درس اصول الفقه - مباحث الفاظ وملازمات عقلیه

جلسه ۱۰: وضع تعیینی است و تعینی

 
۱

خطبه

۲

چند آدرس

آدرس های «من الواضع»: مفاتیح الاصول/ ص2، حاشیه علامه طباطبایی بر کفایه/ 16، اجود التقریرات/ 1/ 11 مطول/ص8 ،  محاضرات/ 1/ 45

مراجعه درباره ی  « و مما یدل علی اختیار القول الثانی»: محاضرات/ ج 1/ص 35 ؛ 

مراجعه درباره ی «تکون حقیقه الوضع هو جعل اللفظ»: مطول/ 349، الاصول الغرویه/ 14، بدایع الافکار/ 35، نهایه الدرایه/ 1/ 14، نهایه الاصول/ 1/ 13، مناهج الاصول/1/57، تشریح الاصول/محقق نهاوندی/29، درر الفوائد/مرحوم حایری یزدی/1/4

۳

مقدمه سوم: وضع یا تعیینی است یا تعینی

3. الوضع تعیینیّ و تعینیّ

برای این مقدمه یک مقدمه ی کوچک می گوییم: وضع سه تقسیم دارد.

اول: به اعتبار منشا وضع بر دو نوع است: تعیینی و تعینی، به بیان دیگر به اعتبار واضع. قدما می گفتند تخصیصی و تخصصی.

دوم: وضع به اعتبار لفظ دو نوع است: شخصی و نوعی،

سوم : وضع به اعتبار معنی چهار نوع است: وضع عام موضوع له عام، وضع عام موضوع له خاص، وضع خاص موضوع له خاص، وضع خاص موضوع له خاص.

حال می خواهیم تقسیم اول را بررسی کنیم. وضع تعیینی خودش دو نوع است: قولی، فعلی.

وضع تعیینی: یک واضع معین یک لفظ را برای یک معنایی قرار می دهد. مثل این که پدری بچه ای گیرش می آید و اسم او را «علی» می گذارد. وضع تعیینی قولی، وضعی است که با تصریح به انشای وضع حاصل می شود. مثلا همان پدر بگوید: وضعت لفظ علی لولدی. وضع تعیینی فعلی وضعی است که با استعمال درست می شود. مثلا پدر وارد می شود به بیمارستان و می گوید « نازلونی ولدی علی» این جا لفظی برای بچه وضع نکرده است، ولی با یک استعمالی، لفظ را برای بچه وضع می کند.

وضع تعینی: لفظ به کمک قرینه ای کثیرا در معنای مجازی به کار می رود. به قدری که مردم دیگر بدون قرینه آن را در آن معنا به کار می برند. مانند صلاه: معنای اصلی آن میل بوده است( اینکه می گویند دعا اشتباه می گویند) ابتدا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را به کمک قرینه در نماز به کار می بردند. آن قدر به کار بردند تا معنای حقیقی در نماز پیدا کرد. آن قدر که دیگر اگر کسی می خواهد آن را در معنای میل به کار ببرد باید قرینه بیاورد.

مثال الکی: کلمه ی امام، برای امام خمینی. (البته این ها در صورتی است که سخن آقای فخر الدین حجازی را قبول نکنیم. چراکه ایشان می گویند امام وضع تعیینی دارد و من آن را وضع کرده ام!)

وضع اول وضع تعیینی است. وضع ثانوی منشاش کثرت استعمال است.

۴

تطبیق «وضع یا تعیینی است یا تعینی»

3. الوضع تعيينىّ و تعيّنىّ‏ (تا می گویند تقسیم باید بگویید که آیا چهار شرط تقسیم را دارد یا نه. این تقسیم به اعتبار منشا وضع است)

ثمّ (استیناف است) إنّ دلالة الألفاظ على معانيها الأصل (قانون؛ مرحوم مظفر قانون در وضع را وضع تعیینی می داند. پس وضع تعینی می شود بر خلاف قانون. لذا تعریف ایشان برای وضع شامل وضع تعینی نیست.) فيها (دلالت) أن تكون (دلالت) ناشئة من الجعل (قرار دادن لفظ برای معنا به توسط واضع معین) و (تفسیر) التخصيص (مخصوص کردن لفظ به معنا به توسط واضع معین)، و يسمّى الوضع حينئذ (در این هنگام که ناشی شده است از جعل؛ در مقابل جعل کثرت استعمال است.): «تعيينيّا»، و قد تنشأ (گاهی پیدا می شود دلالت) الدلالة من اختصاص (مخصوص شدن، نه مخصوص کردن) اللفظ بالمعنى الحاصل هذا الاختصاص من الكثرة في الاستعمال على درجة (متعلق به کثره یا استعمال) من الكثرة أنّه (معنا) تألفه (آن معنا) الأذهانُ بشکل إذا سُمع اللفظ ينتقل السامع منه إلى المعنى، و يسمّى الوضع حينئذ (حین که ناشی شده است از کثرت استعمال): «تعيّنيّا»

۵

مقدمه چهارم: مقدماتی در اقسام وضع

4. اقسام الوضع

سه مقدمه

مقدمه 1:

کلی،  سه تا ویژگی دارد که جزئی آن ها را ندارد:

یکم:کلی برای افرادش عنوان قرار می گیرد. عنوان یعنی اسم، اگر زید آمد هم می توان گفت زید آمد هم می توان گفت انسان آمد. انسان عنوان قرار گرفت برای زید. ولی جزیی این طور نیست.

دوم : کلی حاکی از افراد و آیینه ای برای نشان دادن افراد است. یعنی افرادش را نشان می دهد . همان طور که آیینه شما را نشان می دهد. مثلا می خواهید بگویید انسان های روی کره زمین ضاحک هستند. یک راه این است که برای این انسان ها 6 میلیارد قضیه شکل دهید. یک راه هم این است که یک کلی را به جای آن ها قرار دهید. این به خاطر این است که کلی حاکی از افراد خود است و مثل یک آینه ی بزرگ همه ی آن ها را در بر می گیرد. ولی جزئی این گونه نیست. مثلا شما صورت زید را  می بینید. اگر چشمتان را ببندید و بخواهید تصور  بکنید فقط تصور صورت زید می آید در ذهنتان، نه صورت عمرو.

سوم: تصور کلی، تصور اجمالی افراد است. یعنی شما وقتی که انسان را تصور می کنی کانه تمام افراد روی کره زمین را تصور کرده ای، چرا که تمام انسان هایی که در زمین هستند همه جز انسانیت چیزی ندارند. ولی تمامی افراد به طور تفصیل تصور نمی شود. به طوری که کسی که در افریقاست را در ذهنت نیاورده ای. همه را هم آورده ای به صورت اجمالی و سربسته.

این سه یک چیز هستند، ولی سه اصطلاح اند. ( مراجعه به شرح آیت الله حیدری فسایی)

مقدمه 2

 واضع عند الوضع باید لفظ و معنا را تصور کند. واضع باید اول لفظ را تصور بکند، معنا را هم تصور بکند، سپس بگوید این لفظ را برای این معنا قرار دادم. چرا؟

دلیل: مرحوم مظفر و مرحوم صدر یک دلیل آورده اند. ولی مرحوم اصفهانی (مرحوم کمپانی) دلیل فلسفی دیگری آورده است. دلیل مرحوم مظفر و مرحوم صدر: قیاس: وضع حکم است. در حکم تصور طرفین آن به توسط حاکم لازم است. :::: در وضع تصور طرفین آن به توسط حاکم لازم است.

توضیح صغری: وضع حکم است. این دو جور معنا شده است. یکی مرحوم مظفر این جا گفته است، یکی هم در آخر مطلق و مقید(ص198 کتاب). معنای اول: وضع یعنی قراردادن لفظ برای معنا. وضع حکم است. چون واضع که لفظ را برای معنا قرار می دهد، دارد حکم می کند که این لفظ مخصوص به این معنا است.

معنای دوم: وضع حکم است یعنی واضع زمانی که لفظ را برای معنا قرار می دهد در واقع دارد می گوید: اللفظ موضوع. المعنی موضوع له. این معنا را رها کنید و معنای اول را بگیرید. پس صغری حل شد.

 توضیح کبری: اگر کسی بخواهد حکم کند، باید بالضروره طرفین حکم را تصور بکند. منتها تصور دو صورت دارد. گاهی شخص هنگام حکم کردن حواسش به این هست که طرفین را تصور کرده است، گاهی نیز به این مطلب توجه ندارد. استعمال هم همین جور است. یعنی هرکس که چیزی از دهانش بیرون می آید هم لفظ و هم معنا را تصور کرده است. لذا ملاصدرا در اسفار/ ج1 می گوید که الفاظ باید از فیلتر تصور که جایش در مغز مشخص است بگذرد. مثال: مثلا می خواهید حکم کنید که زید ایستاده است. اول لفظ زید را تصور می کنید. معنای آن را تصور می کنید. لفظ و معنای قیام را هم تصور می کنید سپس حکم می کنید.

مقدمه 3

 تصور لفظ دو صورت دارد. الف. تصور بنفسه: تصور خود لفظ؛ مثلا می خواهد لفظ علی را برای بچه اش وضع کند و دقیقا همان علی را در ذهنش می آورد. ب. تصور بوجهه: واضع کلی لفظ  را تصور می کند؛ مثال از حاشیه ی استاد بر معالم: می خواهد اسم بچه اش را احمد بگذارد. تصور « لفظ مشتق من الحمل» را به ذهن می آورد. این تصور کلی است که اعم از احمد است.

مثال مرحوم مظفر در مقدمه ی نهم: واضع زمانی که می خواهد هیأت «ضَرَبَ» را که بر وزن فَعَلَ است، وضع کند، خود ضَرَبَ را در ذهن نمی آورد. اصلا نمی تواند آن را به ذهن بیاورد. چرا که می خواهد مواد مختلف را در آن بریزد. به خاطر همین کلی هیات «ضَرَبَ» یعنی «فَعَلَ» را به ذهن می آورد. چراکه فعل یعنی کار و همه ی افعال کار هستند.

تصور معنا نیز دو نوع است. الف. بنفسه،تصور خود معنا؛ مثلا می خواهد اسم بچه را زید بگذارد، صورت این بچه را به ذهن می آورد. سپس زید را برای او وضع می کند. ب.بوجهه: تصور کلی معنا. مانند وضع عام موضوع له خاص. مثال: کلمه ی «مِن». واضع هنگام وضع آن، مفهوم «شروع» را در ذهن می آورد. شروع یک مفهوم کلی است. چون مصادیق مختلف دارد. ولی لفظ مِن را برای اطراف شروع وضع می کند. مثلا معنی «مِن»، «شروع رفتن از خانه» است. یعنی به تعداد افراد شروع، مِن معنا دارد. لذا میرزای نایینی می گوید: هذا قسم من الاشتراک اللفظی. پس خود افراد شروع که من برای آن ها وضع شده است، تصور نشده اند؛ بلکه شروع که کلی لفظ«مِن» است تصور شده است. این مثال به عقیده ی صاحب کفایه و تمامی شاگردان او مثال اشتباهی است؛ ولی علامه مظفر از آن استفاده کرده است. آن چه که بیان شد یک نظر در حروف است. در حرف هفت نظریه وجود دارد و بهترین کسانی که بحث کرده است مرحوم بجنوردی و بعد از ایشان مرحوم میرزا هاشم آملی هستند.

۶

تطبیق اقسام وضع

4. أقسام الوضع‏ ( این وضع به اعتبار معنا است. می خواهد بگوید وضع چهار نوع است.)

لا بدّ في الوضع (قرار دادن لفظ برای معنا) من تصوّر اللفظ و المعنى (واضع زمانی که می خواهد لفظ را برای یک معنایی قرار دهد باید لفظ را تصور کند بعد معنا را تصور کند؛ سپس بگوید این لفظ را قرار می دهم برای این معنا)؛ لأنّ الوضع حكمٌ على المعنى و على اللفظ (این حکم دو معنا دارد: مرحوم مظفر این جا منظورش این معناست: کسی که دارد این لفظ را برای این معنا قرار می دهد در واقع دارد حکم به این که این لفظ مخصوص این معنا است، می کند. مرحوم مظفر ص 175، بند آخر، یک معنای دیگر برای حکم در وضع بیان می کند.)، و لا يصحّ الحكم على الشي‏ء (لفظ یا معنا) إلّا بعد تصوّره (آن شیء) و معرفته (معرفت همان تصور است) بوجه (نوعی از انواع؛ ما دو نوع تصور داریم: بنفسه و بوجهه) من الوجوه و لو على نحو الإجمال.

بتلك اللغة.

وقيل : (١) ـ وهو الأقرب إلى الصواب ـ إنّ الطبيعة البشريّة حسب القوّة المودعة من الله (تعالى) فيها تقتضي إفادة مقاصد الإنسان بالألفاظ ، فيخترع من عند نفسه لفظا مخصوصا عند إرادة معنى مخصوص ـ كما هو المشاهد من الصبيان عند أوّل أمرهم ـ فيتفاهم مع الآخرين الذين يتّصلون به ، والآخرون كذلك يخترعون من أنفسهم ألفاظا لمقاصدهم ، وتتألّف على مرور الزمن من مجموع ذلك طائفة صغيرة من الألفاظ ، حتى تكون لغة خاصّة ، لها قواعدها يتفاهم بها قوم من البشر. وهذه اللغة قد تتشعّب بين أقوام متباعدة ، وتتطوّر عند كلّ قوم بما يحدث فيها من التغيير والزيادة ، حتى قد تنبثق (٢) منها لغات أخرى ، فيصبح لكلّ جماعة لغتهم الخاصّة.

وعليه ، تكون حقيقة الوضع هو جعل اللفظ بإزاء المعنى ، وتخصيصه به. وممّا يدلّ على اختيار القول الثاني في الواضع أنّه لو كان الواضع شخصا واحدا لنقل ذلك في تأريخ اللغات ، ولعرف عند كلّ لغة واضعها.

٣. الوضع تعيينىّ وتعيّنىّ

ثمّ إنّ دلالة الألفاظ على معانيها الأصل فيها أن تكون ناشئة من الجعل والتخصيص ، ويسمّى الوضع حينئذ : «تعيينيّا» ، وقد تنشأ الدلالة من اختصاص اللفظ بالمعنى الحاصل هذا الاختصاص من الكثرة في الاستعمال على درجة من الكثرة أنّه تألفه الأذهان على وجه إذا سمع اللفظ ينتقل السامع منه إلى المعنى ، ويسمّى الوضع حينئذ : «تعيّنيّا» (٣).

__________________

ـ وإرشاد الفحول : ١٢ ، ومنتهى الوصول والأمل : ٣٨.

واختاره المحقّق النائينيّ وقال بأنّ الواضع هو الله (تعالى) بتوسيط الوحي إلى أنبيائه والإلهام إلى غيرها من البشر. راجع فوائد الأصول ١ : ٣٠.

(١) والقائل هو المحقّق العراقيّ في نهاية الأفكار ١ : ٢٤. واختاره السيّد المحقّق الخوئيّ في المحاضرات ١ : ٣٦ و ٣٧ ، والسيّد الإمام الخمينيّ في تنقيح الأصول ١ : ٢٩.

(٢) تنبثق أي تفيض وتصدر.

(٣) ولا يخفى أنّ هذا التقسيم لا يستقيم على مبنى المصنّف رحمه‌الله من أنّ الوضع جعل اللفظ بإزاء المعنى ـ

٤. أقسام الوضع

لا بدّ في الوضع من تصوّر اللفظ والمعنى ؛ لأنّ الوضع حكم على المعنى وعلى اللفظ ، ولا يصحّ الحكم على الشيء إلاّ بعد تصوّره ومعرفته بوجه من الوجوه ولو على نحو الإجمال ؛ لأنّ تصوّر الشيء قد يكون بنفسه ، وقد يكون بوجهه ـ أي بتصوّر عنوان عامّ ينطبق عليه ويشار به إليه ؛ إذ يكون ذلك العنوان العامّ مرآة وكاشفا عنه ، كما إذا حكمت على شبح من بعيد «أنّه أبيض» ـ مثلا ـ وأنت لا تعرفه بنفسه أنّه أيّ شيء هو ، وأكثر ما تعرف عنه ـ مثلا ـ أنّه شيء من الأشياء أو حيوان من الحيوانات ، فقد صحّ حكمك عليه بأنّه أبيض مع أنّك لم تعرفه ولم تتصوّره بنفسه وإنّما تصوّرته بعنوان أنّه شيء أو حيوان ، لا أكثر ، وأشرت به إليه ، وهذا ما يسمّى في عرفهم : «تصوّر الشيء بوجهه» ـ ، وهو كاف لصحّة الحكم على الشيء. وهذا بخلاف المجهول محضا ؛ فإنّه لا يمكن الحكم عليه أبدا.

وعلى هذا ، فإنّه يكفينا في صحّة الوضع للمعنى أن نتصوّره بوجهه ، كما لو كنّا تصوّرناه بنفسه.

ولمّا عرفنا أنّ المعنى لا بدّ من تصوّره ، وأنّ تصوّره على نحوين ، فانّه بهذا الاعتبار وباعتبار ثان هو أنّ المعنى قد يكون خاصّا ـ أي جزئيّا ـ وقد يكون عامّا ـ أي كلّيّا ـ نقول : إنّ الوضع ينقسم إلى أربعة أقسام عقليّة :

١. أن يكون المعنى المتصوّر جزئيّا ، والموضوع له نفس ذلك الجزئيّ ـ أي إنّ الموضوع له معنى متصوّر بنفسه لا بوجهه ـ ؛ ويسمّى هذا القسم : «الوضع خاصّ والموضوع له خاصّ (١)».

٢. أن يكون المتصوّر كلّيّا ، والموضوع له نفس ذلك الكلّي ـ أي إنّ الموضوع له كلّيّ

__________________

ـ وتخصيصه به. وذلك لأنّه ليس في الوضع التعيّني جعل ولا تخصيص ، بل فيه اختصاص اللفظ بالمعنى الحاصل من كثرة الاستعمال.

وناقش في هذا التقسيم الإمام الخمينيّ في مناهج الوصول ١ : ٥٧ ، كما تعرّض للمناقشة فيه المحقّق النائينيّ في فوائد الأصول ١ : ٢٩.

(١) الجملة الاسميّة في محلّ المنصوب الثاني ليسمّى.