درس الروضة البهیة (فقه ۳) (المتاجر - المساقاة)

جلسه ۱۴۵: کتاب الکفاله ۴

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

بررسی دو نزاع و حالات مختلف در آن

نزاع اول: اگر کفیل به مکفول له بگوید: «تو اصلا در زمان عقد کفالت،‌ طلبی از مکفول نداشتی؛ لذا عقد کفالتی که بین ما بسته شد باطل بوده و من وظیفه ندارم که مکفول را در نزد تو حاضر کنم» ولی مکفول له می‌گوید: «من از مکفول طلب داشته‌ام». گفتیم در اینجا، مکفول له باید قسم بخورد و قول او مقدم می‌شود.

نزاع دوّم: اگر کفیل به مکفول له بگوید: «من قبول دارم که شما از مکفول طلبی داشته‌ای؛ امّا شما از آن طلب ابراء ذمّه کرده بودی و لذا موقع کفالت، دیگر طلبی وجود نداشت». ولی مکفول له با این مسئله مخالفت می‌کند.

در این صورت هم مکفول له باید قسم بخورد و قول او مقدم می‌شود زیرا اصل «بقاء‌ حق» است. اصلِ حق را کفیل پذیرفت ولی اختلاف در بقاء یا زوال این حق است که به وسیله «استصحاب بقاء حق» آن را ثابت می‌کنیم.

بررسی حالات مختلف

وقتی قرار شد مکفول له قسم بخورد، چند حالت به وجود می‌آید:

  • اگر مکفول له بر بقاء حق قسم بخورد: مکفول له از ادّعای کفیل بریءالذمّه می‌شود و بر کفیل لازم است که برود مکفول را در نزد مکفول له احضار کند.

نکته: اگر کفیل، مکفول را در نزد مکفول له حاضر کرد، و مکفول هم همان ادّعای کفیل را تکرار کرد (ابراء‌الذمّه)، در این صورت قسم سابق مکفول له (در دعوای بین او و کفیل) برای ردّ ادّعای مکفول کفایت نمی‌کند و این یک اختلاف جدیدی است که باید به صورت جداگانه در محکمه مطرح و حلّ شود (مکفول له باید دوباره در دادگاه قسم بخورد تا قولش مقدّم بر قول مکفول شود).

  • اگر مکفول له بر بقاء‌ حق قسم نخورد و ردّ یمین کند: در این صورت قسم به کفیل ردّ می‌شود. حال اگر کفیل قسم بخورد، به نفع کفیل حکم می‌شود و کفیل از کفالت بریء الذمّه می‌شود (دیگر بر او لازم نیست که مکفول را در نزد مکفول له احضار کند). 

نکته2: این قسمی که کفیل، در فرض ردّ‌ قسم می‌خورد، فقط برای بطلان کفالت کافی است، ولی همچنان طلبِ مکفول له از مکفول باقی است و مکفول له می‌تواند از مکفول حقش را مطالبه کند (دعوای بین مکفول له و مکفول، غیر از دعوای بین مکفول له و کفیل است و این دو دعوا به یکدیگر ربطی ندارند).

نکته3: اگر کفیل هم از قسم خوردن امتناع کند و به جای قسم خوردن برود و مکفول را احضار کند تا او قسم بخورد، و مکفول هم بر «ابراءالذمّه» قسم بخورد، در این صورت هم کفیل بریءالذمّه می‌شود از کفالت و هم مکفول از دینی که داشته است بریء الذمه می‌شود.

  • اگر مکفول له از قسم خوردن امتناع کند (نکول)[۱]: در «کتاب القضاء» نسبت به نکول، دو مبنا مطرح شد:

الف) به صرف نکول حکم می‌شود به ضرر نکول کننده.

ب) نکول هم همان حکم ردّ یمین را دارد: شهید همین حالت را قبول دارند.


فرق ردّ یمین و نکول: در نکول، منکر قسم نمی‌خورد و ردّ یمین هم نمی‌کند. 

۴

تطبیق بررسی دو نزاع و حالات مختلف در آن

﴿ وكذا (مکفول له قولش مقدم می‌شود و قسم می‌خورد) لو قال ﴾ الكفيل للمكفول له: ﴿ أبرأتَه ﴾ من الحقّ (اگر کفیل به مکفول له بگوید: «تو مکفول را از حقی که داشت ابراء کردی») ، أو أوفاكَهُ (پرداخت کرده است به تو آن حق را) ؛ لأصالة بقائه (استصحاب بقاء حق ـ چون در اینجا حالت سابقه یقینی وجود دارد، می‌توان استصحاب را جاری نمود ـ) .

ثُمَّ إن حلف المكفول له (اگر مکفول له ـ منکر ـ قسم خورد) على بقاء الحقّ برئ من دعوى الكفيل ولزمه إحضاره (مکفول له از ادّعای کفیل بریء الذمّه می‌شود و لازم می‌آید برای کفیل احضار مکفول) ، فإن جاء بالمكفول (اگر مکفول را آورد) فادّعى البراءة أيضاً (مکفول هم ادّعا کرد که اصلا‌ً به مکفول له بدهکاری ندارد) لم يُكتفَ باليمين التي حلفها للكفيل (نمی‌توان اکتفا کرد به آن قسمی که مکفول له برای کفیل خورد) ؛ (چرا آن قسم دیگر به درد نمی‌خورد) لأنّها (یمین) كانت لإثبات الكفالة (آن قسم را مکفول له خورد تا بگوید کفالت، کفالت صحیحی بوده است) ، وهذه (این ادّعا و دعوایی که بین مکفول و مکفول له صورت گرفته است) دعوى اُخرى (دعوای دیگری است) وإن لزمت تلك بالعرض (گرچه ادّعای برائت ذمّه از جانب مکفول، ملازم است با ادّعای قبلی بالعرض) . ﴿ فلو ﴾ لم يحلف (اگر مکفول له قسم نخورد) و (ردّ اليمين عليه ﴾ أي على الكفيل (و قسم را برگرداند به کفیل) فحلف (اگر کفیل قسم خورد) ﴿ برئ من الكفالة والمال بحاله (از کفالتی که کفیل کرده بود بریءالذمّه می‌شود و طلبی که مکفول له ادّعا داشت از مکفول دارد همچنان باقی است) ﴾ لا يبرأ المكفول منه (با قسم کفیل، مکفول از طلب بریء الذمّه نمی‌شود) ؛ لاختلاف الدعويين كما مرّ (چون در اینجا،‌ ما با دو ادّعای جداگانه طرف هستیم) ، ولأ نّه لا يبرأ بيمين غيره (مکفول، بریء الذمّه نمی‌شود به واسطه قسم دیگری) .

نعم لو حلف المكفول اليمينَ المردودة على البراءة برئا معاً (اگر مکفول، بیاید و یمین مردوده را انجام دهد ـ آن قسم را به جای کفیل، مکفول بخورد ـ در این صورت هم کفیل و هم مکفول بریء الذمّه خواهند شد) ؛ لسقوط الكفالة بسقوط الحقّ كما لو أدّاه (کفالت به واسطۀ سقوط حق ساقط می‌شود مانند جایی که مکفول، بدهی‌اش را به مکفول له پرداخت کند) ، و كذا لو نكل المكفول له عن يمين المكفول فحلف برئا معاً (اگر مکفول، نسبت به قسم نکول کند ـ ردّ یمین نکند ـ در این صورت اگر مکفول قسم بخورد، هم کفیل و هم مکفول بریء الذمّه می‌شوند) .

۵

بیان دو صورت در کفالت

بیان دو صورت در کفالت

صورت اول 

اگر دو نفر برای یک نفر کفیل شوند، اگر یکی از این دو کفیل، مکفول را در نزد مکفول له احضار کند، وظیفه احضار از عهده کفیل دیگر هم برداشته می‌شود زیرا غرض حاصل شده است (مانند جایی که خودِ مکفول برود و خود را به مکفول له تسلیم کند! در این صورت، وظیفه احضار از هر دو کفیل ساقط می‌شود).

سؤال1: وقتی کفیل اول، مکفول را در نزد مکفول له حاضر کرد، آیا بر کفیل اول لازم است که قصد هر دو کفیل را بکند؟ (تا کفالت از گردن هر دو کفیل ساقط شود؟) یا اینکه چنین قصدی لازم نیست و اطلاق هم کفایت می‌کند؟

پاسخ: به نظر شهید ثانی چنین قصدی لازم نیست و همان اطلاق کفایت می‌کند.

قولی دیگر در این مسئله: وظیفه کفیل دوّم از عهده‌اش برداشته نمی‌شود مطلقا. یعنی حتّی اگر کفیل اوّل، مکفول را در نزد مکفول له احضار کند، و قصد هم بکند که به نیّت هر دو کفیل دارد احضار را انجام می‌دهد، بازهم حق احضار، از گردن کفیل دوم ساقط نمی‌شود.

اشکال شهید ثانی به قول دیگر: ضعف این قول ظاهر است زیرا با حاضر کردن مکفول توسط کفیل اول، دیگر غرض حاصل شده است و لذا معنی ندارد که بگوییم کفیل دوّم هنوز وظیفه دارد.

سؤال2: ثمره این اختلاف چیست؟

پاسخ: اگر قول اوّل را بپذیریم، در صورتی که بعد از احضار، مکفول فرار کند، دیگر نه کفیل اوّل و نه کفیل دوم وظیفه‌ای ندارند. امّا اگر قول دوم را بپذیریم، در صورت فرار مکفول بعد از احضار، کفیل دوّم وظیفه دارد دوباره مکفول را در نزد مکفول له احضار کند.

صورت دوم 

کفیل یک نفر را برای دو مکفول له، کفالت کند. در این صورت، اگر کفیل مکفول را پیش یکی از مکفول له‌ها احضار کند، این احضار از مکفول له دیگری کفایت نمی‌کند. یعنی کفیل،‌ همچنان نسبت به احضار مکفول، در نزد مکفول له شماره 2 وظیفه دارد. به عبارت دیگر، کفیل تنها در صورت بریء الذمّه می‌شود که مکفول را پیش هر دو مکفول له احضار کند. زیرا در اینجا،‌ ما به دو عقد کفالت جدای از هم رو به رو هستیم که هر کدام مقتضی خودشان را دارند.

این مسئله، مانند جایی است که شخصی، ضامن دو دین شده باشد که برای بریءالذمّه شدن، هم باید دین اوّل را پرداخت کند و هم دین دوم را.

 

سؤال: گاهی در کفالت شخصی (مثلا زید) گفته می‌شود: «کَفَلتُ لک زیداً» یعنی اسم شخص برده می‌شود. حالا اگر به جای اسم زید، گفته شود «رأس زید» یا «بدن زید» یا «وجه زید» یا ... حکم چیست؟

پاسخ: دو نظر در اینجا مطرح است:

شهید اول: اگر به جای اسم زید، تعبیر به «بدن زید» یا «راس زید»‌ یا «وجه زید» عقد وکالت به صورت صحیح واقع شده است. ولی سایر موارد (ید و رجل و...) صحیح نیست.

شهید ثانی: تعبیر به «بدن زید» صحیح است ولی سایر موارد صحیح نیست.

۶

تطبیق بیان دو صورت در کفالت

﴿ ولو تكفّل اثنان بواحد (اگر دو نفر، کفالت یک نفر  را به عهده بگیرند) كفى تسليم أحدهما ﴾ إيّاه تامّاً (اگر یکی از آن دو نفر کفیل مکفول را احضار کند ـ‌ به صورت تامّ ـ این احضار کفایت می‌کند) ؛ لحصول الغرض (غرض این بود که مکفول در نزد مکفول له حاضر شود که شده است) ، كما لو سلّم نفسه أو سلّمه أجنبيّ (مانند جایی که خودِ شخص، خودش را تحویل می‌دهد یا یک اجنبی او را تحویل بدهد) .

وهل يشترط تسليمه عنه وعن شريكه (آیا کفیل اول، وقتی می‌خواهد مکفول را تحویل مکفول له بدهد، باید از طرف خودش و کفیل دیگر  قصد کند؟) ، أم يكفي الإطلاق (ولو قصد هر دو را نکند) ؟ قولان أجودهما الثاني (دو قول در اینجا وجود دارد که اجود این است که بگوییم لازم نیست که قصد هر دو را بکند، اطلاق هم کفایت می‌کند) ، وهو الذي يقتضيه إطلاق العبارة (اطلاق عبارت مصنّف هم همین اقتضاء‌ را دارد ـ ایشان فرمودند: کفی تسلیم احدهما ـ) . وكذا القول في تسليم نفسه وتسليم الأجنبيّ له (اگر خودش خودش را تسلیم کند یا اجنبی او را تسلیم کند باز هم همین نظر وجود دارد) .

وقيل : لا يبرأ مطلقاً (قولی دیگر: کفیل دوّم بریء الذمّه نمی‌شود مطلقا ـ چه کفیل اول قصد هر دو را بکند و چه فقط قصد خودش را بکند ـ) ؛ لتغاير الحقّين (زیرا حقّی که گردن کفیل اوّل بود، حقّی است غیر از حقّی که گردن کفیل دوّم بود). وضعفه ظاهر. (نظر شهید ثانی: ضعف این نظریه ظاهر است ـ زیرا اگرچه حق‌ها متغایر است ولی غرض حاصل شده است)

وتظهر الفائدة لو هرب بعد تسليم الأوّل (اگر بعد از تسلیم کفیل اول، مکفول از دست مکفول له فرار کند،‌ ثمره ظاهر می‌شود) .

﴿ ولو تكفّل بواحد لاثنين (اگر کفیل واحد، قبول کفالت کند از یک نفر، نسبت به دو مکفول له) فلابدّ من تسليمه إليهما ﴾ معاً (در این صورت، کفیل باید هم این مکفول را به مکفول له اوّلی تسلیم کند و هم به مکفول له دوّمی) ؛ لأنّ العقد الواحد هنا بمنزلة عقدين (ولو این دو کفالت را در یک عقد مطرح کرده باشد، امّا این یک عقد، در واقع دو عقد حساب می‌شود) ، كما لو تكفّل لكلّ واحد على انفراده (مانند جایی که تکفّل کند برای هرکدام به صورت جداگانه) ، أو ضمن دينين لشخصين فأدّى دين أحدهما (یا مانند صورتی که ضامن شود دو بدهی را که برای دو شخص است ولی بعد یک دین را اداء‌کند) ، فإنّه لا يبرأ من دين الآخر (این به واسطه اداء دین اول بریء الذمّه از دین دوم نخواهد شد) . بخلاف السابق (به خلاف صورت سابق که گفتیم با تسلیم یکی، کفیل دوّم دیگر وظیفه‌ای ندارد) ، فإنّ الغرض (در صورت سابق) من كفالتهما للواحد إحضاره وقد حصل (در صورت قبل غرض این بود که مکفول در نزد مکفول له حاضر شود که این غرض حاصل می‌شد).

﴿ ويصحّ التعبير * ﴾ في عقد الكفالة ﴿ بالبدن والرأس والوجه ﴾ (شهید اوّل: تعبیر به بدن و راس و وجه صحیح است ولی تعبیر به ید و رجل و... صحیح نیست) فيقول: ﴿ كفلت لك بدن فلان أو رأسه أو وجهه ﴾ لأنّه (علّت صحّت:) يعبّر بذلك عن الجملة (تمام زید) ، بل عن الذات (زید و روح او) عرفاً، واُلحق به (راس و وجه و قلب) الكبد والقلب، وغيرهما من الأجزاء التي لا تبقى الحياة بدونه (هر عضوی از اعضاء‌ بدن انسان که بدون آن حیات ممکن نخواهد بود) والجزءُ الشائع فيه ـ كثُلثه وربعه ـ استناداً إلى أنّه لا يمكن إحضار المكفول إلّا بإحضاره أجمع (زیرا بعدا نمی‌تواند ثلث یا ربع زید را حاضر کند!) . وفي غير البدن نظر (صحّت تعبیر، در غیر از بدن محلّ نظر است! حتّی در راس و وجه).

أمّا الوجه والرأس، فإنّهما وإن اُطلقا على الجملة (اگرچه راس و وجه، اطلاق می‌شود بر جمله بدن زید) ، لكن يطلقان على أنفسهما (خود وجه و خود راس) إطلاقاً شائعاً متعارفاً إن لم يكن أشهر من إطلاقهما على الجملة (اگر اطلاق آن بر خودِ راس و وجه شایع‌تر و اشهر نباشد از اطلاق راس و وجه بر جمله بدن زید) ، وحمل اللفظ المحتمل للمعنيين (در واقع راس و وجه، دو معنا درشان محتمل است) على الوجه المصحّح (بر آن وجهی که تصحیح کننده باشد) ـ مع الشكّ في حصوله (وجه مصحّح) وأصالة البراءة من مقتضى العقد ـ غير جيّد (خبر برای حمل) (حمل کردن بر لفظی که محتمل بر دو معناست، غیر جیّد است) نعم لو صرّح بإرادة الجملة من الجزأين (اگر راس و وجه را بگوید ولی بعد بگوید: منظور من از راس و وجه، خودِ زید بود!) اتّجهت الصحّة كإرادة أحد معنيي المشترك (مانند اراده یکی از دو معنای مشترک) ، كما أنّه لو قصد الجزء بعينه (مانند جایی که قصد کند جزء را بعینه) فكقصد الجزء الذي لا يمكن الحياة بدونه (حکم کبد و قلب را پیدا می‌کند).

وأمّا ما لا تبقى الحياة بدونه مع عدم إطلاق اسم الجملة عليه حقيقة (امّا آنچه باقی نمی‌ماند حیات بدون آن ـ مانند کبد و قلب و... ـ هیچ گاه از آن‌ها تمامِ بدن و شخصِ کامل اراده نمی‌شود) ، فغايته أنّ إطلاقه عليها مجاز (نهایتاً اطلاق کبد و قلب و... بر کلّ بدن مجاز خواهد بود) ، وهو غير كافٍ في إثبات الأحكام الشرعيّة (این کفایت نمی‌کند برای اثبات احکام شرعیه)  ويلزم مثله في كلّ جزءٍ من البدن (در هر جزئی از بدن این وضعیّت وجود دارد) ؛ فالمنع في الجميع أوجه (وجیه‌تر و بهتر این است که ما در همه این موارد منع کنیم) ، أو إلحاق الرأس والوجه مع قصد الجملة بهما (نهایتا اگر خیلی بخواهیم کوتاه بیاییم، در خصوص راس و وجه کوتاه می‌آییم آن هم در صورتی که قصد جمله ـ کلّ بدن ـ از آن‌ها شده باشد) .

﴿ دون اليد والرجل ﴾ وإن قصدها بهما مجازاً (ولو قصد کرده باشد جمله بدن را به ید و رجل مجازاً) لأنّ المطلوب شرعاً كفالة المجموع باللفظ الصريح الصحيح كغيره من العقود اللازمة (در عقود لازمه نیاز به لفظ صریح و صحیح داریم) . والتعليل بعدم إمكان إحضار الجزء المكفول بدون الجملة ـ فكان في قوّة كفالة الجملة ـ ضعيف (اینکه کسی علّت بیاورد: ممکن نیست اظهار جزء مکفول بدون تمام بدنش!، این تعلیل ضعیف است) ؛ لأنّ المطلوب لمّا كان كفالة المجموع (زیرا وقتی مطلوب ما کفالت مجموع بدن اوست) لم يكن البعض كافياً في صحّته وإن توقّف إحضاره عليه (گرچه احضار ید و بعض، متوقّف بر احضار جمیع است) ؛ لأنّ الكلام ليس في مجرّد الإحضار (بحث فقط از صرف احضار نیست) ، بل على وجه الكفالة الصحيحة (وجه کفالت صحیح در عقود لازمه: صیغه صحیح و تام باشد) ، وهو منتفٍ.

﴿ وينصرف الإطلاق إلى التسليم في موضع العقد لأنّه المفهوم عند الإطلاق. ويشكل لو كانا في برّيّة [أو] (١) بلد غربة قَصدهما مفارقَته سريعاً، لكنّهم لم يذكروا هنا خلافاً كالسلم. والإشكال يندفع بالتعيين.

﴿ ولو عيّن غيره أي غير موضع العقد ﴿ لزم ما شرط. وحيث يعيّن أو يطلق ويحضره في غير ما عيّن شرعاً لا يجب تسلّمه وإن انتفى الضرر.

﴿ ولو قال الكفيل: لا حقّ لك على المكفول حالة الكفالة فلا يلزمني إحضاره فالقول قول المكفول له؛ لرجوع الدعوى إلى صحّة الكفالة وفسادها، فيقدّم قول مدّعي الصحّة و (حلف المستحقّ وهو المكفول له ولزمه إحضاره. فإن تعذّر لم يثبت الحقّ بحلفه السابق؛ لأنّه لإثبات حقّ يصحّح الكفالة، ويكفي فيه توجّه الدعوى. نعم لو أقام بيّنة بالحقّ وأثبته عند الحاكم اُلزم به كما مرّ (٢) ولا يرجع به على المكفول؛ لاعترافه ببراءة ذمّته، وزعمه بأ نّه مظلوم.

﴿ وكذا لو قال الكفيل للمكفول له: ﴿ أبرأتَه من الحقّ، أو أوفاكَهُ؛ لأصالة بقائه.

ثُمَّ إن حلف المكفول له على بقاء الحقّ برئ من دعوى الكفيل ولزمه إحضاره، فإن جاء بالمكفول فادّعى البراءة أيضاً لم يُكتفَ باليمين التي حلفها للكفيل؛ لأنّها كانت لإثبات الكفالة، وهذه دعوى اُخرى وإن لزمت تلك بالعرض. ﴿ فلو لم يحلف و (ردّ اليمين عليه أي على الكفيل فحلف ﴿ برئ من الكفالة والمال بحاله لا يبرأ المكفول منه؛ لاختلاف الدعويين كما مرّ، ولأ نّه لا يبرأ بيمين غيره.

__________________

(١) في المخطوطات بدل «أو» : و.

(٢) مرّ في القضاء في الصفحة ٩٠.

نعم لو حلف المكفول اليمينَ المردودة على البراءة برئا معاً؛ لسقوط الكفالة بسقوط الحقّ كما لو أدّاه، وكذا لو نكل المكفول له عن يمين المكفول فحلف برئا معاً.

﴿ ولو تكفّل اثنان بواحد كفى تسليم أحدهما إيّاه تامّاً؛ لحصول الغرض، كما لو سلّم نفسه أو سلّمه أجنبيّ.

وهل يشترط تسليمه عنه وعن شريكه، أم يكفي الإطلاق؟ قولان (١) أجودهما الثاني، وهو الذي يقتضيه إطلاق العبارة. وكذا القول في تسليم نفسه وتسليم الأجنبيّ له.

وقيل (٢) : لا يبرأ مطلقاً؛ لتغاير الحقّين. وضعفه ظاهر.

وتظهر الفائدة لو هرب بعد تسليم الأوّل.

﴿ ولو تكفّل بواحد لاثنين فلابدّ من تسليمه إليهما معاً؛ لأنّ العقد للواحد هنا بمنزلة عقدين، كما لو تكفّل لكلّ واحد على انفراده، أو ضمن دينين لشخصين فأدّى دين أحدهما، فإنّه لا يبرأ من دين الآخر. بخلاف السابق، فإنّ الغرض من كفالتهما للواحد إحضاره وقد حصل.

﴿ ويصحّ التعبير * في عقد الكفالة ﴿ بالبدن والرأس والوجه فيقول: ﴿ كفلت لك بدن فلان أو رأسه أو وجهه لأنّه يعبّر بذلك عن الجملة، بل عن الذات

__________________

(١) لم نعثر على المشترط، وأمّا القول بكفاية الإطلاق فقد اختاره في الشرائع ٢:١١٧، والقواعد ٢:١٦٩، والإيضاح ٢:١٠١.

(٢) قاله الشيخ في المبسوط ٢:٣٣٩، وابن حمزة في الوسيلة:٢٨١، والقاضي في جواهر الفقه:٧٢، المسألة ٢٧٠.

(*) في (ق) : التعيين، وكذا في نسخة (ف) من الشرح.

عرفاً، واُلحق به الكبد والقلب، وغيرهما من الأجزاء التي لا تبقى الحياة بدونه (١) والجزءُ الشائع فيه ـ كثُلثه وربعه ـ استناداً إلى أنّه لا يمكن إحضار المكفول إلّا بإحضاره أجمع. وفي غير البدن نظر.

أمّا الوجه والرأس، فإنّهما وإن اُطلقا على الجملة، لكن يطلقان على أنفسهما إطلاقاً شائعاً متعارفاً إن لم يكن أشهر من إطلاقهما على الجملة، وحمل اللفظ المحتمل للمعنيين على الوجه المصحّح ـ مع الشكّ في حصوله وأصالة البراءة من مقتضى العقد ـ غير جيّد. نعم لو صرّح بإرادة الجملة من الجزأين اتّجهت الصحّة كإرادة أحد معنيي المشترك، كما أنّه لو قصد الجزء بعينه فكقصد الجزء الذي لا يمكن الحياة بدونه.

وأمّا ما لا تبقى الحياة بدونه مع عدم إطلاق اسم الجملة عليه حقيقة، فغايته أنّ إطلاقه عليها مجاز، وهو غير كافٍ في إثبات الأحكام الشرعيّة ويلزم مثله في كلّ جزءٍ من البدن؛ فالمنع في الجميع أوجه، أو إلحاق الرأس والوجه مع قصد الجملة بهما.

﴿ دون اليد والرجل وإن قصدها بهما مجازاً (٢) لأنّ المطلوب شرعاً كفالة المجموع باللفظ الصريح الصحيح كغيره من العقود اللازمة. والتعليل بعدم إمكان إحضار الجزء المكفول بدون الجملة ـ فكان في قوّة كفالة الجملة ـ ضعيف؛ لأنّ المطلوب لمّا كان كفالة المجموع لم يكن البعض كافياً في صحّته وإن توقّف

__________________

(١) في (ر) : بدونها.

(٢) فيه نظر واضح؛ إذ ليس كلّ جزءٍ يصحّ إطلاق اسمه على الكلّ مجازاً، كما حقّق في محلّه، وذلك هو المقتضي للفرق بين الأجزاء الثلاثة الاُول وبين الآخرين لا كون الأوّل حقيقةً والآخرين مجازاً، وأيّ مانعٍ من استعمال المجاز في مثله مع القرينة؟ فتأمّل. (منه رحمه‌الله).

إحضاره عليه؛ لأنّ الكلام ليس في مجرّد الإحضار، بل على وجه الكفالة الصحيحة، وهو منتفٍ.

﴿ ولو * مات المكفول قبل إحضاره ﴿ بطلت الكفالة؛ لفوات متعلّقها وهو النفس، وفوات الغرض لو اُريد البدن. ويمكن الفرق بين التعبير ب‍ «كفلت فلاناً» و «كفلت بدنه» فيجب إحضاره مع طلبه في الثاني، دون الأوّل، بناءً على ما اختاره المحقّقون من أنّ الإنسان ليس هو الهيكل المحسوس.

ويضعَّف بأنّ مثل ذلك منزَّل على المتعارف، لا على المحقَّق عند الأقلّ، فلا يجب على التقديرين ﴿ إلّا في الشهادة على عينه (١) ليحكم عليه ﴿ بإتلافه، أو المعاملة له إذا كان قد شهد عليه من لا يعرف نسبه، بل شهد على صورته، فيجب إحضاره ميّتاً حيث يمكن الشهادة عليه بأن لا يكون قد تغيّر بحيث لا يعرف. ولا فرق حينئذ بين كونه قد دفن وعدمه؛ لأنّ ذلك مستثنى من تحريم نبشه.

__________________

(*) في (ق) و (س) : وإذا.

(١) أي على شخصه.