درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۱۴: کتاب القصاص ۲۶: فی اللواحق ۳

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مبادرت ولی دم بر قصاص بدون اذن حاکم / فرض تعدّد اولیای دم

سؤال1: آیا ولی دم، برای قصاص کردن باید از حاکم شرع اجازه بگیرد؟ یا اینکه خودِ او، بدون اجازه از حاکم هم می تواند بر قصاص مبادرت کند؟

پاسخ: مسئله دو صورت دارد:

الف) ولیّ دم واحد باشد: دو نظر در مسئله وجود دارد:

1) مبادرت ولیّ دم بر قصاص جایز است حتی بدون اذن از امام و حاکم شرع. به چند دلیل: 

  •  آیه: فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً
  • اصلِ برائت ذمّه از استیذان

نکته1: شهید فرمودند که اگرچه عدم استیذان جایز است ولی اولی استیذان می باشد (خصوصاً در قصاص الطرف).

2) استیذان از امام و حاکم شرع واجب است مطلقا (حتی در قصاص النفس)

نکته2: تفاوتی که بین قول اول و دوم وجود دارد، در وجوب تعزیر است. یعنی قائلین قول دوم عقیده دارند که در صورتی که ولیّ دم بدون اذن حاکم شرع قصاص را انجام دهد، باید تعزیر شود. ولی طبق قول قائلین قول اول نیاز به تعزیر نیست. ضمن اینکه، طبق هر دو قول، دیگر قصاص انجام شده است و ضمانی بر گردن ولی دم نخواهد بود.

ب) ولیّ دم چند نفر باشند[۱]: در این صورت استیفاء قصاص، منوط به اذن همه اولیای دم می باشد مطلقا (چه همه اولیای دم حاضر باشند و چه برخی حاضر باشند و برخی غایب). 

دلیل این مطلب: زیرا حق قصاص متعلّق به همه این افراد است و در سلطنت بر قصاص، همه این اشخاص مساوی می باشند. علاوه بر این، قصاص وضع شده است برای تشفّی ولی دم، و لذا با فعلِ برخی، تشفّی برای همه حاصل نمی شود.

قولی دیگر در مسئله: برخی مانند شیخ طوسی و سید مرتضی عقیده دارند که اولیای دمی که حاضر اند می توانند قصاص را انجام دهند و نیازی نیست منتظر حضور غائبین شوند (همچنین این دو بزرگوار در نظر خود ادّعای اجماع کرده اند). 

البته طبق این قول، اگر حاضرین قصاص کردند، دو صورت متصور است: 

  • غائبین می آیند و می گویند: «ما هم راضی بودیم به این قصاص» در این صورت مشکلی وجود نخواهد داشت.
  • غائبین می آیند و می گویند:‌ «ما راضی به قصاص نبودیم و می خواستیم دیه دریافت کنیم!». در این صورت، حاضرین باید سهم دیه غائبین را از جیبِ خود پرداخت کنند.

دلیل قول شیخ طوسی و سید مرتضی: دو دلیل بیان شده است: 

دلیل اول: ولایت بر قصاص، برای حاضرین نیز می باشد. یعنی عموم ادلّه قصاص، شامل حاضرین هم می شود «وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً».

دلیل دوم: بناء قصاص بر تغلیب است. یعنی اگر اولیای دم همه حاضر باشند ولی در قصاص، دیه یا عفو اختلاف کنند، قصاص بر موارد دیگر غلبه پیدا می کند. حالا در ما نحن فیه هم که برخی غائب اند و برخی حاضر، مسئله به همین صورت است. پس به طور کلی، همینکه در میان ورثه، یک نفر طالب قصاص باشد، برای اجرای این حکم کافی است. نهایتا باید سهم کسانی که طالب دیه هستند را بدهد و نظر غائبین اصولاً تاثیری در قصاص ندارد. یا موافق هستند که مشکلی نداریم و یا مخالف اند و طالب دیه که باید سهم دیه آن ها داده شود.

سؤال2: ثمره این دو قول چیست؟ (قول به وجوب استیذان از سائر ورثه برای قصاص و قول به عدم وجوب)

پاسخ: اگر قائل شویم که برای حاضرین، قصاص کردن (ولو بدون اذن غائبین) جائز است، در این صورت اگر قصاص انجام شود، حاضرین مجازات نخواهند شد. اما اگر قائل شویم که حاضرین، بدون اذن غائبین حق قصاص را ندارند، در این صورت اگر مرتکب قصاص شوند، باید این حاضرین را تعزیر کرد. اما به هر حال، طبق هر دو قول، دیگر قصاص انجام شده است و ضمانی برای حاضرین وجود ندارد.


در قسمت الف، بحث در این بود که آیا اجازه از حاکم شرع و امام واجب است یا خیر، ولی الآن بحثمان در قسمت (ب) این نیست! بلکه می خواهیم ببینیم که اگر یکی از اولیای دم خواستار قصاص شد، نیاز است از بقیه اولیای دم اجازه بگیرد یا نه (و الا حکم در اجازه از امام و حاکم شرع، در اینجا هم مانند صورت الف است و تفاوتی ندارد)

۴

تطبیق مبادرت ولی دم بر قصاص بدون اذن حاکم / فرض تعدّد اولیای دم

﴿ وإن كانوا جماعة (اگر اولیای دم جماعتی باشند) (دیگر بحث ما در این بخش، در مورد قصاص بدون اجازه حاکم شرع نیست! بلکه بحث در مورد اجازه سایر اولیای دم در قصاص است) توقّف ﴾ الاستيفاء ﴿ على إذنهم أجمع (متوقف است قصاص کردن بر اجازه همه شان) ﴾ سواء كانوا حاضرين أم لا (چه همه‌شان حاضر باشند و چه برخی حاضر و برخی غائب باشند) ؛ لتساويهم في السلطان (آیه فرمود فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً) ، ولاشتراك الحقّ (حق برای همه اولیای دم است) فلا يستوفيه بعضهم (بعضی از آن ها نمی توانند حق را استیفاء کنند) ، ولأنّ القصاص موضوع للتشفّي ولا يحصل بفعل البعض (قصاص برای تشفّی خاطر وضع شده است و اگر فقط برخی اجازه قصاص دهند، این تشفّی صورت نمی گیرد) .

﴿ وقيل ﴾ والقائل به جماعة ـ منهم الشيخ والمرتضى مدّعيين الإجماع (این دو بزرگوار، ادعای اجماع برای قول خود کرده اند)  ـ: ﴿ للحاضر ﴾ من الأولياء ﴿ الاستيفاء (برای اولیای حاضر است که استیفاء کنند) ﴾ من غير ارتقاب حضور الغائب ولا استيذانه (بدون اینکه منتظر حضور غائبین و استیذان از آن ها شوند) ﴿ ويضمن ﴾ المستوفي (البته اگر حاضرین، بدون اذن غائبین قصاص را انجام دادند، ضامن اند) ﴿ حصص الباقين من الدية (سهم دیه بقیه افرادی که غائب اند و تصمیم به قصاص نگرفته اند را ضامن اند ـ البته در صورتی که غائبین قصاص را نپذیرند و تقاضای دیه کنند ـ) ﴾ لتحقّق (دلیل قول للحاضر الاستیفاء) الولاية للحاضر (ولایت بر حاضرین محقّق است) ، فيتناوله العموم (عموم فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً شامل این مورد هم می شود) ولبناء القصاص على التغليب (بناء قصاص بر تغلیب است. یعنی حتی در فرضی که همه حاضر باشند ولی اختلاف کنند ـ برخی بگویند قصاص، برخی بگویند دیه و برخی عفو کنند ـ قول به قصاص بر سایر غلبه پیدا می کند. لذا در ما نحن فیه هم همینطور است) ، ومن ثَمَّ (بر همین اساس که بناء قصاص بر تغلیب است) لا يسقط بعفو البعض على مال (ساقط نمی شود قصاص به واسطه عفو بعضی در مقابل مال) أو مطلقاً (در مقابل مال عفو نکرده باشد! همینطوری عفو کرده باشد) ، بل للباقين الاقتصاص مع أنّ القاتل قد أحرز بعض نفسه (در اینجا که برخی بخشیده اند و برخی راضی به دیه شده اند، در واقع قاتل سهمی از جان خود را حفظ کرده است) ، فهنا أولى (در بحث ما که غائبین اصلا نبخشیده اند یا راضی به دیه نشده اند و فقط حضور ندارند و نمی توانند نظر بدهند، در اینجا به طریق اولی قصاص جایز است) .

وتظهر الفائدة (فائده و ثمره اختلاف در این دو نظر ـ استیذان از غائبین لازم است یا لازم نیست ـ:) في تعزير المبادر إليه (در تعزیر مبادر و سرعت گیرنده به قصاص) وعدمه (تعزیر) (اگر گفته شود که قصاص بدون اذن غائبین جایز است، دیگر مبادر را تعزیر نمی کنند ولی اگر گفتیم قصاص بدون اذن غائبین جایز نیست، مبادر تعزیر می شود) . أمّا قتله فلا (ولی دم حاضری که تصمیم به قصاص گرفته است و رفت قصاص کرد، دوباره خودِ ولی دم را قصاص نمی کنند و از این جهت ضامن نیست) ؛ لأنّه (جانی) مَهْدَر (مصدر میمی هدر) بالنسبة إليه (به خاطر اینکه جانی، خونش هدر است نسبت به ولی دم) .

۵

حکم ولی دم صغیر و مجنون / حکمِ اختلاف اولیای دم

سؤال: اگر ولیّ دم، صغیر باشد و خودِ این صغیر، ولیّ داشته باشد[۱]، در اینجا، خودِ طفلِ صغیر نمی تواند تصمیم بر قصاص یا دیه بگیرد، حال در اینجا، سؤالی وجود دارد که: آیا ولیّ صغیر می تواند تصمیم بر قصاص یا دیه بگیرد؟

پاسخ: در اینجا دو نظر مطرح شده است:

  • برخی: ولیّ صغیر، حقّ استیفاء قصاص را ندارد. لذا باید صبر کرد تا این بچه بالغ شود و وقتی بالغ شد، تصمیم می گیرد که قصاص کند یا دیه دریافت نماید. ضمن اینکه، غرض از قصاص تشفّی دلِ ولی دم است و اگر ولیّ این صغیر، قصاص را انجام دهد، تشفّی برای صغیر حاصل نمی شود (تشفّی فقط بعد از بلوغ امکان تحقّق دارد)
  • برخی (شیخ طوسی و اکثر متاخّرین): باید مراعات مصلحت کرد. اگر مصلحت اقتضاء تعجیل در قصاص داشت، قصاص توسط ولیّ صغیر جایز است. زیرا:

اولاً: مصالح طفل، منوط به نظر ولیّ اوست. لذا ولیّ طفل می تواند در صورت اقتضاء مصلحت طفل، اقدام به قصاص کند.

ثانیاً: چه بسا تاخیر، سبب تفویت قصاص شود. یعنی مثلا ممکن است این شخصِ جانی در طول این مدت از زندان فرار کند یا ... و دیگر نتوان او را قصاص کرد.

نظر شهید ثانی: قولِ دوم اجود است. 

نکته1: حکمِ مجنون هم مانند صغیر است.

نکته2: اگر برخی از اولیاء دم، با قاتل مصالحه کنند بر دیه و عفو قاتل ولی برخی تصمیم بر قصاص قاتل بگیرند، حق قصاص برای متقاضیان قصاص وجود دارد علی الاشهر (ولو متقاضی قصاص یک نفر باشد). این بحث، در صفحه 406 نیز گذشت. دلیل این مسئله هم روایاتی است که در تطبیق خواهد آمد.

بسیاری از اصحاب، در حکمِ مذکور توقف نکردند و با قطعیت این حکم را پذیرفته اند. اما اینکه مصنّف فرمودند که این قول، علی الاشهر است، به خاطر وجود روایتی در مقابل است که می گوید: اگر برخی اولیای دم عفو کردند، قصاص ساقط خواهد شد (روایت در تطبیق خواهد آمد). 

نکته3: طبق قول مشهور، کسانی که قصاص را انتخاب کردند، باید حق کسانی را که طلب دیه داشتند بدهند. البته، اگر جانی قبل از قصاص با برخی از اولیای دم مصالحه کند و بابت دیه به آن ها مبلغی بدهد، در صورت قصاص، باید متقاضیان قصاص، مبلغ سهم دیه را به خودِ جانی یا ورثه او بدهند (حتی اگر سهم آن ها، بیش از مقداری باشد که جانی به آن ها پرداخت کرده است زیرا گویا جانی با این پولی که پرداخت کرده است، حق دیه این ها را خریده است. حتی اگر عفو کرده باشند باز می تواند سهم دیه آن کسی را که عفو کرده است بگیرد و بعد قصاص شود)


مثلا زنی را کشته اند که تنها یک فرزند صغیر دارد. حال این طفلِ صغیر، یک پدر دارد که ولیّ این طفل صغیر است ولی ولیّ مادرِ او نیست.

۶

تطبیق حکم ولی دم صغیر و مجنون / حکمِ اختلاف اولیای دم

﴿ ولو كان الوليّ صغيراً (اگر ولیّ دم صغیر باشد) وله أب أو جدّ (ولیّ صغیر) لم يكن له ﴾ أي لوليّه من الأب والجدّ ﴿ الاستيفاء إلى بلوغه ﴾ (ولیّ این صغیر نمی توانند استیفاء قصاص کنند و باید صبر کنند تا این طفل صغیر بالغ شود) لأنّ الحقّ له (زیرا حق برای این صغیر است) ولا يعلم ما يريده حينئذٍ (و ما نمی دانیم او چه تصمیمی دارد وقتی که صغیر است) ، ولأنّ الغرض التشفّي (غرض از قصاص تشفّی خاطر ولی دم است) ولا يتحقّق بتعجيله قبلَه (تا قبل از بلوغ، اگر قصاصی انجام شود، موجب تشفّی این صغیر نخواهد بود) ، وحينئذٍ فيُحبس القاتل حتّى يبلغ.

﴿ وقيل ﴾ والقائل الشيخ وأكثر المتأخّرين ﴿ تراعى المصلحة ﴾ (باید مراعات مصلحت شود) فإن اقتضت تعجيله جاز (اگر مصلحت، اقتضاء قصاص را بکند، قصاص جائز است) ؛ لأنّ مصالح الطفل منوطة بنظر الوليّ (مصلحت های طفل، منوط به نظر ولی اوست) ، ولأنّ التأخير ربما استلزم تفويت القصاص (به تاخیر انداختن قصاص، چه بسا موجب تفویت قصاص شود) . وهو أجود (این نظر اجود است) .

وفي حكمه المجنون (در حکمِ صغیر است مجنون) (فرقِ مجنون با صغیر: اگر مجنون، مجنونی باشد که دیگر امید به خوب شدن او نباشد، در این صورت نمی توان قائل به صبر در خصوص او شد! ولی اگر مجنون ادواری باشد، می توان صبر کرد تا جنون او زائل شود و سپس تصمیم گیری کند) .

﴿ ولو صالحه بعض ﴾ الأولياء ﴿ على الدية (اگر برخی از اولیاء، با جانی بر سر دیه مصالحه کنند) لم يسقط القَوَد عنه للباقين (ساقط نمی شود قصاص از جانی برای باقی افراد) على الأشهر ﴾ بل لا نعلم فيه خلافاً (بوی اجماع از مسئله به مشامّ می رسد) ، وقد تقدّم ما يدلّ عليه (در صفحه قبل و صفحه 406) ، ورواه الحسنُ بن محبوب عن أبي ولّاد عن أبي عبد الله عليه‌السلام « في رجل قُتل وله أبٌ واُمّ وابنٌ (شخصی کشته شده است و پدر و مادر و فرزند دارد) ، فقال الابن: أنا اُريد أن أقتل قاتل أبي (فرزند می گوید: من قصاص می خواهم) ، وقال الأب: أنا أعفو (پدر می گوید: من می خواهم قاتل را عفو کنم) ، وقالت الاُمّ: أنا آخذ بالدية (مادر: من دیه پسرم را می خواهم) . قال: فليعط الابن لاُمّ المقتول السدسَ من الدية (فرزند که قصاص را می خواهد باید به مادر مقتول که دیه می خواست، یک ششم دیه را) ، ويُعطي ورثةَ القاتل السدسَ الآخر حقَّ الأب الذي عفا (یک ششم سهم پدر را هم می دهد به ورثه قاتل) ، وليقتله (وقتی این دو سهم را داد، می تواند قاتل را قصاص کند) » وكثير من الأصحاب لم يتوقّف في الحكم (بسیاری از علمای شیعه، در این حکم توقف نکرده اند) .

وإنّما نسبه المصنّف إلى الشهرة لورود روايات بسقوط القَوَد وثبوت الدية (مصنف این قول را به شهرت نسبت دادند زیرا روایاتی داریم که می گویند در این فرض، قصاص ساقط می شود و دیه ثابت می شود) ، كرواية زرارة عن الباقر عليه‌السلام (عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : فِي رَجُلَيْنِ قَتَلاَ رَجُلاً عَمْداً وَ لَهُ وَلِيَّانِ فَعَفَا أَحَدُ اَلْوَلِيَّيْنِ فَقَالَ إِذَا عَفَا عَنْهُمَا بَعْضُ اَلْأَوْلِيَاءِ دُرِئَ عَنْهُمَا اَلْقَتْلُ وَ طُرِحَ عَنْهُمَا مِنَ اَلدِّيَةِ بِقَدْرِ حِصَّةِ مَنْ عَفَا وَ أَدَّيَا اَلْبَاقِيَ مِنْ أَمْوَالِهِمَا إِلَى اَلَّذِي لَمْ يَعْفُ وَ قَالَ عَفْوُ كُلِّ ذِي سَهْمٍ جَائِزٌ)  .

﴿ و ﴾ على المشهور (بنا بر قول مشهور) ﴿ يردّون ﴾ أي من يريد القود ﴿ عليه ﴾ أي على المقتول ﴿ نصيبَ المُصالح ﴾ من الدية (رد می کنند کسانی که اراده قصاص کردند به ورثه مقتول سهم مصالحه کننده را!) وإن كان قد صالح على أقلّ من نصيبه (ولو جانی با مصالحه کننده، بر اقلّ از دیه مصالحه کرده باشد) ؛ لأنّه قد ملك من نفسه بمقدار النصيب (چون با این مصالحه ای که کرد، در واقع حق دیه را خریده است)، فيستحقّ ديته.

﴿ وقيل : ترثه ﴿ العصبة (١) وهم الأب ومن تقرّب به ﴿ لا غير دون الإخوة والأخوات من الاُمّ ومن يتقرّب بها من الخؤولة وأولادهم. وفي ثالثٍ يختصّ المنع بالنساء (٢) لرواية أبي العبّاس عن الصادق عليه‌السلام (٣) والأوّل أقوى.

﴿ ويجوز للوليّ الواحد المبادرة إلى الاقتصاص من الجاني ﴿ من غير إذن الإمام لقوله تعالى: ( فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً )(٤) لأنّه حقّه، والأصل براءة الذمّة من توقّف استيفاء الحقّ على استئذان غير المستحقّ ﴿ وإن كان استيذانه أولى لخطره واحتياجه إلى النظر ﴿ وخصوصاً في قصاص الطرف لأنّ الغرض معه بقاء النفس، ولموضع الاستيفاء حدود لا يؤمَن من تخطّيها لغيره (٥). وذهب جماعة إلى وجوب استيذانه مطلقاً (٦) فيعزَّر (٧) لو استقلّ، واعتدّ به.

﴿ وإن كانوا جماعة توقّف الاستيفاء ﴿ على إذنهم أجمع سواء كانوا

__________________

(١) قاله الشيخ في النهاية: ٦٧٣، وابن زهرة في الغنية: ٣٣٠، والكيدري في إصباح الشيعة: ٣٧١. جاء ذلك كلّه في إرث الدية وحكمه وحكم إرث القصاص واحد، كما صرّح به الشهيد الثاني، راجع المسالك ١٥: ٢٢٨.

(٢) قال به الشيخ في الاستبصار ٤: ٢٦٣، ذيل الحديث ٩٩١، وفي المسالك ٥: ٢٢٧ نسب هذا القول إلى المبسوط، ولكن ما في المبسوط ٧: ٥٤ خلاف ذلك، بل نسبه إلى جماعة وقوّى القول الأوّل.

(٣) الوسائل ١٧: ٤٣٢ ـ ٤٣٣، الباب ٨ من موجبات الإرث، الحديث ٦.

(٤) الإسراء: ٣٣.

(٥) لغير الإمام.

(٦) ذهب إليه المفيد في المقنعة: ٧٦٠، والشيخ في المبسوط ٧: ١٠٠، والخلاف ٥: ٢٠٥، المسألة ٨٠، والعلّامة في القواعد ٣: ٦٦٢، وغيرهم.

(٧) في ( ع ) و ( ش ): فيُعذر.

حاضرين أم لا؛ لتساويهم في السلطان، ولاشتراك الحقّ فلا يستوفيه بعضهم، ولأنّ القصاص موضوع للتشفّي ولا يحصل بفعل البعض.

﴿ وقيل والقائل به جماعة ـ منهم الشيخ (١) والمرتضى (٢) مدّعيين الإجماع ـ: ﴿ للحاضر من الأولياء ﴿ الاستيفاء من غير ارتقاب حضور الغائب ولا استيذانه ﴿ ويضمن المستوفي ﴿ حصص الباقين من الدية لتحقّق الولاية للحاضر، فيتناوله العموم (٣) ولبناء القصاص على التغليب، ومن ثَمَّ لا يسقط بعفو البعض على مال أو مطلقاً، بل للباقين الاقتصاص مع أنّ القاتل قد أحرز بعض نفسه، فهنا أولى.

وتظهر الفائدة في تعزير المبادر إليه وعدمه. أمّا قتله فلا؛ لأنّه مَهْدَر (٤) بالنسبة إليه.

﴿ ولو كان الوليّ صغيراً وله أب أو جدّ لم يكن له أي لوليّه من الأب والجدّ ﴿ الاستيفاء إلى بلوغه لأنّ الحقّ له ولا يعلم ما يريده حينئذٍ، ولأنّ الغرض التشفّي ولا يتحقّق بتعجيله قبلَه، وحينئذٍ فيُحبس القاتل حتّى يبلغ.

﴿ وقيل والقائل الشيخ وأكثر المتأخّرين (٥) ﴿ تراعى المصلحة فإن اقتضت تعجيله جاز؛ لأنّ مصالح الطفل منوطة بنظر الوليّ، ولأنّ التأخير ربما استلزم تفويت القصاص. وهو أجود.

__________________

(١) المبسوط ٧: ٥٤ و ٧٢، والخلاف ٥: ١٧٩، المسألة ٤٢.

(٢) الانتصار: ٥٣٣ و ٥٣٤، المسألة ٢٩٨.

(٣) عموم قوله تعالى: ( وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً ). الإسراء: ٣٣.

(٤) مصدر ميميّ، وفي ( ش ): هدر.

(٥) قال صاحب الجواهر ٤٢: ٣٠٣: لم نتحقّق ما في الروضة من نسبة مراعاة المصلحة إلى الشيخ وأكثر المتأخّرين.

وفي حكمه المجنون.

﴿ ولو صالحه بعض الأولياء ﴿ على الدية لم يسقط القَوَد عنه للباقين على الأشهر بل لا نعلم فيه خلافاً، وقد تقدّم ما يدلّ عليه، ورواه الحسنُ بن محبوب عن أبي ولّاد عن أبي عبد الله عليه‌السلام « في رجل قُتل وله أبٌ واُمّ وابنٌ، فقال الابن: أنا اُريد أن أقتل قاتل أبي، وقال الأب: أنا أعفو، وقالت الاُمّ: أنا آخذ بالدية. قال: فليعط الابن لاُمّ المقتول السدسَ من الدية، ويُعطي ورثةَ القاتل السدسَ الآخر حقَّ الأب الذي عفا، وليقتله » (١) وكثير من الأصحاب لم يتوقّف في الحكم.

وإنّما نسبه المصنّف إلى الشهرة لورود روايات بسقوط القَوَد وثبوت الدية، كرواية زرارة عن الباقر عليه‌السلام (٢).

﴿ و على المشهور ﴿ يردّون أي من يريد القود ﴿ عليه أي على المقتول ﴿ نصيبَ المُصالح من الدية وإن كان قد صالح على أقلّ من نصيبه؛ لأنّه قد ملك من نفسه بمقدار النصيب، فيستحقّ ديته.

﴿ ولو اشترك الأب والأجنبيّ في قتل الولد اقتُصّ من الأجنبيّ وردّ الأبُ نصفَ الدية عليه وكذا لو اشترك المسلم والكافر في قتل الذمّي، فيقتل الكافر إن شاء الوليّ ويردّ المسلم نصف ديته ﴿ وكذا الكلام في اشتراك ﴿ العامد والخاطئ فإنّه يجوز قتل العامد بعد أن يردّ عليه نصف ديته ﴿ والرادّ هنا العاقلة عاقلة الخاطئ لو كان الخطأ محضاً، ولو كان شبيه عمد فالخاطئ.

﴿ ويجوز للمحجور عليه للسفه والفلس ﴿ استيفاء القصاص إذا كان

__________________

(١) الوسائل ١٩: ٨٣، الباب ٥٢ من أبواب القصاص في النفس، الحديث الأوّل.

(٢) الوسائل ١٩: ٨٦، الباب ٥٤ من أبواب القصاص في النفس، الحديث ٣.