مورد سوم حجر: عبد
عبد از هر نوع تصرّف مالی و غیر مالی ممنوع است ـ فرقی هم نمیکند که ما قائل باشیم که عبد مالک مال میشود یا خیر! حتّی اگر بگوییم عبد مالکِ مال هم میشود، ولی باز با حال، ممنوع از تصرّفات مالی و غیر مالی است ـ.
مثال: اگر عبدی بخواهد ازدواج کند و مهریّه او 100 صلوات باشد ـ جهت غیر مالی ـ باید از مولای خود جهت این تصرّف غیر مالی اجازه بگیرد.
نکته: یک مورد از این مسئله استثنا شده است و آن هم «طلاق دادن» است که عبد، برای طلاق دادن همسرش، نیاز به اذن مولا ندارد.
مورد چهارم: مریض
مراد از مریض در اینجا، هر نوع مریضی نیست! بلکه منظور مریضی است که مرض او، به مرگش متّصل میشود.
حکم: شخصی که در مرض موت قرار دارد، محجور از تصرّف در مازاد بر ثلث مالش است.
توضیح: وقتی شخصی از دنیا میرود، ابتدا از اموالش، دیون او را پرداخت میکنند. بعد از پرداخت این دیون، مابقی مالِ میّت را به سه قسمت تقسیم میکنند. 1 قسمت مربوط به وصیّت میّت است (اگر وصیّتی کرده باشد) و 2 قسمت مربوط به ورثه است که طبق قوانین ارث باید بین آنها تقسیم شود. (وصیّت میّت در بیشتر از ثلث مال نافذ نیست، مگر اینکه ورثه آن را اجازه دهند)
حال شخصی که در مرضِ موت قرار دارد، شبیه به میّت است از این جهت که تنها حقّ تصرّف و نظردادن در ثلث مالش را دارد.
بله! شخصی که سالم است و مریض نیست، میتواند در زمانِ حیاتش، در تمامِ اموالش تصرّف کند و محجور نیست.
نکته: شخصِ مریض محجوریّتش تنها در صورتی است که بخواهد در اموالش تصرّفات «تبرّعی» انجام دهد؛ مانند هبه و صدقه و وقف و... (که در این صورت تصرّفات او تنها در ثلث مال پذیرفته میشود) امّا اگر این شخص بخواهد تصرّفات «معاوضهای» انجام بدهد، دیگر تصرّف او در کلّ مال اشکال ندارد. یعنی برای مثال، شخصِ مریض میتواند کلّ خانهاش را (که تنها دارایی اوست) به ثمن المثل بفروشد! مگر اینکه این معاوضه، به نحو بیع «محاباتی» انجام شود[۱] که در این صورت مجاز نیست.
دلیل محجوریّت مریض: ما دو دسته روایت در این باب داریم:
الف) روایاتی که منطوقاً دلالت دارند بر محجوریّت مریض در مازاد بر ثلث: در تطیق خواهد آمد.
ب) روایاتی که مفهوماً دلالت دارند بر محجوریّت مریض در مازاد بر ثلث: در تطبیق خواهد آمد.
نظری دیگر در مسئله: برخی فقها، قائل شدهاند به اینکه تصرّفات مریض در مرضِ متصل به مرگ نافذ است و از اصلِ مالِ او به حساب میآید (در مازاد بر ثلث هم میتواند تصرّف کند).
دلیل: شواهدی از اخبار، بر این مسئله وجود دارد.
تاثیر حکم حاکم در محجوریّت سفیه
سؤال: آیا ثبوت حجر بر سفیه، متوقّف بر «حکم حاکم» است؟ آیا زوال حجر از سفیه، متوقّف بر «حکم حاکم» است؟
پاسخ: در اینجا سه نظر مطرح شده است:
الف) ثبوت حجر بر سفیه، متوقّف بر حکم حاکم نیست (یعنی به مجرّد ظهور سفاهت میتوان حکم به محجور بودن شخص داد؛ و نیازی به حکم حاکم نیست) امّا زوال حجر از او، متوقّف بر حکم حاکم است.
دلیل: چند دلیل مطرح شده است:
- مقتضی حجر، فقط سفاهت است لذا با آمدن سفاهت، حجر هم ثابت میشود.
- استناد به آیه ﴿فَإِنْ كٰانَ اَلَّذِي عَلَيْهِ اَلْحَقُّ سَفِيهاً ... فلیَملُل ولیّه﴾ که نشاندهنده این است که ولیّ باید برای او تصمیمگیری کند.
- امّا زوال حجر نیازمند حکم حاکم است زیرا این زوال، نیازمند اجتهاد و قیام امارات است که کارِ حاکم است.
ب) هم ثبوت حجر و هم زوال حجر، نیازمند حکم حاکم است. زیرا هم اثبات و هم زوال، نیازمند اجتهاد، قیام امارات و دقّت نظر است که تنها از عهدۀ حاکم بر میآید.
ج) (نظر شهید ثانی) نه قبوت حجر و نه زوال آن، نیازمند حکم حاکم نیستند. زیرا مقتضی حجر بر سفیه، همان سفاهت است. لذا با آمدن سفاهت، حجر هم میآید و سفاهت هم که رفت، حجر هم میرود.