درس الروضة البهیة (فقه ۳) (المتاجر - المساقاة)

جلسه ۱۲۸: کتاب الرهن ۱۸

 
۱

سؤال و جواب

۲

خطبه

۳

عبارت خوانی آغازین

۴

مسئله یازدهم: اختلاف در رهن‌های متعدد

لواحق رهن

مسئله یازدهم: اختلاف در رهن‌های متعدد

اگر راهن سه دین به مرتهن دارد و برای هر کدام هم رهن خاصّی به مرتهن داده بود؛ مثلا عمرو از زید 20 دینار در در مهرماه قرض گرفته بود، 20 دینار دیگر هم در آبان‌ماه به زید در معامله‌ای بدهکار شده بود، 20 دینار دیگر هم به جهت دیگری در آذرماه به زید بدهکار شد، برای هر کدام از این سه دین هم، رهن خاصی به زید داده بود (مهر‌ماه انگشتر، آبان‌ماه ساعت، آذرماه عینک)، در این صورت اگر در دی‌ماه، عمرو نزد زید برود و 20 دینار به او بدهد و معیّن کند که این مبلغ، برای فکّ کدام رهن است، همان مورد فکّ می‌شود و زید باید همان مالِ رهنی معیّن را که فک شده است به عمرو بدهد. در واقع مرجع در تعیین فکّ رهن، قصدِ کسی است که اداء دین را انجام می‌دهد (راهن).

امّا اگر راهن، 20 دینار را پرداخت کرد ولی بیان نکرد که این مبلغ، برای فکّ کدام مالِ رهنی است (خودش قصد کرده بود ولی بیان نکرد) در این صورت اگر راهن بگوید: «انگشتر من را بده» ولی مرتهن بگوید: «این 20 دیناری که دادی برای فکّ عینک بود» و راهن دوباره بگوید: «من قصدم از دادن 20 دینار، فکّ انگشتر بود» در این صورت (با اختلاف در قصد راهن) راهن باید قسم بخورد زیرا هرکسی در تعیین قصد خود، آگاه‌تر است سایرین است. 

سؤال: اگر می‌گویید: «هرکسی در تعیین قصد خود، نسبت به دیگران آگاه‌تر است» پس دیگر چه نیازی به قسم خوردن راهن است؟! باید بدون قسم هم بتوان ادّعای راهن را ثابت کرد!

پاسخ: خیر! راهن باید قسم بخورد. زیرا چه‌بسا مرتهن از قصد راهن مطّلع بوده است (به واسطه اعتراف و اقرار خودِ راهن در قبل ولی الآن منکر آن شده است). 

نوعِ دیگری از اختلاف: اگر راهن و مرتهن، اختلاف کنند در «لفظِ استفاده شده توسط راهن». مثال: وقتی راهن 20 دینار را داده و تعیین کرده که این مبلغ، برای فکّ کدام مال رهنی است، ولی هنگام تحویل مالِ رهنی، با یکدیگر اختلاف می‌کنند که راهن چه گفته بود! مرتهن می‌گوید:‌ «تو هنگام پرداخت مبلغ، گفتی این برای فکّ رهن آبان‌ماه است» ولی راهن می‌گوید: «من گفتم این برای فکّ رهن مهرماه است». 

شهید می‌فرمایند: در اینجا هم باز باید راهن قسم بخورد. زیرا این صورت هم دقیقا مانند صورتی است که در «قصد» نزاع داشتند. یعنی در واقع اختلاف در «لفظ» بازگشتش به اختلاف در «قصد» است؛ زیرا آنچه ملاک است «قصد» است و «لفظ» هم در واقع کاشفِ آن قصد می‌باشد. 

نکته: اگر راهن به مرتهن، دو دین 20 دیناری داشته باشد (یکی در مهر‌ماه و دیگری در آبان‌ماه) و یکی از این دو دین، رهن داشته باشد ولی دیگری رهن نداشته باشد[۱]، در این صورت اگر راهن بیاید و 20 دینار به مرتهن بدهد و بعد با یکدیگر به اختلاف بخورند (راهن می‌گوید: من 20 دینار را دادم برای فکّ دینی که مالِ رهنی داشت، امّا مرتهن می‌گوید: تو 20 دینار را دادی برای دینی که مالِ رهنی نداشت)، در اینجا هم باز قول راهن مقدّم است. زیرا در اینجا هم اختلاف در قصد دافع (راهن) است و قصد را هم لا یُعلم الّا خودِ راهن. 


مثلا برای دین مهرماه، انگشتری را رهن گذاشت، ولی برای دین آبان‌ماه اصلا رهنی قرار نداد.

۵

تطبیق مسئله یازدهم: اختلاف در رهن‌های متعدد

﴿ الحادية عشرة ﴾ :

﴿ لو أدّى ديناً وعيّن به رهناً (اگر راهن اداء کند دینی را و معیّن کند به آن دین، رهنی را ـ در فرضی که چند دینِ رهن‌دار داشته است و یکی را اداء کرده است ـ) ﴾ بأن كان عليه ديون وعلى كلّ واحد رهن خاصّ (راهن دیونی برگردنش بوده است و هر کدام از این دیون هم، مالِ رهنی خاصّی داشته‌اند) فقصد (راهن) بالمؤدّى أحد الديون (راهن قصد کرده است به آنچه که اداء کرده است، یکی از دیون را بخصوصه) بخصوصه ليفكّ رهنه (تا آن رهن خاصّ را آزاد کند) ﴿ فذاك ﴾ هو المتعيّن (اگر راهن، رهنِ خاصّی را معیّن کرده است، باید همان فکّ شود ـ اختیار در اینجا دستِ راهن است ـ) ؛ لأنّ مرجع التعيين إلى قصد المؤدّي (ملاک در تعیین، قصد اداء کننده دین است ـ راهن ـ) ﴿ و (از اینجا به بعد، بحث در این است که راهن، چه چیزی را قصد کرده است؟) إن أطلق ﴾ ولم يسمِّ أحدها لفظاً (اگر راهن مطلق بگذارد ـ از لفظِ خاصّی برای تعیین بدهی استفاده نکند ـ) لكن قصده (در ذهنش موردِ خاصّی را تعیین کرده است ولی آن را بیان نکرده است) ﴿ فتخالفا في القصد ﴾ (بعد در اینکه راهن چه قصدی کرده است اختلاف کردند) فادّعى كلّ منهما قصد الدافع ديناً غير الآخر (هر کدام از طرفین، ادّعا دارند که راهن چیزی را قصد کرده است، مخالف با آنچه طرفِ مقابل می‌گوید ـ راهن می‌گوید این برای دین1 بود ولی مرتهن می‌گوید این برای دین 2 بود ـ) ﴿ حلف الدافع ﴾ (دافع ـ راهن بدهکار ـ قسم می‌خورد) على ما ادّعى قصده (راهن قسم می‌خورد بر آنچه ادّعا می‌کند که قصد کرده است) ؛ لأنّ الاعتبار بقصده (آنچه ملاک و معتبر است، قصد راهن است) وهو أعلم به (خودِ راهن، عالم‌تر است به قصد و نیّت خودش!) ، و (اشکال:‌ اگر خودِ راهن به قصدش عالم‌تر است، دیگر چرا باید قسم بخورد؟!) إنّما احتيج إلى اليمين (اینکه گفته شد باید راهن قسم بخورد) مع أنّ مرجع النزاع إلى قصد الدافع (با اینکه مرجع اختلاف به قصد دافع است) ودعوى الغريم العلم به (اینکه غریم و طلبکار، ادّعا می‌کند علم به آن قصد را) غير معقولة (معقول نیست!) لإمكان (دلیل احتیج) اطّلاعه (مرتهن) عليه (قصد) بإقرار القاصد (چه بسا قبلا راهن جلوی مرتهن، به قصدش اعتراف کرده است ولی الآن زده زیرش!) . ولو تخالفا فيما تلفّظ بإرادته فكذلك (اگر راهن و مرتهن اختلاف کنند در آنچه تلفظ کرده است راهن ـ به فرد خاصّی ـ باز هم قولِ راهن با یمین مقدّم است) ، ويمكن ردّه إلى ما ذكره من التخالف في القصد (ممکن است ما صورت آخری را ـ اختلاف در لفظ ـ به همان اختلاف در قصد برگردانیم) ؛ إذ العبرة به (زیرا ملاک همان قصد است) ، واللفظ كاشف عنه (هر لفظی هم کاشف از قصد گوینده آن است) .

﴿ وكذا لو كان عليه دين خال * ﴾ عن الرهن، وآخر به رهن (اگر دینی داریم بدون رهن و دینی دیگری هم داریم با رهن، در اینجا هم باز قول راهن با یمین مقدّم می‌شود) ﴿ فادّعى الدفع عن المرهون به ﴾ (راهن ادّعا می‌کند دفعِ دین را از جانب دینی که رهن دارد) ليفكّ الرهن (تا رهن را آزاد کند) ، وادّعى الغريم (ولی مرتهن ادّعا می‌کند) الدفع عن الخالي (مرتهن می‌گوید: تو مبلغی که به من پرداخت کردی، برای دینی بود که رهن نداشت) ليبقى الرهن (مرتهن این ادّعا را می‌کند تا مال رهنی پیشش باقی بماند) فالقول قول الدافع مع يمينه؛ لأنّ الاختلاف يرجع إلى قصده الذي لا يعلم إلّا من قبله كالأوّل (همانطور که در صورت اوّل گفتیم حرف راهن مقدّم است، اینجا هم همان را قائل می‌شویم) .

۶

مسئله دوازدهم: اختلاف در نقد

مسئله دوازدهم: اختلاف در نقد

اگر راهن نتواند دین خود را اداء کند به همین‌خاطر بنا شد که راهن و مرتهن باهم بروند و این مالِ رهنی را بفروشند و از این مالِ رهنی، استیفاء دین رخ دهد. ولی در اینکه این مالِ رهنی را به چه «نقدی» بفروشند با یکدیگر اختلاف کردند[۱]. در این صورت باید سراغ نقدِ غالب رفت (بین دو نقدِ مورد اختلاف، بررسی کنیم و ببینیم کدام یک بیشتر مورد استفاده مردم است) فرقی هم نمی‌کند که این نقدِ غالب، موافق قول یکی از طرفین باشد یا نباشد[۲].

سؤال: وظیفه فروش این مالِ رهنی با کیست؟

پاسخ:‌ اگر: 

اولاً: مرتهن وکالت در بیع داشته باشد،

ثانیاً: نقد غالب موافق با نظر مرتهن باشد یا لا اقل راضی شده است به نقد غالب،

در این صورت با وجود این دو شرط، مرتهن باید مالِ رهنی را بفروشد. 

امّا اگر مرتهن وکیل در بیع نبود یا اگر هم وکیل بود، نقدِ غالب موافق قولِ او نبود، در این صورت باید سراغ حاکم رفت تا او مالِ رهنی را بفروشد. 

نکته: اگر دو نقد در خرید و فروش غالب بود (و هیچ‌کدام از این دو نقد هم بر دیگری غلبه نداشت) در این صورت باید آن موردی را انتخاب کرد که مشابه دین و طلبِ مرتهن از راهن است. مثال: اگر درهم شامی و درهم عراقی هر دو به یک اندازه رواج دارند، در این صورت باید سراغ آن موردی برویم که مشابه دین و طلبِ راهن به مرتهن است (یعنی اگر طلبِ راهن به مرتهن دینار عراقی بود، اینجا هم باید درهم عراقی را معیار قرار دهیم، زیرا این دو از حیث عراقی بودن به هم شبیه‌اند). 

اگر هم طلب راهن به مرتهن، با هر دو مورد مغایرت داشت، در این صورت باید به حاکم مراجعه شود و هر کدام را که حاکم معیّن کند، معیار قرار می‌گیرد. مگر اینکه طرفین بر یک مورد خاصّ توافق کنند که در این صورت مراجعه به حاکم نیاز نیست. 


در فرضی که در بازار آن‌ها، نقد‌های مختلفی رواج دارد. برای مثال امروزه در کربلاء، هم پولِ ایرانی رایج است و هم پولِ عراقی. در زمان‌های قدیم هم درهم و هم دینار در هر بلدی رایج بوده است. گاهی انواعِ مختلفی از دینار رواج داشته است (دینار عراقی و شامی و...) 

مثلا اگر راهن گفت درهم شامی، مرتهن گفت درهم عراقی، ولی نقدِ غالب دینار بود! در این صورت باید دینار را معیار قرار دهند ولو با قولِ هیچ کدام از طرفین سازگاری نداشته باشد. 

۷

تطبیق مسئله دوازدهم: اختلاف در نقد

﴿ الثانية عشرة ﴾ :

﴿ لو اختلفا فيما يباع به الرهن (اگر اختلاف کنند در آن نقدی که فروخته می‌شود به آن نقد، رهن) ﴾ فأراد المرتهن بيعه بنقد (مرتهن اراده کرده است فروختن رهن را به نقدی) ، والراهن بغيره (ولی راهن می‌گوید: خیر! به این نقد نه! به نقدِ دیگری آن را بفروشیم) ﴿ بيع بالنقد الغالب (به نقدِ غالب فروخته می‌شود) ﴾ سواء وافق مراد أحدهما أم خالفهما (حتّی اگر نقد غالب، مخالف قولِ طرفین باشد، باز هم باید به همان نقدِ غالب فروخته شود) . والبائع المرتهن (بایع این مالِ رهنی مرتهن است) (البته به دو شرط:) (شرطِ اول:)‌ إن كان وكيلاً (اگر مرتهن، از ابتدا از راهن، وکالت در رهن گرفته باشد) و (شرطِ دوم:) الغالب موافق لمراده أو رجع إلى الحقّ (نقدِ غالب، یا با نظر مرتهن موافق باشد یا اگر هم موافق نیست، نظرش را برگرداند به آنچه شریعت گفته است) ، وإلّا (اگر بایع وکیل در بیع مال رهنی نبود، یا اگر هم وکیل بود، نقدِ غالب موافقش نبوده است و راضی به فروشِ نقدِ غالب هم نشده است) فالحاكم (حاکم باید این فروش را انجام دهد) (استاد: پس معلوم می‌شود برای بیع، خودِ راهن کاره‌ای نیست!) ﴿ فإن غلب نقدان (اگر دو نقد در بلد غالب است) بيع بمشابه الحقّ ﴾ منهما إن اتّفق (باید فروخته شود به آن نقدی که مشابهت دارد با حق، البته اگر این مشابهت وجود دارد) ﴿ فإن باينهما (اگر هیچ کدام از این دو نقدِ غالب، با حق و بدهی مطابقت و شباهت ندارند) عيّن الحاكم (حاکم تعیین می‌کند که کدام نقد باید ملاک فروش باشد) ﴾ إن امتنعا من التعيين (اگر خودِ دو طرف با هم توافقی نداشته باشند ـ اگر خودشان توافق کنند دیگر مراجعه به حاکم نیازی نیست ـ) .

(شهید اول فرمودند: «عین الحاکم». شهید ثانی می‌فرمایند: اینکه شهید اول به صورت مطلق فرمودند «عین الحاکم» این هم شامل می‌شود صورتی که یکی از دو نقد غالب اقرب به صرف الی الحق باشد یا اینکه اقرب نباشد! مثال: فرض کنید بدهی راهن به مرتهن از جنس دینار است. در عراق هم به راحتی درهم عراقی را به دینار تبدیل می‌کنند. امّا درهم شامی را به دینار تبدیل نمی‌کنند. حالا فرض کنید درهم شامی و عراقی، هر دو رایج و غالب‌اند. حالا وقتی این دو رایج‌اند و اصلِ بدهی هم مشابهتی با این دو ندارد، شهید فرمودند: «عین الحاکم»! یعنی چه مانند فرضِ ما تبدیل درهم عراقی به دینار راحت‌تر باشد و چه نباشد، به هرحال حاکم باید تعیین کند. ولی همین شهید اول در دروس، فرموده‌اند که: «اگر درهم عراقی راحت‌تر به دینار تبدیل می‌شود ـ اقرب به صرف الی الحق ـ باید معیار را درهم عراقی قرار دهند و نه درهم شامی!» شهید ثانی هم می‌فرمایند: این حرف مصنّف در دروس حرف خوبی است و طبیعتاً اینجا هم که ایشان می‌فرمایند «عین الحاکم» منظورشان جایی است که یکی  اقرب به حق نباشد!) (سپس شهید ثانی می‌فرمایند:‌ البته علّامه در تحریر، مطلب بهتری می‌فرمایند ـ و هو احسن ـ و آن اینکه: اگر هر دو نقد با طلب متباین باشند ـ مثلِ مثال بالا ـ باید به نقدی فروخته شود که نفعش برای راهن و مالک بیشتر است! یعنی ممکن است درهمِ شامی ـ اگرچه سخت‌تر به دینار تبدیل می‌شود ـ نفعش برای راهن بیشتر از درهم عراقی باشد، در این صورت باید درهم شامی را معیار قرار دهیم. این قول علامه بهتر است، زیرا در جایی که نفع راهن ـ که مالک است ـ تعارض پیدا می‌کند با اسهل بودن تبدیل به دین، نفعِ مالک مقدّم می‌شود) وإطلاق الحكم بالرجوع إلى تعيين الحاكم (اینکه شهید اول فرمود: «عین الحاکم» و به صورت مطلق هم این مسئله را بیان نمود) يشمل ما لو كان أحدهما أقرب إلى الصرف إلىٰ الحقّ وعدمه (فرقی نگذاشتند شهید اول بین جایی که یکی از دو نقد غالبِ متباین با حق، اقرب صرف الی الحق باشد یا نباشد) . وفي الدروس: لو كان أحدهما ـ وعنى به المتباينين ـ أسهل (اگر یکی از دو نقد غالب، ساده‌تر باشند در صرف الی الحق) صرفاً إلى الحقّ تعيّن (اینجا دیگر حاکم نمی‌تواند دیگری را تعیین کند) وهو حسن (این کلام شهید اول در دروس، بهتر از کلامشان در لمعه است) . وفي التحرير (امّا علامه در تحریر، قولی دارند که حتّی از قول شهید اول در دروس هم بهتر است) : لو بايناه (اگر مباینت داشته‌ باشند دو نقد غالب با حق و طلبِ مرتهن از راهن) بيع بأوفرهما حظّاً (باید ببینیم که کدام یک از دو نقد غالب، وفور بیشتری از حیث حظّ و بهره دارد) وهو أحسن (این بهتر است!) ، فإنّه ربما كان عسر الصرف أصلح للمالك (زیرا چه بسا سختی صرف، اصلح و انفع باشد برای مالک و ما باید صلاح مالک را در نظر بگیریم) ، و (نکته: هرگاه رهن فروخته شود به غیر نقدی که مرادِ راهن بوده است، در اینگونه موارد باید نفعِ راهن در نظر گرفته شود) حيث يباع بغير مراده (آن‌جایی که رهن فروخته می‌شود به غیر مراد راهن) ينبغي مراعاة الحظّ له (اینجا باید مراعات نفع و بهره‌ای که مالک و راهن دارد را بکنیم) كغيره ممّن يلي عليه الحاكم (مثل غیر راهن از کسانی که ولایت دارند بر او راهن) (هرجایی که حاکم ولایت دارد ـ ولایت بر مجنون و... ـ نفعِ مالک را در نظر می‌گیرد، اینجا هم مانند آنجا!) .

﴿ ولو كان الرهن ﴿ مشروطاً في عقد لازم تحالفا لأنّ إنكار المرتهن هنا يتعلّق بحقّ الراهن حيث إنّه يدّعي عدم الوفاء بالشرط الذي هو ركن من أركان ذلك العقد اللازم، فيرجع الاختلاف إلى تعيين (١) الثمن؛ لأنّ شرط الرهن من مكمّلاته، فكلٌّ يدّعي ثمناً غير ما يدّعيه الآخر، فإذا تحالفا بطل الرهن وفسخ المرتهن العقد المشروط فيه إن شاء ولم يمكن استدراكه كما لو مضى الوقت المحدود له. وقيل: يقدّم قول الراهن كالأوّل (٢).

﴿ الحادية عشرة :

﴿ لو أدّى ديناً وعيّن به رهناً بأن كان عليه ديون وعلى كلّ واحد رهن خاصّ فقصد بالمؤدّى أحد الديون بخصوصه ليفكّ رهنه ﴿ فذاك هو المتعيّن؛ لأنّ مرجع التعيين إلى قصد المؤدّي ﴿ وإن أطلق ولم يسمِّ أحدها لفظاً لكن قصده ﴿ فتخالفا في القصد فادّعى كلّ منهما قصد الدافع ديناً غير الآخر ﴿ حلف الدافع على ما ادّعى قصده؛ لأنّ الاعتبار بقصده وهو أعلم به، وإنّما احتيج إلى اليمين مع أنّ مرجع النزاع إلى قصد الدافع ودعوى الغريم العلم به غير معقولة (٣) لإمكان اطّلاعه عليه بإقرار القاصد. ولو تخالفا فيما تلفّظ بإرادته فكذلك، ويمكن ردّه إلى ما ذكره من التخالف في القصد؛ إذ العبرة به، واللفظ كاشف عنه.

﴿ وكذا لو كان عليه دين خال * عن الرهن، وآخر به رهن ﴿ فادّعى

__________________

(١) في (ع) : تعيّن.

(٢) قاله العلّامة في القواعد ٢:١٢٨.

(٣) في (ع) و (ر) : غير معقول.

(*) في (ق) و (س) ونسخة (ع) من الشرح: حالّ. لكنّ عبارة الشارح تلائم ما أثبتناه.

الدفع عن المرهون به ليفكّ الرهن، وادّعى الغريم الدفع عن الخالي ليبقى الرهن فالقول قول الدافع مع يمينه؛ لأنّ الاختلاف يرجع إلى قصده الذي لا يعلم إلّا من قبله كالأوّل (١).

﴿ الثانية عشرة :

﴿ لو اختلفا فيما يباع به الرهن فأراد المرتهن بيعه بنقد، والراهن بغيره ﴿ بيع بالنقد الغالب سواء وافق مراد أحدهما أم خالفهما. والبائع المرتهن إن كان وكيلاً والغالب موافق لمراده أو رجع إلى الحقّ، وإلّا فالحاكم ﴿ فإن غلب نقدان بيع بمشابه الحقّ منهما إن اتّفق ﴿ فإن باينهما عيّن الحاكم إن امتنعا من التعيين.

وإطلاق الحكم بالرجوع إلى تعيين الحاكم يشمل ما لو كان أحدهما أقرب إلى الصرف إلىٰ الحقّ (٢) وعدمه. وفي الدروس: لو كان أحدهما ـ وعنى به المتباينين ـ أسهل صرفاً إلى الحقّ تعيّن (٣) وهو حسن. وفي التحرير: لو بايناه بيع بأوفرهما حظّاً (٤) وهو أحسن، فإنّه ربما كان عسر الصرف أصلح للمالك، وحيث يباع بغير مراده (٥) ينبغي مراعاة الحظّ له كغيره ممّن يلي عليه الحاكم.

__________________

(١) يعني مثل الصورة السابقة.

(٢) يعني حقّ المرتهن.

(٣) الدروس ٣:٤٠٠.

(٤) التحرير ٢:٤٨٤، المسألة ٣٧١٧ وفيه: فإن تساويا بيع ....

(٥) يعني المالك الراهن.