درس بدایة الحکمة

جلسه ۱۵: جلسه پانزدهم

 
۱

خطبه

۲

فصل هشتم: معنای نفس الأمر

قبل از ورود به بحث، ارتباط آن با فلسفه این است که از آنجایی که در فلسفه به بررسی واقعیات و تفاوت امور واقعی و غیر واقعی پرداخته می شود، لذا باید از نفس الامر هم پرداخته شود.

اگر کسی سوال کند که این کتاب مثلا واقعیت دارد، می گوییم این کتاب موجود است واقعاً. یا هر چیزی را که موجود می دانیم، واقعا آن را موجود می دانیم یا مثلا عدم را بطلان واقعا میدانیم، یا مثلا علیت را واقعا موجود می دانیم، حال مراد از واقعا که در این جملات گفته می شود، یعنی در واقع موجود است؛ 

حال که وقتی چیزی را در واقع موجود می دانیم، باتوجه به اینکه ملاک صدق و کذب قضایا را ـ با توجه به نظر مختار ـ مطابقت آن با واقع می دانیم، پس اگر قضیه ای مطابق با واقع بود، یعنی واقعا این قضیه محقق است و به همان واقع نفس الأمر گفته می شود. و این واقع ظرفی است که گاه محسوس است مثل موجود بودن این کتاب و گاه معقول است مثل مفهوم علیت و گاه متخیل است و گاه متوهم است. پس معلوم می شود مراد از واقع، ظرف ثبوت هر شیئی متناسب با خود آن شیء است. 

۳

تطبیق عبارت

۴

اشکال و جواب در مراد از نفس الامر

بعضی گفته مراد از نفس الامر تصاویر موجود در عقل مجرد است، یعنی هر قضیه ای وجود دارد، تصویر در عقل مجرد آن در نفس الامر موجود است، مثلا عدم موجود نیست، تصویر در عقل مجرد آن که در همان نفس الامر است، موجود است، مثلا امواج صوتی موجود است، تصویر موجود در عقل مجرد آن که در نفس الامر موجود است. پس نفس الامر یعنی تصاویر موجود در عقل مجرد.

اما مصنف از این اشکال جواب می فرماید: این سخن صحیح نیست، چون نقل کلام به همان تصاویر می کنیم، و می گوییم آیا همان تصویر واقعی است یا واقعی نیست و صادق است یا نه، پس باید واقعی باشد که آن تصاویر نفس الامر با آن مطابقت داشته باشد.

علاوه بر آن این چنین مطلب و مدعایی که چنین عالمی وجود دارد، دلیلی بر وجود آن نیست.

۵

تطبیق

جسم له فلا مقدار له.

ومما تقدم يظهر أنه ليس نوعا ، لأن تحصل النوع بالتشخص الفردي ، والوجود متحصل بنفس ذاته.

الفصل الثامن

في معنى نفس الأمر

قد ظهر مما تقدم (١) ، أن لحقيقة الوجود ثبوتا وتحققا بنفسه ، بل الوجود عين الثبوت والتحقق ، وأن للماهيات وهي التي تقال في جواب ما هو ، وتوجد تارة بوجود خارجي فتظهر آثارها ، وتارة بوجود ذهني فلا تترتب عليها الآثار ، ثبوتا وتحققا بالوجود لا بنفس ذاتها ، وإن كانا متحدين في الخارج ، وأن المفاهيم الاعتبارية العقلية ، وهي التي لم تنتزع من الخارج ، وإنما اعتبرها العقل بنوع من التعمل ، لضرورة تضطره إلى ذلك ، كمفاهيم الوجود والوحدة والعلية ونحو ذلك ، أيضا لها نحو ثبوت بثبوت مصاديقها المحكية بها ، وإن لم تكن هذه المفاهيم مأخوذة في مصاديقها ، أخذ الماهية في أفرادها وفي حدود مصاديقها.

وهذا الثبوت العام الشامل لثبوت الوجود والماهية ، والمفاهيم الاعتبارية العقلية ، هو المسمى بنفس الأمر ، التي يعتبر صدق القضايا بمطابقتها فيقال ، إن كذا كذا في نفس الأمر.

توضيح ذلك أن من القضايا ، ما موضوعها خارجي بحكم خارجي ، كقولنا الواجب تعالى موجود ، وقولنا خرج من في البلد ، وقولنا

__________________

(١) الفصل الرابع

الإنسان ضاحك بالقوة ، وصدق الحكم فيها بمطابقته للوجود العيني.

ومنها ما موضوعها ذهني بحكم ذهني ، أو خارجي مأخوذ بحكم ذهني ، كقولنا الكلي إما ذاتي أو عرضي والإنسان نوع ، وصدق الحكم فيها بمطابقته للذهن ، لكون موطن ثبوتها هو الذهن ، وكلا القسمين صادقان بمطابقتهما لنفس الأمر ، فالثبوت النفس الأمري أعم مطلقا ، من كل من الثبوت الذهني والخارجي.

وقيل إن نفس الأمر عقل مجرد فيه صور المعقولات عامة ، والتصديقات الصادقة في القضايا الذهنية والخارجية ، تطابق ما عنده من الصور المعقولة.

وفيه أنا ننقل الكلام إلى ما عنده من الصور العلمية ، فهي تصديقات تحتاج في صدقها ، إلى ثبوت لمضامينها خارج عنها تطابقه.

الفصل التاسع

الشيئية تساوق الوجود

الشيئية تساوق الوجود والعدم لا شيئية له ، إذ هو بطلان محض لا ثبوت له ، فالثبوت والنفي في معنى الوجود والعدم.

وعن المعتزلة أن الثبوت أعم مطلقا من الوجود ، فبعض المعدوم ثابت عندهم وهو المعدوم الممكن ، ويكون حينئذ النفي أخص من العدم ، ولا يشمل إلا المعدوم الممتنع.

وعن بعضهم أن بين الوجود والعدم واسطة ، ويسمونها الحال ، وهي صفة الموجود التي ليست بموجودة ولا معدومة ، كالعالمية والقادرية والوالدية ، من الصفات الانتزاعية التي لا وجود منحازا لها ، فلا يقال إنها موجودة ، والذات الموجودة تتصف بها فلا يقال إنها معدومة ، وأما الثبوت والنفي