درس اصول الفقه - مباحث الفاظ وملازمات عقلیه

جلسه ۱۷: وقوع قسم سوم و تحقیق معنای حروف ۳

 
۱

خطبه

۲

چند آدرس

اول عبارت داشتید: الاقوال فی وضع الحروف و ما یلحق من الاسماء ثلاثه: بالای این ثلاثه بنویسید: منتهی الاصول/1/17 [1]، سه خط پایین تر: حاله و آله لغیره: بالای آن بنویسید: منتهی الدرایه/1/44 [2]، نهایه الدرایه/1/ 15، پایین تر: دو خط مانده به دو: لازم هذا القول: نهایه الافکار/1/41[3].

_______________

[1] . منتهى الأصول ( طبع قديم ): و لا يخفى أن الاحتمالات بل الأقوال في المعنى الحرفي ستة بل سبعة.

[2] . (محمد جعفر جزایری) (7) حاصل ما أفاده جواباً عن الإشكال بعد الاعتراف بالترادف و وحدة المعنى الموضوع له في الاسم و الحرف هو: أنّ اختلاف كيفية الوضع فيهما أوجب عدم صحة استعمال أحدهما مكان الآخر، بيانه: أنّ الاسم وُضع ليراد به المعنى في نفسه، و الحرف وضع آلة لملاحظة حال مدخوله، فالاستقلالية في الأسماء

[3] . (آقا ضیاء الدین عراقی) ... انما الفرق بينهما من جهة كيفية اللحاظ من حيث الاستقلالية و الآلية لمعنى آخر. و من هذه الجهة أيضا التزموا بعموم الوضع و الموضوع له في الحروف نظرا إلى كون ذات المعنى و الملحوظ حينئذ معنى كليا و عدم كون اللحاظ الآلي كاللحاظ الاستقلالي موجبا لجزئيته.

و لعل عمدة النكتة في مصيرهم إلى اختيار هذا المشرب انما هو ملاحظة انسباق الخصوصيات و الارتباطات الخاصة في موارد استعمال الحروف في قوله: زيد في الدار و سرت من البصرة أو من الكوفة، مع ملاحظة بعد كونها بحسب الارتكاز من قبيل المتكثر المعنى، فان ملاحظة هذين الأمرين أوجبت مصيرهم إلى ان للحروف أيضا معاني كلية هي بعينها معاني الأسماء و انها مفاهيم كلية كمفهوم الابتداء الّذي هو معنى لكلمة من و لفظ الابتداء، غايته انه جعل في الحروف بنحو يلاحظ مرآة لملاحظة المصاديق الخاصة من النسب الابتدائية الذهنية الحاصلة بين السير و البصرة و نحو ذلك.

۳

مرور درس دیروز

در جلسه ی قبل گفتیم در مورد حروف سه قول هست: قول اول قول صاحب کفایه بود که بیان شد.

۴

دوم: نظریه شیخ رضی و مرحوم تبریزی

قول دوم: قول شیخ رضی

 نظریه ای است که نسبت داده شد به شیخ رضی که مربوط به مرحوم تبریزی هم هست. نظریه ی مرحوم رضی این است: حرف هیچ معنایی ندارد (البته آقای تبریزی این طور نمی گوید). مثلا کلمه ی من معنا ندارد. اگر معنا ندارد پس چرا در عبارت می آید؟ می گوید کار حرف این است که یک خصوصیتی را در مدخولش می اندازد.

مثال: می گویید صرت من البصره. من حرف است. نظریه دوم می گوید من معنا ندارد. ولی داخل بر البصره می شود من یک خصوصیتی را در بصره می اندازد که قبل از آمدن من این خصوصیت در البصره نبود. آن خصوصیت مبتدأ منه بودن است. یعنی چه؟ اگر بگویند مبتدأ به چیست؟ یعنی این آقا شروع به چه کرده است؟ می گویید سیر و حرکت. چون سیر این آقا چیزی است که به آن شروع شده است. و اگر از شما بپرسند مبتدأ منه چیست؟ یعنی آن مکانی که سیر از آن جا شروع شده است. بصره. نظریه دوم هم همین را می گوید. قبل از آمدن من البصره خصوصیت مبتدأ منه نداشت. ممکن بود البصره مبتدأ الیها باشد. ولی بعد از آمدن من مبتدأ منه می شود. مثال دیگر: صرت الی الکوفه. بعد از این که الی آمد روی الکوفه یک خصوصیتی را در آن انداخت: منتهی الیه بودن.

بعد مثال می زند: حروف در این نظریه دوم عین علائم اعراب است. شما می گویید جاء زید. ضمه ی روی زید معنا ندارد. منتها این ضمه موقعی که روی زید آمد زید یک خصوصیتی پیدا می کند که قبلا نداشت: فاعلیت. همین ضمه دلالت می کند بر فاعل بودن. یا شما می گویید ضربت زید.نظریه دوم یم گوید حرف مثل فتحه ی زید است. فتحه که معنا ندارد. بلکه یک خصوصیتی را در زید می اندازد. قبل از فتحه امدن که مفعول نبوده است.

آقای تبریزی حرفش این است: می گوید شما می گویید حروف یک خصوصیتی را می ریزد در مدخولش. یعنی ایشان نمی گوید حروف معنا ندارد. معنایش این است که یک خصوصیتی رادر مدخولش می اندازد.

این نظریه ی مرحوم رضی است که باطل است (حرف آقای تبریزی باطل نیست ها). که ردش پس فردا یا فردا خواهد آمد.

۵

تطبیق نظریه شیخ رضی و مرحوم تبریزی

2. أنّ الحروف لم توضع لمعان أصلا ، بل حالها حال علامات الإعراب (مرحوم مظفر واقعا خنده دار فرموده است. مرحوم رضی سنگین گفته است. تا این را مرحوم مظفر از عبارت مرحوم رضی کشیده بیرون جگرش خون شده است. چون عبارت مرحوم رضی با دو قول سازگاری دارد. هم قول اول هم قول دوم.) في إفادة كيفيّة (حالت) خاصّة في لفظ آخر (در این که می رساند یک حالت مخصوصی، آن حالت مخصوص در لفظ دیگر. لفظ دیگر همان مدخول است.)، فكما أنّ علامة الرفع (ضمه) في قولهم (قائلین): «حدّثنا زرارةُ (زراره غیر منصرف است)» تدلّ على أنّ «زرارة» فاعل الحديث، كذلك «من» في مثال المتقدّم تدلّ على أنّ النجف مبتدأ منها و السير مبتدأ به.

۶

سوم: نظریه مرحوم مظفر

قول سوم: قول مرحوم مظفر

 مربوط به مرحوم مظفر است. مرحوم مظفر این قول را می گوید در ضمن سه مرحله توضیح می دهد. مرحله ی اول که می آورد هیچ ربطی به این قول ندارد. یعنی  مرحوم مظفر در یک جا افتاده است در مشکل. کجا؟ الان می گویم.

مرحوم مظفر می گوید ما یک اسم داریم و یک حرف. اسم وضع شده است برای معنای مستقل. حرف وضع شده است برای معنای غیر مستقل. یعنی طبق قول سوم استقلال جزء معنای اسم است. طبق قول اول استقلال خارج از معنای اسم بود. مثال: الابتدا وضع شده است برای شروع مستقل. شروع مستقل یعنی شروعی که طرف نسبت قرار می گیرد. صاحب کفایه می گفت الابتدا وضع شده است برای شروع والسلام. ولی قول سوم می گوید شروع مستقل. در حرف هم همین طور.

پرسش یکی  از حضار: با نظریه ی اول چه فرقی می کند؟

پاسخ: می گوییم؛ اولی می شد وضع عام موضوع له عام؛ این می شود وضع عام موضوع له خاص.

معنای غیر مستقل: حرکت کردن، منزل، حالت بین این دو؛ حرف وضع شده است برای حالت بین این دو. لذا از معنی حرفی تعبیر می کنند به معنی سیریشی. بحث وجود رابط و رابطی (؟). مرحوم طباطبایی در این باره بحث دارد.

اگر از شما بپرسند که معنای اسم با معنای حرف از یک جنس است یا از دو جنس متغایر است چه می گویید؟ از دو جنس کاملا متغایر. چون معنی اسم معنای مستقل است. معنای حرف معنای غیر مستقل است.

۷

تطبیق نظریه مرحوم مظفر

3. أنّ الحروف موضوعة لمعان [1] مباينة في حقيقتها (معانی) و (تفسیر) سنخها للمعاني الاسميّة (باید بگوید لمعانی الاسم؛ یا بگوید لمعنی الاسم)؛ فإنّ (فاء سببیت) المعاني الاسميّة في حدّ (حد سه معنا دارد: اصل، ریشه، تعریف؛ این جا به معنای اصل است.) ذاتها (حقیقت معانی اسمیه) معان مستقلّة في أنفسها (فی ذاتها: ذات معانی)، و معاني الحروف لا استقلال لها (معانی الحروف)، بل هي (معانی) متقوّمة (پایه دار می باشد) بغيرها (معانی الحروف).

در مثال شروع حرکت از منزل: مقوم رابطه ی شروع کردن شما چیست؟ حرکت کردن شما و منزل. باید این دو تا باشد تا آن رابطه ی شروع پیدا بشود. اگر شما ساعت هفت صبح در خانه نبودی بین حرکت کردن شما و منزل این رابطه ی شروعی پیدا نمی شود. اگر شما در آن ساعت در خانه ساکن باشی باز هم آن رابطه پیدا نمی شود. پس این دو باید باشد.

و الصحيح هذا القول الثالث. و يحتاج إلى توضيح و بيان (بیان یعنی روشن کردن).

_______________

[1] . استاد: این که طلبه های ما با اسم کفایه تمام وجودشان می لرزد به خاطر این است که اصول الفقه را خوب نخوانده اند

۸

توضیح صحت قول سوم (مرحله اول)

ما در جزوه در ضمن دو مرحله و یک نتیجه توضیح داده ایم. ان المعانی مرحله اول است. ثم ان الانسان مرحله دوم است. فحکمه الوضع نتیجه است.

مرحله یکم:

بهترین کسی که این مرحله را گفته است آقای خویی است. آقای مظفر هم از آقای خویی گرفته است. حالا بعد از این که این نظریه را کاملا توضیح دادیم اثبات می کنم که این مرحله هیچ ربطی به این نظریه ندارد. از یک مسئله ی دقیق فلسفی ایشان غفلت کرده است. [1]

مرحله یک: اگر بدانید مرحله یک چقدر قشنگ است اصلا دوست ندارید از این کلاس خارج بشوید. وجود یعنی هستی. یعنی امر موجود. وجود در یک تقسیم بر چهار نوع است: نوع اول: فی نفسه لنفسه بنفسه این نوع فقط خداست.، دو: فی نفسه لنفسه بغیره؛ مثل جواهر؛ سه: فی نفسه لغیره بغیره؛ مثل اعراض؛ چهار: فی غیره؛ مثل نسبت ها.

فی نفسه یعنی مستقل. مستقل یعنی طرف نسبت قرار می گیرد. موضوع یا محمول. لنفسه یعنی احتیاجی به موضوع ندارد. یعنی اگر این وجود بخواهد در عالم خارج از ذهن موجود بشود احتیاج ندارد به یک موضوعی که بچسبد به آن. بنفسه یعنی معلول غیر نیست. یعنی غیر علت این نشده است. خداوند هم طرف نسبت قرار می گیرد، احتیاج به موضوع هم ندارد و معلول غیر هم نیست.

جوهر: مثلا زید. وجود فی نفسه دارد: طرف نسبت قرار می گیرد. لنفسه: احتیاج به موضوع ندارد. جوهر ماهیه اذا وجدت وجدت لا فی موضوع. لکن بغیره است: معلول است. علت اولیه اش خدا و علت ثانویه اش پدر و مادر.

سومی: طرف نسبت قرار می گیرد؛ نیاز به موضوع دارد؛ معلول هم هست.

مثال روز  پنج شنبه: حرکت ساعت هفت صبح از خانه سه چیز وجود دارد: حرکت کردن: وجودی است فی نفسه لغیره بغیره. منزل: جوهر است. بین این دو یک نسبتی هم وجود دارد: شروع: این می شود وجود فی غیره.

این مرحله هیچ ربطی ندارد. چراکه این مرحله مربوط به وجود است. حرف برای وجود نمی تواند وضع شده باشد. چرا که الفاظ برای یک معنایی وضع شده اند که متکلم به کمک الفاظ این معنا را بکند در ذهن شنونده. اگر شما بگویید لفظ وضع شده است برای وجود ما از شما سوال می کنیم وجود ذهنی یا خارجی؟ اگر بگویید وجود خارجی، می گوییم وجود خارجی به وسیله ی لفظ نمی تواند بیاید در ذهن. به تعبیر مرحوم کمپانی ان المقابل لا یقبل المقابل. وجود خارجی در مقابل وجود ذهنی است. قابل هم دیگر نیستند. اگر شما بگویید حرف وضع شده است برای وجود ذهنی، وجود ذهنی واضع نمی تواند در ذهن طرف مخاطب بیاید. این مقدمه را نیازی نبودبفرماید[2].

_______________

[1]. استاد: اگر دیدم شرایط مهیاست آن مسئله ی فلسفی را می گویم. این نظریه در خارج هم 5 روز وقت ما را گرفته است. چون عقیده ما در حروف وضع عام موضوع له عام است. طبق این نظریه سوم می شود وضع عام موضوع له خاص که عقیده ی مشهور و آن را ما قبول نداریم و ردش کردیم. 

[2] . استاد: اصول علمی است فوق العاده. منتها در زمانه ی ما خراب شده است. اصول سه کلمه است: صغری کبری نتیجه. این گونه باید باشد.

۹

تطبیق توضیح مرحله اول

إنّ المعاني الموجودة في الخارج (مرحوم مظفر کلام را روی المعنی الموجود برده است. ما یک المعنی الموجود داریم یک وجود المعنی و بین این دو فرق است. وجود المعنی وجود از سنخ وجود است. آن معنایی که با وجود موجود می شود از سنخ ماهیت است.) على نحوين (آقای خویی چهار نوع کرده است.):

الأوّل: ما (معنایی که) يكون موجودا في نفسه (مستقل، طرف نسبت.) ، كـ«زيد» الذي هو من جنس الجوهر (مثل زیدی که ان زید از جنس جوهر است: فی نفسه لنفسه بغیره)، و «قيامه» - مثلا- الذي هو من جنس العرض؛ فإنّ كلّا منهما موجود في نفسه (مستقل، طرف نسبت). و الفرق أنّ الجوهر موجود في نفسه لنفسه، و العرض موجود في نفسه لغيره.

الثاني: ما (معنایی که) يكون موجودا لا في نفسه (لا فی نفسه: فی غیره)، كنسبة القيام إلى زيد.

لأجل أن يستعمل فيه عند ما يلاحظه المستعمل مستقلاّ في نفسه ، كما إذا قيل : «ابتداء السير كان سريعا» ، والثاني وضع له ؛ لأجل أن يستعمل فيه عند ما يلاحظه المستعمل غير مستقلّ في نفسه ، كما إذا قيل : «سرت من النجف».

فتحصّل أنّ الفرق بين معنى الحرف ومعنى الاسم أنّ الأوّل يلاحظه المستعمل حين الاستعمال آلة لغيره ، وغير مستقلّ في نفسه ، والثاني يلاحظه حين الاستعمال مستقلاّ ، مع أنّ المعنى في كليهما واحد. والفرق بين وضعيهما إنمّا هو في الغاية فقط.

ولازم هذا القول أنّ الوضع والموضوع له في الحروف عامّان. وهذا القول منسوب إلى الشيخ الرضيّ نجم الأئمّة (١) ، واختاره المحقّق صاحب الكفاية (٢) قدس‌سره.

٢. إنّ الحروف لم توضع لمعان أصلا ، بل حالها حال علامات الإعراب في إفادة كيفيّة خاصّة في لفظ آخر ، فكما أنّ علامة الرفع في قولهم : «حدّثنا زرارة» تدلّ على أنّ «زرارة» فاعل الحديث ، كذلك «من» في مثال المتقدّم تدلّ على أنّ النجف مبتدأ منها والسير مبتدأ به.

٣. إنّ الحروف موضوعة لمعان مباينة في حقيقتها وسنخها للمعاني الاسميّة ؛ فإنّ المعاني الاسميّة في حدّ ذاتها معان مستقلّة في أنفسها ، ومعاني الحروف لا استقلال لها ، بل هي متقوّمة بغيرها (٣).

والصحيح هذا القول الثالث. ويحتاج إلى توضيح وبيان.

إنّ المعاني الموجودة في الخارج على نحوين :

الأوّل : ما يكون موجودا في نفسه ، كـ «زيد» الذي هو من جنس الجوهر ، و «قيامه»

__________________

(١) ينسب إليه هذا القول والقول الثاني. والنسبة صحيحة بمقتضى ما في عباراته من الاختلاف ، وإن كان الثاني ينافي تعريف المعنى الحرفيّ بعدم الاستقلال في المفهوميّة. راجع شرح الكافية ١ : ٩ و ١٠.

(٢) كفاية الأصول : ٢٥. وناقش فيه بعض من تأخّر عنه كما في نهاية الأفكار ١ : ٤١ ؛ ونهاية الأصول : ١٨ ؛ والمحاضرات ١ : ٥٧ و ٥٨ ؛ وتنقيح الأصول ١ : ٣٨ و ٣٩.

(٣) ذهب إلى المباينة جماعة ، وإن اختلفوا في كيفيّتها ، فراجع الأسفار ١ : ٧٨ ـ ٨٢ ؛ فوائد الأصول ١ : ٤٢ ـ ٤٥ ؛ بدائع الأفكار (العراقي) ١ : ٤٢.

ـ مثلا ـ الذي هو من جنس العرض ؛ فإنّ كلاّ منهما موجود في نفسه. والفرق أنّ الجوهر موجود في نفسه لنفسه ، والعرض موجود في نفسه لغيره.

الثاني : ما يكون موجودا لا في نفسه ، كنسبة القيام إلى زيد.

والدليل على كون هذا المعنى لا في نفسه أنّه لو كان للنسب والروابط وجودات استقلاليّة للزم وجود الرابط بينها وبين موضوعاتها ، فننقل الكلام إلى ذلك الرابط ، والمفروض أنّه موجود مستقلّ ، فلا بدّ له من رابط أيضا ... وهكذا ننقل الكلام إلى هذا الرابط ، فيلزم التسلسل ، والتسلسل باطل.

فيعلم من ذلك أنّ وجود الروابط والنسب في حدّ ذاته متعلّق بالغير ، ولا حقيقة له إلاّ التعلّق بالطرفين.

ثمّ إنّ الإنسان في مقام إفادة مقاصده كما يحتاج إلى التعبير عن المعاني المستقلّة كذلك يحتاج إلى التعبير عن المعاني غير المستقلّة في ذاتها ، فحكمة الوضع تقتضي أن توضع بإزاء كلّ من القسمين ألفاظ خاصّة ، والموضوع بإزاء المعاني المستقلّة هي الأسماء ، والموضوع بإزاء المعاني غير المستقلّة هي الحروف وما يلحق بها. وهذه المعاني غير المستقلّة لمّا كانت على أقسام شتّى فقد وضع بإزاء كلّ قسم لفظ يدلّ عليه ، أو هيئة لفظيّة تدلّ عليه ؛ مثلا إذا قيل : «نزحت البئر في دارنا بالدلو» ففيه عدّة نسب مختلفة ومعان غير مستقلّة :

إحداها : نسبة النزح إلى فاعله ، والدالّ عليها هيئة الفعل المعلوم.

وثانيتها : نسبته إلى ما وقع عليه ـ أي مفعوله ـ وهو البئر ، والدالّ عليها هيئة النصب في الكلمة.

وثالثتها : نسبته إلى المكان ، والدالّ عليها كلمة «في».

ورابعتها : نسبته إلى الآلة ، والدالّ عليها لفظ الباء في كلمة «بالدلو».

ومن هنا يعلم أنّ الدالّ على المعاني غير المستقلّة ربما يكون لفظا مستقلا ، كلفظة «من» و «إلى» و «في» ، وربما يكون هيئة في اللفظ ، كهيئات المشتقّات ، والأفعال ، وهيئات الإعراب.