درس اصول الفقه - مباحث الفاظ وملازمات عقلیه

جلسه ۱۵: وقوع قسم سوم و تحقیق معنای حروف ۱

 
۱

خطبه

۲

چند آدرس

عبارت درس دیروز: و الا لو کان متصورا و لو بسبب تصور الخاص: نهایه الافکار/1/33 [1]، نهایه الدرایه/1/15.

_________________________

[1] . اما القسم الأوّل و هو عام الوضع و الموضوع له فيتصور على نحوين: الأوّل:‏ ... الثاني: من قسمي عموم الوضع و الموضوع له: هو ان يكون الموضوع له الجهة المشتركة بين الافراد المتصوّرة في الذهن التي بها تمتاز افراد كلّ نوع عن افراد آخر بنحو لا يكاد تحققه في الذهن إلّا مع الخصوصية و بالوجود الضمني لا المستقل، و ذلك بان يلاحظ معنى عام و يشار به إلى الجهة المشتركة و الجامع المتحد مع الافراد الذهنية التي بها امتياز افراد كل نوع عن آخر فيجعل اللفظ بإزاء تلك الجهة المشتركة بما هي مشتركة و موجودة في الذهن بعين وجود الفرد و الخصوصية، و بعبارة أخرى يكون الموضوع له حينئذ عبارة عما هو منشأ انتزاع هذا المفهوم العام المنتزع عن الافراد المتصورة في الذهن لا المفهوم المنتزع عن ذلك، فهذا أيضا قسم آخر من عموم الوضع و الموضوع له. و لا يخفى انه على هذا التصوير يحتاج في مقام الوضع إلى وجود آلة الملاحظة، لأن المعنى الموضوع له بعد ان لم يكن له وجود مستقل في عالم الذهن و اللحاظ بل كان وجوده في ضمن وجود الفرد و متحدا معه نظير الجامع بين الافراد الخارجية من حيث عدم وجود له في الخارج مستقلا و كونه موجودا في ضمن الفرد و الخصوصية، فلا جرم يحتاج في مقام الوضع إلى توسيط معنى عام يجعله آلة لملاحظة تلك الجهة المحفوظة بين هذه الخصوصية و تلك الخصوصية، و لكن مورد الوضع و محله كان مختصا بتلك الجهة المحفوظة في ضمن الافراد فكانت الضمائم و الخصوصيات كلها خارجة عن مصب الوضع. و ليكن ذلك على ذكر منك ينفعك فيما يأتي عند التعرض لبيان وضع الحروف و أسماء الإشارة.

۳

ادامه تطبیق استحاله ی قسم چهارم

لأنّا إذا تصوّرنا العامّ فقد تصوّرنا في ضمنه جميع أفراده بوجه (حرفی برای گفتن دیگر نیست. بوجه را دو جور می توان معنا کرد: اجمالا (که این خیلی عالی است) و بعنوانه.)، فيمكن الوضع لنفس ذلك العامّ (چرا؟ چون حضرتعالی خود آن کلی را تصور کرده بودی.) من جهة تصوّره بنفسه[2]، فيكون من القسم الثاني، و يمكن الوضع لأفراده من جهة تصوّرها بوجهها [باء آلیت می باشد.]، فيكون من الثالث، بخلاف الأمر (امر بیست و شش معنا دارد. این جا به معنای  قضیه است.) في تصوّر الخاصّ، فلا (اگر بخواهید عمیق بگویید این فاء فاء سببیت است. بر خلاف قضیه در تصور خاص، چرا؟ فلا یمکن...) يمكن الوضع معه (با این تصور خاص) إلّا لنفس ذلك الخاصّ، و لا يمكن الوضع للعامّ (به خاطر این که این کلی اصلا تصور نشده است.)؛ لأنّا لم نتصوّره أصلا، لا (بدل است برای اصلا) بنفسه (نه خود کلی) بحسب الفرض (چون فرض این است که جزئی تصور شده است. این برهان خَلف است.) و لا بوجهه (نه به واسطه ی عنوان آن عام)؛ إذ ليس الخاصّ وجها له. و يستحيل الحكم (وضع) على المجهول المطلق (برای معنی غیر متصور).

________________

[2] . استاد: عبارات مرحوم مظفر به گونه ای است که کار نمی خواهد. آن جایی از عبارات ایشان کار می خواهد که از دیگران نقل کرده است.

۴

وقوع قسم سوم و تحقیق معنای حروف

6. وقوع الوضع العامّ و الموضوع له الخاصّ، و تحقيق المعنى الحرفي‏

می خواهیم ببینیم که وضع عام موضوع له خاص مثال دارد یا ندارد. مرحوم مظفر می گوید دارد. مثل حروف، مبهمات، هیات. مرحوم مظفر می گوید قبل از این که ما برای شما اثبات کنیم حروف وضعش عام است موضوع له خاص است یک ذره درباره ی حرف می خواهیم صحبت کنیم و فرق آن با اسم.

ایشان سه نظریه مطرح می کند: نظریه خودشان، نظریه ی مرحوم رضی که نظریه ی آقای تبریزی هم بود و نظریه ی صاحب کفایه. برخی می گویند نظر آقای مظفر نظریه ی مرحوم کمپانی است که نیست. منتها درباره ی حروف مجموعا 7 نظریه هست که فردا آدرس می دهد هم به مرحوم بجنوردی هم به میرزا هاشم آملی.

مبهمات در اصول به سه چیز می گویند: موصول، اسم اشاره، ضمایر.

۵

تطبیق وقوع قسم سوم و معانی حروف

(بدل است برای اربعه عشر مبحثا). وقوع (واقع شدن یعنی مثال داشتن) الوضع العامّ و الموضوع له الخاصّ، و تحقيق المعنى الحرفي (این درست نیست. ایشان معنای حرفی را تحقیق نمی کند. معنای حرف را تحقیق می کند. بین معنای حرفی و معنای حرف فرق است. در فلسفه به ما ها هم می گویند معنای حرفی. ایشان تحقیق معنای حرف را می خواهد بکند. این عبارات دقیقی نیست. بنویسید معنی الحروف.) ‏أمّا وقوع (مثال داشتن) القسم الثالث: فقد قلنا: إنّ مثاله وضع الحروف، و ما يلحق بها من أسماء الإشارة (شباهت نه یعنی آن شباهتی که محشین گفته اند. یعنی شباهت معنوی دارند. شباهت اسم اشاره به حروف بعدا می رسیم ایشان در عرض یک خط یم گوید، صاحب کفایه در عرض دو جلسه.) و الضمائر و الموصولات و الاستفهام و نحوها (نحو این چهارتا. میرزای نایینی نوشته است. مثل هیات ضرب).

و قبل إثبات ذلك (وقوع قسم ثالث) لا بدّ من تحقيق معنى الحرف (آفرین! این درست است.) و ما (عطف بر معنا) يمتاز به عن الاسم، فنقول: الأقوال في وضع الحروف و ما يلحق بها من الأسماء (سبعهٌ) ثلاثة:

مرحوم صدر سه ثمره برای این بحث مطرح کرده است. هر کدام از این نظریات را که انتخاب بکنیم اثر دارد.

۶

اول: نظریه صاحب کفایه در معنای حروف

قول یکم: قول صاحب کفایه

 مرحوم صاحب کفایه می گوید معنای حروف با معنای اسم یکی است. مرحوم مظفر می گوید منظور از این اسم یعنی اسمی که هم سنخ با حرف باشد. مراد هر اسمی نیست. کلمه ی هم سنخ شاید سنگین باشد. اسم متناسب با حرف.

مثال: من حرف است. صاحب کفایه می فرماید واضع کلمه ی من را وضع کرده است برای شروع. اگر از شما بپرسند شروع جزئی است یا کلی؟ می گویید کلی است.  

شما در مغنی خواندید که کلمه ی من پانزده معنا دارد. یکی از معانی اش ابتداء غایت بود. الابتداء: اسم است. مصدر باب افتعال است. صاحب کفایه می گوید معنی من با معنی الابتداء یکی است. الابتداء یعنی شروع. کفایه می گوید معنای حرف با معنای اسم متناسب با حرف یکی است. پس واضع من و الابتدا را هر دو را برای شروع وضع کرده است.

یا مثل الی که معنایش با الانتها یکی است. یا فی؛ معنای آن با الظرفیه یک چیز است.

۷

تطبیق نظریه صاحب کفایه در معنای حروف

1. إنّ الموضوع له في الحروف هو بعينه (موضوع له) الموضوع له في الأسماء المسانخة (متناسب) لها (حروف) في المعنى، فمعنى (فاء نتیجه) «من» الابتدائيّة هو عين معنى كلمة «الابتداء» بلا فرق، و كذا معنى «على» معنى كلمة «الاستعلاء»، و معنى «في» معنى كلمة «الظرفيّة» ... و هكذا.

۸

تتمه ی نظریه صاحب کفایه: فرق بین معنای حرف و اسم

معنای حرف با معنای اسم یکی است. فرق بین این دو در شرط واضع است یا غایت وضع.

شرط واضع: شروع یک معنا است. شما این شروع کردن را دو جور می توانی در نظر بگیری: یک مرتبه به صورت مستقل در نظر می گیری. یعنی شما این شروع کردن را به عنوان این که طرف نسبت است در نظر می گیری. یعنی یک مرتبه شما شروع را به این عنوان مدنظر می گیری که می خواهی موضوع قضیه قرار بدهی و چیزی را بر آن حمل کنی. یا این که این شروع را این طور در نظر می گیری که می خواهی محمول قرار دهی و بر چیزی حمل کنی. مثال: شما می خواهی بگویی شروع کردن بهتر از پایان دادن است. شروع کردن مگر معنی نیست. شما آن را به عنوان مستقل در نظر گرفتی. یعنی به عنوان موضوع. بهتر از پایان بودن را بر آن حمل کردی. یا می گویی این شروع کردن است. شروع کردن را مستقل و عنوان طرف نسبت و عنوان محمول در نظر گرفتی. به این شروع کردن می گویند معنای مستقل.

دوم: یک مرتبه این شروع کردن را به عنوان این که حالتی برای غیر خودش است در نظر می گیری. این جا به این شروع کردن یم گویند غیر مستقل. مثال: شما ساعت 7 صبح از خانه شروع به حرکت می کنید. در این جا سه چیز وجود دارد: حرکت کردن، منزل، یک چیزی بین این دو: آیا آن چیز رابطه ی انتهاییت است؟  نه. ظرفیت است؟ یعنی در خانه حرکت کردی؟ نه؛ این حالت شما نسبت به خانه چه حالتی است؟ چه نسبتی است؟ چه رابطه ای است؟ رابطه ی شروعی است. این شروع کردن حالتی برای غیر خودش است. غیر خودش در مثال ما حرکت شما و منزل.

معنای حرف با معنای اسم یکی است و فرق این دو در شرط واضع است. یعنی واضع با ما شرط کرده است که آقای مستعمل اگر شروع کردن را به عنوان مستقل در نظر داری که استفاده بکنی باید از اسم استفاده بکنی. اگر این شروع کردن را به عنوان این که یک معنای غیر مستقل است و به عنوان این که رابطه ی بین دو چیز است استفاده بکنی باید از حرف استفاده بکنی.

این شرط بسیار الکی که دو جلسه بعد هم مرحوم مظفر ردش می کند: بطلان القولین الاولین. رد مرحوم مظفر پنج معنا دارد که می رسیم.

غایت وضع: صاحب کفایه می گوید من برای شروع وضع شده است تا ... از این «تا» به بعد می گویند غایت که خارج از معناست. یادتان است علت غایی [در منطق]. صاحب کفایه می گوید اگر این شروع را به عنوان این که حالتی برای غیر است در نظر بگیری از من استفاده کنید. الابتدا وضع شده است برای شروع تا ... از این تا به بعد غایت است که خارج است معناست. تا اگر این شروع کردن را به عنوان مستقل در نظر گرفتی از اسم استفاده کنی و از حرف استفاده نکنی. الان معنای من و الابتدا یکی است. فرق آن ها از تا به بعد است. صاحب کفایه دارد می گوید.

اصول را باید این طور خواند. اگر از شما الان بپرسند صاحب کفایه معنای حرف و اسم را کلی می داند یا جزئی؟ می گویید کلی. کلی که گفتیم یک عالمه ثمره دارد. ثمره اش این است که در جملات شرطیه صاحب کفایه می گوید شرط قید هیات است. چون هیات را معنایش را کلی می داند. ولی شیخ انصاری که موضوع له را خاص می داند نمی تواند قید بزند. آن وقت در مقام فتوا دچار مشکل می شود.

و إنما الفرق في جهة أخرى، و هي أنّ الحرف وضع(،) لأجل (لاجل همان غایت است.) أن يستعمل في معناه

ولكنّ الصحيح ـ الواضح لكلّ مفكّر ـ أنّ الخاصّ ليس من وجوه العامّ ، بل الأمر بالعكس من ذلك ؛ فإنّ العامّ هو وجه من وجوه الخاصّ ، وجهة من جهاته. ولذا قلنا بإمكان القسم الثالث وهو «الوضع العامّ والموضوع له الخاص» ؛ لأنّا إذا تصوّرنا العامّ فقد تصوّرنا في ضمنه جميع أفراده بوجه ، فيمكن الوضع لنفس ذلك العامّ من جهة تصوّره بنفسه ، فيكون من القسم الثاني ، ويمكن الوضع لأفراده من جهة تصوّرها بوجهها ، فيكون من الثالث ، بخلاف الأمر في تصوّر الخاصّ ، فلا يمكن الوضع معه إلاّ لنفس ذلك الخاصّ ، ولا يمكن الوضع للعامّ ؛ لأنّا لم نتصوّره أصلا ، لا بنفسه بحسب الفرض ولا بوجهه ؛ إذ ليس الخاصّ وجها له (١). ويستحيل الحكم على المجهول المطلق.

٦. وقوع الوضع العامّ والموضوع له الخاصّ ، وتحقيق المعنى الحرفي

أمّا وقوع القسم الثالث : فقد قلنا : إنّ مثاله وضع الحروف ، وما يلحق بها من أسماء الإشارة والضمائر والموصولات والاستفهام ونحوها.

وقبل إثبات ذلك لا بدّ من تحقيق معنى الحرف وما يمتاز به عن الاسم ، فنقول : الأقوال في وضع الحروف وما يلحق بها من الأسماء ثلاثة :

١. إنّ الموضوع له في الحروف هو بعينه الموضوع له في الأسماء المسانخة لها في المعنى ، فمعنى «من» الابتدائيّة هو عين معنى كلمة «الابتداء» بلا فرق ، وكذا معنى «على» معنى كلمة «الاستعلاء» ، ومعنى «في» معنى كلمة «الظرفيّة» ... وهكذا.

وإنما الفرق في جهة أخرى ، وهي أنّ الحرف وضع لأجل أن يستعمل في معناه إذا لوحظ ذلك المعنى حالة وآلة لغيره ـ أي إذا لوحظ المعنى غير مستقلّ في نفسه ـ ، والاسم وضع لأجل أن يستعمل في معناه إذا لو حفظ مستقلاّ في نفسه ؛ مثلا مفهوم «الابتداء» معنى واحد وضع له لفظان : أحدهما لفظ «الابتداء» ، والثاني كلمة «من» ، لكنّ الأوّل وضع له ؛

__________________

(١) لا يخفى أنّ العامّ أيضا بما أنّه عامّ لا يمكن أن يكون مرآة للخاصّ بما أنّه خاصّ ، فإنّا إذا تصوّرنا «الإنسان» بما أنّه إنسان لا يحكي إلاّ عن الإنسانيّة الصرفة ، نعم ، إذا تصوّرناه بما أنّه صادق على الأفراد يحكي عنها بالإجمال.

لأجل أن يستعمل فيه عند ما يلاحظه المستعمل مستقلاّ في نفسه ، كما إذا قيل : «ابتداء السير كان سريعا» ، والثاني وضع له ؛ لأجل أن يستعمل فيه عند ما يلاحظه المستعمل غير مستقلّ في نفسه ، كما إذا قيل : «سرت من النجف».

فتحصّل أنّ الفرق بين معنى الحرف ومعنى الاسم أنّ الأوّل يلاحظه المستعمل حين الاستعمال آلة لغيره ، وغير مستقلّ في نفسه ، والثاني يلاحظه حين الاستعمال مستقلاّ ، مع أنّ المعنى في كليهما واحد. والفرق بين وضعيهما إنمّا هو في الغاية فقط.

ولازم هذا القول أنّ الوضع والموضوع له في الحروف عامّان. وهذا القول منسوب إلى الشيخ الرضيّ نجم الأئمّة (١) ، واختاره المحقّق صاحب الكفاية (٢) قدس‌سره.

٢. إنّ الحروف لم توضع لمعان أصلا ، بل حالها حال علامات الإعراب في إفادة كيفيّة خاصّة في لفظ آخر ، فكما أنّ علامة الرفع في قولهم : «حدّثنا زرارة» تدلّ على أنّ «زرارة» فاعل الحديث ، كذلك «من» في مثال المتقدّم تدلّ على أنّ النجف مبتدأ منها والسير مبتدأ به.

٣. إنّ الحروف موضوعة لمعان مباينة في حقيقتها وسنخها للمعاني الاسميّة ؛ فإنّ المعاني الاسميّة في حدّ ذاتها معان مستقلّة في أنفسها ، ومعاني الحروف لا استقلال لها ، بل هي متقوّمة بغيرها (٣).

والصحيح هذا القول الثالث. ويحتاج إلى توضيح وبيان.

إنّ المعاني الموجودة في الخارج على نحوين :

الأوّل : ما يكون موجودا في نفسه ، كـ «زيد» الذي هو من جنس الجوهر ، و «قيامه»

__________________

(١) ينسب إليه هذا القول والقول الثاني. والنسبة صحيحة بمقتضى ما في عباراته من الاختلاف ، وإن كان الثاني ينافي تعريف المعنى الحرفيّ بعدم الاستقلال في المفهوميّة. راجع شرح الكافية ١ : ٩ و ١٠.

(٢) كفاية الأصول : ٢٥. وناقش فيه بعض من تأخّر عنه كما في نهاية الأفكار ١ : ٤١ ؛ ونهاية الأصول : ١٨ ؛ والمحاضرات ١ : ٥٧ و ٥٨ ؛ وتنقيح الأصول ١ : ٣٨ و ٣٩.

(٣) ذهب إلى المباينة جماعة ، وإن اختلفوا في كيفيّتها ، فراجع الأسفار ١ : ٧٨ ـ ٨٢ ؛ فوائد الأصول ١ : ٤٢ ـ ٤٥ ؛ بدائع الأفكار (العراقي) ١ : ٤٢.