله حكم به ﴿ ثمّ اُحلف ﴿ القسامة ـ إن لم يظهر بالامتحان ـ وقضي له ﴿ وروي عن أمير المؤمنين عليه‌السلام بالطريق السابق (٣) في البصر ﴿ تقريب الحُراق بضمّ الحاء وتخفيف الراء، وتشديده من لحن العامّة، قاله الجوهري، وهو ما يقع فيه النار عند القدح (٤) أي يقرَّب بعد علوق النار به ﴿ منه، فإن دمعت عيناه ونحّى أنفه فكاذب، وإلّا فصادق وضعف طريق الرواية بمحمّد بن الفرات يمنع من العمل بها وإثبات الدية بذلك، مع أصالة البراءة.

__________________

(١) الوسائل ١٩: ٢٨٢، الباب ٨ من أبواب ديات المنافع، الحديث الأوّل. نقلاً بالمضمون.

(٢) أطلق في القواعد [ ٣: ٦٨٧ ] ثبوت اليمين عليه. ويشكل بما ذكرناه من الشكّ. ولم يذكره غيره يميناً مطلقاً، وإثباته حسنٌ حيث يمكن؛ لعموم الخبر. ( منه رحمه‌الله )

(٣) سبق تخريجها في الصفحة السابقة، الهامش رقم ٥ و ٦.

(٤) الصحاح ٤: ١٤٥٨، ( حرق ).

﴿ ولو ادّعى نقصه قيل: يحلف ويوجب له الحاكم شيئاً بحسب اجتهاده إذ لا طريق إلى البيّنة ولا إلى الامتحان (١) وإنّما نسبه إلى القول؛ لعدم دليل عليه، مع أصالة البراءة وكون حلف المدّعي خلاف الأصل، وإنّما مقتضاه حلف المدّعى عليه على البراءة.

﴿ ولو قطع الأنف فذهب الشمّ فديتان إحداهما للأنف والاُخرى للشمّ؛ لأنّ الأنف ليس محلّ القوّة الشامّة، فإنّها منبثّة في زائدتي مقدّم الدماغ المشبهتين بحَلَمتي الثدي تدرك ما يلاقيها من الروائح، والأنف طريق للهواء الواصل إليها.

ومثله قوّة السمع، فإنّها مودَعة في العصب المفروش في مقعّر الصِماخ (٢) يدرك ما يؤدّي إليها الهواء، فلا تدخل دية إحداهما في الاُخرى.

﴿ الخامس: الذوق قيل والقائل العلّامة قاطعاً به (٣) وجماعة (٤): ﴿ فيه الدية كغيره من الحواسّ، ولدخوله في عموم قولهم عليهم‌السلام: « كلّ ما في الإنسان منه واحد ففيه الدية » (٥) ونسبه إلى القيل؛ لعدم دليل عليه بخصوصه والشكّ في الدليل العامّ، فإنّه كما تقدّم (٦) مقطوع ﴿ ويرجع فيه عقيب الجناية التي يحتمل

__________________

(١) القائل العلّامة جازماً به في كتبه [ في القواعد ٣: ٦٨٨، والتحرير ٥: ٦١٢ ] وتوقّف المحقّق [ في الشرائع ٤: ٢٧٤ ] كالمصنّف. ( منه رحمه‌الله ).

(٢) هو ثقب الاُذن النافذ إلى الرأس.

(٣) القواعد ٣: ٦٨٨، والتحرير ٥: ٦١٢، والإرشاد ٢: ٢٤٣.

(٤) كالشيخ في المبسوط ٧: ١٣٣، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٤٢، وابن إدريس في السرائر ٣: ٣٨٣ ـ ٣٨٤.

(٥) الوسائل ١٩: ٢١٧، الباب الأوّل من أبواب ديات الأعضاء، الحديث ١٢.

(٦) تقدّم في الصفحة ٥٠١ ـ ٥٠٢.

إتلافها له ﴿ إلى دعواه مع الأيمان البالغة مقدارَ القسامة؛ لتعذّر إقامة البيّنة عليه وامتحانه. وفي التحرير: يجرَّب بالأشياء المرّة المُفِزّة (١) ثمّ يرجع مع الاشتباه إلى الأيمان. ومع دعواه النقصان يقضي الحاكم بعد تحليفه بما يراه من الحكومة تقريباً (٢) على القول السابق.

﴿ السادس: في تعذّر الإنزال للمنيّ حالةَ الجماع ﴿ الدية لفوات الماء المقصود للنسل. وفي معناه: تعذّر الإحبال والحَبَل وإن نزل المنيّ؛ لفوات النسل. لكن في تعذّر الحَبَل دية المرأة إذا ثبت استناد ذلك إلى الجناية. واُلحق به إبطال الالتذاذ بالجماع (٣) لو فُرض مع بقاء الإمناء والإحبال. وهو بعيد. ولو فُرض فالمرجع إليه (٤) فيه مع وقوع جناية تحتمله مع القسامة؛ لتعذّر الاطّلاع عليه من غيره.

﴿ السابع: في سلس البول وهو نزوله مترشّحاً لضعف القوّة الماسكة ﴿ الدية على المشهور. والمستند رواية غياث بن إبراهيم (٥) وهو (٦) ضعيف، لكنّها مناسبة لما يستلزمه من فوات المنفعة المتّحدة. ولو انقطع فالحكومة.

__________________

(١) كذا في ( ع ) التي قوبلت بالأصل ( وفي هامشها: أفزّه: أفزعه وأزعجه ) وفي سائر النسخ: المَقِرة. قال ابن الأثير: المَقِر: الصَبِر، وهو الدواء المُرّ المعروف، راجع النهاية ٤: ٣٤٧.

(٢) التحرير ٥: ٦١٢.

(٣) المُلحق هو العلّامة في القواعد ٣: ٦٨٩.

(٤) أي المجنيّ عليه.

(٥) الوسائل ١٩: ٢٨٥، الباب ٩ من أبواب ديات المنافع، الحديث ٤.

(٦) يعني غياث. وهو بتريّ. راجع المسالك ٩: ٤٧١.

﴿ وقيل: إن دام إلى الليل ففيه الدية، و إن دام ﴿ إلى الزوال ففيه ﴿ الثلثان، وإلى ارتفاع النهار ففيه ﴿ ثلث الدية (١) ومستند التفصيل: رواية إسحاق بن عمّار عن الصادق عليه‌السلام (٢) معلّلاً الأوّل بمنعه المعيشة وهو يؤذن بأنّ المراد معاودته كذلك في كلّ يوم كما فهمه منه العلّامة (٣) لكن في الطريق إسحاق وهو فطحيّ، وصالح بن عقبة وهو كذّاب غالٍ فلا التفات إلى التفصيل. نعم، يثبت الأرش في جميع الصور حيث لا دوام.

﴿ الثامن: في إذهاب ﴿ الصوت مع بقاء اللسان على اعتداله وتمكّنه من التقطيع والترديد ﴿ الدية لأنّه من المنافع المتّحدة في الإنسان.  ولو أذهب معه حركة اللسان فدية وثلثان؛ لأنّه في معنى شلله. وتدخل دية النطق بالحروف في الصوت؛ لأنّ منفعة الصوت أهمّها النطق. مع احتمال عدمه؛ للمغايرة.

__________________

(١) قاله الشيخ في النهاية: ٧٦٩، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٥٠، وابن إدريس في السرائر ٣: ٣٩١.

(٢) الوسائل ١٩: ٢٨٥، الباب ٩ من أبواب ديات المنافع، الحديث ٣.

(٣) القواعد ٣: ٦٨٩.

 ﴿ الفصل الثالث
﴿ في الشجاج

بكسر الشين جمع شجّة بفتحها، وهي الجرح المختصّ بالرأس والوجه، ويسمّى في غيرهما جرحاً بقول مطلق ﴿ وتوابعها ممّا خرج عن الأقسام الثمانية من الأحكام ﴿ وهي أي الشجاج ﴿ ثمان :

﴿ الحارصة: وهي القاشرة للجلد * وفيها بعير .

﴿ والدامية: وهي التي تقطع الجلد و ﴿ تأخذ في اللحم يسيراً، وفيها:

بعيران .

﴿ والباضعة: وهي الآخذة كثيراً في اللحم ولا يبلغ سمحاق العظم ﴿ وفيها: ثلاثة أبعرة ﴿ وهي المتلاحمة على الأشهر.

وقيل: إنّ الدامية هي الحارصة، وإنّ الباضعة مغايرة للمتلاحمة (١) فتكون الباضعة هي الدامية بالمعنى السابق. واتّفق القائلان على أنّ الأربعة الألفاظ موضوعة لثلاثة معان، وأنّ واحداً منها مرادف. والأخبار مختلفة أيضاً.

__________________

(*) في ( ق ): للجلدة.

(١) قاله الشيخ في النهاية: ٧٧٥، وابن زهرة في الغنية: ٤١٩، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٤٤.

ففي رواية منصور بن حازم عن أبي عبد الله عليه‌السلام: « في الحارصة ـ وهي الخدش ـ بعير، وفي الدامية بعيران » (١) وفي رواية مسمع عنه عليه‌السلام « في الدامية بعير، وفي الباضعة بعيران، وفي المتلاحمة ثلاثة » (٢) والاُولى تدلّ على الأوّل، والثانية على الثاني. والنزاع لفظيٌّ.

﴿ والسمحاق بكسر السين المهملة وإسكان الميم ﴿ وهي التي تبلغ السِمحاقة وهي ﴿ الجلدة الرقيقة ﴿ المغشيّة للعظم ولا تقشرها ﴿ وفيها أربعة أبعرة .

﴿ والموضحة: وهي التي تكشف عن وضح ﴿ العظم وهو بياضه وتقشر السمحاقة ﴿ وفيها خمسة أبعرة.

﴿ والهاشمة: وهي التي تهشم العظم أي تكسره وإن لم يسبق بجرح ﴿ وفيها عشرة أبعرة أرباعاً على نسبة ما يوزَّع في الدية الكاملة: من بنات المخاض واللبون، والحِقق (٣) وأولاد اللبون، فالعشرة هنا بنتا مخاض وابنا لبون وثلاث بنات لبون وثلاث حِقَق ﴿ إن كان خطأً، وأثلاثاً على نسبة ما يوزّع في الدية الكاملة ﴿ إن كان شبيهاً بالخطأ، فيكون ثلاث حِقَق، وثلاث بنات لبون، وأربع خِلَف (٤) حوامل، بناءً على ما دلّت عليه صحيحة ابن سنان (٥)

__________________

(١) الوسائل ١٩: ٢٩٣، الباب ٢ من أبواب ديات الشجاج والجراح، الحديث ١٤. وفيه: في الحرصة شبه الخدش بعير.

(٢) المصدر المتقدّم: ٢٩١، الحديث ٦.

(٣) جمع حِقَّة، وهي الإبل سنّها ثلاث سنين إلى أربع.

(٤) جمع خَلِفة، وهي الإبل طروقة الفحل.

(٥) الوسائل ١٩: ١٤٦، الباب ٢ من أبواب ديات النفس، الحديث الأوّل.