درس اصول الفقه - مباحث الفاظ وملازمات عقلیه

جلسه ۸: حقیقت وضع

 
۱

طرح مباحثی که مربوط به ادبیات است به عنوان مقدمه

در پرانتز: اولین بحثی که مرحوم مظفر [به عنوان مبحث اصولی] مطرح می کنند مبحث مشتق است. برخلاف آقاضیا که مشتق را جزء اصول نمی دانند.

قبل از ورود به اصول فقه مقدمه ای مطرح می کنند. چهارده مبحث را مطرح می کنند که مربوط به ادبیات عرب است که یا در ادبیات اصلا مطرح نشده یا کامل مطرح نشده. مثلا بحث صحیح و اعم که در ادبیات اصلا مطرح نشده. یا بحث مشتق (؟) که در بلاغت مطرح شده ولی کامل نیست.

و قبل الشروع (در مسائل اصلی علم اصول) لا بدّ من مقدّمة (منظور مقدمه الکتاب است.) يبحث فيها (مقدمه) عن جملة(جمله دو معنا دارد: مجموعه و تعداد. این جا یعنی تعداد) من المباحث اللغويّة التي لم يستوف (فعل لازم است: کامل نشده است) البحث عنها في العلوم الأدبيّة (علوم ادبیه چهارده تا است. صرف و نحو و لغت و معانی و بیان و بدیع و شعر و عروض و ...؛ یا کامل بحث نشده است. مثل بحث مشتق.)  أو لم يبحث عنها (اصلا بحث نشده است. مثل بحث صحیح و اعم).

۲

مقدمه علم اصول

المقدمه:

این چهارده مقدمه درباره ی سه چیز است: 12 تا درباره ی وضع است، یکی درباره ی استعمال  و یکی هم درباره ی دلالت  دلالت چند قسم است: تصوری تصدیقی؛ تصدیقی کاشفه از مراد جدی و تصدیقی غیر کاشفه.

تبحث عن أمور(چهارده امر) لها (امور) علاقة (ارتباطی) بوضع الألفاظ و استعمالها (آنی که مهم است درباره ی استعمال ایشان نمی گوید. می گوید استعمال دو نوع است: حقیقی و مجازی. این غلط است. مناسب بود ایشان اول بیاید حقیقت استعمال را تعریف بکند. استعمال یعنی چه؟ دو نظریه است. یک نظریه مشهور و یک نظریه محقق ایروانی در نهایه النهایه. بعد که این را گفت بگوید استعمال سه نوع است: حقیقی، مجازی و غلط)  و دلالتها، و فيها (مقدمه) أربعة عشر مبحثا:

۳

مقدمه اول: حقیقت وضع

1. حقیقه الوضع:

این تیتر به نظر من درست نیست. حقیقت یعنی ماهیت وضع. وضع یعنی چه؟ ایشان ماهیت وضع را در آخرر دو بیان می کند. کلا درباره ی وضع که حقیقتش چیست پنج نظریه است.

مقدمه اول: هرلفظی دلالت بر معنای خودش می کند. درباره ی دلالت الفاظ بر معانی سه نظریه هست:

1- نظریه ی عبّاد بن سلیمان صیمری معتزلی : دلالت ذاتیه محضه:  کون اللفظ بنفسه دالّا علی المعنی؛ آیت الله صدر نظر صیمری را این طور معنا کرده است: خود این لفظ دلالت بر این معنا می کند بدون این که کسی این لفظ را برای این معنا وضع کند یعنی یک تناسب ذاتی بین این لفظ و این معنا هست که باعث شده این لفظ بر این معنا دلالت بکند. سکاکی هم همین نظر را در علم بیان دارد. می گوید کلمه ی « فصل» را به شکستن می گویند. ولی شکستنی که مو برداشته باشد. کلمه ی «قصم» اما به شکستنی می گویند که خرد شده باشد. حرف «ق» از حروف مجهوره است، یعنی بلند ادا می شود. به خاطر همین «قصم» در این معنا به کار می رود. حال آن که حرف «ف» از حروف مهموسه است، یعنی آهسته ادا می شود و به خاطر همین کلمه «فصل» در آن معنا به کار می رود.

دلیل صیمری: قیاس: صغری: اگر دلالت الفاظ بر معانی وضعیه باشد، لازمه اش ترجیح بلامرجح است. کبری: لازمه باطل است. :::: پس دلالت الفاظ بر معانی وضعی نیست. چرا واضع رجل را برای مرد وضع کرده است؟ رجل چه ترجیحی بر مثلا امرأه در انتخاب داشته است؟ حال برای پاسخ به او باید یا صغری را رد کرد، یا کبری را. ولی ما نمی خواهیم بررسی بکنیم.

2- مشهور: وضعیه ی محضه: یعنی دلالت لفظ بر معنا به خاطر وضع است. محضه یعنی خالص.

دلیل مشهور: اگر دلالت الفاظ بر معانی ذاتیه محضه باشد، لازم می آید اشتراک تمام بشر در الفاظ. لکن این گونه نیست. :::: پس دلالت الفاظ ذاتیه نیست. چه گونه دلالت دود برآتش دلالت ذاتیه است، لفظ ضرب هم بین تمام افراد بشر می بایست به معنی زدن باشد. (دلیل این صغری فقط وجدان است.)

3- نظریه دوم صیمری: وضعیه ی ذاتیه: یعنی اگر لفظ دلالت بر معنا می کند، به خاطر وضع است. اما واضع حکیم است. می داند که این لفظ با آن معنا تناسب ذاتی دارد آن را برای آن وضع نموده است. صیمری این را بعد از نظر اول بیان کرده است و گفته است که اگر بخواهیم تنزل بکنیم حداقل این را می گوییم. مثلا کلمه ی رجل دلالت بر مرد می کند. به خاطر این که یک واضعی این لفظ را برای مرد وضع کرده است. این واضع به خاطر این که دیده است بین حروف رجل و معنای مرد تناسب وجود دارد این لفظ را برای آن معنا وضع کرده است.

دلیل : الدلیل هو الدلیل. --> همان دلیل مورد اول.

قاعدتا ما قائل به نظر مشهور هستیم. پس باید نظرات دیگر را رد کنیم. اولا ترجیح بلا مرجح نیست. بلکه یک علت هایی وجود دارد. مثل شنیدن لفظ. مثلا نذر می کند اگر رفتم کربلا اولین اسمی که شنیدم، آن اسم را بر پسرم بگذارم. ثانیا ترجیح بلامرجح باطل نیست. آنی که باطل است ترجُّح بلا مرجح است. مثال: دو تا شیرینی جلوی ما هست. هیچ کدام هم بر دیگری ترجیحی ندارد. یکی را برمی داریم و می خوریم (مثال علامه طباطبایی).

۴

تطبیق حقیقت وضع

1. حقيقة الوضع‏ (حقیقت وضع را ایشان بعدا می گوید. بهترین تعریف برای وضع تعریفی است که محقق نهاوندی کرده است. بدترین تعریف تعریفی است که صاحب کفایه کرده است و آقای بروجردی و محقق اصفهانی اشکال گرفته اند به آن. ما اشکال آقای بروجردی را ناشی از عدم دقت ایشان می دانیم.)

لا شكّ أنّ دلالة الألفاظ على معانيها (معانی الفاظ)- في أيّةِ (کلمه ی ایّ از الفاظ عام بدلی است. یعنی هر لغتی. نه مختص به لغت عرب) لغة كانت (دلالت)- ليست (خبر انّ) ذاتيّة (دو نظریه را رد کرد: هر دو نظریه صیمری. دلالت ذاتیه ای که صیمری به آن اشاره نموده است، همان دلالت عقلیه ی لفظیه در منطق است. مثال دلالت عقلیه لفظیه: یک نفر پشت دیوار می گوید دیزٌ؛ این دیز شما را راهنمایی می کند که یک لافظی پشت دیوار هست.)، كذاتيّة (این مثال است برای ذاتیه؛ نه برای لیست ذاتیه) دلالة الدخان- مثلا- على وجود النار- و إن توهّم ذلك (ذاتی بودن را) بعضهم (بعض علما: صیمری معتزلی. اهل سنت می دانید در مباحث مهم حرفی ندارند برای گفتن. ولی در مباحث الفاظ مثل فخر رازی در کتاب المحصول یک جلد درباره ی مجمل و مبین بحث کرده است. ولی مثل صاحب کفایه که به او پهلوان علم اصول می گویند ده خط صحبت کرده است.) – لأنّ (علت است برای لیست ذاتیه. هر جا لانّ، فاء تعلیل، باء سببیت دیدید بعدش یک قیاس است. به آن می گویند قیاس مضمر. آن قیاس را بکشید بیرون. این جا می خواهد دلیل بیاورد که ذاتی نیست؛ وضعی است. این سبک را باید یاد بگیرید. این لانّ دلیل مشهور است که من از خارج گفتم.) لازم هذا الزعم أن يشترك جميع البشر في هذه الدلالة (دلالت الفاظ بر معانی)، مع ( این مع کبری است: و اللازم باطل) أنّ الفارسيّ (شخص فارس) - مثلا- لا يفهم الألفاظ العربيّة و لا غيرها (غیر عربیه، به استثنای فارسی) من دون تعلّم، و كذلك العكس في جميع اللغات (جمیع اللغات یعنی عرب زبان بدون تعلم معانی هیچ لغتی را نمی فهمد)، و هذا (ذاتی نبودن دلالت الفاظ) واضح.

و عليه (هذا)، (دلالت یعنی راهنمایی کردن؛ اگر می بینی یک لفظی شما را راهنمایی می کند به یک معنا، نه معنای دیگربه خاطر این است که این لفظ برای این معنا وضع شده. شما هم علم به وضع داری؛ شما این لفظ را شنیدی. پس دلالت می کند. این سه تا لازم است. به این می گویند دلالت وضعیه. با علیه که دو نظریه را گذاشت کنار، یک نظریه می ماند.) فليست دلالة الألفاظ على معانيها إلّا بالجعل و التخصيصِ (عطف تفصیلی: مخصوص کردن واضع لفظ را به معنا. متاخرین می گویند جعل. قدما می گفته اند تخصیص.) من واضعِ تلك الألفاظ لمعانيها (من واضعِ تلک الالفاظِ؛ یا من واضعٍ تلک الالفاظَ. منتها چون عمل کردن مصدر الف و لام دار ضعیف است، من واضعِ بخوانیم تا مضاف مضاف الیه بشود بهتر است.). و لذا (به خاطر این که دلالت الفاظ بر معانی ذاتیه نیست؛ اگر دلالت الفاظ بر معانی ذاتی نیست، پس اگر یک لفظی دلالت بر یک معنا می کند باید آن را داخل در چه نوع دلالتی بکنیم؟ اولا دلالت لفظیه؛ ثانیا وضعیه؛ ولی صیمری می انداخت در عقلیه.) تدخل الدلالة اللفظيّة هذه (چرا هذه آورده است؟ در بلاغت خوانده اید که بعضی وقت ها اسم اشاره آورده می شود تا از اشتباه جلوگیری شود. مثلا من جای این که بگویم زید را اکرام بکن، می گویم به این آقا اکرام بکن. هذه می گوید این دلالت لفظی. یعنی دلالت الفاظ بر معانیشان. نه دلالت لفظیه های دیگر: مثل دیز از پشت دیوار)  في الدلالة الوضعيّة.

١. مباحث الألفاظ : وهي تبحث عن مداليل الألفاظ وظواهرها من جهة عامّة ، نظير البحث عن ظهور صيغة «افعل» في الوجوب ، وظهور النهي في الحرمة ونحو ذلك.

٢. المباحث العقليّة : وهي ما تبحث عن لوازم الأحكام في أنفسها ولو لم تكن تلك الأحكام مدلولة للّفظ ، كالبحث عن الملازمة بين حكم العقل وحكم الشرع ، وكالبحث عن استلزام وجوب الشىء لوجوب مقدّمته المعروف هذا البحث باسم «مقدّمة الواجب» ، وكالبحث عن استلزام وجوب الشيء لحرمة ضدّه المعروف باسم «مسألة الضدّ» ، وكالبحث عن جواز اجتماع الأمر والنهي وغير ذلك.

٣. مباحث الحجّة : وهي ما يبحث فيها عن الحجّيّة والدليليّة ، كالبحث عن حجيّة خبر الواحد ، وحجّيّة الظواهر ، وحجّيّة ظواهر الكتاب (١) ، وحجّيّة السنّة والإجماع والعقل ، وما إلى ذلك.

٤. مباحث الأصول العمليّة : وهي تبحث عن مرجع المجتهد عند فقدان الدليل الاجتهاديّ ، كالبحث عن أصل البراءة والاحتياط والاستصحاب ونحوها ، فمقاصد الكتاب ـ إذن ـ أربعة.

وله خاتمة تبحث عن تعارض الأدلّة ؛ وتسمّى : «مباحث التعادل والتراجيح» ، فالكتاب يقع في خمسة أجزاء إن شاء الله تعالى (٢).

وقبل الشروع لا بدّ من مقدّمة يبحث فيها عن جملة من المباحث اللغويّة التي لم يستوف البحث عنها في العلوم الأدبيّة أو لم يبحث عنها.

__________________

ـ أفاده في دورة بحثه الأخيرة ... وهو التقسيم الصحيح ، الذي يجمع مسائل علم الأصول ويدخل كلّ مسألة في بابها ، فمثلا مبحث المشتقّ كان يعدّ من المقدّمات وينبغي أن يعدّ من مباحث الألفاظ ، ومقدّمة الواجب ومسألة الإجزاء ونحوهما كانت تعدّ من مباحث الألفاظ وهي من بحث الملازمات العقلية ... وهكذا. ـ منه رحمه‌الله ـ.

(١) قوله : «وحجيّة الظواهر» يشمل البحث عن حجيّة ظواهر الكتاب ، فالأنسب حذف قوله : «وحجيّة ظواهر الكتاب».

(٢) بل الكتاب ـ كما يأتي ـ يقع في أربعة أجزاء ، لأنّه ألحق مباحث التعادل والتراجيح إلى مباحث الحجّة في الجزء الثالث وأوضح وجه الإلحاق في مقدّمته.

تمرينات (١)

* التمرين الأوّل

١. ما هو علم أصول الفقه؟

٢. ايت بمثال من عندك ومثال من الكتاب لكيفية استنباط الحكم الشرعيّ؟

٣. ما الفرق بين الحكم الواقعيّ والحكم الظاهريّ؟

٤. ما الفرق بين الدليل الاجتهاديّ والدليل الفقاهتيّ؟

٥. ما هو موضوع علم الأصول عند القدماء؟

٦. بيّن رأي المصنّف في موضوع علم الأصول.

٧. ما هو المبحوث عنه في المباحث العقليّة ومباحث الألفاظ والحجّة والأصول العمليّة؟

* التمرين الثاني

١. أذكر آراء الأصوليّين في تعريف علم الأصول والمناقشات فيها.

٢. لم سمّي الدليل الاجتهاديّ «اجتهاديّا» والفقاهتيّ «فقاهتيّا»؟

٣. بيّن آراء العلماء في موضوع كلّ علم.

المقدّمة

تبحث عن أمور لها علاقة بوضع الألفاظ واستعمالها ودلالتها ، وفيها أربعة عشر مبحثا :

١. حقيقة الوضع

لا شكّ أنّ دلالة الألفاظ على معانيها ـ في أيّة لغة كانت ـ ليست ذاتيّة ، كذاتيّة دلالة الدخان ـ مثلا ـ على وجود النار ـ وإن توهّم ذلك بعضهم (١) ـ لأنّ لازم هذا الزعم أن يشترك جميع البشر في هذه الدلالة ، مع أنّ الفارسيّ ـ مثلا ـ لا يفهم الألفاظ العربيّة ولا غيرها من دون تعلّم ، وكذلك العكس في جميع اللغات ، وهذا واضح.

وعليه ، فليست دلالة الألفاظ على معانيها إلاّ بالجعل والتخصيص من واضع تلك الألفاظ لمعانيها. ولذا تدخل الدلالة اللفظيّة هذه في الدلالة الوضعيّة.

٢. من الواضع؟

ولكن من ذلك الواضع الأوّل في كلّ لغة من اللغات؟

قيل : (٢) إنّ الواضع لا بدّ أن يكون شخصا واحدا يتبعه جماعة من البشر في التفاهم

__________________

(١) ومنهم سليمان بن عباد الصيمريّ على ما في بعض الكتب ، كالفصول : ٢٣ ، ومفاتيح الأصول : ٢.

وذهب المحقّق النائينيّ أيضا إلى أنّها ذاتيّة ولكن لا بحيث يلزم من تصوّره تصوّر المعنى. راجع أجود التقريرات ١ : ١٩ ، فوائد الأصول ١ : ٣٠ ـ ٣١.

(٢) من قال به هو الأشاعرة ، فإنّهم قالوا بأنّ الواضع هو الله (تعالى) على ما في الكتب ، كالفصول : ٢٣ ، ـ