درس الروضة البهیة (فقه ۳) (المتاجر - المساقاة)

جلسه ۱۲۴: کتاب الرهن ۱۴

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مطلب سوم: وطی جاریه توسط مرتهن

لواحق رهن

مسئله پنجم: بیان چند مطلب

مطلب سوم 

اگر راهن، کنیزش را به عنوان رهن به مرتهن داد، هیچ‌کدام از طرفین، حقّ تصرّف در این کنیز را ندارند. 

سؤال: اگر یکی از طرفین نسبت به وطی این کنیز اقدام کند، تکلیف چیست؟

پاسخ: مسئله دو صورت دارد:

الف) راهن کنیز را وطی کند: بحث آن در جلسۀ قبل گذشت. 

ب) مرتهن کنیز را وطی کند: از آن‌جایی که اصلاً مرتهن مالکِ این کنیز نیست، طبیعتاً بدون اجازه راهن حق وطی کنیز را نخواهد داشت؛ لذا اگر مرتهن، به وطی این کنیز اقدام کند زانی محسوب می‌شود (زیرا امة غیر را بدون اجازه مالک وطی کرده است) به همین خاطر، بحث دو حالت خواهد داشت:

1. مرتهن، کنیز را مجبور کرده است به زنا: سه نظر در اینجا مطرح است:

  • نظر اول: اگر کنیز باکره باشد، مرتهن وظیفه دارد یک دهم قیمت کنیز را به راهن پرداخت کند ولی اگر کنیز باکره نیست (ثیّب است) در این صورت مرتهن باید یک بیستم قیمت کنیز را به راهن پرداخت کند. 

دلیل این قول: روایت و شهرت فتوایی. روایت: «عَنِ اَلْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ بَعْضَ أَصْحَابِنَا قَدْ رَوَى عَنْكَ أَنَّكَ قُلْتَ إِذَا أَحَلَّ اَلرَّجُلُ لِأَخِيهِ جَارِيَتَهُ فَهِيَ لَهُ حَلاَلٌ فَقَالَ نَعَمْ يَا فُضَيْلُ قُلْتُ فَمَا تَقُولُ فِي رَجُلٍ عِنْدَهُ جَارِيَةٌ لَهُ نَفِيسَةٌ وَ هِيَ بِكْرٌ أَحَلَّ لِأَخِيهِ مَا دُونَ فَرْجِهَا أَ لَهُ أَنْ يَقْتَضَّهَا قَالَ لاَ لَيْسَ لَهُ إِلاَّ مَا أَحَلَّ لَهُ مِنْهَا وَ لَوْ أَحَلَّ لَهُ قُبْلَةً مِنْهَا لَمْ يَحِلَّ لَهُ مَا سِوَى ذَلِكَ قُلْتُ أَ رَأَيْتَ إِنْ أَحَلَّ لَهُ مَا دُونَ اَلْفَرْجِ فَغَلَبَتْهُ اَلشَّهْوَةُ فَاقْتَضَّهَا قَالَ لاَ يَنْبَغِي لَهُ ذَلِكَ قُلْتُ فَإِنْ فَعَلَ أَ يَكُونُ زَانِياً قَالَ لاَ وَ لَكِنْ يَكُونُ خَائِناً وَ يَغْرَمُ لِصَاحِبِهَا عُشْرَ قِيمَتِهَا إِنْ كَانَتْ بِكْراً وَ إِنْ لَمْ تَكُنْ فَنِصْفَ عُشْرِ قِيمَتِهَا»

  • نظر دوم: مرتهن باید «مهر المثل» را به راهن پرداخت کند. 

دلیل این قول: روایات بالا ربطی به بحث ما ندارد! زیرا روایت بالا ناظر به جایی است که مولا اصلِ ارتباط با کنیزش را اجازه داده است ولی در مانحن فیه، بحث در جایی است که مولا هیچ‌گونه استمتاع را جایز ندانسته. 

  • نظر سوم:[۱]مالک مخیّر است که «مهر المثل» را بگیرد یا یک دهم و یک بیستم را. 

نکته: البته راهن می‌تواند علاوه بر این یک دهم یا یک بیستم (یا مهرالمثل) ارش نیز دریافت کند. زیرا اگر کنیز باکره باشد و با وطی مرتهن ثیّب شود، ممکن است از قیمت آن کسر شود! لذا گرفتن ارش صحیح است. 

اشکال: اگر راهن، ارش بکارت را از مرتهن دریافت کند، یعنی قبول کرده است که این کنیز دیگر ثیّب است. لذا دیگر نباید بتواند مهریه شخص باکره را دریافت کند. 

پاسخ: خیر! برای راهن جایز است که هم ارش بکارت را دریافت کند و هم مهریّه شخص باکره را. زیرا بر این عملِ مرتهن، هم عنوان «وطی کنیز باکره» (سبب ثبوت مهریه) صادق است و هم عنوان «تفویت جزئی از کنیز» (سببِ ثبوت ارش)! 

2. مرتهن، کنیز را مجبور نکرده است به زنا[۲]: در مسئله چند نظر است:

  • شهید اول: کنیز در این صورت «زانیة» محسوب می‌شود و چون دلیل داریم که «زانیه» مهریه ندارد، مرتهن لازم نیست مهریه‌ای را به راهن پرداخت کند.
  • شهید ثانی: در این صورت، مهریّه برای مولا ثابت است و می‌تواند دریافت کند.

اشکال شهید ثانی به قول شهید اول: این مورد، با سایر موارد زنا متفاوت است. اگر زنِ حرّی با مردِ حرّی از روی رغبت زنا کنند، حرفِ شما درست است و مهریه‌ای ثابت نخواهد بود. امّا در مانحن فیه، مرتهن با امة‌ای زنا کرده است که مِلک غیر است. یعنی این مهریه‌ قرار است به جیب مولا برود و لذا حقّ اوست و نه کنیز. به همین دلیل، رغبت یا عدم رغبت کنیز در زنا، تاثیری در این مسئله ندارد. 


نظر مصنّف در برخی حواشی.

کنیز با میل و رغبت خودش به این عمل اقدام کرده است. 

۴

تطبیق مطلب سوم: وطی جاریه توسط مرتهن

﴿ ولو وطئها المرتهن (اگر مرتهن کنیز را وطی کند) فهو زانٍ (مرتهن زانی محسوب می‌شود) ﴾ لأنّه وطأ أمة الغير بغير إذنه (بدون اجازه مولا، امة‌اش را وطی کرده است) ﴿ فإن أكرهها (الف: اگر اجبار کرده باشد مرتهن کنیز را بر این عمل) فعليه العُشر إن كانت بكراً، وإلّا ﴾ تكن بكراً ﴿ فنصفه (نصفِ عُشر)(نظر اول: اگر کنیز باکره است، مرتهن باید یک دهم قیمت آن را به راهن بپردازد ولی اگر کنیز باکره نیست باید یک بیستم قیمت آن را به راهن بپردازد) للرواية والشهرة (شهرت فتوائیه) . ﴿ وقيل: مهر المثل ﴾ (نظر دوم: مرتهن باید قیمتِ مهر المثل را پرداخت کند) لأنّه (مهر المثل) عوض الوطء شرعاً. وللمصنّف في بعض حواشيه قول بتخيير المالك بين الأمرين (نظر سوم: قولی بین قول اول و دوم ـ راهن مخیّر است که مهرالمثل بگیرد یا یک‌دهم و یک‌بیستم را بگیرد ـ) ويجب مع ذلك أرش البكارة (لازم است بر مرتهن، علاوه بر مهریه، ارش بکارت را هم بدهد) ، ولا يدخل في المهر ولا العشر (ارش داخل در مهریه و یک دهم نیست) ؛ لأنّه (ارش) حقّ جناية وعوض جزء فائت (ارش ربطی به مهریه ندارد! ارش در واقع حق جنایتی است که اتّفاق افتاده است و عوض جزء فائت محسوب می‌شود) ، والمهر على التقديرين عوض الوطء (مهر طبق هر دو فرض ـ چه مهر المثل باشد و چه یک‌دهم و یک‌بیستم ـ عوض وطی است) .

ولا يشكل بأنّ البكارة إذا اُخذ أرشُها صارت ثيّباً (اشکال: وقتی ارش بکارت دریافت می‌شود، دیگر این کنیز ثیّب محسوب می‌شود!) فينبغي أن يجب مهر الثيّب (لذا وقتی ثیّب شد، نباید یک دهم دریافت شود! بلکه باید یک بیستم را دریافت کرد) ؛ (جواب اشکال:) لأنّه (شأن) قد صدق «وطئها بكراً وفوّت منها جزءاً» (هم صادق است که بگوییم مرتهن کنیز را به نحو باکره وطی کرده است و هم صدق می‌کند که بگوییم: از این کنیز جزئی فوت شده است) فيجب عوض كلّ منهما (هر کدام از این دو مورد در جای خود عوض دارند) ؛ لأنّ أحدهما عوض جزء (یکی از این دو عوض جزء است ـ یعنی ارش ـ) ، والآخر عوض منفعة (مورد دیگر هم عوض منفعت است ـ یعنی مهریه ـ) .

﴿ وإن طاوعت‍ ﴾ ـه ﴿ فلا شيء ﴾ (ب: اگر کنیز با رضایت خودش تن به این زنا داده است) (در این صورت هیچ مهریه‌ای بر کنیز نیست) لأنّها بغيّ ولا مهر لبغيّ (زیرا این کنیز زنا‌کار محسوب می‌شود و زناکار هم مهریه ندارد) .

وفيه: أنّ الأمة لا تستحقّ المهر ولا تملكه (اشکال شهید ثانی:‌ مهریه‌ که برای امة نیست! این مهریه قرار است به جیب مولا وارد شود و نه امة!) ، فلا ينافي ثبوته (مهر) لسيّدها مع كون التصرّف في ملكه بغير إذنه (پس منافات ندارد ثبوت مهریه برای مولای کنیز با وجود اینکه تصرّف در ملک اوست ـ بدون اذنش ـ) (وَلاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ) (قرار نیست که بار عمل کنیز را که به این عمل رضایت داده است، مولا متحمّل شود!) والقول بثبوته عليه مطلقاً أقوى (پس اینکه قائل شویم به ثبوت مهریه علیه مرتهن به طور مطلق ـ چه با رضایت و چه بدون آن ـ اقوی است) ؛ مضافاً إلى أرش البكارة (علاوه بر مهریّه ارش بکارت هم می‌تواند بگیرد) كما مرّ وقد تقدّم مثله (راجع صفحه 240 تا 242) .

۵

مسئله ششم: فکّ رهن

مسئله ششم: فکّ رهن

رهن از جانب راهن، عقدی لازم محسوب می‌شود تا زمانی که از عهدۀ دینی که به مرتهن دارد خارج شود. یعنی به محضِ اینکه دین به مرتهن پرداخت می‌شود، فکّ رهن صورت می‌گیرد (مالِ رهنی آزاد می‌شود و در اختیار راهن قرار می‌گیرد). 

صور خارج شدن راهن از دین مرتهن:

  • حق مرتهن اداء شود: اگر راهن یا شخصِ متبرّعی، بدهی و دین راهن نسبت به مرتهن را پرداخت کردند، فکّ رهن اتّفاق می‌افتد. 
  • ضامن شدن شخصی نسبت به بدهی و دین.
  • حواله کردن بدهی توسط راهن به شخص دیگری. 
  • ابراء ذمّه راهن توسط مرتهن. 

نکته: اگر بیعی بین زید و عمرو اتّفاق بیوفتد، در این بیع:

الف) گاهی ثمن نسیه است: کالا دریافت شده است ولی پولِ کالا توسط مشتری پرداخت نشده است.

ب) گاهی سلم و سلف است: پولِ کالا توسط مشتری پرداخت شده است ولی هنوز کالا توسط بایع داده نشده است.

در هر دو صورت، ممکن است طرفِ مقابل تقاضای رهن کند. حالا اگر پس از دریافت رهن، معاملۀ بیع اقاله شد (به هر دلیلی) در این صورت رهن نیز فکّ می‌شود زیرا با اقاله، هر کدام از عوضین به ملک صاحبِ اولیه‌شان بر می‌گردند. 

خلاصه: اگر ذمّه راهن از دینی که دارد فارغ شود، خود به خود فکّ رهن صورت می‌گیرد. 

سؤال: اگر زید به عمرو 10 میلیون بدهکار باشد و بابت آن رهنی را پیش عمرو قرار داده باشد، اگر زید بیاید و 5 میلیون از این 10 میلیون بدهی‌اش را صاف کند، تکلیف رهن چیست؟ آیا فکّ کامل رهن اتّفاق می‌افتد یا رهن کاملا بر جای خود باقی است و یا به نسبت فکّ رهن اتّفاق می‌افتد؟

پاسخ: سه احتمال در این جا وجود دارد (عدم فکّ رهن مطلقا / فک رهن مطلقا / فکّ رهن به نسبت). اگر ما باشیم و عبارت شهید اول، ظاهر عبارت ایشان دلالت دارد بر اینکه باید از کلّ حق خارج شود! لذا اگر بخشی از حق همچنان باقی مانده است، رهن هم باید باقی بماند. 

نکته: البته این مطالب بالا، تنها در صورتی است که معامله رهن بین راهن و مرتهن به صورت مطلق واقع شده باشد[۱]، امّا اگر از ابتدای عقد رهن نسبت به کیفیّت فکّ رهن تعیین تکلیف شود، باید بر همان اساس عمل کرد. مثلا اگر توافق کنند که در صورت پرداخت بخشی از رهن، کلّ مالِ رهنی فک می‌شود، در این صورت باید بر همین اساس عمل شود. یا اگر توافق کنند که فکّ رهن، به نسبت پرداخت بدهی باشد، باز هم باید بر همان اساس عمل شود. 


یعنی آن مالِ رهنی که راهن می‌گیرد، برای مجوع دین است. 

۶

تطبیق مسئله ششم: فکّ رهن

﴿ السادسة ﴾ :

﴿ الرهن لازم من جهة الراهن حتى يخرج عن الحقّ (رهن لازم است از جهت راهن ـ راهن حق فسخ رهن را ندارد ـ تا وقتی که از عهدۀ حق و دینی که نسبت به مرتهن دارد بر بیاید) ﴾ بأدائه (به این که اداء کند راهن حق را به مرتهن) ولو من متبرّع غيره (ولو این اداء حق به واسطۀ متبرّعی غیر از خودِ او باشد) . وفي حكمه (و در حکم اداء است) ضمان الغير له مع قبول المرتهن (ضمان غیر، راهن را در صورتی که مرتهن قبول کند) ، والحوالة به (عطف بر ضمان) (در حکم اداء است، حواله دین) ، وإبراء المرتهن له منه (ابراء کند مرتهن، راهن را از آن حق) . وفي حكمه الإقالة المسقطة للثمن المرهون به (در بیع نسیه) (در معاملۀ نسیه‌ای که در قبال آن رهن دریافت شده است، اگر اصلِ معامله فسخ شود، به تبع رهن در ضمن آن هم فکّ می‌شود زیرا عوضین به صاحب‌ها بر می‌گردد و ضمانی باقی نمی‌ماند) ، أو المثمن المسلم فيه (پول از آن‌ها گرفته شده است امّا قرار است مبیع بعدا تحویل داده شود) المرهون به. والضابط: براءة ذمّة الراهن من جميع الدين (اگر ذمّه راهن از آن دینی که به مرتهن دارد بری شود، خود به خود رهن فکّ می‌شود) .

ولو خرج من بعضه (اگر راهن، خارج شود از عهدۀ بعضی از آن دین) ، ففي خروج الرهن أجمع (کلّ رهن فک می‌شود) أو بقائه كذلك (تمام رهن در رهن باقی می‌ماند) أو بالنسبة (به نسبت فکّ رهن اتّفاق می‌افتد) ، أوجه (وجوهی وجود دارد)  ويظهر من العبارة بقاؤه أجمع (ظاهر عبارت شهید اول این است که تمامِ رهن در رهن باقی می‌ماند) ، وبه (قولِ به بقاء اجمع) صرّح في الدروس ولو شرط كونه رهناً على المجموع خاصّة (اگر از ابتدا شرط شود که این مال رهن باشد در مجموع)  تعيّن الأوّل (به محضِ اینکه بعض را پرداخت کرد، دیگر مجموعی وجود ندارد و لذا قولِ اول تعیّن پیدا می‌کند) ، كما أنّه لو جعله رهناً على كلّ جزء منه (اگر شرط شود که این رهن برای تک‌تک اجزاء است) فالثاني (قول دوم است) (استاد:‌ قولِ سوم هم که شهید اشاره نکرده‌اند این است که طرفین شرط کنند که رهن، به نسبت پرداخت دین آزاد شود) .

۷

امانت بودن رهن بعد از فکّ

مقدمه 

در بابِ ودیعه و امانت، دو جور امانت تصویر می‌شود:

الف) امانت مالکیّه: در جایی است که خودِ مالک آن را به عنوان امانت به کسی پرداخت می‌کند. البته حتما لازم نیست عنوان «ودیعه» در آن ذکر شود! ممکن است عنوان «رهن» در آن بیاید.[۱]

حکم این قسم از امانت: لازم نیست که امانت‌دار برای دادنِ امانت به شخصِ امانت‌سپار، برود سراغش و امانت را به او بدهد! 

ب) امانت شرعیّه: در جایی است که «شارع» حکم به امانت بودن کرده است.[۲] 

 

اصلِ بحث 

شهید می‌فرمایند: اگر به هر صورتی مال، از رهن بودن در دست مرتهن خارج شد (فکّ رهن صورت گرفت) در این صورت، این مال در دستِ مرتهن باقی می‌ماند به عنوان امانت مالکیّه (نه امانت شرعیه) و به همین خاطر، برای مرتهن واجب نیست که نسبت به پس دادن این مال به راهن اقدامی کند. لذا وظیفۀ خودِ راهن است که نسبت به دریافتِ این مالِ رهنی اقدام کند. 


این امانت، نوعی وثیقه‌ هم هست و به این جهت به آن رهن می‌گوییم. 

مانند جایی که چیزی را انسان بر روی زمین پیدا می‌کند که باید در نزد خود به عنوان امانت نگه‌دارد تا صاحب آن پیدا شود.

۸

تطبیق امانت بودن رهن بعد از فکّ

وحيث يحكم بخروجه عن الرهانة (در جایی که ما حکم کردیم به خروج این مال رهنی از رهانت) ﴿ فيبقى أمانة في يد المرتهن ﴾ مالكيّة (امانت مالکیه باقی می‌ماند در دستِ مرتهن) لا يجب تسليمه إلّا مع المطالبة (در مقابل امانت شرعیه ـ در امانت شرعیه، وجوبِ تسلیم با امانت پذیر است! ـ) ؛ لأنّه مقبوض بإذنه (علّت مالکیه بودن: این مال، به اذنِ مالک ـ راهن ـ قبض شده است) وقد كان وثيقة وأمانة (هم وثیقه است برای دین و هم امانت است) ، فإذا انتفى الأوّل (وقتی وثیقه بودن از بین رفت) بقي الثاني (امانت بودن بر جای خود باقی است) . ولو كان الخروج من الحقّ بإبراء المرتهن من غير علم الراهن وجب عليه إعلامه (اگر مرتهن راهن را بریء الذمّه کرد، بر مرتهن واجب است که به گوش راهن برساند که او را بریء الذمّه کرده است و الّا راهن بی‌چاره از کجا متوجّه این قضیه شود؟!) به أو ردّ الرهن (یا اینکه مرتهن برود و رهن را تحویل راهن بدهد) ، بخلاف ما إذا علم (اگر راهن از این ابراء خبر داشت، دیگر بر مرتهن لازم نیست که به راهن مراجعه کند).

وقيل: يمتنع مطلقاً (١) للنهي عن بيع اُمّهات الأولاد (٢) المتناول بإطلاقه هذا الفرد. وفصّل ثالث بإعسار الراهن فتباع، ويساره فتلزمه القيمة تكون رهناً، جمعاً بين الحقّين (٣) وللمصنّف في بعض تحقيقاته (٤) تفصيل رابع، وهو بيعها مع وطئه بغير إذن المرتهن، ومنعه مع وقوعه بإذنه.

وكيف كان، فلا تخرج عن الرهن بالوطء، ولا بالحَبَل، بل يمتنع البيع ما دام الولد (٥) لأنّه مانع طارٍ، فإن مات بيعت للرهن، لزوال المانع.

﴿ ولو وطئها المرتهن فهو زانٍ لأنّه وطأ أمة الغير بغير إذنه ﴿ فإن أكرهها فعليه العُشر إن كانت بكراً، وإلّا تكن بكراً ﴿ فنصفه للرواية (٦) والشهرة. ﴿ وقيل: مهر المثل (٧) لأنّه عوض الوطء شرعاً. وللمصنّف في بعض حواشيه قول بتخيير المالك بين الأمرين (٨) ويجب مع ذلك أرش البكارة، ولا يدخل في المهر ولا العشر؛ لأنّه حقّ جناية وعوض جزء فائت، والمهر على التقديرين عوض الوطء.

__________________

(١) قاله المحقّق في الشرائع ٢:٨٢، والعلّامة في التحرير ٢:٤٨٨.

(٢) يدلّ عليه ما في الوسائل ١٣:٥١، الباب ٢٤ من أبواب بيع الحيوان.

(٣) فصّله الشيخ في الخلاف ٣:٢٢٩، المسألة ١٩ من كتاب الرهن، والعلّامة في التذكرة ٢:٢٨.

(٤) نسبه في المسالك ٤:٥٠، إلى بعض حواشيه، والظاهر أنّها حاشية القواعد ولا توجد لدينا.

(٥) في مصحّحه (ع) و (ر) زيادة: حيّاً.

(٦) الوسائل ١٤:٥٣٧، الباب ٣٥ من أبواب نكاح العبيد والإماء، الحديث الأوّل.

(٧) نسبه في مفتاح الكرامة ٥:١٨٥ إلى الشيخ في المبسوط والعلّامة في التذكرة، وانظر المبسوط ٢:٢٠٨ و ٤:١٩٩، والتذكرة ١٣:٢٣٩.

(٨) لم نعثر عليه فيما بايدينا من كتبه.

ولا يشكل بأنّ البكارة إذا اُخذ أرشُها صارت ثيّباً فينبغي أن يجب مهر الثيّب؛ لأنّه قد صدق «وطئها بكراً وفوّت منها جزءاً» فيجب عوض كلّ منهما؛ لأنّ أحدهما عوض جزء، والآخر عوض منفعة.

﴿ وإن طاوعت‍ ـه ﴿ فلا شيء لأنّها بغيّ ولا مهر لبغيّ.

وفيه: أنّ الأمة لا تستحقّ المهر ولا تملكه، فلا ينافي ثبوته لسيّدها مع كون التصرّف في ملكه بغير إذنه (وَلاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ) (١) والقول بثبوته عليه مطلقاً أقوى؛ مضافاً إلى أرش البكارة كما مرّ وقد تقدّم مثله (٢).

﴿ السادسة :

﴿ الرهن لازم من جهة الراهن حتى يخرج عن الحقّ بأدائه ولو من متبرّع غيره. وفي حكمه ضمان الغير له مع قبول المرتهن، والحوالة به، وإبراء المرتهن له منه. وفي حكمه الإقالة المسقطة للثمن المرهون به، أو المثمن المسلم فيه المرهون به. والضابط: براءة ذمّة الراهن من جميع الدين.

ولو خرج من بعضه، ففي خروج الرهن أجمع أو بقائه كذلك أو بالنسبة، أوجه ويظهر من العبارة بقاؤه أجمع، وبه صرّح في الدروس (٣) ولو شرط كونه رهناً على المجموع خاصّة تعيّن الأوّل، كما أنّه لو جعله رهناً على كلّ جزء منه فالثاني.

وحيث يحكم بخروجه عن الرهانة ﴿ فيبقى أمانة في يد المرتهن

__________________

(١) الأنعام:١٦٤.

(٢) في بيع الحيوان في المسألة الثالثة، راجع الصفحة ٢٤٠ ـ ٢٤٢.

(٣) الدروس ٣:٤٠٢ ـ ٤٠٣.

مالكيّة لا يجب تسليمه إلّا مع المطالبة؛ لأنّه مقبوض بإذنه وقد كان وثيقة وأمانة، فإذا انتفى الأوّل بقي الثاني. ولو كان الخروج من الحقّ بإبراء المرتهن من غير علم الراهن وجب عليه إعلامه به أو ردّ الرهن، بخلاف ما إذا علم.

﴿ ولو شرط كونه مبيعاً عند الأجل بطلا الرهن والبيع؛ لأنّ الرهن لا يؤقّت والبيع لا يعلّق. ﴿ و لو قبضه كذلك ﴿ ضمنه بعد الأجل لأنّه حينئذ بيع (١) فاسد، وصحيحه مضمون ففاسده كذلك ﴿ لا قبله لأنّه حينئذٍ رهن فاسد، وصحيحه غير مضمون ففاسده كذلك، قاعدة مطرّدة. ولا فرق في ذلك بين علمهما بالفساد، وجهلهما، والتفريق.

﴿ السابعة :

﴿ يدخل النماء المتجدّد المنفصل كالولد والثمرة ﴿ في الرهن على الأقرب بل قيل: إنّه إجماع (٢) ولأنّ من شأن النماء تبعيّة الأصل ﴿ إلّا مع شرط عدم الدخول فلا إشكال حينئذٍ في عدم دخوله، عملاً بالشرط، كما أنّه لو شرط دخوله ارتفع الإشكال. وقيل: لا يدخل بدونه للأصل ومنع الإجماع والتبعيّة في الملك، لا في مطلق الحكم (٣) وهو أظهر. ولو كان متّصلاً ـ كالطول والسمن ـ دخل إجماعاً.

﴿ الثامنة :

﴿ ينتقل حقّ الرهانة بالموت لأنّه مقتضى لزوم العقد من طرف الراهن؛

__________________

(١) في (ف) ومحتمل (ع) : مبيع.

(٢) قاله ابن إدريس في السرائر ٢:٤٢٤.

(٣) قاله العلّامة في القواعد ٢:١٢٤.