درس بدایة الحکمة

جلسه ۳: جلسه سوم

 
۱

خطبه

۲

فصل دوم: اشتراک معنوی وجود

آیا وجود مشترک لفظی است یا معنوی؟

از این سوال این نکته بدست می آید که ما مفروض دانسته ایم که مفهوم وجود برای لفظ وجود مختص نیست، بلکه مشترک است. مراد از مختص بودن مفهومی، یعنی اینکه لفظی دارای یک معنا و مفهوم باشد و آن مفهوم هم جزئی حقیقی باشد، مثل مکه، شهر قم، یا اعلام شخصی مثل علی، که یعنی این شخص که جزئی حقیقی است. 

قبل از پاسخ به سوال ابتدا باید معنای مشترک لفظی و معنوی را بیان کنیم و آنها را تعریف کنیم:

البته این اصطلاح مشترک لفظی و مشترک معنوی در لسان ادبا با حکما متفاوت است، 

مشترک لفظی در لسان حکما عبارت است از لفظی که مفاهیم متعدد و متباین با هم داشته باشد، اما مشترک لفظی از نظر ادبا یعنی لفظ واحدی وضع شده باشد به وضع های متعدد برای معانی متعدد و فارق این دو بیان در این است که

مشترک معنوی در لسان حکما: لفظی دارای مفهوم واحد باشد، اما از نظر ادیب یعنی لفظی که دارای معنای کلی واحد است.

تفاوت این دو تعریف در لسان حکما و ادبا در این است که:

اولا: در لسان حکما مشترک لفظی و معنوی، وصف برای معناست، بخلاف ادیب که وصف برای لفظ است.

ثانیا: ملاک مشترک لفظی و معنوی در لسان حکما، تعدد معناست، لذا حکیم به لفظی که تعدد معنا و تباین بین معانی باشد، مشترک لفظی می گوید و اگر وحدت و مفهوم معنا داشته باشد، مشترک معنوی می گوید، اما از نظر ادبا ملاک مشترک معنوی و لفظی، وحدت و تعدد وضع است. 

ثالثا: دلیل حکیم برای وحدت و تعدد معنا، ذهن و شهادت وجدانی است، اما ملاک مشترک معنوی و لفظی از نظر ادیب، تبادر و امثال آن از علائم وضع است.

رابعا: مشترک لفظی و معنوی در لسان حکیم به اختلاف لغات و زبان ها، مختلف نمی شود بخلاف ادیب که ممکن است یک لفظی در یک زبان مشترک لفظی و در زبان دیگری مشترک لفظی نباشد.

حال به سوال اصلی می پردازیم که مفهوم وجود مشترک لفظی است یا معنوی؟

در مقام دو نظر کلی مطرح شده است:

1ـ مفهوم وجود مشترک معنوی است.

2ـ مفهوم وجود مشترک لفظی است.

اگر قائل شدیم که مفهوم وجود مشترک معنوی است، پس وجود فقط یک معنا و مفهوم خواهد داشت، و اگر قائل به مشترک لفظی بودن مفهوم وجود شدیم، پس مفهوم وجود دارای معانی و مفاهیم متعدد خواهد بود.

کسانی که قائل به مشترک لفظی بودن مفهوم وجود شده اند، دو دسته شده اند:

1ـ وجود مشترک لفظی در همه موارد و مصادیق است.

2ـ مشترک لفظی بین واجب و ممکن است، لذا وجود در واجب تعالی به یک معنای مباین با وجود در ممکنات است.

ادله قائلین به مشترک معنوی بودن مفهوم وجود

1ـ صغری: لفظ وجود به اقسامی تقسیم می شود. کبری: هر چیزی که به اقسامی تقسیم شود، دارای مفهوم جامع کلی واحدی است. نتیجه: پس لفظ وجود دارای مفهوم جامع کلی واحدی است. پس مفهوم وجود یک معنا بیشتر ندارد، لذا مشترک معنوی می شود.

توضیح صغری: مثلا لفظ وجود به واجب و ممکن تقسیم می شود و ممکن هم یا جوهر است یا عرض و جوهر هم به ماده، صورت، عقل، نفس و جسم تقسیم می شود و عرض هم به متی، أین، کم، کیف، ان یفعل، ان ینفعل، اضافه و ... تقسیم می شود.

توضیح کبری: این کبری از قواعد تقسیم درست در منطق مطرح شده که در هر تقسیمی باید یک جامعی باشد و آن ساری در همه اقسام باشد، مثلا وقتی کلمه تقسیم به فعل، اسم و حرف می شود، باید معنای کلمه در هر سه مورد وجود داشته باشد.

2ـ قیاس استثانی اتصالی: صغری: اگر وجود مشترک لفظی باشد، لازم می آید با تغییر اعتقاد در موضوعی، مفهوم وجود تغییر کند. کبری: و اللازم باطل. نتیجه: فالمقدم مثله. پس مشترک لفظی بودن باطل است و مشترک معنوی است.

در این قیاس از نقیض تالی پی به نقیض مقدم برده ایم. 

توضیح اثبات ملازمه ای که در صغری بیان شد: برای اثبات آن لازم به ذکر مقدمه ای است: مفهوم هر مقیدی با تغییر قید، تغییر می یابد و فرض این است که چون وجود مشترک لفظی است، لذا در هر معنای وجود، معنا و مفهوم مباین با معنای دیگر دارد، مثلا مفهوم وجود در سنگ موجود است با مفهوم وجود در درخت موجود است، یک معنای متفاوت  هر یک از دو وجود دارند. و اگر نسبت به همان سنگ موجود است، اگر قید دیگری اضافه کردیم، مثلا گفتیم که سنگ موجود بی شعور است، مفهوم وجود یک معنا دارد و اگر گفتیم سنگ موجود با شعور است، معنای دیگری خواهد داشت. در حالی که وجدان خلاف این سخن را اثبات می کند و وجدان می گوید در این قضیه که سنگ موجود با شعور است، با این قضیه که سنگ موجود بی شعور است، دو معنای متباین از وجود فهمیده نمی شود، و اگر اعتقاد کسی قضیه اولی باشد، وقتی اعتقاد او عوض شد و قضیه دومی شد، باید مفهوم وجود هم تغییر پیدا کند و حال آنکه خلاف وجدان است و اعتقاد به اصل وجود سنگ در هر دو قضیه تغییری پیدا نکرد.

3ـ متشکل از یک قیاس استثانی اتصالی است:

صغری: اگر عدم تنها یک مفهوم داشته باشد، لازم می آید وجود نیز تنها یک مفهوم داشته باشد، کبری: لکن عدم تنها یک مفهوم دارد نتیجه: پس وجود نیز تنها یک مفهوم دارد. 

تفاوت این قیاس استثانی با قیاس استثنائی در برهان دوم در این است که در برهان دوم از نقیض تالی، نقیض مقدم را نتیجه گرفتیم، ولی در اینجا از عین تالی، عین مقدم را نتیجه گرفتیم.

اثبات صغری این قیاس: پاسخ اینکه اگر عدم تنها یک مفهوم داشته باشد، وجود نیز تنها یک مفهوم دارد، این است که چون وجود و عدم نقیض یکدیگر هستند، چون  اگر یک نقیض یک معنا داشته باشد، باید نقیض دیگر هم یک معنا داشته باشد، و الا چون نقیض کل شیء، رفعه پس نقیض وجود به معنای اول هم لیس بمعدوم است، و نقیض وجود به معنای دوم هم لیس بمعدوم است؛ پس وقتی وجود به معنای دوم مثلا مراد باشد، پس در حقیقیت یعنی لیس بموجود به معنای اول و لیس بمعدوم و این یعنی ارتفاع نقیضان نسبت به معنای اول در جایی که وجود به معنای دوم ملاحظه می شود و هو محال. بلکه باید نهایتاً طبق معنای دوم فقط لیس بموجود صادق باشد، نه لیس بموجود و لیس بمعدوم. پس نتیجه می گیریم که باید نقیض هر شیء تنها یک چیز باشد، نه دو چیز.

اثبات کبری: بعداً خواهد آمد که عدم تنها یک مفهوم دارد، البته مراد عدم مطلق است نه عدم مضاف و عدم مقابل با مفهوم وجود، عدم مطلق است.

۳

تطبیق عبارت

الفصل الأول

في بداهة مفهوم الوجود

مفهوم الوجود بديهي معقول بنفس ذاته ، لا يحتاج فيه إلى توسيط شيء آخر ، فلا معرف له من حد أو رسم ، لوجوب كون المعرف أجلى وأظهر من المعرف ، فما أورد في تعريفه ، من أن الوجود أو الموجود بما هو موجود ، هو الثابت العين أو الذي يمكن أن يخبر عنه ، من قبيل شرح الاسم دون المعرف الحقيقي ، على أنه سيجيء (١) أن الوجود ، لا جنس له ولا فصل له ولا خاصة له ، بمعنى إحدى الكليات الخمس ، والمعرف يتركب منها فلا معرف للوجود

الفصل الثاني

في أن مفهوم الوجود مشترك معنوي

يحمل الوجود على موضوعاته ، بمعنى واحد اشتراكا معنويا.

ومن الدليل عليه ، أنا نقسم الوجود إلى أقسامه المختلفة ، كتقسيمه إلى وجود الواجب ووجود الممكن ، وتقسيم وجود الممكن إلى وجود الجوهر ووجود العرض ، ثم وجود الجوهر إلى أقسامه ، ووجود العرض إلى أقسامه ، ومن المعلوم أن التقسيم يتوقف في صحته ، على وحدة المقسم ووجوده في الأقسام.

__________________

(١) في الفصل السابع.

ومن الدليل عليه ، أنا ربما أثبتنا وجود شيء ثم ترددنا في خصوصية ذاته ، كما لو أثبتنا للعالم صانعا ، ثم ترددنا في كونه واجبا أو ممكنا ، وفي كونه ذا ماهية أو غير ذي ماهية ، وكما لو أثبتنا للإنسان نفسا ، ثم شككنا في كونها مجردة أو مادية وجوهرا أو عرضا ، مع بقاء العلم بوجوده على ما كان ، فلو لم يكن للوجود معنى واحد ، بل كان مشتركا لفظيا متعددا معناه بتعدد موضوعاته ، لتغير معناه بتغير موضوعاته ، بحسب الاعتقاد بالضرورة.

ومن الدليل عليه ، أن العدم يناقض الوجود وله معنى واحد ، إذ لا تمايز في العدم ، فللوجود الذي هو نقيضه معنى واحد ، وإلا ارتفع النقيضان وهو محال.

والقائلون باشتراكه اللفظي بين الأشياء ، أو بين الواجب والممكن ، إنما ذهبوا إليه حذرا من لزوم السنخية ، بين العلة والمعلول مطلقا (١) ، أو بين الواجب والممكن (٢) ، ورد بأنه يستلزم تعطيل العقول عن المعرفة ، فإنا إذا قلنا الواجب موجود ، فإن كان المفهوم منه المعنى ، الذي يفهم من وجود الممكن ، لزم الاشتراك المعنوي ، وإن كان المفهوم منه ما يقابله وهو مصداق نقيضه ، كان نفيا لوجوده تعالى عن ذلك ، وإن لم يفهم منه شيء كان تعطيلا للعقل عن المعرفة ، وهو خلاف ما نجده من أنفسنا بالضرورة.

الفصل الثالث

في أن الوجود زائد على الماهية عارض لها

بمعنى أن المفهوم من أحدهما غير المفهوم من الآخر ، فللعقل أن يجرد الماهية ، وهي ما يقال في جواب ما هو عن الوجود ، فيعتبرها وحدها فيعقلها ، ثم

__________________

(١) هذا على القول باشتراكه اللفظي بين الاشياء ـ منه دام ظله.

(٢) هذا على القول باشتراكه اللفظي بين الواجب والممكنه ـ منه دام ظله.