درس کفایه الاصول - جلد اول

جلسه ۱۱: مقدمات ۱۱

 
۱

خطبه

۲

خلاصه مباحث گذشته

پس در آنجایی كه بگوییم ‹زیدٌ لفظٌ› و اراده شود از لفظِ زید، شخصِ خودِ همین زیدی كه تلفُّظ شده، مرحوم آخوند در اینجا دو توجیه آوردند كه بنا بر یك توجیه، از باب استعمال می‌شود و بنا بر توجیه دیگر، از باب استعمال نمی‌شود:

توجیه اول: این را استعمال بدانیم، یعنی لفظ، استعمال شود در خودش و اگر بگویید اتّحاد دال و مدلول می‌شود، می‌گوییم تغایر اعتباری كافی است، یعنی ‹زید› از این جهت كه لفظِ صادر از لافظ است دال می‌باشد و از جهتِ این كه خودِ لفظِ زید، مقصود و مراد لافظ است، مدلول می‌باشد، پس می‌توان آن را استعمال دانست.

توجیه دوم: ‹زید› از باب استعمال نیست، زیرا استعمال، آن است كه یك حاكی و یك محكى داشته باشد و بوسیلهٔ حاكی، محكی را در ذهن مخاطب ایجاد می‌كنیم، پس در استعمال، واسطه‌ای وجود دارد و خودِ مقصود، مستقیماً در ذهن نمی‌رود بلكه بواسطهٔ لفظ می‌رود، امّا وقتی شما می‌گویی ‹زیدٌ لفظٌ›، حكم را روی خودِ لفظ بردی و این لفظ را مستقیماً در ذهن مخاطب انداختی و این دیگر استعمال نمی‌شود، زیرا استعمال یعنی آن محكی را بواسطهٔ حاكی در ذهن ایجاد كند و در اینجا این گونه نمی‌باشد، پس ‹زیدٌ لفظٌ› كه اطلاقُ اللفظ و ارادةُ شخصه باشد، در آن دو احتمال وجود دارد، احتمال دارد كه از باب استعمال باشد و احتمال دارد كه از باب استعمال نباشد.

۳

اطلاق لفظ و اراده نوع یا صنف

سپس ایشان می‌فرماید: ‹بل یمكن أن یقال إنّه لیس أیضاً مِن هذا الباب إطلاقُ اللفظ و ارادةُ نوعه أو إطلاق اللفظ وارادةُ صنفه› نوع مانند این كه بگویی ‹زیدٌ لفظٌ› یعنی هم این زیدی كه من تلفُّظ كردم و هم زیدی كه دیگران در عالَم تلفُّظ می‌كنند همهٔ این‌ها این لفظ می‌باشند.

امّا اطلاقُ اللفظ و ارادةُ صنفه دو قسم دارد:

یك قسم این است كه خودِ همین زیدی كه من تلفّظ كردم، خودش مصداقِ صِنف باشد. و یك قسم هم این است كه این زیدی كه من تلفّظ كردم، خودش مصداقِ صِنف نباشد. امّا آنجایی كه مصداقِ صنف باشد، یعنی یك صنفی باشد كه خودش هم مصداق باشد مثلِ ‹زیدٌ مبتدءٌ› كه در اینجا همهٔ زید‌ها مبتدا نیستند ولی اتّفاقاً خودِ این زیدی كه تلفّظ كردم نیز مبتدا و مصداق محمول می‌باشد، ولی اگر گفتی « زیدٌ فى ‹ضرب زیدٌ› فاعلٌ » در اینجا خودِ این زید، مصداقِ ‹فاعلٌ› نیست، زیرا خودِ این زید، مبتدا می‌باشد.

مرحوم آخوند می‌فرماید: ممكن است گفته شود إطلاقُ اللفظ و إرادةُ نوعه یا صنفه، ولی از آن قبیل صنفی كه خودِ همین لفظی كه گفتیم، خودِ این هم مصداقش باشد نه مثلِ صنف‌هایی كه خودش مصداق نیست، پس این دو هم، یمكن أن یكون مِن هذا القبیل، یعنی استعمال نباشند، همان طوری كه گفتیم ‹زیدٌ لفظٌ› كه ارادهٔ شخصِ ‹زید› شود استعمال نیست، زیرا خودِ مقصود را ابتدائاً در ذهن انداخته‌ایم، ممكن است بگوییم كه ‹زیدٌ لفظٌ› كه ارادهٔ نوع شود یا ‹زیدٌ مبتدءٌ› كه ارادهٔ صنف شود، این دو مورد هم از همین قبیل باشد، یعنی انسان وقتی كه ‹لفظِ زید› را در ذهن مخاطب انداخت، آن حكمی كه برای این ‹لفظ زید› می‌كند، دو صورت دارد:

ممكن است بگوید: من حكم می‌كنم برای خصوصِ همین زیدی كه در ذهنت انداختم، كه این می‌شود ‹اطلاقُ اللفظ و ارادةُ شخصه›، اما گاهی می‌گوید: این حكم برای همین زیدی است كه در ذهنت انداختم، ولی نه به عنوان شخصِ این لفظی كه من تلفُّظ كردم، بلكهبه عنوان یك فرد از كلّی لفظ‌های زیدی كه هر كسی تلفُّظ می‌كند.

مثلاً یك وقت می‌گوید: این آقا نابغهٔ دهر است، در این جا حكمِ ‹نابغهٔ دهر› حمل شده برای خصوص همین شخص، اما یك وقت می‌گوید: این آقا ‹انسان› است كه در اینجا حكمِ انسان بودن روی این آقا رفته، ولی نه به عنوان شخصِ خودش، بلكه به عنوان این كه این آقا فردی از نوع است.

مرحوم آخوند می‌فرماید: همان طوری كه ‹اطلاقُ اللفظ و ارادةُ شخصه› را می‌شد بگوییم كه اصلاً از قبیل استعمال نباشد، پس ‹اطلاقُ اللفظ و ارادةُ نوعه أو صنفه› را نیز می‌شود همین طور معنا كرد، اما در ‹اطلاقُ اللفظ و ارادةُ مثله› نمی‌شود این كار را كرد، زیرا همین شئ كه منظورِ ما نیست، بلكه باید حاكی از یك شئ دیگر باشد.

مانند این كه به شخصی بگویید آنچه كه من می‌خواستم، مستقیماً به تو گفتم، می‌گوید: تو گفتی در را ببند و مقصودت این بود كه دهانت را ببند، پس آنچه كه می‌خواستی، مستقیماً به من نگفتی، اینجا هم می‌گوید: شما می‌گویید ‹زیدٌ فی ضرب زیدٌ فاعل› و آن زیدی كه به ذهن من انداختی، فاعل نیست، بلكه یك زیدِ دیگری كه مثلِ این است فاعل می‌باشد و حاكی از آن می‌باشد.

پس ‹اطلاقُ اللفظ و ارادةُ مثله› قطعاً از قبیل استعمال می‌باشد، زیرا معنا مستقیماً در ذهن نیامده، بلكه واسطه‌اش آمده است، امّا ‹اطلاقُ اللفظ و ارادةُ صنفه› ـ البته نه آن صنف‌هایی كه خودِ لفظ مصداقش نباشد، مثل « زیدٌ فى ‹ضرب زیدٌ› فاعلٌ » ـ این هم قطعاً از قبیل استعمال می‌باشد، بنا بر این اگر كسی بخواهد در اینجا كفایه را معنا كند و به صنف برسد، هر صنفی را نباید معنا كند، بلكه تنها آن صنف‌هایی مراد است كه خودِ آن لفظ هم مصداقِ آن صنف باشد مثل ‹زیدٌ مبتدءٌ›.

پس در نتیجه، ‹اطلاقُ اللفظ و ارادةُ نوعه أو صنفه› و نیز ‹اطلاقُ اللفظ و ارادةُ شخصه› ممكن است از باب استعمال باشند و همچنین ممكن است از باب استعمال نباشند، ولی ‹اطلاقُ اللفظ و ارادةُ مثله› قطعاً از باب استعمال می‌باشد.

۴

تطبیق اطلاق لفظ و اراده نوع یا صنف

تا اینجا بحثِ ‹اطلاق اللفظ و إرادةُ شخصه› بود، اكنون ترقّی می‌كند و می‌فرماید: (بل یمكن أن یقال: إنّه لیس ـ أیضاً ـ مِن هذا الباب بلكه ممكن است گفته شود: همانا نمی‌باشد ـ همانند إطلاق اللفظ و إرادةُ شخصه ـ از باب استعمال، آنجایی كه (ما إذا أُطلق) اللفظ (وأُریدَ به نوعُهُ أو صنفُهُ) مثل ‹زیدٌ لفظٌ› كه نوعِ زید اراده شود یا صنف زید؛ البته آن صنف‌هایی كه خودش هم مصداق باشد مثلِ ‹زیدٌ مبتدءٌ› نه صنف‌هایی كه خودش مصداق نیست، اما چرا استعمال نباشد؟ (فإنّه) به خاطر این كه این لفظِ زیدی كه گفتیم (فردُهُ ومصداقُهُ حقیقةً فردِ این نوع و مصداق این نوع حقیقتاً می‌باشد (لا لفظُهُ وذاک) النوع (معناه نه این كه فقط لفظِ آن نوع باشد و آن نوع هم معنایش باشد.

توضیح مطلب: مثلاً وقتی بگویید ‹آب می‌خواهم›، شما به ذهنِ مخاطب، لفظ آب را می‌اندازید ولی این لفظِ آب كه مصداقِ آب نیست، بلكه حاكی از آب است و لفظِ معنای آب بوده و حاكی از معنای آب است، نه این كه خودِ این هم مصداقِ آب باشد؛ پس وقتی می‌گویید ‹زیدٌ لفظٌ›، این ‹زید› با ‹آب بیاور› فرق می‌كند، زیرا آنچه كه در ذهن مخاطب انداختی خودش مصداقِ آن مقصود است و حقیقتاً فردِ آن مقصودت می‌باشد نه این كه مقصودت یك چیزی باشد ـ مثلِ ‹در را ببند› كه مقصودش دهانش باشد ـ و این، حاكی از آن چیز باشد.

پس در اینجا این زیدی كه شما گفتید، لفظِ آن نوع نمی‌باشد كه آن نوع نیز معنای این لفظ باشد (كى یكون مستعملاً فیه استعمال اللفظ فى المعنیٰ، فیكون اللفظُ نفسَ الموضوع المُلقیٰ إلی المخاطب خارجاً تا این كه این لفظ، مُستَعمَل در این نوع و جنس باشد، و این طور نیست تا از قبیل استعمال لفظ در معنا شود ـ به خلاف آنجایی كه بگویی‹آب بیاور› كه در آنجا آنچه كه به ذهن مخاطب انداختی مقصودت نیست، بلكه مقصودت آب می‌باشد ولی این، لفظش می‌باشد، ولی ـ در اینجا خودِ این لفظ، نفسِ آن موضوعی است كه در خارج به مخاطب إلقاء می‌شود، (قد أُحضِرَ) الموضوع (فى ذهنه بِلا وساطةٍ حاکٍ كه این موضوع و این لفظ إحضار شده در ذهن مخاطب بدون واسطه‌ای كه حكایت كند.

در باب استعمال، همیشه معنا بوسیلهٔ لفظِ حاكی در ذهن مخاطب استعمال می‌شود، لذا مثلاً شما وقتی می‌گویی ‹من آب می‌خواهم›، می‌گوید كه تو آن مایع را می‌خواهی ولی لفظش را گفتی ولی اینجا این طور نیست و خودِ آنچه را كه می‌خواهد، خودِ همان را در ذهن مخاطب می‌اندازد (وقد حَكَمَ علیه ابتداءً بدون واسطةٍ أصلاً) و حكم كرده بر همان چیزی كه ابتدائاً در ذهن مخاطب انداخته نه این كه حكم روی چیز دیگری رفته باشد و این، واسطه باشد، بلكه بدون واسطه حكم می‌كند؛ فیكون اللفظُ نفسَ الموضوع... (لا لفظَهُ، كما لا یخفیٰ) این ‹لفظٌ› كه در ‹زیدٌ لفظٌ› می‌گویید، این نفسِ موضوع است نه این كه لفظِ موضوع باشد، (به خلاف آنجایی كه می‌گویید ‹آب بیاور› كه موضوع، آب است و آنچه كه شما در ذهنش انداختی لفظِ آن آب می‌باشد، اما در ما نحن فیه این گونه نیست)، بنا بر این (فلا یكون فى البین لفظٌ قد استعمل فى معنی اینجا دیگر لفظی نیست تا در معنایی استعمال شده باشد، بلكه (بل فردٌ قد حُكِم فى القضیة علیه بما هو مصداق الكلّىّ اللفظ بلكه این لفظ، خودش فردی است كه حكم شده در قضیه بر این لفظ، البته نه ‹بما هو شخصٌ› تا ‹اطلاق اللفظ و إرادةُ شخصه› شود، بلكه ‹بما هو مصداق الكلّی اللفظ›، مثلاً فردی بگوید ‹این آقا انسان است› كه حكمِ ‹انسان› بر این آقا حمل شده، البته نه به عنوان شخصش بلكه به عنوان این كه یك فردی از آن طبیعی است، امّا اگر بگوید ‹این آقا نابغهٔ دهر است›، در اینجا حكم روی شخصش رفته است، (لا بما هو خصوص جزئیهِ نه این كه حكم شده باشد بر این لفظ بالخصوص؛ زیرا اگر بالخصوص حكم شود، آن وقت از باب ‹اطلاق اللفظ و إرادةُ شخصه› می‌شود.

(نعم فیما إذا أُریدَ به فردٌ آخَر مثلُهُ، كان مِن قبیل استعمال اللفظ فى المعنیٰ بله آن جایی كه لفظی إطلاق شود و یك فردِ دیگری كه مثلش باشد اراده شود، این قطعاً از قبیل استعمال لفظ در معنا می‌باشد؛ زیرا می‌گوید: تو گفتی « زیدٌ فى‹ضرب زیدٌ› فاعلٌ »، و این ‹زید› را به ذهنِ من انداختی و این ‹زید›، فاعل نمی‌باشد بلكه مثلِ این ‹زید›، فاعل است، پس در اینجا واسطه را در ذهنِ من انداختی.

(اللّهمّ إلاّ أن یقال: إنّ لفظ « ضرب » وإن كان فرداً له) أى فرداً للكلّى (إلاّ أنّه إذا قُصد به حكایتُهُ وجُعِل عنواناً له) أى للكلّى (ومِرآتَهُ، كان) هو (لفظَهُ المستعمَل فیه، وكان ـ حینئذٍ ـ كما إذا قُصد به فردٌ مثلُه مگر این كه گفته شود: لفظِ ‹ضرب› اگرچه كه فرد برای كلّی هست إلاّ این كه وقتی كه قصد شود به این لفظ، حكایتِ كلّی این لفظ، و این لفظ، عنوان برای آن كلّی قرار داده شود، پس دیگر این لفظِ ‹ضرب›، لفظِ آن كلّی شده كه استعمال شده این لفظ در آن معنا، كه مقصود، كلّی این لفظ باشد، و در استعمال، فرقی نمی‌كند كه لفظ در معنایی استعمال شود كه آن معنا از سنخ لفظ نباشد و یا این كه آن لفظ در خودِ لفظ استعمال شود كه مستعمَل، شخصِ لفظ و مستعملٌ فیه، كلّی آن لفظ باشد ـ مثلاً شما گاهی لفظِ پنكه را در این شئ استعمال می‌كنید و یك بار هم همین لفظ پنكه را در الفاظ پنكه استعمال می‌كنید كه در هر دو صورت، استعمال می‌باشد ـ و دیگر در این صورت، این مثلِ همان جایی می‌شود كه ‹أُطلق اللفظ و أُرید به مثلُهُ› كه همان طور كه آنجا از باب استعمال بود، اینجا هم از باب استعمال می‌باشد.

پس ‹استعمالُ اللفظ و ارادةُ نوعه أو صنفهِ›‌، هر چند می‌تواند از باب استعمال نباشد و حكم ابتدائاً روی نفسِ موضوع برود بما هو فردٌ لكلّیهِ، ولی خارجاً این گونه نیست و خارجاً وقتی كسی می‌گوید ‹زیدٌ لفظٌ›، لفظِ ‹زید› را مِرآة و حاكی از كلّی زید قرار می‌دهد و حكم را نیز روی كلّی زید می‌برد و این می‌شود استعمال؛ پس هر چند می‌تواند استعمال نباشد، ولی وقتی كسی می‌گوید ‹زیدٌ لفظٌ›، این را از همهٔ افرادِ زید حاكی قرار می‌دهد و حكم را روی تمام افراد زید می‌برد كه در این صورت استعمال می‌شود.

(وبالجملة: فإذا أُطلِقَ) اللفظ (وأُریدَ به نوعُهُ ـ كما إذا أُریدَ به فردٌ مثلُهُ ـ كان مِن باب استعمال اللفظ فى المعنیٰ، وإن كان) هذا اللفظ (فرداً منه) أى مِن النوع (و قد حُكم فى القضیة بما یعمُّهُ پس اگر لفظی اطلاق شود و اراده شود از این لفظ، نوعش ـ چطور اطلاق شود؟ یعنی از این باب نباشد كه حكم روی نفس این لفظ برود، بلكه از این باب باشد كه این لفظ را عنوان و حاكی قرار دهد ـ در این صورت، این از باب استعمال لفظ در معنا می‌باشد، و اگرچه این لفظ، فردی از آن معناست كه در قضیه حكم شده به آنچه كه این فرد را عمومیت دارد؛ یعنی اگرچه كه خودِ این زید هم یك فردی از آن معناست و حكم روی همین فرد هم رفته، امّا نه این كه حكم ابتدائاً روی این فرد رفته باشد، بلكه حكم روی آن كلّی رفته و این آینه است، ولی این فرد، آینه‌ای است كه در عین حال كه بیرون آینه است، داخلِ آینه هم هست، یعنی خودش بیرونِ آینه بوده و حاكی است، ولی خودش در آینه هم رفته یعنی از مصادیقِ همان معنا می‌باشد.

امّا (وإن أُطلِقَ) اللفظ (لیحكَمَ علیه بما هو فردُ كلّیهِ ومصداقُهُ، لا بما هو لفظُهُ وبه حكایته، فلیس مِن هذا الباب اما اگر لفظ اطلاق شود تا حكم شود بر این لفظ، نه به عنوان شخصِ لفظ، بلكه به عنوان این كه این لفظ، فردِ كلّی اش و مصداقش باشد، نه این كه حكم روی آن نوع رفته باشد كه این لفظش باشد كه بوسیلهٔ این لفظ، حكایت كند، در این صورت، دیگر از باب استعمال نخواهد شد؛ پس اطلاق اللفظ و ارادةُ نوعه أو صنفه، بنا بر نظر مرحوم آخوند، دو صورت ممكن است داشته باشد.

پس ثبوتاً دو صورت متصوَّر است، (لكن الإطلاقات المتعارفة ظاهراً لیست كذلک، كما لا یخفیٰ لكن اطلاقات متعارفه بین مردم از باب ‹اطلاق اللفظ والحكم علیه بما أنّه فردٌ لكلّى النوع أو الصنف› نیست، بلكه از باب استعمال است، یعنی اگر كسی بگوید لفظ چیست و بگوییم ‹زیدٌ لفظٌ›، این استعمال است، حالا یا حكم را روی این ‹زید› بما هو فردٌ للكلّی بردی، یا این را حاكی قرار دادی از كلِّ الفاظِ زیدی كه تكلُّم می‌شود، مرحوم آخوند می‌فرماید: اطلاقاتِ متعارف در بین مردم از قسم استعمال است، (وفیها) أى فى الإطلاقات المتعارفة (ما لا یكاد یصحّ أن یراد منه ذلک) أى یراد منه الحكم علیٰ اللفظ بما هو فرد كُلّیهِ ومصداقه، و در این اطلاقات متعارفه، یك چیزهایی كه اصلاً ممكن نیست از قبیل استعمال نباشد، بلكه قطعاً از قبیل استعمال است وجود دارد؛ در كجا؟ (ممّا كان الحكم فى القضیة لا یكاد یعمّ شخصَ اللفظ، كما فى مثل: « ضَرَبَ فعلُ ماضٍ »)، از آن مواردی كه حكم، خودِ شخصِ لفظ را شامل نشود مانند ‹ضرب فعلُ ماضٍ›؛ زیرا در این مثال اگر كسی بگوید: من حكم كرده ام بر خصوصِ همین ‹ضرب› كه گفتم البته ‹بما هو فردٌ من الصنف›، به او می‌گوییم: ‹ضرب› كه در اینجا فعل ماضی نیست، بلكه مبتدا می‌باشد و فعل هم كه مبتدا واقع نمی‌شود، پس در این قسم هر چند كه صنف است، ولی از آن أقسامی است كه مثلِ جایی است كه ‹مِثْل› باشد و قطعاً از قبیل استعمال و حكایت از نوع می‌باشد نه فردِ نوع.

تركّبها من جزأين ؛ لأنّ القضيّة اللفظيّة على هذا إنّما تكون حاكية عن المحمول والنسبة، لا الموضوع، فتكون القضيّة المحكيّة بها مركّبةٌ من جزأين، مع امتناع التركّب (١) إلّا من الثلاثة ؛ ضرورة استحالة ثبوت النسبة بدون المنتسبَيْن.

الجواب عن الإشكال

قلت: يمكنُ أن يقال: إنّه يكفي تعدّد الدال والمدلول اعتباراً، وإن اتّحدا ذاتاً ؛ فمن حيث إنّه لفظٌ صادرٌ عن لافظه كان دالّاً، ومن حيث إنّ نفسه وشخصه مرادُه كان مدلولاً.

مع أنّ حديث تركّب القضيّة من جزأين - لولا اعتبار الدلالة في البين - إنّما يلزمُ إذا لم يكن الموضوع نفس شخصه، وإلّا كان أجزاؤها الثلاثة تامّةً، وكان المحمول فيها منتسباً إلى شخص اللفظ ونفسه، غاية الأمر أنّه نفس الموضوع لا الحاكي عنه، فافهم، فإنّه لا يخلو عن دقّة.

وعلى هذا ليس من باب استعمال اللفظ بشيء.

التحقيق في إرادة النوع أوالصنف من اللفظ

بل يمكن أن يقال: إنّه ليس أيضاً من هذا الباب ما إذا اطلق اللفظ وأُريد به نوعه أو صنفه ؛ فإنّه فرده ومصداقه حقيقةً، لا لفظُه وذاك معناه، كي يكون مستعملاً فيه استعمالَ اللفظ في المعنى، فيكون اللفظ نفسَ الموضوع الملقى إلى المخاطب خارجاً، قد احضر في ذهنه بلا وساطة حاكٍ، وقد حكم عليه ابتداءً بدون واسطة أصلاً، لا لفظَه، كما لا يخفى ؛ فلا يكون في البين لفظٌ قد استعمل في معنىً، بل فرْدٌ قد حكم في القضيّة عليه بما هو مصداقٌ لكلّيّ اللفظ، لا بما هو خصوص جزئيّه.

نعم، في ما إذا أُريد به فرْدٌ آخر مثلُه، كان من قبيل استعمال اللفظ في المعنى.

__________________

(١) في « ر »: التركيب.

اللهمّ إلّا أن يقال: إنّ لفظ « ضرب » وإن كان فرداً له، إلّا أنّه إذا قُصد به حكايتُه وجُعل عنواناً له ومرآتَه، كان لفظَه المستعمل فيه، وكان حينئذٍ كما إذا قصد به فرد مثله.

وبالجملة: فإذا اطلق وأُريد به نوعه - كما إذا أُريد به فرد مثله - كان من باب استعمال اللفظ في المعنى، وإن كان فرداً منه وقد حُكم في القضيّة بما يعمّه.

وإن اطلق ليحكم عليه بما هو فرد كلّيّه ومصداقه، لا بما هو لفظه وبه حكايته، فليس من هذا الباب.

لكنّ الإطلاقات المتعارفة ظاهراً ليست كذلك، كما لا يخفى، وفيها ما لا يكاد يصحّ أن يراد منه ذلك، ممّا كان الحكم في القضيّة لا يكاد يعمّ شخصَ اللفظ، كما في مثل « ضَرَبَ فِعْلُ ماضٍ ».

الخامس
[ وضع الألفاظ لذوات المعاني ]

عدم تبعيّة الدلالة للإرادة والدليل عليه

لا ريب في كون الألفاظ موضوعةً بإزاء معانيها من حيث هي، لا من حيث هي مرادةٌ للافظها ؛ لما عرفت (١) - بما لا مزيد عليه - من أنّ قصد المعنى على أنحائه من مقوّمات الاستعمال، فلا يكاد يكون من قيود المستعمل فيه، هذا.

مضافاً إلى ضرورة صحّة الحمل والإسناد في الجمل بلا تصرُّفٍ في ألفاظ الأطراف، مع أنّه لو كانت موضوعة لها بما هي مرادة لما صحّ بدونه ؛ بداهة أنّ

__________________

(١) في المعنى الحرفي من الأمر الثاني.