درس الروضة البهیة (فقه ۳) (المتاجر - المساقاة)

جلسه ۱۶۷: کتاب العاریه ۱

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

شرایط عاریه / شرط اول و دوم

شرایط عاریه

شرط اول: کمال و جواز تصرّف

معیر (عاریه دهنده) باید کامل[۱] و جائز التصرّف[۲] باشد.

سؤال1: آیا عاریه دادن صبی، مطلقا جایز نیست یا اینکه عاریه دادنِ او، به اذن ولی جایز است؟

پاسخ: اگر ولیِّ صبی، به او اجازۀ عاریه دادن را بدهد، عاریه دادن او صحیح خواهد بود. 

نکته1: در کتاب البیع بیان شد که: «بیعِ‌ صبیّ، ولو با اذن ولیّ‌ او جایز نیست»؛ ولی در عاریه، علما آن را با اذن ولی مجاز شمرده‌اند. زیرا در عاریه نیاز به صیغۀ خاص یا حتّی لفظ وجود ندارد (ایجاب و قبول فعلی هم کفایت می‌کند) و لذا همین که اذن ولی ثابت شود، در تحقّق عقد عاریه کفایت می‌کند. به عبارت دیگر، اذن ولی حکمِ‌ ایجاب را دارد و پذیرفتن مستعیر هم حکم قبول را دارد و صبیّ در این میان، تنها نقش «آلت و وسیله» را بازی می‌کند.

نکته2: اذنِ ولی وقتی کفایت می‌کند که مُستعیر از این اذن خبردار باشد. و الّا به صرف خبر دادن صبیّ از اذن ولی، برای قبول قولِ او کفایت نمی‌کند (مگر اینکه قرائنی وجود داشته باشد که موجب اطمینان به وجودِ اذن ولی شود).

نکته3: اینکه حکم که بیان شد «صبی می‌تواند به اذن ولی، عاریه بدهد» هم شامل مالِ خودِ صبی می‌شود و هم شامل مالِ ولیّ. فقط اگر مال، مالِ صبیّ باشد، در عاریه دادن آن باید «مصلحت» وجود داشته باشد.

 

شرط دوم: انتفاع مع البقاء

عینی که عاریه داده می‌شود باید از اعیانی باشد که انتفاع از آن مع بقاء العین ممکن باشد. برای مثال سیب قابلیّت عاریه دادن را ندارد؛ زیرا انتفاع به سیب، خوردن آن است و با خوردن آن، دیگر اصلِ عین باقی نخواهد ماند. یا درهم و دینار، قابلیّت عاریه دادن ندارند زیرا انتفاع به آن‌ها مع بقاء‌ العین ممکن نیست.

استثناء: یک مورد از این شرط استثنا شده است و آن اینکه: کسی گوسفندی را عاریه کند برای استفاده از شیر آن. در اینجا، آنچه مورد عاریه و انتفاع قرار گرفته است، شیرِ گوسفند می‌‌باشد که با استفاده از این شیر، عین باقی نخواهد ماند ولی با این وجود، عاریه را در این مورد جایز شمرده‌اند به خاطر وجودِ روایاتی.

سؤال2: روایات موجود، تنها «شاة ـ گوسفند ـ» را استثنا کرده‌اند. آیا می‌توان از این روایات تعدّی کرد و این حکم را به مثل گاو و شتر و... هم سرایت داد؟

پاسخ: دو وجه است:

  • برخی: تعدّی به مثل شتر و گاو و... اشکال ندارد.
  • شهید: اکتفاء به گوسفند (عدم تعدّی) بهتر است. زیرا این موردِ خاص، خلاف حکم و شرطِ‌ عاریه است و در موارد خلاف، باید به موضع یقین اکتفا کرد.

نکته4: گفتیم «عاریه عقدی جایز است» لذا معیر، هر وقت بخواهد می‌تواند رجوع کند و عاریه را به هم بزند. فقط سه مورد از این حکم استثناء‌ شده‌اند[۳]:

الف) عاریه زمین برای دفن میّت: اگر کسی زمینی را برای دفن میّت عاریه کند، تا قبل از اینکه روی قبر با خاک پوشیده بشود، معیر می‌تواند از عاریه دادن خود برگردد، امّا بعد از اینکه روی قبر با خاک پوشیده شد، دیگر برگشت از عاریه جایز نخواهد بود؛ زیرا «نبش قبر» حرام است.

ب) ضرر مستعیر: اگر با رجوع معیر، مستعیر متضرّر بشود، رجوع جایز نیست. برای مثال اگر کسی، تخته چوبی را برای ساخت بخشی از کشتی به کار ببرد، بعد معیر، در وسطِ دریا از مستعیر چوبش را طلب کند، در این صورت رجوع معیر جایز نیست زیرا جداسازی این چوب، سبب غرق شدن کشتی و ضرر به مستعیر می‌شود.

ج) رهن: اگر کسی مالی را به عاریه بگیرد تا آن را «رهن»‌ قرار بدهد، رجوع در این عاریه جایز نیست.


کامل: بالغ و عاقل و رشید (غیر صبیّ، غیر مجنون، غیر سفیه)

شرعاً مجاز باشد که در اموال خودش تصرّف کند. مثلا مفلّس نباشد که محجور از تصرّف در اموال خودش است.

مورد اول را شهید اول ذکر کرده‌اند و دو مورد دیگر را شهید ثانی.

۴

تطبیق شرایط عاریه / شرط اول و دوم

(شرطِ اول:) ﴿ ويشترط كون المعير كاملاً جائزَ التصرّف (شرط است که معیر، کامل باشد ـ بالغ و عاقل و رشید ـ و جائز التصرّف ـ شرعا مجاز باشد در اموالش تصرّف کند، مانند مفلّس نباشد ـ) ، ويجوز إعارة الصبيّ بإذن الوليّ (اگر ولی اجازه بدهد، عاریه دادن صبیّ جایز خواهد بود) ﴾ لمال نفسه ووليّه (در صورت اجازه ولی، صبی هم می‌تواند مالِ خودش را عاریه دهد، هم مالی ولیّش را) ؛ لأنّ المعتبر إذن الوليّ (آنچه که معتبر است، اذن ولی می‌باشد که در تحقّق عقد عاریه، اذن این ولی کفایت می‌کند ـ إذن ولی در این موارد، حکم ایجاب را دارد ـ) وهو كافٍ في تحقّق هذا العقد.

هذا إذا علم المستعير بإذن الوليّ (البته این حکم، در صورتی است که مستعیر بداند که ولی صبیّ به او اذن داده است) ، وإلّا لم يُقبل قول الصبيّ في حقّه (اگر مستعیر نمی‌داند که ولی این صبیّ به او اذن داده است یا نه، نمی‌تواند قول صبیّ‌ را بپذیرد) ، إلّا أن تنضمّ إليه قرائن تفيد الظنّ المتاخم للعلم به (مگر اینکه ضمیمه شود به قولِ صبیّ قرائنی که مفید باشد برای ظنّ قریب به علم) ، كما إذا طلبها من الوليّ فجاء بها الصبيّ (مانند اینکه طلب کند مستعیر، عاریه را از ولی، بعد صبیّ این ولی آن عاریه را بیاورد) وأخبر أنّه أرسله بها (ولی خبر بدهد که این عاریه را به وسیله صبی ارسال کرده است) ، ونحو ذلك؛ كما يُقبل قوله في الهديّة والإذن في دخول الدار بالقرائن (اگر صبیّ برای شخصی هدیّه‌ای ببرد و بگوید «پدرم این را برای شما فرستاده است» در غالب موارد انسان با کمک قرائن مطمئن می‌شود که این صبیّ راست می‌گوید) .

ولا بدّ مع إذن الوليّ له في إعارة ماله من وجود المصلحة بها (ولی نمی‌تواند هر وقت دلش خواست به عاریه مال صبیّ اجازه دهد! بلکه باید رعایت مصلحت صبیّ بشود) (مورد اول وجود مصلحت:) بأن تكون يد المستعير أحفظ من يد الوليّ في ذلك الوقت (ید مستعیر از یدِ ولی أحفظ باشد) ، أو (مورد دوّم وجود مصلحت:) لانتفاع الصبيّ بالمستعير بما يزيد عن منفعة ماله (در جایی که صبیّ، انتفاع ببرد از مستعیر به مقداری که بیش از منفعت مالش است ـ مثلا این عاریه دادن، سببِ رفت و آمد صبی با مستعیر می‌شود و به این واسطه، حرفه‌ای می‌آموزد ـ) ، أو (مورد سوّم وجود مصلحت:) تكون العين ينفعها الاستعمال ويضرّها الإهمال (برخی از چیز‌ها هستند که اگر بلا استفاده بمانند، ضررشان بیشتر از نفعشان است) ، ونحو ذلك.

(شرطِ دوم:) ﴿ وكون العين (عطف بر «کون المعیر») ممّا يصحّ الانتفاع بها مع بقائها (عینی که قرار است به عنوان عاریه قرار داده شود، باید عینی باشد که انتفاع از آن مع بقاء‌ آن ممکن باشد) ﴾ فلا يصحّ إعارة ما لا يتمّ الانتفاع به إلّا بذهاب عينه كالأطعمة (صحیح نیست عاریه دادن چیزی که انتفاع به آن، تنها با از بین رفتن عینش ممکن باشد ـ مانند اطمعه و درهم و دینار ـ) . ويستثنى من ذلك المِنْحة وهي الشاة المستعارة للحلب (گوسفندی که عاریه می‌شود برای دوشیدن شیرش) ؛ للنصّ وفي تعدّيه إلى غيرها من الحيوان المتّخذ للحلب وجهان (در اینکه آیا از حکم منحة، می‌توان به سایر حیوانات هم تعدّی کرد؟ دو وجه است) ، والاقتصار فيما خالف الأصل على موضع اليقين أجود (بهتر این است که اکتفا شود در موردی که مخالف با اصل است، بر موضع یقین ـ شاة ـ) .

﴿ وللمالك الرجوع فيها متى شاء ﴾ (از آنجایی که عقدِ عاریه، عقدی جایز است، مالک می‌تواند هر موقع دلش خواست، از آن رجوع کند) لاقتضاء جواز العقد ذلك (جواز عقد، همین مسئله را اقتضاء دارد) ﴿ إلّا (مورد اول:) في الإعارة للدفن ﴾ (عاریه کردن زمین برای دفن میّت) أي دفن الميّت المسلم ومن بحكمه (طفل و مجنون) فلا يجوز الرجوع فيه (جایز نیست رجوع در عاریه زمین برای دفن) ﴿ بعد الطمّ ﴾ (بعد از پُر کردن حفرۀ‌ قبر) لتحريم نبشه وهتك حرمته (زیرا نبشِ قبر و هَتک حرمت میّت حرام است) إلى أن تندرس عظامه (تا وقتی که استخوان‌های میّت بپوسد باید صبر کند) . ولو رجع قبلَه (طمّ) جاز (اگر قبل از این که قبر را با خاک پُر کنند، معیر در عاریه رجوع کند، این رجوع جایز است) وإن كان الميّت قد وُضع على الأقوى (ولو میّت را در قبر گذاشته باشند) ؛ للأصل (استصحابِ جوازِ رجوع ـ قبل از قرار دادن میّت در قبر، رجوع معیر جایز بود، بعد از قرار دادن میّت در قبر شک می‌کنیم که آیا همچنان رجوع جایز است یا نه؟ استصحاب می‌کنیم جواز رجوع را ـ) .

(اگر مستعیر، به خاطر اجازه معیر، دستور به حفرِ قبری بدهد و این مسئله برای او هزینه داشته باشد، ولی بعد معیر از اجازه‌اش رجوع کند، تکلیف هزینه‌ای که مستعیر کرده است چه می‌شود؟) فمؤونة الحفر لازمة لوليّ الميّت (این هزینه‌ای که مستعیر کرده است، از جیبِ خود او رفته است) ؛ لقدومه على ذلك (خودِ این ولی میّت ـ مستعیر ـ‌ بر این مسئله اقدام کرده است) ، إلّا أن يتعذّر عليه غيره ممّا لا يزيد عوضه عنه (گاهی هیچ زمینی غیر از این زمین معیر برای دفن وجود ندارد، لذا مستعیر مجبور می‌شود میّت را درون زمین معیر دفن کند ـ یا اینکه جاهای دیگر هم بود، ولی قیمتِ بالایی نسبت به زمین معیر داشت ـ در این صورت) ، فيقوى كونه من مال الميّت (ولیّ تقصیری نداشته است و باید هزینۀ حفر از اموال میّت پرداخت شود) ؛ لعدم التقصير، ولا يلزم وليَّه طمُّه؛ للإذن فيه (سؤال: اگر میّت را جابه‌جا کردند ـ به خاطر رجوعِ معیر از عاریه ـ وظیفۀ پر کردن این قبری که کنده شده است با چه کسی است؟ / پاسخ: پُر کردن این چاله بر عهدۀ خودِ معیر است زیرا اصلِ حفرِ این چاله به اجازۀ خودِ معیر بوده است، حالا که برگشته است، دیگر وظیفۀ پر کردن را ندارد) 

ويُستثنى آخران أيضاً (دو مورد استثناء دیگر هم داریم) :

أحدهما : إذا حصل بالرجوع ضرر على المستعير لا يستدرك (مورد اول: جایی که به واسطۀ رجوع معیر، حاصل شود ضرری بر مستعیر، آن هم ضرری که لا یستدرک است) ، كما لو أعاره لوحاً (مانند جایی که عاریه دهد معیر به مستعیر لوحی را) رقَّع به سفينتَه (وصله کند به این لوح، کشتی خودش را) ولجَّجَ في البحر (برود به دریا) ، فلا رجوع للمعير (معیر نمی‌تواند رجوع کند) إلى أن يمكنه الخروج إلى الشاطئ (تا وقتی که خارج شدن در ساحل ممکن باشد) ، أو إصلاحها (عطف بر الخروج) مع نزعه من غير ضرر (اگر هم وسطِ دریا هستند، تنها در صورتی رجوع جایز است که امکان اصلاح بدون ضرر باشد) ، ولو رجع قبل دخول السفينة أو بعد خروجها (اگر رجوع کند قبل از داخل شدن کشتی در دریا یا بعد از خارج شدن کشتی از دریا) فلا إشكال في الجواز (رجوع جایز است و اشکالی وجود ندارد) . مع احتمال الجواز مطلقاً (چه داخل در دریا شده باشد و چه نشده باشد) وإن وجب الصبر بقبضه إلى أن يزول الضرر (تفاوت این دو حالت: در حالت اوّل، می‌گفتیم تا وقتی کشتی در دریاست، اصلاً حقّ رجوع وجود ندارد! یعنی همچنان عاریه برقرار است و به تبع احکام آن هم جاری خواهد بود ولی در قولِ دوّم می‌گوییم حقّ رجوع وجود دارد ولی به خاطر ضرری که وجود دارد، باید صبر کند تا به ساحل برسند، طبقِ این احتمال، به محضِ رجوع ـ ولو در وسطِ دریا باشند ـ دیگر عاریه‌ای وجود ندارد و لذا احکامِ آن هم بار نخواهد شد و مثلا می‌تواند بابتِ این مال، اجرت دریافت کند ـ این تفاوت را سلطان العلماء توضیح داده‌اند ـ) .

والثاني: الاستعارة للرهن بعد وقوعه، وقد تقدّم (صفحه 388) .

۵

أمین بودن مستعیر / کیفیّت استفاده از عاریه

نکته1: عاریه، در نزدِ مستعیر «أمانت» محسوب می‌شود. یعنی مستعیر امین است و احکامِ امین هم بر او بار می‌شود. وقتی گفته می‌شود أمین است یعنی اگر مرتکب افراط و تفریط نشود، ضامن نخواهد بود مگر در دو مورد:

  • معیر شرطِ ضمان کند.
  • عاریه ذهب و فضّه.

نکته2: اگر مستعیر، زمینی را عاریه کند که صلاحیّت دارد برای زراعت در این صورت جایز است که این کار را با آن انجام دهد (هر کاری بخواهد می‌تواند در این زمین انجام دهد ـ بناء، غرس و... ـ). همچنین اگر مستعیر، اسبی را عاریه کند، جایز است که از این اسب سواری بگیرد، با آن بار جابه‌جا کند و هرکاری که عرفا با اسب انجام می‌دهند.

البته اگر خودِ معیر، کارِ خاصّی را برای این عاریه معیّن کند (یا عرف اقتضاء‌ استفاده خاصّی را داشته باشد)، در این صورت تخطّی به موارد دیگر جایز نخواهد بود. 

سؤال: آیا تخطّی به موارد مساوی یا أدون هم جایز نیست؟

پاسخ: محلّ اختلاف است.

۶

تطبیق أمین بودن مستعیر / کیفیّت استفاده از عاریه

﴿ وهي أمانة ﴾ في يد المستعير (عاریه در ید مستعیر امانت محسوب می‌شود) ﴿ لا يضمن إلّا بالتعدّي أو التفريط ﴾ إلّا ما سيُستثنى (در آخر صفحه491 دو مورد استثنا خواهد شد) .

﴿ وإذا استعار أرضاً ﴾ صالحة للزرع والغرس والبناء عادة (اگر عاریه کند زمینی را که عادتاً صلاحیّت دارد برای زراعت و کاشتن و ایجاد بناء) ﴿ غرس أو زرع أو بنى ﴾ (همۀ این کار‌ها را جایز است که انجام دهد) مخيّر فيها مع الإطلاق أو التصريح بالتعميم (چه حرفی در این موارد زده باشند و چه نزده باشند) . وله الجمع بينها بحسب الإمكان (برای مستعیر جایز است که جمع بکند بین غرس و زرع و بناء) ؛ لأنّ ذلك كلّه انتفاع بتلك العين يدخل في الإطلاق أو التعميم، ومثله ما لو استعار دابّة صالحة للركوب والحمل (اگر اسبی به عاریه گرفته شده است که هم صلاحیّت سوار شدن دارد و هم صلاحیّت بار بردن، هر دوی این‌ها جایز است) .

﴿ ولو عيّن له جهة (اگر معیر برای مستعیر، جهتِ خاصّی را در عاریه معیّن کند) لم يتجاوزها (نباید از آن جهت تجاوز کند) ﴾ ولو إلى المساوي والأدون (حتّی به مساوی ـ ضررِ مساوی ـ و أدون ـ ضررِ کمتر و پایین‌تر ـ هم نمی‌تواند تعدّی کند) عملاً بمقتضى التعيين (مقتضی تعیین همین است) واقتصاراً على المأذون (باید بر همان مقدار مأذون اکتفا شود) .

وقيل: يجوز التخطّي إلى المساوي والأقلّ ضرراً وهو ضعيف (برخی: تخطّی به مساوی یا اقلّ ضرراً جایز است / شهید ثانی: این قول ضعیف است) . ودخول الأدون بطريق أولى ممنوع (برخی گفته‌اند که ضررِ أدون و اضعف، به طریق اولی جایز است! / اشکال شهید ثانی: اولویّت در اینجا مورد قبول نیست) ؛ لاختلاف الغرض في ذلك (چون غرض معیر در اینجا معلوم نیست) . نعم لو علم انتفاء الغرض بالمعيَّن (اگر می‌دانیم که معیر، غرضی نسبت به این کار معیّن نداشته است، فقط می‌خواسته بیشتر ضرر نکند) اتّجه جواز التخطّي إلى الأقلّ (جواز تخطّی به اقل وجیه می‌شود) ، أمّا المساوي فلا مطلقاً (ضرر مساوی، مطلقا جایز نیست ـ مطلقا: حتّی اگر علم داشته باشیم به انتفاء غرض ـ) ، كما أنّه مع النهي عن التخطّي يحرم مطلقاً (اگر معیر صراحتاً از روز اوّل بگوید: «تو حق نداری از کاری که من گفتم تخطّی نمایی» در این صورت دیگر حتّی نسبت به أدون هم جایز نخواهد بود مطلقا).

الأرحام، لا مطلق حسن الظنّ؛ لعدم الدليل؛ إذ المساوي قياس والأضعف ممتنع بطريق أولى.

﴿ ويشترط كون المعير كاملاً جائزَ التصرّف، ويجوز إعارة الصبيّ بإذن الوليّ لمال نفسه ووليّه؛ لأنّ المعتبر إذن الوليّ وهو كافٍ في تحقّق هذا العقد.

هذا إذا علم المستعير بإذن الوليّ، وإلّا لم يُقبل قول الصبيّ في حقّه، إلّا أن تنضمّ إليه قرائن تفيد الظنّ المتاخم للعلم به، كما إذا طلبها من الوليّ فجاء بها الصبيّ وأخبر أنّه أرسله بها، ونحو ذلك؛ كما يُقبل قوله في الهديّة والإذن في دخول الدار بالقرائن.

ولا بدّ مع إذن الوليّ له في إعارة ماله من وجود المصلحة بها بأن تكون يد المستعير أحفظ من يد الوليّ في ذلك الوقت، أو لانتفاع الصبيّ بالمستعير بما يزيد عن منفعة ماله، أو تكون العين ينفعها الاستعمال ويضرّها الإهمال، ونحو ذلك.

﴿ وكون العين ممّا يصحّ الانتفاع بها مع بقائها فلا يصحّ إعارة ما لا يتمّ الانتفاع به إلّا بذهاب عينه كالأطعمة. ويستثنى من ذلك المِنْحة وهي الشاة المستعارة للحلب؛ للنصّ (١) وفي تعدّيه إلى غيرها من الحيوان المتّخذ للحلب وجهان، والاقتصار فيما خالف الأصل على موضع اليقين أجود.

﴿ وللمالك الرجوع فيها متى شاء لاقتضاء جواز العقد ذلك ﴿ إلّا في الإعارة للدفن أي دفن الميّت المسلم ومن بحكمه (٢) فلا يجوز الرجوع فيه ﴿ بعد الطمّ لتحريم نبشه وهتك حرمته إلى أن تندرس عظامه. ولو رجع قبلَه جاز وإن كان الميّت قد وُضع على الأقوى؛ للأصل.

__________________

(١) اُنظر الوسائل ١٢:٢٦٠، الباب ٩ من أبواب عقد البيع وشروطه، الحديث ١ و ٤، والمستدرك ١٣:٣٩٣، الباب ٤ من أبواب الدين والقرض، الحديث ٤.

(٢) كالطفل والمجنون واللقيط بشرطه.

فمؤونة الحفر لازمة لوليّ الميّت؛ لقدومه على ذلك، إلّا أن يتعذّر عليه غيره ممّا لا يزيد عوضه عنه، فيقوى كونه من مال الميّت؛ لعدم التقصير، ولا يلزم وليَّه طمُّه؛ للإذن فيه.

ويُستثنى آخران أيضاً :

أحدهما : إذا حصل بالرجوع ضرر على المستعير لا يستدرك، كما لو أعاره لوحاً رقَّع به سفينتَه ولجَّجَ في البحر، فلا رجوع للمعير إلى أن يمكنه الخروج إلى الشاطئ، أو إصلاحها مع نزعه من غير ضرر، ولو رجع قبل دخول السفينة أو بعد خروجها فلا إشكال في الجواز. مع احتمال الجواز مطلقاً وإن وجب الصبر بقبضه إلى أن يزول الضرر.

والثاني: الاستعارة للرهن بعد وقوعه، وقد تقدّم (١).

﴿ وهي أمانة في يد المستعير ﴿ لا يضمن إلّا بالتعدّي أو التفريط إلّا ما سيُستثنى (٢).

﴿ وإذا استعار أرضاً صالحة للزرع والغرس والبناء عادة ﴿ غرس أو زرع أو بنى مخيّر (٣) فيها مع الإطلاق أو التصريح بالتعميم. وله الجمع بينها بحسب الإمكان؛ لأنّ ذلك كلّه انتفاع بتلك العين يدخل في الإطلاق أو التعميم، ومثله ما لو استعار دابّة صالحة للركوب والحمل.

﴿ ولو عيّن له جهة لم يتجاوزها ولو إلى المساوي والأدون عملاً بمقتضى التعيين واقتصاراً على المأذون.

__________________

(١) تقدّم في كتاب الرهن:٣٧٨.

(٢) من الذهب والفضّة، كما سيأتي.

(٣) في (ر) : مخيّراً.

وقيل: يجوز التخطّي إلى المساوي والأقلّ ضرراً (١) وهو ضعيف. ودخول الأدون بطريق أولى ممنوع؛ لاختلاف الغرض في ذلك. نعم لو علم انتفاء الغرض بالمعيَّن اتّجه جواز التخطّي إلى الأقلّ، أمّا المساوي فلا مطلقاً، كما أنّه مع النهي عن التخطّي يحرم مطلقاً.

وحيث يتعيّن المعيَّن فتعدّى إلى غيره ضمن الأرض ولزمه الاُجرة لمجموع ما فعل من غير أن يسقط [منها] (٢) ما قابل المأذون على الأقوى؛ لكونه تصرّفاً بغير إذن المالك فيوجب الاُجرة، والقدر المأذون فيه لم يفعله فلا معنى لإسقاط قدره.

نعم لو كان المأذون فيه داخلاً في ضمن المنهيّ عنه، كما لو أذن له في تحميل الدابّة قدراً معيّناً فتجاوزه، أو في ركوبها بنفسه فأردف غيره تعيّن إسقاط قدر المأذون؛ لأنّه بعض ما استوفي من المنفعة وإن ضمن الدابّة أجمع.

﴿ ويجوز له بيع غروسه وأبنيته ولو على غير المالك على المشهور؛ لأ نّه مالك غير ممنوع من التصرّف فيه فيبيعه ممّن شاء.

وقيل: لا يجوز بيعه على غير المعير؛ لعدم استقرار ملكه برجوع المعير (٣) وهو غير مانع من البيع، كما يُباع المشرف على التلف ومستحقّ القتل قصاصاً.

ثمّ إن كان المشتري جاهلاً بحاله فله الفسخ للعيب، لا إن كان عالماً بل ينزّل منزلة المستعير.

ولو اتّفقا على بيع ملكهما معاً بثمن واحد صحّ ووزّع الثمن عليهما، فيقسّط

__________________

(١) قاله العلّامة في التحرير ٣:٢١٢، والتذكرة (الحجريّة) ٢:٢١١، وأجاز الشيخ التخطّي إلى الأقلّ، اُنظر المبسوط ٣:٥٣.

(٢) في المخطوطات: منه.

(٣) قوّاه الشيخ في المبسوط ٣:٥٦.