درس دروس في علم الاصول - الحلقة الاولی

جلسه ۲۲: دلیل عقلی ۲

 
۱

خطبه

۲

نکته اول: اجتماع صحت و حرمت

در این جلسه یک نکته راجع به اجتماع صحت و حرمت خواهیم گفت که آیا جمع می شوند یا نمی شوند. و بعد هم راجع به موضوع حکم، و در نهایت متعلق حکم.

نکته اول: اجتماع صحت و حرمت

آیا فعلی می تواند هم صحیح باشد و هم حرام؟ خوب دقت کنید: نمی شود هم صحیح باشد وهم باطل، نمی تواند هم مباح باشد و هم حرام، ولی آیا می شود هم صحیح باشد و هم حرام. نمازی بخوانید هم حرام باشد ولی در عین حال صحیح هم باشد. یا معامله ای کنید در عین حال که معامله حرام است اما این معامله اثر خودش را بگذارد و صحیح باشد. آیا اینها جزء ضدین هستند که لا یجتمعان یا منع دیگری در کار هست، یا نه قابل جمع هستند؟

اینجا اولا باید روشن کنیم که بین صحت و حرمت هیچ تضادی نیست. بین صحت و بطلان تضاد هست، بین حرمت و سائر احکام تکلیفی مثل اباحه یا وجوب تضاد هست، اما بین صحت و حرمت هیچ تضادی نیست. اینها تضاد ندارد. پس از حیث تضاد گیری در مسئله نیست.

منتهی باید ببینیم آن موضوعی که صحت یا حرمت روی آن رفته است و آن چیزی که صحیح و حرام می خواهید تلقیش کنید از معاملات است یا از عبادات. اینجا تفکیک دارد.

[معاملات: آنچه که صحتش متوقف بر اتیانش با قصد قربت نباشد. شما بدون قصد قربت هم انجام بدهید این کار صحیح است. مثل عقد نکاح. شما اگر برای خدا هم عقد نکردی بلکه برای چیزهای دیگر هم عقد کردی باز هم عقد نکاح درست است. یا مثل بیع.

در مقابلش عبادات: آنچه که صحتش متوقف بر قصد قربت باشد. اگر قصد قربت نبود صحت هم نیست. مثل نماز که اگر بدون قصد قربت باشد به درد نمی خورد].

حالا اگر معامله باشد، هیچ مانعی ندارد که یک معامله در عین اینکه حرام باشد صحیح هم باشد. هیچ استبعادی ندارد. مثلا ﴿إذا نودی للصلاة من یوم الجمعة فاسعوا الی ذکر الله و ذروا البیع، امر است می گوید رها کنید بیع را، مشهور معتقدند که معامله بعد از ندای برای نماز جمعه طبق این آیه حرام است، اما باطل نیست.

اما در باب عبادات نمی شود گفت که عبادتی هم صحیح باشد و هم حرام. گیرش این است که عبادات متوقف هستند بر قصد قربت، یعنی باید شمای مکلف قصد کنی که با این عبادت به خدا نزدیک شوی و تقرب به او پیدا کنی. برای تقرب یافتن به کسی باید کاری را انجام داد که مطلوب او باشد و خواسته او باشد و او آن را دوست داشته باشد. اما با کاری که حرام است نمی توان قصد قربت کرد. پس عبادت حرام نمی تواند صحیح باشد. چون این عمل عبادی تام الاجزاء والشرائط نمی تواند باشد. آن رکن رکینش که قصد قربت هست متمشی نمی شود.

[صحت یعنی: یک معنا: تام الاجزاء و الشرائط. معنا دوم: مطابقت مأتی به با مأموربه].

۳

نکته دوم: حکم شرعی دارای دو ثبوت است

یعنی دو بار حکم شرعی ثابت می شود، دو بار وجوب حج ثابت می شود. همه احکام این جوری هستند.

ثبوت اول: به آن می گوئیم جعل.

یعنی ثبوت حکم در شریعت و لوح محفوظ. همینکه بنویسد الحج واجب علی المکلفین المستطیعین، این حکم که نوشته شد در لوح محفوظ، این حکم جعل شده است و تمام. تمام احکام اسلام همه جعل یافته اند یعنی ثبوت اول را پیدا کرده اند.

هر گاه حکمی این ثبوت اولی را یافت می گوئیم حکم جعل شده است. در اسلام وجوب نماز جعل شده است، در اسلام وجوب حج جعل شده است، در اسلام وجوب خمس و حرمت زنا و حرمت ربا و اباحه خرید و فروش جعل شده است.

این ثبوت متوقف بر هیچ چیزی نیست مگر جعل شارع. مثلا وجوب حج نه نیاز به تحقق استطاعت دارد و نه نیاز به مکلف بودن کسی دارد. همینکه شارع جعل کند وجوب حج را بر مکلفین، این حکم جعل شده است.

ثبوت دوم: به این می گوئیم فعلیت.

اینجا ثبوت حکم است نسبت به فرد فرد مکلف. آمد روی مکلف. حالا دیگر مثال شخصی تر شده است.

توضیح: وجوب حج جعل پیدا کرده است و در شریعت ثابت است. اما آیا بر شخص شما حج واجب شده؟ نه. پس یکجا می گوئید جعل شده است یعنی ثابت شده است، یکجا می گوئید ثابت نشده است. ثابت شده اولی که گفتید هست مال عالم جعل بود یعنی مال ثبوت اول. آن ثابت نشده دوم مال عالم فعلیت است.

آنوقت اینجا فضا فرق می کند. اینجا هر گاه این حکم ثبوت یافت می گوئیم این حکم فعلی شده است یا فعلیت یافته است.

منتهی اینجا یک فرق اساسی هست که باید دقت کنیم. در بالا گفتیم که این نوع ثبوت متوقف بر هیچ چیزی جز جعل شارع نیست، هیچ پیش نیاز و جعلی ندارد. حتی اطلاع شما هم شرطش نیست. اما برای اینکه حکمی فعلیت و ثبوت دوم پیدا کند لازم است دو چیز:

1- لازم است جعل و ثبوت اول را داشته باشیم. در واقع ثبوت دوم در طول ثبوت اول است. اول باید جعل بشود بعد فعلی. نمی شود فعلی شود بدون جعل.

2- باید شرائطی که در مقام جعل برای حکم تعریف شده است محقق شده باشد.

در عالم جعل می گویند حج واجب است بر مکلف مستطیع. این شرائط تعریف شده است در دل وجوب حج. وجوب حج بر مکلف مستطیع. این حکم را جعل می کنند و در لوح محفوظ می نویسند. جعل اول را یافت. این وجوب حج چه مکلف مستطیع یافت بشود چه نشود جعل شده تمام. حالا برای اینکه فعلیت پیدا کند باید آن مکلف (عاقل بالغ و قادر) پیدا بشود به اضافه اینکه مستطیع هم باشد، آنوقت تازه ثبوت دوم محقق می شود. یعنی شرائطی که آنجا در مقام جعل تعریف کردند و حکم را بر آن مقید کردند باید محقق بشود در مقام فعلیت تا بگوئیم این حکم فعلی شده است.

۴

نکته سوم: معنای موضوع

یک نکته ریز مهمی بگویم: مجموعه شروطی که در مقام جعل حکم بر آن متوقف است موضوع حکم را تشکیل می دهد. موضوع در مثال حج موقعی محقق می شود که مکلفی باشد و مستطیع هم باشد. پس استطاعت داخل در موضوع حکم است. مثلا در روزه: موضوع این است که مریض نباشد، مکلف باشد، مسافر نباشد، ماه رمضان رسیده باشد، اگر این مجموعه شرطها محقق شد حکم بر شما فعلی می شود. این قبلا جعل شده و ثبوت اول را یافته، چه مکلفی باشد چه نباشد، منتهی وقتی فعلی می شود که این شرائط محقق و مهیا باشد. آنوقت اینجا حکم ثبوت دومی هم پیدا می کند.

نکته: باز از فعلیت تا تنجز فاصله هست. یعنی حکمی فعلی می شود اما ممکن است منجز نشود. وقتی منجز می شود که علم به تکلیف هم داشته باشیم.

وجوب حج جعل شد و تمام شد.

شما مستطیع شدی، پس فعلی هم شد.

منتهی خبر از وجوب حج نداری، یا خبر از استطاعتت نداری.

در این صورت وجوب حج بر شما فعلی شده اما هنوز منجز نشده است.

(مصوبه چه تصویب اشعری و چه معتزلی، این مبنا را دارند که حکم به تبع اماره است، یعنی کأن ما لوح محفوظی نداریم).

نکته: رابطه بین حکم و موضوع رابطه سبب و مسبب است. مسبب همیشه متوقف است بر سببش، حکم هم همیشه متوقف است بر تحقق شرائطش یعنی موضوع. پس حکم مسبب و موضوع سبب. موضوع یعنی شرائط سبب است برای فعلی شدن حکم. منتهی کدام حکم مسبب است؟ حکم جعل شده یا حکم فعلی؟ حکم فعلی. و الا گفتیم حکم جعل شده بر هیچ چیزی متوقف نیست جز جعل شارع. یعنی کأن بر خودش متوقف است، هیچ پیش نیاز و شرطی ندارد. پس در واقع نمی توانیم بگوئیم متوقف بر چیزی است. حکم وقتی فعلی شد برای فعلیتش محتاج به تحقق موضوعش هست. پس در مقام فعلی شدن متوقف است بر موضوع.

یکی از نتائج مسبب بودن حکم از موضوع این است که: چون وجوب حج بر استطاعت متوقف است، و باید اول استطاعت بیاید بعد وجوب حج، لذا بر شما تحصیل استطاعت واجب نیست. چرا؟ چون هنوز وجوب حجی بر شما فعلیت نیافته تا بخواهید مقدمتا برای آن وجوب حج بروید کاسبی کنید.

 اینکه می گوید این علاقه صلاحیت دارد عنصر مشترک شود در استنباط، به همین اشاره می کند. هیچگاه حکم ما را مکلف به تحقیق موضوعش و محقق ساختن موضوعش نمی کند.   

نکته: ما گفتیم اول باید موضوع باشد بعد حکم. نمی شود در موضوع چیزی باشد که برگرفته و متوقف بر حکم است. چرا؟ چون حکم روی موضوع است، نمی شود یک چیزی در این موضوع باشد که در خود حکم باشد. نمی شود عنصری باشد در خود موضوع که متوقف بر حکم باشد.

مثال: نمی شود در موضوع حکم علم به حکم باشد. چون علم به حکم یعنی باید یک حکمی باشد تا بعد علم به حکم بیاید. علم به حکم متوقف است بر وجود حکم. وجود حکم متوقف بر وجود موضوع بود، اگر بخواهد علم به حکم جزء موضوع باشد می شود وجود موضوع متوقف بر علم به حکم و علم به حکم هم که متوقف بر وجود حکم بود، می شود دور أی توقف الشیء علی نفسه.

البته بعدا در حلقه ثانی خواهیم گفت که می شود حکم در مقام جعل مشروط باشد به علم به جعل. این اشکالی ندارد. آنوقت در واقع حکم فعلی متوقف می شود بر علم به جعل. اینجا علم به جعل است که مال مقام اول است، ولی حکم فعلی مال مقام دوم است لذا دیگر دور نیست.

۵

تطبیق: اجتماع صحت و حرمت

۶

تطبیق: حکم شرعی دارای دو ثبوت است

۷

تطبیق: معنای موضوع

بالعناوين والصور الذهنية ، لا بالواقع الخارجي مباشرةً ، فيكفي التعدّد في العناوين والصور لارتفاع المحذور ، وهذا معناه جواز اجتماع الأمر والنهي.

وقد يقال : إنّ الأحكام وإن كانت تتعلّق بالعناوين والصور الذهنية ولكنّها لا تتعلّق بها بما هي صور ذهنية ، إذ من الواضح أنّ المولى لا يريد الصورة ، وإنّما تتعلّق الأحكام بالصور بما هي معبّرة عن الواقع الخارجيّ ومرآة له ، وحيث إنّ الواقع الخارجيّ واحد فيستحيل أن يجتمع عليه الوجوب والحرمة ولو بتوسّط عنوانين وصورتين.

وعلى هذا الأساس يقال : إنّ تعدّد العناوين إن كان ناتجاً عن تعدّد الواقع الخارجيّ وكاشفاً عن تكثّر الوجود جاز أن يتعلّق الأمر بأحدهما والنهي بالآخر ، وإن كان مجرّد تعددٍ في عالم العناوين والصور الذي هو الذهن فلا يسوغ ذلك.

هل تستلزم الحرمة البطلان؟

إنّ صحّة العقد معناها : أن يترتّب عليه أثره الذي اتّفق عليه المتعاقدان ، ففي عقد البيع يعتبر البيع صحيحاً ونافذاً إذا ترتّب عليه نقل ملكية السلعة من البائع إلى المشتري ، ونقل ملكية الثمن من المشتري إلى البائع ، ويعتبر فاسداً وباطلاً إذا لم يترتّب عليه ذلك.

وبديهيّ أنّ العقد لا يمكن أن يكون صحيحاً وباطلاً في وقتٍ واحد ، فإنّ الصحّة والبطلان متضادّان كالتضادّ بين الوجوب والحرمة.

والسؤال هو : هل يمكن أن يكون العقد صحيحاً وحراماً؟

ونجيب على ذلك بالإيجاب ، إذ لا تضادّ بين الصحة والحرمة ، ولا تلازم بين الحرمة والفساد ؛ لأنّ معنى تحريم العقد منع المكلف من إيجاد البيع ، ومعنى صحّته أنّ المكلّف إذا خالف هذا المنع والتحريم وباع ترتّب الأثر على بيعه وانتقلت الملكية من

البائع إلى المشتري ، ولا تنافي بين أن يكون إيجاد المكلّف للبيع مبغوضاً للشارع وممنوعاً عنه وأن يترتّب عليه الأثر في حالة صدوره من المكلّف ، كالظهار فإنّه ممنوع شرعاً ولكن لو وقع لترتّب عليه أثره.

ومثال ذلك في حياتنا الاعتيادية : أنّك قد لا تريد أن يزورك فلان وتبغض ذلك أشدّ البغض ، ولكن إذا اتّفق وزارك ترى لزاماً عليك أن ترتّب الأثر على زيارته وتقوم بضيافته.

وهكذا نعرف أنّ النهي عن المعاملة ـ أي عقد البيع ونحوه ـ لا يستلزم فسادها ، بل يتّفق مع الحكم بصحة العقد في نفس الوقت ، خلافاً لعددٍ من الاصوليّين (١) القائلين بأنّ النهي عن المعاملة يقتضي بطلانها.

وكما يتعلّق التحريم بالعقد والمعاملة كذلك قد يتعلّق بالعبادة ، كتحريم صوم يوم العيد ، أو صلاة الحائض مثلاً ، وهذا التحريم يقتضي بطلان العبادة خلافاً للتحريم في المعاملة ؛ وذلك لأنّ العبادة لا تقع صحيحةً إلاّإذا أتى بها المكلّف على وجهٍ قربي ، وبعد أن تصبح محرَّمةً لا يمكن قصد التقرّب بها ؛ لأنّ التقرّب بالمبغوض وبالمعصية غير ممكنٍ فتقع باطلة.

__________________

(١) كالشهيد الأول في القواعد والفوائد ١ : ١٩٩ ، قاعدة [٥٧]. والفاضل التوني في الوافية : ١٠١

العلاقات القائمة بين الحكم وموضوعه

الجعل والفعلية :

حين حكمت الشريعة بوجوب الحجّ على المستطيع وجاء قوله تعالى : ﴿وللهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ البَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إليْهِ سَبيلاً) (١) أصبح الحجّ من الواجبات في الإسلام ، وأصبح وجوبه حكماً ثابتاً في الشريعة. ولكن إذا افترضنا أنّ المسلمينَ وقتئذٍ لم يكن فيهم شخص مستطيع تتوفّر فيه خصائص الاستطاعة شرعاً فلا يتوجّه وجوب الحجّ إلى أيّ فردٍ من أفراد المسلمين ؛ لأنّهم ليسوا مستطيعين ، والحجّ إنّما يجب على المستطيع ، أي أنّ وجوب الحجّ لا يثبت في هذه الحالة لأيِّ فردٍ بالرغم من كونه حكماً ثابتاً في الشريعة ، فإذا أصبح أحد الأفراد مستطيعاً اتّجه الوجوب نحوه وأصبح ثابتاً بالنسبة إليه.

وعلى هذا الضوء نلاحظ أنّ للحكم ثبوتين : أحدهما ثبوت الحكم في الشريعة ، والآخر ثبوته بالنسبة إلى هذا الفرد أو ذاك.

فحين حكم الإسلام بوجوب الحجّ على المستطيع في الآية الكريمة ثبت هذا الحكم في الشريعة ولو لم يكن يوجد مستطيع وقتئذٍ إطلاقاً ، بمعنى أنّ شخصاً لو سأل في ذلك الوقت ما هي أحكام الشريعة؟ لذكرنا من بينها وجوب الحجّ على المستطيع ، سواء كان في المسلمين مستطيع فعلاً أوْ لا ، وبعد أن يصبح هذا الفرد أو ذاك مستطيعاً يثبت الوجوب عليه.

ونعرف على هذا الأساس أنّ الحكم بوجوب الحجّ على المستطيع لا يتوقّف

__________________

(١) آل عمران : ٩٧

ثبوته في الشريعة بوصفه حكماً شرعياً إلاّعلى تشريعه ، وجعله من قبل الله تعالى ، سواء كانت [الاستطاعة] متوفِّرةً في المسلمين فعلاً أوْ لا.

وأمّا ثبوت وجوب الحجّ على هذا المكلّف أو ذاك فيتوقّف ـ إضافةً إلى تشريع الله للحكم وجعله له ـ على توفّر خصائص الاستطاعة في المكلّف. والثبوت الأوّل للحكم ـ أي ثبوته في الشريعة ـ يسمّى بالجعل «جعل الحكم». والثبوت الثاني للحكم ـ أي ثبوته على هذا المكلّف بالذات أو ذاك ـ يسمّى بالفعلية «فعلية الحكم» ، أو المجعول ، فجعل الحكم معناه تشريعه من قبل الله ، وفعلية الحكم معناها ثبوته فعلاً لهذا المكلّف أو ذاك.

موضوع الحكم :

وموضوع الحكم مصطلح اصوليّ نريد به مجموع الأشياء التي تتوقّف عليها فعلية الحكم المجعول بمعناها الذي شرحناه ، ففي مثال وجوب الحجّ يكون وجود المكلّف المستطيع موضوعاً لهذا الوجوب ؛ لأنّ فعلية هذا الوجوب تتوقّف على وجود مكلّفٍ مستطيع.

ومثال آخر : حكمت الشريعة بوجوب الصوم على كلّ مكلّفٍ غير مسافرٍ ولا مريضٍ إذا هلَّ عليه هلال شهر رمضان ، وهذا الحكم يتوقّف ثبوته الأوّل على جعله شرعاً ، ويتوقّف ثبوته الثاني ـ أي فعليّته ـ على وجود موضوعه ، أي وجود مكلّفٍ غير مسافرٍ ولا مريضٍ وهلَّ عليه هلال شهر رمضان ، فالمكلّف وعدم السفر وعدم المرض وهلال شهر رمضان هي العناصر التي تكوّن الموضوع الكامل للحكم بوجوب الصوم.

وإذا عرفنا معنى موضوع الحكم استطعنا أن ندرك أنّ العلاقة بين الحكم والموضوع تشابه ببعض الاعتبارات العلاقة بين المسبَّب وسببه كالحرارة والنار ،

فكما أنّ المسبَّب يتوقّف على سببه ، كذلك الحكم يتوقّف على موضوعه ؛ لأنّه يستمد فعليّته من وجود الموضوع ، وهذا معنى العبارة الاصولية القائلة : «إنّ فعليّة الحكم تتوقّف على فعليّة موضوعه» ، أي أنّ وجود الحكم فعلاً يتوقّف على وجود موضوعه فعلاً.

وبحكم هذه العلاقة بين الحكم والموضوع يكون الحكم متأخّراً رتبةً عن الموضوع ، كما يتأخّر كلّ مسبَّبٍ عن سببه في الرتبة.

وتوجد في علم الاصول قضايا تُستنتج من هذه العلاقة وتصلح للاشتراك في عمليات الاستنباط.

فمن ذلك : أنّه لا يمكن أن يكون موضوع الحكم أمراً مسبَّباً عن الحكم نفسه ، ومثاله : العلم بالحكم فإنّه مسبّب عن الحكم ؛ لأنّ العلم بالشيء فرع الشيء المعلوم ، ولهذا يمتنع أن يكون العلم بالحكم موضوعاً لنفسه ، بأن يقول الشارع : أحكم بهذا الحكم على مَن يعلم بثبوته له ؛ لأنّ ذلك يؤدّي إلى الدور.