درس اصول الفقه - مباحث الفاظ وملازمات عقلیه

جلسه ۱۲: اقسام وضع ۲

 
۱

خطبه

۲

مرور مطالب جلسه قبل

۳

تقسیم وضع به اعتبار معنا

  • برای تقسیم وضع به اعتبار معنی، چهار صورت متصور است:

گفتیم متصور است چون ممکن است در هر چهار صورت واقع نشده باشد.

کلمه ی «وضع» در هر جای اصول یک معنی مخصوص دارد. در این جا اصطلاحا به معنای «معنای متصوَّر» است.

اشکال: آقای مشکینی این جا اشکال گرفته است که وضع کار واضع است و کار واضع متصف به خصوصیت و عمومیت نمی شود. این اشکال ناشی از این است که ایشان تتبع نکرده است در اصول تا متوجه شود که وضع در هر جای اصول یک معنای خاص دارد [و این جا به معنی آن وضعی که کار واضع است نمی باشد. بلکه به معنای معنای متصور است.]

1- وضع خاص موضوع له خاص: وضع خاص یعنی واضع عند الوضع یک معنای جزئی حقیقی را در ذهن می آورد. موضوع له (معنایی که لفظ برای آن وضع می شود) خاص یعنی واضع لفظ را برای همان معنای جزئی که در ذهنش آورده است وضع می کند. مانند تمام اعلام شخصیه.

2- وضع عام موضوع له عام: معنایی که واضع هنگام وضع در ذهن می آورد، کلی است؛ لفظ را برای همان معنای کلی هم وضع می کند. مانند تمام اسامی نکره.

3- وضع عام موضوع له خاص: واضع زمانی که می خواهد لفظ را برای معنا وضع کند یک معنای کلی به ذهن می آورد؛ اما لفظ را برای افراد آن کلی وضع می کند. یعنی به تعداد افراد آن کلی این لفظ موضوع له دارد. مانند: مثال صاحب کفایه: واضع هنگامی که می خواهد کلمه ی من را برای یک معنایی وضع کند معنای کلی شروع را به ذهن می آورد. ولی واضع کلمه ی من را برای افراد شروع وضع می کند. یعنی به تعداد افراد شروع، من موضوع له دارد. (البته این مثال اشتباه است)

میرزای نایینی می گوید: «وضع عام موضوع له خاص» قسم من الاشتراک اللفظی. چراکه موضوع به تعداد افراد وضع معنی دارد. [رجوع شود به پاورقی دوم جلسه سیزدهم]

احدی از علما نمی گوید که در حروف وضع خاص است. کلا ما در حروف سه نظریه داریم: الف) مشهور: وضع عام، موضوع له خاص، مستعمل فیه خاص؛ ب) تفتازانی: بهترین کسی که آن را توضیح داده است (حتی از خود تفتازانی بهتر)، آیت الله بروجردی است: وضع عام موضوع له عام مستعمل فیه خاص؛ ج) نظریه مرحوم صاحب کفایه : وضع عام موضوع له عام مستعمل فیه عام.

4- وضع خاص موضوع له عام: واضع وقتی می خواهد لفظ را برای معنا وضع کند، معنایی جزئی به ذهن می آورد؛ ولی لفظ را برای یک معنای کلی آن جزئی وضع می کند. ( معنای «خاص» طبق بیان آقای خویی: جزئی حقیقی) همه ی مشهور می گویند که این غیرممکن است؛ اما میرزا حبیب الله رشتی می گوید ممکن ترین قسم همین صورت است.

مرحوم صدر برای این بحث سه ثمره ذکر می کند.

مرحوم مظفر می گوید از بین این چهار قسم، سه صورت اول ممکن است و چهارمی محال. بعد از این این سوال پیش می آید که آیا این سه قسم اول مثال دارند یا نه؟ در این جا اختلاف هست. برخی می گویند که مثال دارد مثل مرحوم مظفر؛ برخی می گویند ندارد مثل صاحب کفایه.

۴

تطبیق تقسیم وضع بر اساس معنا

و على هذا (بنابراین که تصور بر دو نوع است.)، فإنّه (شان) يكفينا في صحّة الوضع للمعنى أن (فاعل یکفینا) نتصوّره (آن معنا را) بوجهه (عنوان آن معنا)، كما لو كنّا تصوّرناه بنفسه (باء زائده؛ یعنی واضع یک مرتبه خود آن معنا را که می خواهدلفظ را برایش وضع کند به ذهن می آورد. یک موقع خود آن معنا را به ذهن نمی آورد. بلکه عنوان آن را به ذهن می آورد.).

و لمّا عرفنا (این دو خط را بهترین کسی که توضیح داده است آقاضیا است.) أنّ المعنى لا بدّ من تصوّره (به ذهن آوردن آن معنا)، و أنّ (عطف بر انّ المعنی) تصوّره (معنا) على نحوين، فانّه (معنا) بهذا الاعتبار (که تصورش لازم است و تصورش بر دو نوع است) و باعتبار (اعتبار یعنی در نظر گرفتن) ثان هو أنّ المعنى قد يكون خاصّا- أي جزئيّا (آقای خویی می فرماید: ای جزییا اضافیا. که با جزئی اضافی اشتباه نشود. جزئی اضافی حرف محمد تقی اصفهانی است. مشهور می گویند جزئی حقیقی.)- و قد يكون (معنی) عامّا- أي كلّيّا- نقول (اگر مرحوم مظفر فانّه را گذاشته در میان دو خط تیره جواب لما می شود نقول): إنّ الوضع (وضع به اعتبار معنا) ينقسم إلى أربعة أقسام عقليّة (پس این چهار قسم چگونه درست شد؟ از این دو مطلب: 1. واضع عند الوضع باید معنا را تصور بکند. تصور معنا دو صورت دارد: بوجهه و بنفسه؛ 2. معنا گاهی جزئی حقیقی است گاهی کلی؛ این دو را که ادغام در هم بکنیم چهار صورت درست می شود.):

1. أن يكون المعنى المتصوّر جزئيّا (وضع خاص)، و الموضوع له (معنایی که لفظ برایش وضع شده است. مرحله ی وضع ها مرحله تصور است که هنوز وضعی صورت نگرفته است. وضع در موضوع له صورت می گیرد. این بحث ثمره دارد و ثمره اش در بحث هیات در جملات شرطیه ظاهر می شود. مثلا وقتی مولا به شما می گوید اذا دخل الوقت فصلّ، این دخل الوقت قید است برای چه؟ فصلّ یک هیات دارد. هیات معنایش عین حرف است.اگر بگویی حرف وضعش عام است موضوع له عام است همه ی علما می گویند دخل الوقت قید است برای هیات. ولی اگر بگویی وضع عام موضوع له خاص دیگر می گویند قید برای هیات نیست. باید از راه مطلق احوالی وارد شویم. اجمالا فهمیدید که در فقه ثمره دارد.) نفس ذلك الجزئيّ (خود ان جزئی که تصور شده بود.)- أي إنّ الموضوع له (معنایی که لفظ برای آن وضع شده است.) معنى متصوّر بنفسه (باء زائده) لا بوجهه (معنا. باء سببیت)-؛ و يسمّى هذا القسم: «الوضع خاصّ و الموضوع له خاصّ».

2. (مرحوم آقاضیا این یک صفحه و نیم را در عرض یک خط ونیم گفته است.) أن يكون المتصوّر (معنای متصور) كلّيّا، و الموضوع له نفس (خود) ذلك الكلّي- أي إنّ الموضوع له كلّيّ‏ متصوّر بنفسه لا بوجهه (کلی)-؛ و يسمّى هذا القسم: «الوضع عامّ و الموضوع له عامّ».

3. أن يكون المتصوّر (الف و لام اشاره دارد به آن معنا: معنای متصور) كلّيًّا، و الموضوع له أفرادَ الكلّيّ (معنای موضوع له در این قسم افراد است.) لا (عاطفه) نفسَه - أي إنّ الموضوع له جزئيّ غير متصوّر بنفسه (باء زائده) بل بوجهه-؛ و يسمّى هذا القسم: «الوضع عامّ و الموضوع له خاصّ».

4. أن يكون المتصوّر (معنای متصور) جزئيّا، و الموضوع له كلّيّا لذلك الجزئيّ؛ و يسمّى هذا القسم: «الوضع خاصّ و الموضوع له عامّ».

إذا عرفت هذه الأقسام المتصوّرة العقليّة، فنقول: لا نزاع في إمكان الأقسام الثلاثة الأولى، كما لا نزاع في وقوع القسمين الأوّلين. و مثال الأوّل: الأعلام الشخصيّة (نه اعلام جنسیه؛ آن ها وضعش عام موضوع له اش عام است.)، كمحمّد و علي و جعفر؛ و مثال الثاني: أسماء الأجناس (اسامی کلیات. در بحث مطلق مقید می رسیم. ندیدم کسی از بحث مطلق و مقید سربلند بیرون بیاید. اسم جنس، علم جنس، اسم نکره، مفرد معرف به الف و لام جنس؛ در فرق بین این ها واقعا ندیدیم کسی سربلند بیاید بیرون. بسیار مباحث سنگینی است.)، كماء و سماء و نجم و إنسان و حيوان.

٤. أقسام الوضع

لا بدّ في الوضع من تصوّر اللفظ والمعنى ؛ لأنّ الوضع حكم على المعنى وعلى اللفظ ، ولا يصحّ الحكم على الشيء إلاّ بعد تصوّره ومعرفته بوجه من الوجوه ولو على نحو الإجمال ؛ لأنّ تصوّر الشيء قد يكون بنفسه ، وقد يكون بوجهه ـ أي بتصوّر عنوان عامّ ينطبق عليه ويشار به إليه ؛ إذ يكون ذلك العنوان العامّ مرآة وكاشفا عنه ، كما إذا حكمت على شبح من بعيد «أنّه أبيض» ـ مثلا ـ وأنت لا تعرفه بنفسه أنّه أيّ شيء هو ، وأكثر ما تعرف عنه ـ مثلا ـ أنّه شيء من الأشياء أو حيوان من الحيوانات ، فقد صحّ حكمك عليه بأنّه أبيض مع أنّك لم تعرفه ولم تتصوّره بنفسه وإنّما تصوّرته بعنوان أنّه شيء أو حيوان ، لا أكثر ، وأشرت به إليه ، وهذا ما يسمّى في عرفهم : «تصوّر الشيء بوجهه» ـ ، وهو كاف لصحّة الحكم على الشيء. وهذا بخلاف المجهول محضا ؛ فإنّه لا يمكن الحكم عليه أبدا.

وعلى هذا ، فإنّه يكفينا في صحّة الوضع للمعنى أن نتصوّره بوجهه ، كما لو كنّا تصوّرناه بنفسه.

ولمّا عرفنا أنّ المعنى لا بدّ من تصوّره ، وأنّ تصوّره على نحوين ، فانّه بهذا الاعتبار وباعتبار ثان هو أنّ المعنى قد يكون خاصّا ـ أي جزئيّا ـ وقد يكون عامّا ـ أي كلّيّا ـ نقول : إنّ الوضع ينقسم إلى أربعة أقسام عقليّة :

١. أن يكون المعنى المتصوّر جزئيّا ، والموضوع له نفس ذلك الجزئيّ ـ أي إنّ الموضوع له معنى متصوّر بنفسه لا بوجهه ـ ؛ ويسمّى هذا القسم : «الوضع خاصّ والموضوع له خاصّ (١)».

٢. أن يكون المتصوّر كلّيّا ، والموضوع له نفس ذلك الكلّي ـ أي إنّ الموضوع له كلّيّ

__________________

ـ وتخصيصه به. وذلك لأنّه ليس في الوضع التعيّني جعل ولا تخصيص ، بل فيه اختصاص اللفظ بالمعنى الحاصل من كثرة الاستعمال.

وناقش في هذا التقسيم الإمام الخمينيّ في مناهج الوصول ١ : ٥٧ ، كما تعرّض للمناقشة فيه المحقّق النائينيّ في فوائد الأصول ١ : ٢٩.

(١) الجملة الاسميّة في محلّ المنصوب الثاني ليسمّى.

متصوّر بنفسه لا بوجهه ـ ؛ ويسمّى هذا القسم : «الوضع عامّ والموضوع له عامّ».

٣. أن يكون المتصوّر كلّيّا ، والموضوع له أفراد الكلّيّ لا نفسه ـ أي إنّ الموضوع له جزئيّ غير متصوّر بنفسه بل بوجهه ـ ؛ ويسمّى هذا القسم : «الوضع عامّ والموضوع له خاصّ».

٤. أن يكون المتصوّر جزئيّا ، والموضوع له كلّيّا لذلك الجزئيّ ؛ ويسمّى هذا القسم : «الوضع خاصّ والموضوع له عامّ».

إذا عرفت هذه الأقسام المتصوّرة العقليّة ، فنقول : لا نزاع في إمكان الأقسام الثلاثة الأولى ، كما لا نزاع في وقوع القسمين الأوّلين. ومثال الأوّل : الأعلام الشخصيّة ، كمحمّد وعلي وجعفر ؛ ومثال الثاني : أسماء الأجناس ، كماء وسماء ونجم وإنسان وحيوان.

وإنّما النزاع وقع في أمرين : الأوّل : في إمكان القسم الرابع. والثاني : في وقوع الثالث بعد التسليم بإمكانه. والصحيح عندنا استحالة الرابع ووقوع الثالث ، ومثاله : الحروف وأسماء الإشارة والضمائر والاستفهام ونحوها على ما سيأتي (١).

٥. استحالة القسم الرابع

أمّا استحالة الرابع ـ وهو الوضع الخاصّ والموضوع له العامّ ـ فنقول في بيانها : إنّ النزاع في إمكان ذلك ناشئ من النزاع في إمكان أن يكون الخاصّ وجها وعنوانا للعامّ ، وذلك لما تقدّم أنّ المعنى الموضوع له لا بدّ من تصوّره بنفسه أو بوجهه ؛ لاستحالة الحكم على المجهول ، والمفروض في هذا القسم أنّ المعنى الموضوع له لم يكن متصوّرا ، وإنّما تصوّر الخاصّ فقط ، وإلاّ لو كان متصوّرا بنفسه ولو بسبب تصوّر الخاصّ ، كان من القسم الثاني ، وهو الوضع العامّ والموضوع له العامّ ، ولا كلام في إمكانه بل في وقوعه كما تقدّم.

فلا بدّ حينئذ للقول بإمكان القسم الرابع من أن نفرض أنّ الخاصّ يصحّ أن يكون وجها من وجوه العامّ ، وجهة من جهاته حتى يكون تصوّره كافيا عن تصوّر العامّ بنفسه ، ومغنيا عنه ؛ لأجل أن يكون تصوّرا للعامّ بوجه.

__________________

(١) يأتي في الأمر السادس من المقدّمة.