درس الروضة البهیة (فقه ۳) (المتاجر - المساقاة)

جلسه ۱۴۴: کتاب الکفاله ۳

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

رهانیدن مکفول در فرض قتل

اگر خالد،‌ کفالت زید را قبول نکرده است، امّا وقتی مشاهده می‌کند که عمرو که طلبکار از زید است، دستِ زید را گرفت تا او را پیش قاضی ببرد، می‌آید و زید را به زور از دست عمرو خلاص و رها می‌کند! در این صورت، خالد اگرچه صیغه کفالت را نخوانده است، ولی کفالت برای او محقّق می‌شود (خالد کفیل زید است ولو قصد کفالت نداشته و صیغه‌ای هم نخوانده است). 

نکته1: اگر زید در مثال بالا، بدهی مالی به عمرو نداشته است بلکه قاتل بوده است و با این وجود، خالد او را از دست عمرو رهانید، در این صورت‌ بر خالد واجب است که یا زید را احضار کند و یا دیه را به عمرو پرداخت کند؛ ولی عمرو حق ندارد به جای قصاص زید،‌ خالد را قصاص کند زیرا قصاص در غیر مباشر جایز نیست.

نکته2: اگر خالد دیه را به عمرو پرداخت کند، دو صورت متصوّر است:

  • دیگر نتوانستند زید را پیدا کنند: دیه از جیب خالد رفته و کاری هم نمی‌تواند بکند.
  • بعد از مدّتی عمرو به زید دست پیدا کرد و او را پیش قاضی برد: باید پول خالد را به او برگردانند مطلقا (چه زید را قصاص کنند و چه قصاص نکنند) زیرا پولی که توسّط خالد پرداخت شد، به جهت «حیلولة»‌ای بود که توسط او بین زید و عمرو اتّفاق افتاد بود و حالا که این حیلوله از بین رفته است، باید پول خالد به او برگردانده شود.

سؤال: اگر بکر، کفیل زید باشد بعد خالد بیاید و زید را از دست بکر (که کفیل است) برهاند، تکلیف چیست؟[۱]

پاسخ: در این صورت هم حکم، مثل صورت قبل است یعنی خالد باید به جای بکر (که کفیل است) جور بکشد.

نکته3: اگر مکفول غائب باشد ولی مکان او معلوم باشد؛ در صورتی که موعد حاضر کردن مکفول فرابرسد، کفیل به اندازه‌ای که عرفاً رفتن به آن مکان و آوردن مکفول طول می‌‌کشد، زمان دارد. یعنی مکفول له، نمی‌تواند همان لحظه، به کفیل بگوید: «همین الآن که موعد فرا رسیده است، باید مکفول را حاضر کنی!». بله! اگر کفیل، از مهلت عرفی و مورد نظر تاخیر کند، همان احکام سابق بر او بار می‌شود (پرداخت بدهی مکفول و...)

امّا اگر مکفول غائب باشد و مکان او نیز معلوم نباشد، در این صورت کفیل، تکلیف خاصّی ندارد.


به خلاف صورت قبل که خالد، زید را از دست خودِ طلبکار می‌رهانید، این بار از دستِ‌ کفیل رهانیده است.

۴

تطبیق رهانیدن مکفول در فرض قتل

﴿ فلو كان ﴾ الغريم ﴿ قاتلاً ﴾ عمداً كان أم شبهه (اگر غریم قاتل باشد ـ چه قتلی که مرتکب شده است عمدی باشد و چه شبه عمد ـ) ﴿ لزمه إحضاره، أو الدية ﴾ (بر کفیل لازم است که یا قاتل را احضار کند یا دیه او را پرداخت کند) ولا يقتصّ منه (قصاص نمی‌شود از کفیل) في العمد (چون شبه عمد قصاص ندارد، لذا فقط عمد را گفت) ؛ لأنّه لا يجب على غير المباشر (زیرا قصاص بر غیر مباشر واجب نیست ـ جایز هم نیست ـ) .

ثُمَّ إن استمرّ القاتل هارباً (اگر قاتل، فرار کردن و غیبتش به صورت مستمرّ ادامه پیدا کرد) ذهب المال على المُخلِّص (دیه‌ای که شخص فراری‌دهنده پرداخت کرده است، از جیبش رفته است) . وإن تمكّن الوليّ منه في العمد (اگر تمکّن پیدا کرد جناب ولیّ از قاتل در قتل عمد) وجب عليه ردّ الدية إلى الغارم (در این صورت باید دیه را به فراری‌دهنده برگردانند) وإن لم يقتصّ من القاتل (ولو قاتل را قصاص هم نکنند) ؛ لأنّها وجبت لمكان الحيلولة (این دیه واجب شد به خاطر وجود حیلوله ـ مانع بین مکفول له و مکفول ـ) وقد زالت (آن مانع دیگر از بین رفته است) ، وعدم القتل الآن (اگر این شخص را قصاص نمی‌کنند) مستند إلى اختيار المستحقّ (این مستند به اختیار و انتخاب مکفول له است) . ولو كان تخليص الغريم من يد كفيله (اگر این تخلیص، نه از دست طلبکار، بلکه از دست کفیل صورت بگیرد) وتعذّر استيفاء الحقّ ـ من قصاص أو مال ـ وأخذ الحقّ من الكفيل، كان له (للکفیل) الرجوع على الذي خلّصه (کفیل می‌تواند به شخصی که فراری‌داده است رجوع کند) ، كتخليصه من يد المستحقّ (مانند جایی که مکفول را از دستِ خود طلبکار فراری می‌دادند) 

﴿ ولو غاب المكفول ﴾ غيبةً يُعرف موضعه (اگر مکفول غائب باشد ولی به گونه‌ای که مکان او را می‌دانیم) ﴿ اُنظر ﴾ الكفيلُ (به کفیل مهلت داده می‌شود) بعد مطالبة المكفول له بإحضاره (بعد از مطالبه مکفول له نسبت به احضار مکفول) و (بعد الحلول ﴾ إن كانت مؤجّلة (همچنین بعد از رسیدن زمان معیّن ـ در صورتی که زمان خاصّی تعیین شده باشد ـ) (استاد: البته ممکن است در صورت «مؤجل» کسی اشکال کند و بگوید: وقتی زمانِ احضار از قبل معلوم شده است دیگر نیازی نیست به اینکه بگذاریم زمانِ اجل فرا برسد و بعد دوباره به این کفیل مهلت احضار بدهیم! زیرا کفیل، از قبل مهلت دارد و می‌داند که چه زمانی باید مکفول را تحویل بدهد، لذا می‌تواند برنامه‌ریزی کند تا سرِموعد، مکفول را نزد مکفول له یا قاضی حاضر نماید! این اشکال وارد است) ﴿ بمقدار الذهاب ﴾ إليه ﴿ والإياب ﴾ (مهلتی که به کفیل می‌دهند، به مقداری است که رفتن و برگشتن به نزد مکفول طول می‌کشد) فإن مضت ولم يُحضره حُبس واُلزم ما تقدّم (اگر مهلت یاد شده گذشت ولی کفیل هنوز مکفول را حاضر نکرده بود، باید کفیل را حبس کنند و به آنچه سابقاً بیان کردیم ملزم می‌شود) . ولو لم يُعرف موضعه لم يُكلَّف إحضاره (اگر مکان مکفول مشخص نباشد، دیگر کفیل؛ مکلّف به احضار مکفول نیست) ؛ لعدم إمكانه (وقتی نمی‌داند جای مکفول کجاست، چگونه می‌توانیم او را مجبور به احضار کنیم؟!) ، ولا شيء عليه (هیچ چیزی هم بر عهده کفیل نیست!) ؛ لأنّه لم يكفل المال (کفیل، کفیل در احضار بود و نه کفیل در مال!) ولم يقصر في الإحضار (در احضار هم که کوتاهی نکرده است!) .

(استاد: این دو سطر آخر با اشکال روبه‌روست! چون شهید قبلاً فرمودند که اگر کفیل در احضار مکفول به مشکل خورد، باید یا کفیل را حبس کنند یا اینکه باید به جای مکفول، بدهی را پرداخت کند! ولی اینجا می‌فرمایند: «و لا شیء علیه»! جناب سلطان العلماء‌ هم در حاشیه‌شان به این مطلب اشاره فرموده‌اند و کلام شهید را در اینجا توجیه فرموده‌اند: «هذا فى  ما لا يمكن اداءه و لا بدل له كحق البضع و حقوق التغرير، صحيح و اما فى ما يمكن اداءه و له بدل فلا شك انّه مكلّف بالاداء بلا خلاف، و قوله «لا شى‌ء عليه» على الاطلاق اى على اطلاقه غير صحيح، و قوله «لانّه لم يكفل المال ...» فيه نظر، لان الكفالة مقتضاه انّه لو لم يتمكن من احضاره يؤدى ما عليه ان امكن اداءه و اداء بدله، و ما نحن فيه من صور عدم التمكن من الاحضار.»)

۵

محلّ تحویل مکفول / اختلاف بین کفیل و مکفول له

سؤال1: محلّ تحویل مکفول کجاست؟

پاسخ: سابقاً بیان کردیم که: اگر در متن عقد، محلّ تحویل مشخص شده باشد، باید بر طبق همان عمل شود. امّا اگر عقد از این جهت مطلق باشد، باید در محلّ عقد تحویل صورت بگیرد.

حال در فرض اطلاق عقد (که گفتیم باید در محلّ عقد تحویل صورت بگیرد) گاهی به مشکل برخورد می‌کنیم![۱] برای مثال، ممکن است عقد کفالت در بین‌راه خوانده شده باشد، یا در بلدی غیر از محلّ زندگی متعاقدین این صیغه عقد جاری شده باشد و... که در این موارد ما به مشکل برخورد می‌کنیم. در بیع سلم علما به این مشکل اشاره کردند و اقوالی مطرح شد، ولی در اینجا شهید می‌‌فرمایند همان مشکل بازهم وجود دارد.

 

اختلاف بین کفیل و مکفول له

سؤال2: اگر کفیل  به مکفول له بگوید: «شما در زمان کفالت، اصلا طلبی از مکفول نداشتی! لذا اصلا بر من لازم نیست که مکفول را در نزد تو احضار کنم! یعنی اگر من کفیل مکفول شدم، به این جهت بود که خیال می‌کردم تو از مکفول طلبی داری! ولی الآن فهمیدم که مکفول، هیچ بدهی به تو نداشته است! لذا بر من لازم نیست ـ شرعاً ـ‌ که مکفول را در نزد شما احضار بکنم.» ولی در مقابل، مکفول له می‌گوید: «خیر! من واقعاً از مکفول طلبکار هستم و بر توی کفیل لازم است او را در نزد من حاضر کنی». در این صورت، چگونه باید بین این دو نفر قضاوت کرد؟

پاسخ: در اینجا، باید قول مکفول له مقدّم شود. یعنی مکفول له منکر است و کفیل مدّعی و اگر کفیل نتواند بیّنه برای حرفش اقامه کند، مکفول له قسم می‌خورد و قولش مقدّم می‌شود.

علّت مقدّم شدن قول مکفول له: به خاطر «اصالة الصحّة فی فعل المسلم» قول مکفول له را مقدّم می‌کنیم. یعنی: اگر قائل شویم که این عقد فاسد بوده است، یعنی مکفول له، شخص شیّاد و فاسدی بوده است لذا برای جلوگیری از این قول و رعایت اصالة الصحة فی فعل المسلم، قول مکفول له را مقدّم می‌کنیم.

البته در مقابل «اصالة الصحّة» که به نفع مکفول له است، اصلِ دیگری نیز در اینجا داریم که به نفع کفیل است و آن «اصل برائة» است. ولی سابقاً، در سطر پایانی کتاب الحوالة، بیان کردیم که اصالة الصحّه مقدم است بر اصل برائة.

سؤال3: اگر در فرض بالا، کفیل به مکفول له بگوید: «حالا که تو منکر هستی، قسم بخور!» و مکفول له هم قسم خورد. حال سؤال این است که آیا با همین قسمی که مکفول له در دادگاه خورد، حقش علیه مکفول هم ثابت می‌‌شود؟ 

پاسخ: قسمِ مکفول له، برای اثبات بدهی مکفول کفایت نمی‌کند. زیرا آن قسم، تنها چیزی که اثبات کرد «حقّ مکفول له از کفیل» بود! یعنی با قسم مکفول له،‌ تنها اثبات شد که کفیل، باید مکفول له را احضار کند. ولی وقتی مکفول را احضار کرد، و مکفول ادّعا کرد که اصلا بدهکار نیست، همان قسم سابق مکفول له، نمی‌تواند طلبش از مکفول را نیز ثابت کند! (این یک دعوای جدید است و نیازمند دادگاه و حکم جدیدی است) و اگر باز هم قول مکفول له مقدّم شود، باید دوباره قسم بخورد.

نکته: البته اگر مکفول‌له، برای اثبات حرف خود، به جای قسم خوردن بیّنه اقامه کرد، در این صورت کفیل ملزم می‌شود که مکفول را احضار کند و با همان بیّنه، حق مکفول له از مکفول هم ثابت می‌شود.


در بیع السلم هم به این مشکل اشاره شد.

۶

تطبیق محلّ تحویل مکفول / اختلاف بین کفیل و مکفول له

﴿ وينصرف الإطلاق إلى التسليم في موضع العقد ﴾ (منصرف می‌شود اطلاق به تسلیم در موضعی که عقد جاری شده است) لأنّه (همین تسلیم در موضع عقد) المفهوم عند الإطلاق (وقتی عقد را مطلق می‌گذارند،‌ از این اطلاق، در موضع عقد بودن فهمیده می‌شود) . ويشكل لو كانا في برّيّة (بیابان) [أو] بلد غربة قَصدهما مفارقَته سريعاً (مثلا در بیابانی که در بین راهشان بود این صیغه عقد را خواندند یا در یک شهری که هر دو در آن مسافر بودند و می‌خواستند آن شهر را ترک کنند عقد را خواندند) ، لكنّهم لم يذكروا هنا خلافاً كالسلم (امّا در این جا، علماء متعرّض این اختلاف نشدند مانند سلم ـ قید منفی است یعنی برای یذکروا است. یعنی در سلم این اختلاف را ذکر کرده‌اند ولی در اینجا ذکر نکرده‌اند ـ) . والإشكال يندفع بالتعيين (اگر می‌خواهید بعداً به مشکل نخورید، در همان صیغه عقد، محلّ تحویل را تعیین کنید) .

﴿ ولو عيّن غيره ﴾ (اگر معیّن کردند غیر موضع عقد را) أي غير موضع العقد ﴿ لزم ﴾ ما شرط (لازم می‌آید آنچه شرط شده است). وحيث يعيّن أو يطلق ويحضره في غير ما عيّن شرعاً (اگر معیّن کردند یا مطلق گذاشتند، امّا کفیل مکفول را احضار کرد در غیر جایی که معیّن کردند شرعاً) لا يجب تسلّمه (بر مکفول له،‌ واجب نیست تحویل گرفتن مکفول)  وإن انتفى الضرر (ولو مکفول له، با تحویل گرفتن این مکفول در مکان دیگر،‌ ضرری نکند، ولی بازهم حق دارد از تحویل گرفتن امتناع کند) .

﴿ ولو قال الكفيل: لا حقّ لك ﴾ على المكفول حالة الكفالة (اگر کفیل به مکفول له بگوید: تو اصلا طلبی از مکفول نداشتی ـ در وقتی که ما عقد کفالت را خواندیم ـ) فلا يلزمني إحضاره (به همین خاطر، بر من لازم نیست که مکفول را در نزد تو حاضر کنم!) فالقول قول المكفول له (کفیل در این فرض مدّعی است و مکفول له منکر است و لذا قول مکفول له با قسم مقدّم می‌شود) ؛ لرجوع الدعوى إلى صحّة الكفالة وفسادها، فيقدّم قول مدّعي الصحّة (بر اساس «اصالة الصحة فی فعل المسلم») و (حلف المستحقّ ﴾ وهو المكفول له (مکفول له باید قسم بخورد) ولزمه إحضاره (بر کفیل لازم می‌‌شود که مکفول را احضار کند) . فإن تعذّر (اگر احضار متعذّر شد) لم يثبت الحقّ بحلفه السابق (با آن قسم سابقی که مکفول له خورد، طلبکار بودن او از مکفول ثابت نمی‌شود) ؛ لأنّه (حلف سابق) لإثبات حقّ يصحّح الكفالة (برای اثبات حقی است که می‌خواست فقط کفالت را تصحیح کند) ، ويكفي فيه (تصحیح کفالت) توجّه الدعوى (کفایت می‌کند در تصحیح کفالت توجه دعوا ـ همین مقدار که مکفول له بتواند ادّعایی را علیه مکفول مطرح کند، صرف ادّعا برای برای اینکه کفیل ملزم به احضار باشد کافی است ـ) . نعم لو أقام بيّنة بالحقّ (بله! اگر به جای قسم بیاید و بیّنه بیاورد ـ یعنی دو شاهد عادل بیایند و شهادت بدهند که مکفول له از مکفول، این مقدار طلبکار بوده است) وأثبته عند الحاكم (و پیش حاکم هم این دو شهادت بدهند و این طلب را ثابت کنند) اُلزم به كما مرّ (اگر کفیل متعذّر شد از احضار مکفول، خودش باید پرداخت بدهی را انجام دهد) ولا يرجع به على المكفول (رجوع نمی‌کند کفیل تا از مکفول آن مبلغ را بگیرد) ؛ لاعترافه ببراءة ذمّته (چون خودِ کفیل، در دادگاه اعتراف کرده بود که مکفول، به مکفول له بدهکار نیست!) ، وزعمه بأ نّه مظلوم.

﴿ وكذا لو قال ﴾ الكفيل للمكفول له: ﴿ أبرأتَه ﴾ من الحقّ، أو أوفاكَهُ؛ لأصالة بقائه.

تحقيق الحال فراجع ما حرّرناه في ذلك بشرح (١) الشرائع (٢) وغيره (٣).

﴿ وتحصل الكفالة أي حكم الكفالة ﴿ بإطلاق الغريم من المستحقّ قهراً فيلزمه إحضاره، أو أداء ما عليه إن أمكن، وعلى ما اخترناه (٤) مع تعذّر إحضاره. لكن هنا حيث يؤخذ منه المال لا رجوع له على الغريم إذا لم يأمره بدفعه؛ إذ لم يحصل من الإطلاق ما يقتضي الرجوع.

﴿ فلو كان الغريم ﴿ قاتلاً عمداً كان أم شبهه ﴿ لزمه إحضاره، أو الدية ولا يقتصّ منه في العمد؛ لأنّه لا يجب على غير المباشر.

ثُمَّ إن استمرّ القاتل هارباً ذهب المال على المُخلِّص. وإن تمكّن الوليّ منه في العمد وجب عليه ردّ الدية إلى الغارم وإن لم يقتصّ من القاتل؛ لأنّها وجبت لمكان الحيلولة وقد زالت، وعدم القتل الآن مستند إلى اختيار المستحقّ. ولو كان تخليص الغريم من يد كفيله وتعذّر استيفاء الحقّ ـ من قصاص أو مال ـ وأخذ الحقّ من الكفيل، كان له الرجوع على الذي خلّصه، كتخليصه من يد المستحقّ.

﴿ ولو غاب المكفول غيبةً يُعرف موضعه ﴿ اُنظر الكفيلُ بعد مطالبة المكفول له بإحضاره و (بعد الحلول إن كانت مؤجّلة ﴿ بمقدار الذهاب إليه ﴿ والإياب فإن مضت ولم يُحضره حُبس واُلزم ما تقدّم. ولو لم يُعرف موضعه لم يُكلَّف إحضاره؛ لعدم إمكانه، ولا شيء عليه؛ لأنّه لم يكفل المال ولم يقصر في الإحضار.

__________________

(١) في (ع) : لشرح.

(٢) اُنظر المسالك ٤:٢٣٩ ـ ٢٤٥.

(٣) اُنظر حاشية الإرشاد المطبوعة مع غاية المراد ٢:٢٢٧ ـ ٢٢٩.

(٤) من إلزام الكفيل بإحضار المكفول، راجع الصفحة ٤٢٨.

﴿ وينصرف الإطلاق إلى التسليم في موضع العقد لأنّه المفهوم عند الإطلاق. ويشكل لو كانا في برّيّة [أو] (١) بلد غربة قَصدهما مفارقَته سريعاً، لكنّهم لم يذكروا هنا خلافاً كالسلم. والإشكال يندفع بالتعيين.

﴿ ولو عيّن غيره أي غير موضع العقد ﴿ لزم ما شرط. وحيث يعيّن أو يطلق ويحضره في غير ما عيّن شرعاً لا يجب تسلّمه وإن انتفى الضرر.

﴿ ولو قال الكفيل: لا حقّ لك على المكفول حالة الكفالة فلا يلزمني إحضاره فالقول قول المكفول له؛ لرجوع الدعوى إلى صحّة الكفالة وفسادها، فيقدّم قول مدّعي الصحّة و (حلف المستحقّ وهو المكفول له ولزمه إحضاره. فإن تعذّر لم يثبت الحقّ بحلفه السابق؛ لأنّه لإثبات حقّ يصحّح الكفالة، ويكفي فيه توجّه الدعوى. نعم لو أقام بيّنة بالحقّ وأثبته عند الحاكم اُلزم به كما مرّ (٢) ولا يرجع به على المكفول؛ لاعترافه ببراءة ذمّته، وزعمه بأ نّه مظلوم.

﴿ وكذا لو قال الكفيل للمكفول له: ﴿ أبرأتَه من الحقّ، أو أوفاكَهُ؛ لأصالة بقائه.

ثُمَّ إن حلف المكفول له على بقاء الحقّ برئ من دعوى الكفيل ولزمه إحضاره، فإن جاء بالمكفول فادّعى البراءة أيضاً لم يُكتفَ باليمين التي حلفها للكفيل؛ لأنّها كانت لإثبات الكفالة، وهذه دعوى اُخرى وإن لزمت تلك بالعرض. ﴿ فلو لم يحلف و (ردّ اليمين عليه أي على الكفيل فحلف ﴿ برئ من الكفالة والمال بحاله لا يبرأ المكفول منه؛ لاختلاف الدعويين كما مرّ، ولأ نّه لا يبرأ بيمين غيره.

__________________

(١) في المخطوطات بدل «أو» : و.

(٢) مرّ في القضاء في الصفحة ٩٠.