درس بدایة الحکمة

جلسه ۶۵: ملاک سبق، قدم و حدوث و اقسام آن

 
۱

خطبه

۲

ملاک سبق در اقسام آن

بحث در سبق و لحوق است و گفتیم که اقسامی دارد. سبق و لحوق در جایی محقق می‌شود که دو امر باشند که در انتساب به شیئی منتسب باشند ولی اختلاف داشته باشند از این جهت که یکی در آن نسبت اقوی و اقرب باشد. گفتیم برای سبق و لحوق به چهار امر احتیاج است: سابق، لاحق، امر مشترک فیه و اختلاف آن دو امر در انتساب به آن امر جامع (زیرا اگر اختلاف نباشد معیّت حاصل می‌شود)

به آن جامع، ملاک سبق می‌گویند یعنی چیزی که بر اساس آن، سبقت و لحوق معنا پیدا می‌کند.

در این فصل از این بحث می‌کنیم که در اقسام هشت گانه‌ی سبق که خواندیم، ملاک سبق چیست. یعنی در واقع باید آن جامع را در هر کدام بحث کنیم.

در سبق زمانی، امر مشترک فیه همان انتساب به زمان است. یعنی حوادث دیروز و امروز هر دو به زمان انتساب دارند کما اینکه خود دیروز و امروز نیز جزء زمانند که رابطه با زمان دارند. بین این دو یکی رابطه‌اش با زمان اقرب است زیرا یکی زودتر محقق شده است و دیگری دیرتر. (تقدم و تأخر زمانی هم در اجزاء زمانی است و هم در حوادثی که در زمان محقق می‌شود.)

اما در تقدم و تأخر بالطبع که تقدم علت ناقصه بر معلول است، تقدم در وجود است یعنی اول وجود باید به اجزاء علت برسد و بعد به معلول. بنا بر این ملاک در این قسم هستی و وجود است.

در سبق بالعلیة مشترک فیه بین هر دو وجوب است یعنی هم علت واجب است و هم معلول ولی رابطه‌ی علت با وجوب از رابطه‌ی معلول با وجوب اقوی است. زیرا علت در ابتدا باید واجب بشود تا بتواند معلول را واجب کند (زیرا الشیء ما لم یجب لم یوجد و علت تا واجب نشود موجود نمی‌شود و تا موجود نشود چیزی نیست تا معلول را واجب و موجود کند.)

در سبق بالتجوهر امر مشترک فیه عبارت است از تقرر و تحقق ذهنی ماهیّت یعنی اول باید اجزاء ماهیّت در ذهن تشکیل شود تا بعد خود ماهیّت محقق شود.

در سبق بالحقیقة و المجاز امر مشترک فیه تحقق مطلق است که اعم از حقیقی و مجازی. بنا بر این در جری المیزاب، ناودان و آب هر دو در این امر مشترک اند که جریان در آن مشترک است ولی این جریان مطلق و اعم از حقیقی و مجازی است زیرا جریان در آب حقیقی و در ناودان مجازی است. بنا بر این آنی که مشترک است نه در هر دو حقیقی است و نه در هر دو مجازی (زیرا فقط در یکی حقیقی و در دیگری مجازی است.) بنا بر این آنی که مشترک است اعم از حقیقی و مجازی است.

در سبق بالدهر هر دو مشترک در این هستند که در متن هستی وجود دارند ولی یکی در مرتبه‌ی بالا است و یکی در مرتبه‌ی پائین.

در سبق بالرتبة هر دو شریکند در اینکه با یک مبدایی رابطه دارند. گفتیم چینش در این قسم، یا طبیعی است و یا قراردادی. در چینش طبیعی همه‌ی اجناس و انواعی که در نظر گرفته می‌شود با مبدایی رابطه دارند که آن مبدأ را خودمان می‌توانستیم انتخاب کنیم مثلا اگر مبدأ جنس عالی بود، جنس عالی چون در رتبه‌ی اول است اقوی است. هکذا اگر مبدأ را نوع سافل قرار می‌دادیم که انسان مقدم می‌شد.

همچنین در مواردی که چینش آنها قراردادی بود مانند صفوف نماز جماعت که اگر مبدأ را محراب قرار دهیم یا درب مسجد که روبروی محراب است آنهایی که به آن مبدأ نزدیک ترند سابق و مابقی لاحق می‌شوند.

اما در تقدم و تأخر بالشرف، هر دو شیء در این امر مشترک اند که شرافت را دارند ولی یکی بیشتر و یکی کمتر. یا یکی بالفعل دارد و یکی بالقوة. مثلا اگر عالم مقدم بر جاهل است به سبب این است که جاهل شرافت را بالقوة دارد یعنی می‌تواند عالم شود ولی هنوز نشده است و قوه اضعف از بالفعل است بنا بر این آنی که بالفعل است سابق است. بنا بر این مشترک فیه در این قسم، همان شرافت است.

۳

تطبیق ملاک سبق در اقسام آن

الفصل الثاني في ملاك السبق في أقسامه (فصل دوم در ملاک سبق و اقسام آن) وهو الأمر المشترك فيه بين المتقدم والمتأخر، (مراد از ملاک سبق همان امری است که بین متقدم و متأخر مشترک است) الذي فيه التقدم. (و در امر مشترک فیه تقدم نیز وجود دارد. یعنی یکی از آن دو در این امر مشترک تقدم دارد و آن را بیشتر دارد.)

ملاك السبق في السبق الزماني هو النسبة إلى الزمان، (ملاک سبق در سبق زمانی همان ارتباط داشتن با زمان است.) سواء في ذلك نفس الزمان والأمر الزماني، (در این امر مساوی است که آنچه با زمان سنجیده می‌شود خود زمان باشد مانند دیروز و امروز یا امر زمانی باشد یعنی واقعه‌ای که در زمان رخ می‌دهد مانند حادثه‌ای که در دیروز محقق شده است با حادثه‌ای که در امروز رخ داده است.)

وفي السبق بالطبع هو النسبة إلى الوجود، (ملاک سبق در سبق بالطبع همان ارتباط با وجود است. یعنی هر دو با وجود رابطه دارند ولی یکی که علت ناقصه است قبلا موجود می‌شود و یکی که معلول است بعد.)

وفي السبق بالعلية هو الوجوب، (ملاک سبق در سبق بالعلیة وجوب است یعنی هر دو مشترک در این هستند که وجودشان واجب شده‌اند ولی یکی که علت است وجوبش مقدم است زیرا اولا باید علت وجوب پیدا کند تا موجود شود و بعد که موجود شده است بتواند معلولی را واجب و موجود کند. سابقا که گفتیم که الشیء ما لم یجب لم یوجد.)

وفي السبق بالماهية والتجوهر هو تقرر الماهية، (ملاک سبق در سبق بالماهیه که همان سبق بالتجوهر است عبارت از تقرر و تشکیل شدن ماهیّت است زیرا ماهیّت ابتدا در ذهن به شکل جنس و فصل که اجزاء ماهیّت است تصور می‌شود و بعد ماهیّت به عنوان یک کل مقرر و ثابت می‌شود.)

وفي السبق بالحقيقة هو مطلق التحقق، الأعم من الحقيقي والمجازي، (ملاک در سبق بالحقیقة همان مطلق تحقق اعم از حقیقی و مجازی است. مثلا در جری المیزاب، وصف جریان که هم در آب تحقق دارد و هم در میزاب ملاک سبق محسوب می‌شود ولی این تحقق در مورد آب حقیقی و در مورد ناودان مجازی است.)

وفي السبق الدهري هو الكون بمتن الواقع، (و در سبق دهری، ملاک سبق این است که هر دو در متن هستی تحقق دارند و موجودند ولی یکی در نقطه‌ی بالا قرار گرفته است و دارای وجود قوی‌تر است و یکی در مرتبه‌ی پائین‌تر.)

وفي السبق بالرتبة النسبة إلى مبدأ محدود، كالمحراب أو الباب في الرتبة الحسية، وكالجنس العالي أو النوع الأخير في الرتبة العقلية، (و در سبق بالرتبة، ملاک سبق عبارت است از ارتباط با مبدایی که مشخص کردیم. مثلا در جایی که چینش، حسی باشد مبدأ مورد نظر می‌تواند محراب باشد یا درب مسجد که هر کدام که باشد کسانی که به آن نزدیک‌تر اند سابق و ما بقی لاحق می‌شود. و هکذا در جایی که چینش عقلی است، مبدأ می‌تواند جنس عالی یا نوع اخیر باشد هر کدام که باشد همانی که به آن نزدیک‌تر است سابق می‌باشد و دیگری لاحق. این را چینش عقلی نامیده‌اند زیرا تصور جنس و نوع فقط در عقل است نه در خارج.)

وفي السبق بالشرف هو الفضل والمزية. (در سبق بالشرف، ملاک سبق همان داشتن فضیلت و مزیت است که یکی بیشتر دارد و یکی کمتر مانند اعلم و عالم و یا یکی بالفعل دارد و یکی بالقوة مانند عالم و جاهل.)

۴

قدم و حدوث و اقسام آن

فصل سوم: قدم و حدوث و اقسام آن

قدم و حدوث در نزد عوام و نوع مردم به دو چیز گفته می‌شود که در یک زمان خاص مشترک باشند ولی یکی از آنها زمان بیشتری از دیگری داشته باشد. مثلا ساختمان یک مؤسسه با ساختمان قدیمی دیگر در پنج سال اخیر مشترک باشند یعنی هر دو در پنج سال اخیر به شکل ساخته شده و وجود دارند ولی زمان ساختمان قدیمی‌تر بیشتر است زیرا در زمانی آن ساختمان وجود داشته است ولی این مؤسسه وجود نداشته است. بنا بر این عوام قدیم و حادث را همان نو و کهنه می‌پندارد. بنا بر این ساختمان مؤسسه مسبوق به عدم است و این عدم از زمانی لحاظ می‌شود که ساختمان کهنه وجود داشته است مثلا اگر ساختمان کهنه در پنجاه سال قبل ساخته شده باشد، ساختمان مؤسسه که در پنج سال قبل ساخته شده است در چهل و پنج سال مسبوق به عدم است و عرف می‌گوید در چهل و پنج سال قبل مؤسسه وجود نداشته در حالی که آن ساختمان وجود داشته است.

با این توضیح، قدم و حدوث دو امر نسبی اند یعنی اگر مؤسسه حادث است برای این است که با آن ساختمان کهنه مقایسه شده است و آن ساختمان قدیم و کهنه برای این قدیم است که با مؤسسه سنجیده شده است. بنا بر این همان ساختمان کهنه می‌تواند نسبت به ساختمانی که قبل از آن ساخته شده است حادث باشد.

با این حال فلاسفه در حدوث و قدم، قید نسبت به زمان خاصل و مسبوق به عدم بودن در زمان خاص را حذف کردند و عدم را مطلق لحاظ کردند یعنی گفته‌اند که حادث آنی است که مسبوق به عدم است و بس. حتی عدم در زمان را هم به عدم مطلق تغییر داده‌اند یعنی چهل و پنج سال و مانند آن دیگر مراد نیست بلکه عدم مطلق مورد لحاظ است. بنا بر این حادث مسبوق به عدم است و قدیم مسبوق به عدم نیست.

چنین عدمی دارای دو فرد است: عدم مقابل و عدم مجامع.

عدم مقابل یعنی عدمی که با وجود مقابل است و با آن قابل جمع شدن نیست. این عدم عبارت است از عدم زمانی. یعنی عدم شیء در یک زمان با وجود شیء در همان زمان قابل جمع نیست. بنا بر این اگر این مؤسسه حادث زمانی است به این معنا است که در یک زمانی نبوده است و بعد موجود شده است. بنا بر این عدم آن مربوط به مثلا قبل از پنج سال است. بنا بر این از زمانی که زمان خلق شده است تا پنج سال پیش، مؤسسه معدوم بود و از پنج سال قبل تا اکنون، موجود شده است. بنا بر این وجود مؤسسه مسبوق به عدم زمانی است و این عدم با وجود جمع نمی‌شود.

عدم مجامع عدمی است که با وجود جمع می‌شود. یعنی همان وقت که هست، معدوم نیز می‌باشد. این عدم در موجوداتی است که دارای ماهیّت اند (موجودات ممکن). هر موجود ممکنی به سبب علتش موجود است و در همان حال، در ذات خودش یعنی با قطع نظر از علتش معدوم است زیرا ماهیّتی دارد که در ذات آن وجود خوابیده نیست. همین ماهیّت اگر واجب است و موجود این به سبب غیر است بنا بر این واجب بالغیر شده است ولی ذاتش تغییر نکرده است زیرا انقلاب در اشیاء محال است از این رو در عین اینکه موجود است ذاتش که وجود در آن نبود تغییر نکرده است. فقط خداوند است که وجودش ذاتی است و چون هستی است هرگز با عدم جمع نمی‌شود. بر این اساس، به موجودات ممکن، حادث ذاتی می‌گویند یعنی وجودشان مسبوق به عدم است. عدم در وجودات ممکن تقدم بر وجود دارد زیرا عدم ذاتی است و وجود، غیری می‌باشد و چیزی که بالذات است تقدم دارد بر چیزی که بالغیر می‌باشد. البته این تقدم زمانی نیست بلکه رتبی است یعنی ماهیّت در همان زمان که موجود است چون عدم را در ذاتش دارد، عقلا آن عدم، تقدم رتبی دارد. به این قسم حادث ذاتی می‌گویند.

۵

تطبیق قدم و حدوث و اقسام آن

الفصل الثالث في القدم والحدوث وأقسامهما (فصل سوم در قدم و حدوث و اقسام آن دو)

كانت العامة تطلق اللفظتين: (القديم) و (الحادث) على أمرين يشتركان في الانطباق على زمان واحد، (عامه و عرف اطلاق می‌کنند دو لفظ قدیم و حادث را بر دو امری که شریک بودند در انطباق بر یک زمان. مثلا ساختمان قدیم و جدید هر دو در پنج سال اخیر وجود داشته‌اند.) إذا كان زمان وجود أحدهما أكثر من زمان وجود الآخر، (اگر زمان وجود یکی از آنها بیشتر از زمان وجود دیگری باشد مثلا ساختمان قدیمی چند سال قبل از ساختمان جدید ساخته شده باشد.) فكان الأكثر زمانا هو القديم والأقل زمانا هو الحادث والحديث. (که آنی که زمان بیشتری داشت قدیم بود یعنی کهنه و آنی که زمانی کمتری داشت حادث و یا حدیث بود یعنی نو.) وهما وصفان إضافيان، (و این دو وصف حادث و قدیم به اصطلاح فوق دو وصف اضافی و نسبی اند) أي إن الشئ الواحد يكون حادثا بالنسبة إلى شئ، وقديما بالنسبة إلى آخر، (که یک شیء مانند مؤسسه در مقایسه با یک شیء (مانند ساختمانی که قدیمی‌تر است) حادث و در مقایسه به یک شیء دیگر (مانند ساختمانی که بعد از آن ساخته شده است) قدیم می‌باشد.) فكان المحصل من مفهوم الحدوث هو مسبوقية الشئ بالعدم في زمان، (پس آنچه از مفهوم حدوث در نظر عرف به دست می‌آید عبارت است از اینکه شیء مسبوق به عدم در زمانی باشد یعنی در زمانی (مانند چند سال که ساختمان دیگر ساخته شده بود و این هنوز ساخته نشده بود.) موجود نباشد و بعد به وجود آمده باشد.) ومن مفهوم القدم عدم كونه مسبوقا بذلك. (و مفهوم قدم هم این می‌باشد که شیء مسبوق به عدم زمان در همان زمان خاص نباشد یعنی مثلا یک ساختمان در مقایسه با ساختمان دیگر اول ساخته شده باشد.) ثم عمموا مفهومي اللفظين بأخذ العدم مطلقا (بعد فلاسفه مفهوم این دو لفظ را تعمیم دادند و عدم را مطلق گرفته‌اند یعنی گفته‌اند که حدوث عبارت است از مسبوقیت به عدم و بس. یعنی بر خلاف عرف که عدم را اولا در زمان در نظر می‌گرفت و ثانیا آن زمان را هم زمانی خاصی می‌دانست، فلاسفه هر دو قید را حذف کردند و مفهوم عدم را عام گرفته‌اند.) یعم العدم المقابل وهو العدم الزماني الذي لا يجامع الوجود، (از این رو که مفهوم عدم، مطلق اخذ شده است هم عدم مقابل را شامل می‌شود که مراد از آن عدم زمانی است که در قبال وجود است و هرگز با وجود جمع نمی‌شود یعنی اگر می‌گوییم این شیء در زمانی موجود است و در زمانی معدوم، یعنی وجود و عدم آن با هم جمع نمی‌شود و شیء در زمانی معدوم بود و موجود نبود و بعد موجود شد و معدوم نیست.) والعدم المجامع الذي هو عدم الشئ في حد ذاته المجامع لوجوده بعد استناده إلى العلة. (و اعم از عدم مجامع که عبارت است از نبود شیءِ در حد ذاتش که این عدم جمع می‌شود با وجودش بعد از اینکه به علتش منتسب شده است یعنی بعد از اینکه علتش آمد موجود می‌شود و در همان حال معدوم هم هست یعنی ذاتش با عدم عجین است. یعنی ممکنی که الآن موجود است، عدم جزء حد ذاتش نیست و الا از همان اول هم می‌بایست موجود بود و حال آنکه در زمانی معدوم بودند. بنا بر این آسمان، الآن موجود است چون علتش که خداوند است وجود را به آن افاضه کرده است و حال آنکه فی حد ذاته معدوم است.) فكان مفهوم الحدوث مسبوقية الوجود بالعدم، (بنا بر این وقتی مفهوم عدم را تعمیم دادیم، مفهوم حدوث به معنای مسبوقیت وجود به عدم است) ومفهوم القدم عدم مسبوقيته بالعدم. (و مفهوم قدم عبارت است از عدم مسبوقیت به عدم.)

(بعد علامه اضافه می‌کند که علت اینکه ما وجود و قدم را در فلسفه مطرح می‌کنیم این است این دو از عوارض وجود است و می‌فرماید:) والمعنيان من الأعراض الذاتية لمطلق الوجود، (حدوث و قدم از اعراض ذاتیه برای مطلق وجودند. یعنی خواص هستند که به ذات هستند تعلق دارند یعنی از چیزهایی نیستند به هستی نسبت داده شوند بلکه مربوط به خود هستی اند و برای انتساب به هستی به واسطه در عروض احتیاج ندارند یعنی اسنادشان به وجود اسناد ما هو له است.) فإن الموجود بما هو موجود، إما مسبوق بالعدم، وإما ليس بمسبوق به، (بنا بر این هستی بما اینکه هستی است یا مسبوق به عدم است و یا چنین نیست.) وعند ذلك صح البحث عنهما في الفلسفة. (و به همین دلیل می‌توان از آنها در فلسفه بحث کرد زیرا این دو از صفات وجودند و موضوع فلسفه هم وجود است و موضوع کل علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیه) فمن الحدوث الحدوث الزماني، (بنا بر این یک نوع حدوث، حدوث زمانی است.) وهو مسبوقية وجود الشئ بالعدم الزماني كمسبوقية اليوم بالعدم في أمس، (که عبارت است از مسبوق بودن وجود شیء به نبود در یک عدم زمانی. مانند مسبوق بودن امروز به عدم در دیروز یا صد سال قبل) ومسبوقية حوادث اليوم بالعدم في أمس، (همچنین است در مورد وقایعی که در زمان رخ می‌دهد مانند مسبوقیت حوادثی که در امروز رخ می‌دهد به عدم در حوادثی که دیروز رخ داده مثلا وجود سخن گفتن در این زمان مسبوق به عدم در یک ساعت پیش، یا در یک سال و یا در صد سال پیش است. این عدم، را عدم زمانی می‌نامند نه عدم مطلق.) ويقابله القدم الزماني، (مقابل حدوث زمانی، قدم زمانی است) وهو عدم مسبوقية الشئ بالعدم الزماني، (یعنی این گونه نباشد که شیء در زمانی معدوم بوده باشد و بعد موجود شده باشد.) كمطلق الزمان الذي لا يتقدمه زمان ولا زماني، (مانند مطلق زمان که یک موجود است ولی وجودش مسبوق به عدم زمان و زمانی نیست. مراد بخشی از زمان نیست بلکه کل زمان است. از آنجا که نمی‌توان گفت که در یک زمانی، زمان نبوده و بعد محقق شده است پس زمانی مسبوق به زمان دیگری نیست زیرا ما کل زمان را با هم در نظر گرفتیم پس غیر از آن زمانی وجود ندارد. از این رو زمان می‌تواند مسبوق به عدم باشد ولی مسبوق به عدم زمانی نیست.) وإلا ثبت الزمان من حيث انتفى، هذا خلف. (و الا لازمه‌اش این است که همان جایی که زمان نیست، زمان باشد و این خلاف فرض است.)

اعتبرت المبدأ هو الباب ، كان أمر السبق واللحوق بالعكس.

ويقابل السبق والتقدم بالرتبة ، اللحوق والتأخر بالرتبة.

ومنها السبق بالشرف وهو السبق في الصفات الكمالية ، كتقدم العالم على الجاهل والشجاع على الجبان.

الفصل الثاني

في ملاك السبق في أقسامه

وهو الأمر المشترك فيه بين المتقدم والمتأخر ، الذي فيه التقدم.

ملاك السبق في السبق الزماني هو النسبة إلى الزمان ، سواء في ذلك نفس الزمان والأمر الزماني ، وفي السبق بالطبع هو النسبة إلى الوجود ، وفي السبق بالعلية هو الوجوب ، وفي السبق بالماهية والتجوهر هو تقرر الماهية ، وفي السبق بالحقيقة هو مطلق التحقق ، الأعم من الحقيقي والمجازي ، وفي السبق الدهري هو الكون بمتن الواقع ، وفي السبق بالرتبة النسبة إلى مبدإ محدود ، كالمحراب أو الباب في الرتبة الحسية ، وكالجنس العالي أو النوع الأخير في الرتبة العقلية ، وفي السبق بالشرف هو الفضل والمزية.

الفصل الثالث

في القدم والحدوث وأقسامهما

كانت العامة تطلق اللفظتين ، القديم والحادث على أمرين ، يشتركان في الانطباق على زمان واحد ، إذا كان زمان وجود أحدهما ، أكثر من

زمان وجود الآخر ، فكان الأكثر زمانا هو القديم ، والأقل زمانا هو الحادث والحديث ، وهما وصفان إضافيان ، أي إن الشيء الواحد ، يكون حادثا بالنسبة إلى شيء ، وقديما بالنسبة إلى آخر ، فكان المحصل من مفهوم الحدوث هو ، مسبوقية الشيء بالعدم في زمان ، ومن مفهوم القدم عدم كونه مسبوقا بذلك.

ثم عمموا مفهومي اللفظين ، بأخذ العدم مطلقا يعم العدم المقابل ، وهو العدم الزماني الذي لا يجامع الوجود ، والعدم المجامع الذي هو عدم الشيء في حد ذاته ، المجامع لوجوده بعد استناده إلى العلة.

فكان مفهوم الحدوث مسبوقية الوجود بالعدم ، ومفهوم القدم عدم مسبوقيته بالعدم ، والمعنيان من الأعراض الذاتية لمطلق الوجود ، فإن الموجود بما هو موجود ، إما مسبوق بالعدم وإما ليس بمسبوق به ، وعند ذلك صح البحث عنهما في الفلسفة.

فمن الحدوث الحدوث الزماني ، وهو مسبوقية وجود الشيء بالعدم الزماني ، كمسبوقية اليوم بالعدم في أمس ، ومسبوقية حوادث اليوم بالعدم في أمس ، ويقابله القدم الزماني ، وهو عدم مسبوقية الشيء بالعدم الزماني ، كمطلق الزمان الذي لا يتقدمه زمان ولا زماني ، وإلا ثبت الزمان من حيث انتفى هذا خلف.

ومن الحدوث الحدوث الذاتي ، وهو مسبوقية وجود الشيء بالعدم في ذاته ، كجميع الموجودات الممكنة ، التي لها الوجود بعلة خارجة من ذاتها ، وليس لها في ماهيتها وحد ذاتها إلا العدم.

فإن قلت الماهية ليس لها في حد ذاتها إلا الإمكان ، ولازمه تساوي نسبتها إلى الوجود والعدم ، وخلو الذات عن الوجود والعدم جميعا ، دون التلبس بالعدم كما قيل.

قلت الماهية وإن كانت في ذاتها ، خالية عن الوجود والعدم ، مفتقرة في