درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۲۱: کتاب الدیات ۷: مورد دیه ۷

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مسئله دوم: بحث ظئر (دایة)

دو مطلب در مورد دایة

مطلب اول

اگر زنی، ظِئر باشد یعنی دایه بچه ای شود (برای اینکه به او شیر دهد) و در هنگام خواب به روی بچه برگردد و بچه از بین برود، دو صورت متصور است:

الف) اگر دایه بودن ای زن، از روی فخر به دایگی است[۱]: در این صورت ضامن است از مال خود (نه مال عاقله).

ب) اگر دایه بودن زن، برای نیاز و ضرورت به اجرت باشد یا از روی احسان باشد[۲]: در این صورت عاقله زن ضامن اند.

نکته: طبق آنچه سابقا بیان شد، این حکم متناسب با قواعدی که ما داشته ایم، نیست! چون قواعد می گفتند: اگر قتل خطای محض باشد بر عهده عاقله است ولی اگر شبه عمد بود باید خود زن بدهد. حال در ما نحن فیه، اینکه دایگی از روی فخر بوده است و یا از روی نیاز و احسان، ربطی به حکم ندارد. لذا شهید می فرمایند مستند این تفصیل، روایتی است. سپس شهید می فرمایند که ما در سند این روایت مشکل داریم و چون مشکل سندی داریم، نمی توان به این روایت عمل کرد اگرچه که این روایت مشهور است. ضمن اینکه محتوای این روایت نیز مخالف اصل است، زیرا زنی که دایه بچه ای شده است اگر هنگام خواب جنایت انجام دهد طبق آنچه در صفحه 460 آمد یا جنایت را خطای محض می دانیم، که عاقله ضامن است و یا شبه عمد می دانیم که خود شخص ضامن است. دیگر معنا ندارد که بگوییم دایگی به خاطر فخر بوده است یا از روی نیاز.

لذا به نظر شهید ثانی، اقوی این است که دیه بر عهده عاقله است زیرا قبلا هم بیان شد در نائم، دیه بر عهده عاقله است.

 

مطلب دوم

سؤال: اگر دایه، بچه را مدتی در نزد خود نگه دارد، بعد به اهل آن برگرداند ولی اهل بچه، این بچه را انکار کنند! یعنی اهل بچه بگویند: این اصلا بچه ما نیست! در اینجا حکم چیست؟ این اختلاف چگونه مرتفع می شود؟ 

پاسخ: شهید می فرمایند در اینجا باید دایه را تصدیق کرد (حرف دایه حاکم است) زیرا روایت داریم: « إِنَّمَا اَلظِّئْرُ مَأْمُونَةٌ» یعنی دایه امین است و وقتی کسی به عنوان دایه بچه پذیرفته می شود یعنی او را امین قرار داده ای و حرف امین نیز مورد پذیرش است. مگر اینکه علم به کذب دایه داشته باشیم، مثلا وقتی بچه به این زن تحویل داده شد، بچه ای 5 روزه بود ولی حالا این دایه بعد از دو سال، بچه ای 5 ساله برگردانده است. اینجا علم به کذب این دایه حاصل می شود. حال وقتی مشخص شد  که دایه دروغ می گوید، دو حالت وجود دارد:

  • اگر دایه ادعای مرگ بچه را بکند: ضامن نیست زیرا ظئر است و ظئر هم مامونه است.
  • اگر دایه ادعای مرگ بچه را نکند: ضامن به پرداخت دیه است. زیرا ادعای موت نشده است و چون بچه را گرفته است باید آن را تحویل دهد اگر ندهد باید دیه بدهد.

نکته: اگر بعد از دروغی که در ابتدا گفت، بچه دیگری را حاضر کرد که احتمال اینکه متعلق به اهلش باشد در او می رفت، حرف دایه قبول می شود  و دروغ قبلی او در اینجا تاثیری روی پذیرش حرف جدید او ندارد.


مگر دایگی هم فخر دارد؟ بله! گاهی برای مثال شخصی دایگی رئیس قبیله را انتخاب می کند تا بعدا فخر بفروشد که من دایه رئیس قبیله بوده ام. 

یا احسان زن به بچه (مثلا بچه بی مادر بوده است) یا احسان صاحب بچه به این زن.

۴

تطبیق مسئله دوم: بحث ظئر (دایة)

 ﴿ الثانية ﴾:

﴿ لو انقلبت الظئر (اگر منقلب شود دایه. یعنی در خواب بچرخد و روی بچه بیوفتد) ﴾ ـ بكسر الظاء المُشالة (یعنی ظ دسته دار/ شال الذنب یعنی دم برافراشته شد) فالهمز ساكناً (همزه بعد باید ساکن باشد) ـ (ظئر یعنی چه؟) المرضعة غيرَ ولدها (زنی که غیر از بچه خود را شیر می دهد) ﴿ فقتلت الولدَ (ظئر، ولد را کشت) ﴾ بانقلابها نائمة (در حال خواب، غلتید و روی بچه افتاد) ﴿ ضمنته في مالها (ضامن است این دایه ولد را بر مال خودش) إن كان ﴾ فعلها المظاءرة وقع ﴿ للفخر (البته در صورتی که این فعل دایگی به خاطر فخر باشد. مثل جایی که به بچه رئیس قبیله شیر می دهد که این سبب فخر برای اوست) ﴾ به ﴿ وإن كان للحاجة ﴾ والضرورة إلى الاُجرة والبرّ (عطف بر حاجت) (اگر برای نیاز و ضرورت به اجرت دایگی دارد این عمل را انجام می دهد یا اگر به خاطر احسان است حال یا احسان دایه به بچه یا احسان صاحب بچه به ظئر) ﴿ فهو ﴾ أي الضمان لديته ﴿ على عاقلتها ﴾ (ضمان دیه این بچه بر عاقله است).

(این حکم طبق قواعد ما نیست! قاعده می گفت: اگر خطای محض بود بر عاقله است و اگر شبه عمد باشد مال خود شخص ضامن است! در قاعده اصلا بحثی از فخر و نیاز و احسان نبود! پس مستند این حکم چیست؟) ومستند التفصيل (مستند این تفصیلی که در حکم مطرح شد:) : رواية عبد الرحمن بن سالم عن الباقر عليه‌السلام قال: « أيّما ظِئرُ قوم (هر دایه قومی که) قتلت صبيّاً (صبی را از بین ببرد) لهم وهي نائمة (در حالی که زن خواب بوده است) فانقلبت عليه (روی صبی منقل شد) فقتلته، فإنّما عليها الدية في مالها خاصّة إن كانت إنّما ظاءرت طلبَ العزّ والفخر، وإن كانت إنّما ظاءرت من الفقر فإنّ الدية على عاقلتها (دقیقا همان حکمی است که شهید فرمودند) » وفي سند الرواية ضعف أو جهالة (این روایت به طُرُق مختلفی نقل شده است! 6 سند را صاحب وسائل نقل کرده اند که در این اسناد برخی مثل محمد بن اسلم ضعیف اند و برخی هم مجهول اند) تمنع من العمل بها وإن كانت مشهورة (روایت مشهور است یعنی خیلی در کتب فقهی و لسان فقها آمده است) ، مع مخالفتها للأصل (این روایت با اصل و قاعده در تعارض است) من أنّ قتل النائم خطأً على العاقلة أو في ماله على ما تقدّم (قاعده می گوید اگر نائم خطئا بکشد اگر خطای محض باشد بر عهده عاقله است یا بر عهده خودش است اگر شبه خطا باشد) والأقوى أنّ ديته على العاقلة مطلقاً (طبق آنچه در صفحه 460 گذشت، بر عهده عاقله است مطلقا یعنی چه مظائره برای فخر باشد یا برای  حاجت زیرا شهید در نائم، موافق با خطای محض اند).

﴿ ولو أعادت الولد (اگر برگرداند ولد را. یعنی دایه بچه ای را صحیح و سالم به اهلش برگرداند) فأنكره أهله (یعنی اهل این بچه، او را انکار کنند و بگویند این بچه ما نیست) صُدّقت (ظئر تصدیق می شود) ﴾ لصحيحة الحلبي عن أبي عبد الله عليه‌السلام (وَ رَوَى حَمَّادٌ عَنِ اَلْحَلَبِيِّ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَنْ رَجُلٍ اِسْتَأْجَرَ ظِئْراً فَدَفَعَ إِلَيْهَا وَلَدَهُ فَغَابَتْ عَنْهُ بِهِ سِنِينَ ثُمَّ جَاءَتْ بِالْوَلَدِ فَزَعَمَتْ أُمُّهُ أَنَّهَا لاَ تَعْرِفُهُ قَالَ «لَيْسَ لَهُمْ ذَلِكَ فَلْيَقْبَلُوهُ فَإِنَّمَا اَلظِّئْرُ مَأْمُونَةٌ»). ولأنّها أمينة (یعنی جدای از اینکه روایت می گوید ظئر امینه است، قاعده هم می گوید امینه حرفش مورد پذیرش است) ﴿ إلّا مع كذبها ﴾ يقيناً (مگر اینکه یقین پیدا شود که این ظئر دروغ می گوید. مثلا بچه 5 روزه را برده و بعد از دو سال یک بچه 5 ساله آورده است) ﴿ فيلزمها الدية حتّى تحضره أو من يحتمله (لازم می آید بر ظئر دیه تا وقتی یا خود بچه را بیاورد و یا بچه ای را بیاورد که احتمال دهیم بچه آن خانواده است) ﴾ لأنّها لا تدّعي موته (چون این زن ادعای موت این بچه را نکرده است) وقد تسلّمته (تحویل گرفته است این زن بچه را) فيكون في ضمانها. ولو ادّعت الموت فلا ضمان (اگر ادعای مرگ بچه را بکند دیگر ضمان ندارد لانها امینة) . وحيث تُحضِر من يحتمله (اگر ظئر حاضر کند بچه ای را که احتمال می رود بچه آن خانواده باشد) يُقبل وإن كَذِبت سابقاً (حتی اگر یکبار دروغ گفته باشد)؛ لأنّها أمينة لم يُعلم كذبها ثانياً.

۵

مسئلة سوم: سه کنیز

مسئله سوم[۱]

اگر جاریه ای (جاریه خصوصیتی ندارد. حتی اگر پسربچه هم باشد باز این حکم وجود دارد ولی چون در روایت تعبیر به جاریه شده است، اینجا هم گفته اند جاریه) برای بازی و شوخی، سوار بر جاریه دیگر شود، بعد جاریه سومی بیاید جاریه مرکوبة را، سیخونک بزند (که به آن ناخسة می گوییم یعنی سیخ زننده) حال وقتی سیخونک زد و یا قلقک داد، مرکوب از جا بپرد و راکبة را بیندازد و سر راکبة به جایی بخورد و بمیرد، تکلیف چیست؟ سه قول در مسئله است:

 

قول اول (شهید اول): ما روایت داریم که دیه بر عهده جاریه سیخونک زننده (سُک زننده / ناخسة) و جاریه سُک خورنده (مرکوبة/ قامصة) است.

شهید ثانی: ضعف سند این روایت برای ما مشکل ایجاد می کند و لذا نمی توانیم به این روایت عمل کنیم.

 

قول دوم (شیخ مفید و جماعتی): دیه به سه قسمت تقسیم می شود. ناخسة (سُک زننده) و قامصة (کسی که از جا پرید) هر کدام یک سوم دیه را می دهند. یک سوم هم بر عهده خود راکبة است که ساقط است. زیرا راکبة، عَبَثاً رکوب کرده است. یعنی این قتل، گردن هر سه نفر است (این قول هم مبتنی بر روایتی است)

 

قول سوم (ابن ادریس): دو حالت متصور است:

الف) اگر ناخسة (سُک زننده) جوری سُک زده باشد که قموص (از جا پریدن) مرکوبة بی اختیار بوده است، در این صورت تمام دیه گردن ناخسة (سُک زننده) است. زیرا اگر واقعا مرکوبة بی اختیار این عمل را انجام داده است، ناخسة می شود مُکرِه و مرکوبة می شود مُکرَه و مُکرَه هم که تقصیری ندارد زیرا همانند آلت فعل است (اگر کسی دیگری را با چاقو بکشد، چاقو را قصاص نمی کنند). 

ب) اگر ناخسة جوری سُک زد که مرکوبة از اختیار خارج نشد و با اختیار خودش از جا پرید در این صورت تمام دیه بر عهده مرکوبة (قامصة) است. زیرا قتل در اینجا مسند به مرکوبة می شود. 

شهید ثانی: قول سوم اقوی است.


این مسائلی که مطرح می شود، بر اساس روایاتی است که در این باب آمده است. 

۶

تطبیق مسئله سوم: سه کنیز

﴿ الثالثة ﴾:

﴿ لو ركبت جاريةٌ اُخرى (اگر سوار شود جاریه ای بر جاریه ای دیگر. تعبیر به جاریه تبعا لروایات است و الا اگر پسربچه  یا مرد و زن بزرگی هم این کار را بکنند باز این حکم برقرار است) فنخستها (سُک زد، سیخ زد، قلقلک داد) (١) ثالثةٌ (کنیز سومی، کنیز اخری را که مرکوبه است سیخ بزند) فقمصت (از جا پرید) (٢) المركوبة (اسم دیگر مرکوبة در حکم ما قامصة است) ﴾ أي نفرت (نفرت الدابة یعنی رَم کرد) ورفعت يديها [ وطرحتها ] (دست هایش را بالا می برد و پرت می کند راکبه را) ﴿ فصرعت الراكبة (مرکوبة، راکبة را به زمین می زند) فماتت (راکبة از دنیا می رود) (قول اول:) فالمرويّ ﴾ عن أمير المؤمنين عليه‌السلام بطريق ضعيف (از همین اولی شهید ثانی می گویند این روایت به خاطر ضعفش قابل استناد نیست) ﴿ وجوب ديتها على الناخسة والقامصة نصفين (نصف دیه بر عهده سک زننده و نصف دیگر آن بر عهده از جا پرنده یا همان مرکوبة است) ﴾ وعمل بمضمونها الشيخ وجماعة وضعفُ سندها يمنعه (ضعف سند، منع می کند از عمل به مضمون این روایت) .

(قول دوم:) ﴿ وقيل ﴾ وقائله المفيد ونسبه إلى الرواية (نسبت داده است این حکم را به روایت) وتبعه جماعة منهم المحقّق والعلّامة في أحد قوليهما (معلوم می شود که محقق و علامه دو قول داشته اند که یکی از اقوالشان این است) : ﴿ عليهما ﴾ أي الناخسة والقامصة ﴿ الثلثان (یعنی ناخسه یک سوم و قامصة هم یک سوم دیه می دهند) ﴾ ويسقط ثلث الدية؛ لركوبها عبثاً (راکبة عبثا سوار شده است) ، وكون القتل مستنداً إلى فعل الثلاثة (وقتی قتل مستند به فعل هر سه شود، هر کدام باید یک سوم بدهند) (روایت: فَقَضَى عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَلَى اَلْقَارِصَةِ بِثُلُثِ اَلدِّيَةِ وَ عَلَى اَلْقَامِصَةِ بِثُلُثِهَا وَ أَسْقَطَ اَلثُّلُثَ اَلْبَاقِيَ لِرُكُوبِ اَلْوَاقِصَةِ عَبَثاً اَلْقَامِصَةَ فَبَلَغَ اَلنَّبِيَّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَأَمْضَاهُ) (قول دوم را شهید ثانی حرفی از ضعف سندش نزدند حتی گویا این روایت را نیز ندیده اند زیرا می گویند نسبه الی الروایه) . (قول سوم:) وخرَّج (ذکر کرد، ایجاد کرد) ابن إدريس ثالثاً (قول سومی را) وهو وجوب الدية بأجمعها على الناخسة إن كانت ملجئة للمركوبة إلى القموص (اگر ناخسه وادار کننده مرکوبة است به قموص ـ یعنی کاری کرده است که مرکوبة بی اختیار این فعل را انجام داده است ـ همه دیه بر عهده ناخسة است) ، وإلّا (اگر به حد خروج از اختیار نرسیده است) فعلى القامصة (کل دیه بر عهده قامصه است).

أمّا الأوّل (علت اینکه در حالت اول همه دیه بر عهده ناخسه است): فلأنّ فعل المكرَه مستند إلى مكرِهه (مُکرَه اگر کاری انجام دهد، گردن خودش نیست بلکه گردن مُکرِه است) ، فيكون توسّط المكرَه كالآلة، فيتعلّق الحكم بالمكرِه.

وأمّا الثاني (علت اینکه در حالت دوم همه دیه بر عهده قامصه است): فلاستناد القتل إلى القامصة (چون با اختیار خود از جا پریده است قتل به او مستند است)  وحدها حيث فعلت ذلك مختارة. (شهید ثانی:) وهذا هو الأقوى.

۷

تتمة مسئله سوم

شهید ثانی فرمودند که بین این سه قول، قول سوم اقوی است. شهید اول در «غایة المراد» دو اشکال به قول سوم مطرح کرده اند:

اشکال اول: نسبت به فرض اول که اکراه بود، و بیان شد که مکره باید دیه را پرداخت کند، شهید اول اشکال می کنند که در قتل اکراه نداریم! اگر زید عمر را اکراه کند که برو و بکر را بکش، اینجا مکره حق کشتن ندارد. 

پاسخ شهید ثانی: اکراهی که ضمان را برنمی دارد، اکراهی است که به همراه قصد مکره به فعل قتل باشد. در بحث ما اصلا قصد مطرح نیست و مرکوبة بدون اختیار و قصد پریده است.

اشکال دوم: نسبت به فرض دوم که بیان شد قامصة با اختیار خود از جا پریده است شهید اول اشکال کرده اند که از جا پریدن قامصه، از مواردی است که «مما یقتل غالبا» محسوب می شود و لذا نباید حکم به دیه بکنید! بلکه باید حکم به قصاص بکنید. 

پاسخ شهید ثانی: قَمص و از جا پریدن مرکوبة حتی مستلزم سقوط راکبه به زمین هم نیست تا چه رسد به اینکه آن را «مما یقتل غالبا» بدانیم.

۸

تطبیق تتمه مسئله سوم

ولا يشكل بما أورده المصنّف في الشرح (اشکال نشود به آنچه مصنف در شرح وارد کرده است) : (اشکال اول:) من أنّ الإكراه على القتل لا يُسقِط الضمان (اکراه در قتل اصلا معنا ندارد و ضمان را ساقط نمی کند) و (اشکال دوم:) أنّ القمص في الحالة الثانية ربما كان يقتل غالباً فيجب القصاص (قمص در حالت دوم که از روی اختیار مرکوبة بود از مواردی است که یقتل غالبا)؛ (دفع اشکال اول:) لأنّ الإكراه الذي لا يُسقِط الضمان ما كان معه قصد المكرَه إلى الفعل (آن قتلی اکراه ندارد که مکره قصد فعل را داشته باشد)، وبالإلجاء يسقط ذلك (با این وادار کردن و مجبور کردن ساقط می شود قصد مُکرَه و لذا ضمان منتفی است)، فيكون كالآلة (مثل آلت می ماند) ، ومن ثمّ وجب القصاص على الدافع (هل دهنده) دون الواقع (نه آن کسی که روی دیگری افتاده است) حيث يبلغ الإلجاء (اگر کسی لب پنجره ای بایستد و بچه ای هم پایین پنجره خوابیده است یکی بیاید و این آقا را از پنجره هل بدهد و او روی بچه بیوفتد و بچه بمیرد. در اینجا کسی که هل داده است را قصاص می کنند زیرا اگرچه شخصی که روی بچه افتاد سبب کشته شدن بچه شد، اما با قصد این قتل اتفاق نیفتاد). و (دفع اشکال دوم:) القمص لا يستلزم الوقوع بحسب ذاته (از جا پریدن مرکوبة مستلزم وقوع نیست) فضلاً عن كونه ممّا يقتل غالباً، فيكون من باب الأسباب (از جا پریدن از اسباب است) ، لا الجنايات. نعم، لو فرض استلزامه له (اگر فرض شود استلزام قمص نسبت به قتل) قطعاً وقصدته (این و قصدته برای ما واضح نیست! اگر مما یقتل غالبا باشد که دیگر قصد نمی خواهد!) توجّه القصاص (قصاص می آید) ، إلّا أنّه خلاف الظاهر.

الدعاء وعدمه، ولا في المنزل بين البيت وغيره.

ويختصّ الحكم بالليل، فلا يضمن المخرج نهاراً. وغاية الضمان وصوله إلى منزله وإن خرج بعد ذلك.

ولو ناداه وعرض عليه الخروج مخيّراً له من غير دعاء، ففي إلحاقه بالإخراج نظر، وأصالة البراءة تقتضي العدم، مع أنّ الإخراج والدعاء لا يتحقّق بمثل ذلك.

﴿ ولو كان إخراجه بالتماسه الدعاء فلا ضمان لزوال التهمة حينئذٍ وأصالة البراءة. ويحتمل الضمان؛ لعموم النصّ والفتوى (١) وتوقّف المصنّفُ في الشرح هنا وجعل السقوط احتمالاً (٢) وللتوقّف مجال حيث يُعمل بالنصّ وإلّا فعدم الضمان أقوى. نعم، لا ينسحب الحكم لو دعا غيرَه فخرج هو قطعاً؛ لعدم تناول النصّ والفتوى له.

ولو تعدّد الداعي اشتركوا في الضمان حيث يثبت قصاصاً وديةً، كما لو اشتركوا في الجناية. ولو كان المدعوّ جماعة ضمن الداعي مطلقاً كلَّ واحد منهم باستقلاله، على الوجه الذي فصّل (٣).

 ﴿ الثانية :

﴿ لو انقلبت الظئر ـ بكسر الظاء المُشالة فالهمز ساكناً ـ المرضعة غيرَ ولدها ﴿ فقتلت الولدَ بانقلابها نائمة ﴿ ضمنته في مالها إن كان فعلها

__________________

(١) اُنظر الفتاوى الواردة في الصفحة ٤٦٦.

(٢) غاية المراد ٤: ٤٦٠.

(٣) من القصاص والدية وغيرهما.

المظاءرة وقع ﴿ للفخر به ﴿ وإن كان للحاجة والضرورة إلى الاُجرة والبرّ ﴿ فهو أي الضمان لديته ﴿ على عاقلتها .

ومستند التفصيل: رواية عبد الرحمن بن سالم عن الباقر عليه‌السلام قال: « أيّما ظِئرُ قوم قتلت صبيّاً لهم وهي نائمة فانقلبت عليه فقتلته، فإنّما عليها الدية في مالها خاصّة إن كانت إنّما ظاءرت طلبَ العزّ والفخر، وإن كانت إنّما ظاءرت من الفقر فإنّ الدية على عاقلتها » (١) وفي سند الرواية ضعف أو جهالة (٢) تمنع من العمل بها وإن كانت مشهورة، مع مخالفتها للأصل (٣) من أنّ قتل النائم خطأً على العاقلة أو في ماله على ما تقدّم (٤) والأقوى أنّ ديته على العاقلة مطلقاً.

﴿ ولو أعادت الولد فأنكره أهله صُدّقت لصحيحة الحلبي عن أبي عبد الله عليه‌السلام (٥) ولأنّها أمينة ﴿ إلّا مع كذبها يقيناً ﴿ فيلزمها الدية حتّى تحضره أو من يحتمله لأنّها لا تدّعي موته وقد تسلّمته فيكون في ضمانها. ولو ادّعت الموت فلا ضمان. وحيث تُحضِر من يحتمله يُقبل وإن كَذِبت سابقاً؛ لأنّها أمينة لم يُعلم كذبها ثانياً.

__________________

(١) الفقيه ٤: ١٦٠، الحديث ٥٣٦٣، والوسائل ١٩: ١٩٩، الباب ٢٩ من أبواب موجبات الضمان، الحديث الأوّل وذيله.

(٢) رواها في التهذيب بطريقين [ التهذيب ١٠: ٢٢٢ ـ ٢٢٣، الحديث ٨٧٢ ـ ٨٧٣ ]: أحدهما فيه « محمّد بن أسلم » وهو ضعيف غالٍ، والآخر فيه جماعة مجهولون ( منه رحمه‌الله ).

(٣) في غير ( ع): للاُصول.

(٤) تقدّم في الصفحة ٤٦٠.

(٥) الوسائل ١٩: ١٩٩، الباب ٢٩ من أبواب موجبات الضمان، الحديث ٢.

﴿ الثالثة :

﴿ لو ركبت جاريةٌ اُخرى فنخستها (١) ثالثةٌ فقمصت (٢) المركوبة أي نفرت ورفعت يديها [ وطرحتها ](٣) ﴿ فصرعت الراكبة فماتت فالمرويّ عن أمير المؤمنين عليه‌السلام بطريق ضعيف (٤) ﴿ وجوب ديتها على الناخسة والقامصة نصفين وعمل بمضمونها الشيخ (٥) وجماعة (٦) وضعفُ سندها يمنعه.

﴿ وقيل وقائله المفيد (٧) ونسبه إلى الرواية (٨) وتبعه جماعة منهم المحقّق (٩) والعلّامة (١٠) في أحد قوليهما: ﴿ عليهما أي الناخسة والقامصة ﴿ الثلثان ويسقط ثلث الدية؛ لركوبها عبثاً، وكون القتل مستنداً إلى فعل الثلاثة. وخرَّج ابن إدريس ثالثاً (١١) وهو وجوب الدية بأجمعها على الناخسة إن

__________________

(١) نخس الدابّة: غرز جنبَها أو مؤخَّرها بعود ونحوه فهاجت، وبفلان: هيّجه وأزعجه.

(٢) قمص الفرس: رفع يديه معاً وطرحهما معاً، والبعير: وثب ونفر.

(٣) في المخطوطات: طرحتهما.

(٤) الوسائل ١٩: ١٧٨، الباب ٧ من أبواب موجبات الضمان، الحديث الأوّل. في طريقه: « أبو جميلة مفضّل بن صالح » وهو ضعيف كذّاب، راجع المسالك ١٥: ٣٤٦.

(٥) النهاية: ٧٦٣.

(٦) منهم الصدوق في المقنع: ٥٣١، والقاضي في المهذّب ٢: ٤٩٩.

(٧) المقنعة: ٧٥٠.

(٨) الوسائل ١٩: ١٧٩، الباب ٧ من أبواب موجبات الضمان، الحديث ٢.

(٩) المختصر النافع: ٣٠٤، والشرائع ٤: ٢٥١ فقد وجّه وحسّن قول المفيد.

(١٠) المختلف ٩: ٣٣٨.

(١١) السرائر ٣: ٣٧٤.

كانت ملجئة للمركوبة إلى القموص، وإلّا فعلى القامصة.

أمّا الأوّل: فلأنّ فعل المكرَه مستند إلى مكرِهه، فيكون توسّط المكرَه كالآلة، فيتعلّق (١) الحكم بالمكرِه.

وأمّا الثاني: فلاستناد القتل إلى القامصة وحدها حيث فعلت ذلك مختارة. وهذا هو الأقوى.

ولا يشكل بما أورده المصنّف في الشرح: من أنّ الإكراه على القتل لا يُسقِط الضمان (٢) وأنّ القمص في الحالة الثانية ربما كان يقتل غالباً فيجب القصاص؛ لأنّ الإكراه الذي لا يُسقِط الضمان ما كان معه قصد المكرَه إلى الفعل، وبالإلجاء يسقط ذلك، فيكون كالآلة، ومن ثمّ وجب القصاص على الدافع دون الواقع حيث يبلغ الإلجاء. والقمص لا يستلزم الوقوع بحسب ذاته فضلاً عن كونه ممّا يقتل غالباً، فيكون من باب الأسباب، لا الجنايات. نعم، لو فرض استلزامه له قطعاً وقصدته (٣) توجّه القصاص، إلّا أنّه خلاف الظاهر.

 ﴿ الرابعة :

﴿ روى عبد الله بن طلحة عن أبي عبد الله عليه‌السلام في لُصّ جمع ثياباً، ووطئ امرأة، وقتل ولدها، فقتلته المرأة: ﴿ أنّه هدر أي دمه باطل لا عوض له ﴿ وفي ماله أربعة آلاف درهم * عوضاً عن البُضع ﴿ ويضمن مواليه وورثته

__________________

(١) في ( ف ): فيتعيّن.

(٢) غاية المراد ٤: ٤٥٦.

(٣) في ( ع ): قصده.

(*) في ( س ) زيادة: مهرها. وفي ( ق ) ونسخة ( ش ) من الشرح زيادة: مهراً لها.