درس فرائد الاصول - قطع و ظن

جلسه ۴: حجیت قطع ۲

 
۱

خلاصه درس گذشته

راجع شک در تکلیف و شک در مکلف‌به در درس قبل ما یک مثالی زدیم که یک قدری از کتاب خارج شدیم من دوباره تکرار می‌کنم که هول همان مطالب کتاب باشد.

شاک درحکم شرعی از دو حال خارج نیست یا در تکلیف شک می‌کند یا این که نه، تکلیف را می‌داند در مکلف به شک دارد از این دو حال که خارج نیست هر کدامش بر دو قسم است،

شک در تکلیف یک وقت جنسی است و یک وقت نوعی؛ [قسم اول شک در تکلیف:] یعنی چه جنسی؟ یعنی اصلاً من نمی‌دانم تکلیفی به من متوجّه است یا نه حالا یا وجوبیش باشد مثل دعا عند رؤیت الهلال یا تحریمش باشد مثل شرب تتن، علی کل حال من نمی‌دانم راجع دعا الزامی از طرف شارع به من متوجّه است هست که دعا بخوان عند رؤیت الهلال یا نه، یا در شبهه تحریمه‌اش الزامی به من متوجّه است که از تتن اجتناب بکن یا نه. پس اصل الزام را نمی‌دانم. این یک فرد شک در تکلیف که به این می‌گویند شبهة بدویه، شبهة بدویه یعنی علمی در کار نیست، شک دارم آیا دعا  عند رؤیت الهلال واجب است یا نه، استعمال تتن حرام است یا نه، این شک در تکلیف است و شبهه‌اش هم شبهة بدویه است یعنی علم اجمالی با او نیست بر خلاف قسم دوم شک در تکلیف که آن علم اجمالی در او است من علم اجمالی دارم این میت منافق یا ملحق به کفار است که دفنش حرام است، بالاخره از دو حال خارج نیست، و یا ملحق به مسلمین است که دفنش واجب است، به این شبهة بدویه نمی‌گویند چون علم اجمالی در او هست من علم اجمالی دارم این کار شرعا واجب است و یا همین کار شرعا حرام است. خوب ببینید این جا اصل الزام را می‌دانم، می‌دانم نسبت به این میت منافق یک تکلیفی به گردنم آمد اما نمی‌دانم انجام‌دادنی است یا ترک کردنی است ، یعنی باید دفنش بکنم یا نباید دفنش بکنم. هم اولی شک در تکلیف می‌گویند که شبهة بدویه است و هم به قسم دومی می‌گویند شک در تکلیف که علم اجمالی دارم ولی مع ذلک شک در تکلیف است.

پس شک در مکلف‌به معنایش چیست؟ هم جنس را می‌دانم هم نوع را می‌دانم متعلقش را نمی‌دانم، می‌دانم که روز جمعه یک صلّ به من متوجّه است یک امر الزامی و می‌دانم از نوع انجام دادنی است و باید یک کاری انجام بدهیم منتها نمی‌دانم آن کاری که باید انجام دهم و آن تکلیفی که به من متوجّه شده آیا به ظهر تعلق گرفته یا به جمعه، پس ببینید این جا هم علم اجمالی است. دقت بکنید می‌خواستم این یک کلمه را بفهمانم. که این طور نیست که هر جا علم اجمالی باشد شما خیال بکنی شک در مکلف‌به است خوب در قسم دومی شک در تکلف هم علم اجمالی بود یعنی علم اجمالی دارم که این میت منافق دفنش یا واجب است و یا حرام. این جا هم علم اجمالی دارم که یا نماز جمعه واجب و یا نماز ظهر واجب است، خب هر دوی این‌ها علم اجمالی است چه طور آن یک شک در تکلیف حساب می‌کنیم و این شک در مکلف‌به حساب می‌کنیم. سرّش این است؛ آن یکی وحدت موضوع دارد و این تعدد موضوع یعنی علم اجمالی را نگاه نکنید ،اگر من یک چیزی که نمی‌دانم واجب است یا حرام مثل آن دفن میت منافق این شک در تکلیف است ولو پای علم اجمالی در کار است اما وحدت موضوع است، موضوع و متعلقش یکی است. وحدت متعلق است یعنی نمی‌دانم این یک دانه کار وجوب به او تعلق گرفته یا حرام به این می‌گویند شک در تکلیف، اما در قضیة ظهر و جمعه تعدد متعلق است نمی‌دانم وجوب به این تعلق گرفته یا به او پس شاخص بین شک در تکلیف قسم دومی وشک در مکلف به چیست؟ شاخص و مشخصة وحدت موضوع و تعدد موضوع است. پس خلاصه اگر جنس تکلیف را نمی‌دانم شک در تکلیف، جنس را بدانم، نوع را ندانم باز هم شک در تکلیف است ولو پای علم اجمالی هم در کار است پس شک در مکلف‌به چیست؟ شک در مکلف‌به این است که هم جنس را می‌دانم، می‌دانم روز جمعه یک الزامی به من متوجّه شده و می‌دانم آن الزام هم انجام دادنی است، هم جنس را می‌دانم و هم نوع را، اما نمی‌دانم آن کاری که باید انجام بدهیم نماز ظهر است یا نماز جمعه به این می‌گویند شک در مکلف به، بخاطر تعدد موضوعی که دارد. آن وقت گفتیم یک وقت شک در مکلف‌به مثال‌هایی دارد که احتیاطش ممکن نیست ظهر و جمعه احتیاطش ممکن است که ظهر روز جمعه اول نماز جمعه بخواند که وقتش ضیق است و بعد از آن احتیاطاً نماز ظهر بخواند و این «شک در مکلف‌به ممکن الاحتیاط» است اما آن حرمین که من در درس قبل مثال زدم آن هم شک در مکلف‌به است آن هم علم اجمالی است. هم جنس را می‌دانم و هم نوع را می‌دانم متعلق را نمی‌داند یعنی نمی داند اول ظهر باید در آن حرام باشد یا آن حرم باشد ، این هم «شک در مکلف‌به است ولی لایمکن الاحتیاط». این فهرست فرق بین شک در تکلیف و شک در مکلف‌به و آن مشخصه ی علم اجمالی مشخص شد که در شک در مکلف‌به حتماً تعدد موضوع است ولی در شک در تکلیف در آن قسم دومش وحدت موضوع است این یک مطلب.

مطلب دیگری که در جلسة قبل عرض کردیم این است که گفتیم وجوب متابعت قطع عقلی ست و شرعی نیست یعنی شما که باید الآن قطع پیدا کرده‌اید که این مایع خمر است عقل به شما می‌گوید که باید اجتناب بکنید وجوب متابعت از قطع به حکم عقل است احکام عقلیه هم ارشادی است نه مخالفتش عقوبت دارد و نه موافقتش ثواب دارد. شما الآن قطع پیدا کردید که این مایع خمر است خب عقل می‌گوید نخور، حالا برداشتی و خوردی!!! اتفاقا آب درآمد! شما را عقوبت می‌کنند. نه دیگر مخالفت عقل که عقوبت ندارد. عقل گفت نخور حالا شما مخالفت کردی و خوردی حالا که خوردی دیدی آب است. اخر شما قطع داشتی بخمریتش اما الآن خوردی دیدی آب است خب شما را عقوبت نمی‌کنند این دلیل بر این که حکم ارشادی است اگر حکم شرعی مولوی انسان مخالف بکند عقوبت می‌شود اما احکام عقلیه مخالفتش عقوبت ندارد عقل گفت‌: نخور تو قطع به خمریت این مایع داری من گوش ندادم و تجری کردم و برداشتم و خوردم اتفاقا آب درآمد این جا که عقوبتم نمی‌کنند (البته روی قول غیرآخوند، آخوند تجری را حرام می‌دانند فعلا کاری به حرف‌های ایشان نداریم ما فعلا داریم حرف‌های شیخ را می‌خوانیم) پس بنابراین اگر شما مخالفت کردید و این مایع آب درآمد عقوبت ندارد اما اگر شراب درآمد شما را عقوبت می‌کنند ولی برای شراب خوردن نه برای مخالفت قطع این‌ها را دقت داشته باشید.

اگر شما مقطوع الخمریه خوردید و اتفاقا خمر هم درآمد شما را عقوبت می‌کنند نه به خاطر مخالفت قطع بلکه به خاطر این که شراب خوردی عقوبتت می‌کنند این معنای ارشادی است پس اگر می‌گوییم متابعت از قطع واجب است به حکم عقل ارشادی و حکم ارشادی مثل «اکتبوا» که دیروز به مناسبت عرض کردیم این جا هم شما «اکتبوا» را مخالفت بکنی عقوبت نداری و پولت از دستت می‌رود اگر هم موافقت بکنی ثوابی به شما نمی‌دهند چون شما نوشته گرفتی پس ثواب مال شما  است ؟ نه خیر . خلاصه، ثواب و عقاب مال اوامر شرعی است اوامر عقلی اگر کسی مخالفت بکند نه مخالفتش عقوبت دارد و نه موافقتش مثوبت دارد. حالا چرا متابعتش واجب است؟ برای این که حجت است منتها حجت عقلی است و حجیت هم ذاتی است مثل زوجیت برای اربعه است و مثل رطوبت برای آب است چه طور آن‌ها ذاتی است حجیت هم نسبت به قطع ذاتی است مجعول شارع نیست شارع نمی‌آید بگوید که من قطع را برای شما حجت کردم لا اثباتا و لانفیاً اما اثباتاً نیست برای این که تحصیل حاصل است؛ شارع بیاید و بگوید من زوجیت دادم به اربعه، می‌گوییم دست شما درد نکند لزومی ندارد تحصیل حاصل اربعه خودش زوجیت دارد یا این که در این جا بیاید و بگوید من برای شما قطع را حجت قرار دادم می‌گوییم ذاتیات است و جعل ذاتیات خلاصه تحصیل حاصل است و تحصیل حاصل هم باطل است و اما نفیا که مستلزم تناقض است که صفحة بعد می‌خوانیم یعنی درس هفتة بعد است. خلاصة‌ مطلب ، حجیت قطع ذاتی است به جعل شارع نیست لا اثباتا و لا نفیا و به قول آقای آخوند لابسیطا و لامرکبا. اما این قطعی که حجیتش ذاتی است ما مجازا به او حجت می‌گوییم چرا؟ حجت حقیقی آن‌هاست که شارع جعل بکند ما یک حجیت عقلی داریم و یک حجیت‌های شرعی داریم یعنی یک چیزهایی داریم که عقل می‌گوید ذاتا حجت است و واجب العمل است مثل قطع و یک چیزهایی داریم که شارع حجت قرار داده. آن چیزها عنایت بفرمایید! دوتایش در احکام است و سه تایش در موضوعات است یکی از آن چیزهایی که شارع حجت قرار داده در احکام خبر ثقه است مثلا اگر زراره به شما گفت قال الصادق یجب صلاة الجمعه این خبر ثقه حجت است در احکام یعنی از این هفته نماز جمعه بر شما واجب می‌شود یکی دیگر فتوای مجتهد است اگر مجتهد جامع‌الشرایط گفت نماز جمعه واجب است باز هم این حجت شرعی است پس خبر ثقه که از امام خبر می‌دهد و فتوای مجتهد که اگر استنباطی به دست می‌آید این‌ها حجة شرعیة در احکام.

سه چیز هم داریم که حجت است اما در موضوعات مثلا دو شاهد عادل که به او می‌گویند بینه ، بینه یعنی دو شاهد عادل، خب دو شاهد عادل می‌آیند و می‌گویند این مال غضبی است ببینید در موضوعات است این هم حجت است ولی در موضوعات یا سوق مسلم، ید مسلم، از بازار مسلمان‌ها شما چیزی بخرید از دست مسلمانان چیزی می‌گیرید این‌ها تمام حجت است پس حجیت عقلی یکی است و آن قطع است و حجت شرعی پنج چیز است دوتایش در احکام است مثل خبر ثقه و فتوای مجتهد و سه تایش در موضوعات است مثل بینه که همان شهادت عدلین است و مثل سوق و ید مسلم،

خب حالا حجت‌های حقیقی این پنج‌تا است حجت حقیقی آن‌هایی که شارع برایش جعل حجت بکند حالا می‌خواهد در احکام باشد مثل آن دو تا و می‌خواهد در موضوعات باشد مثل این سه‌تا اما حجیت قطع او حجیت حقیقی نیست حجیت حقیقی آن است که شارع برایش جعل حجیت کرده اگر شارع نمی‌آمد خبر ثقه را حجت نمی‌کرد ما دیگر به قول زراره عمل نمی‌کردیم شارع فرموده و امام عسکری فرموده:‌ «ما أدی عنی فعنی یؤدی» یعنی هر چه این آقای عمری و ثقه گفت من گفتم، خب ببینید الآن قول ثقه پشتیبان پیدا کرد اگر امام عسکری این را نمی‌فرمود که هر چیز آقای عمری ـ اقای عمری همان نائب خاص امام زمان‌علیه‌السلام همان نائب اولی است و همچنین دومی ـ. حضرت می‌فرماید: ما ادیا (هر دوی آنها) عنی فعنی یودیان یعنی این دو نفر ثقه هستند هر چه گفتند، ما گفتیم .

۲

عدم صحت اطلاق حجت اصولی بر قطع

خلاصه مطلب حجت عقلی یک دانه است و آن قطع است که به حکم عقل برای ما حجت است باید به او عمل بکنیم ÷یجب متابعته اما حجت شرعی چندتاست بعضی‌هایش در احکام است و بعضی‌هایش در موضوعات است خب ما می‌گوییم حجت حقیقتا این‌هاست یعنی آن‌هایی که شارع جعل حجیت کرده ما آن‌ها را باید بگوییم حجت اما آن‌هایی که شارع جعل حجیت نکرده اگر هم به آن‌ها حجت می‌گوییم مجاز است «اطلاق الحجة‌ علیه» یعنی اگر شما به قطع گفتی حجت «لیس کاطلاق الحجة على الأمارات المعتبرة شرعا» آن‌ها را شما هم می‌گویی حجت این را هم می‌گویی حجت اما حجیت این مثل حجیت آن‌ها نیست، حجیت امارات معتبره حقیقی است چون شارع معین کرده اما حجیت قطع را شارع معین نکرده، [قطع] حجة هست و باید از آن تبعیت بکنی اما می‌خواهیم بگوییم حجت حقیقی نیست،

[حجت اصولی]

حجت حقیقی چیست؟ حجت حقیقی آن است که بتواند حد وسط قیاس واقع بشود اگر چیزی توانست حد وسط قیاس واقع بشود یعنی چکار کند؟ یعنی بتواند اکبر را برای اصغر ثابت بکند ما به این می‌گوییم حجت و قطع چنین صلاحیتی ندارد. قطع نمی‌تواند بیاید و حدوسط قیاس واقع بشود یعنی اگر شما قطع پیدا کردید که این مایع خمر است نمی‌توانی این جوری بگویی: هذا مقطوع الخمریه [و کل مقطوع الخمریه حرام فهذا حرام]. (این را هم عنایت بکنید ایشان گاهی می‌گوید مقطوع و گاهی می‌گوید معلوم و گاهی می‌گوید علم و گاهی می‌گوید قطع به اشتباه نیافتید علم و قطع همان است البته نباید ایشان عوض بکند چون که انسان وقتی مبتدی باشد و مطالعه بکند به اشتباه می‌افتد و آدم به ذهنش می‌آید که دو چیز است ولی نه، نباید این کار می‌کرد ولی حالا که کردند ایشان گاهی می‌گوید علم و گاهی می‌گوید قطع گاهی می‌گوید معلوم الخمریه و گاهی می‌گویند مقطوع الخمریه. فرقی نمی‌کند)، اگر شما قطع پیدا کردید این مایع خمر است حق ندارید اینجوری صغری و کبری درست کنید و بگویید هذا مقطوع الخمریه و کل مقطوع الخمریه حرام فهذا حرام، شما نمی‌توانی این کار را بکنی چرا؟ یعنی بیایی و قطع را حد وسط قرار بدهی و به وسیلة قطع حرمت را برای این مقطوع الخمریه ثابت بکنی.

[دلیل اول بر اینکه قطع نمی تواند حد وسط واقع شود]

چرا نمی‌شود؟ لکذب الکبری به خاطر این که کبری دروغ است معلوم الخمریه که حرام نیست چون معلوم الخمریه ممکن است آب باشد شما الآن قطع پیدا کردی که این مایع خمر است این که الآن مقطوع الخمریه ممکن است آب باشد آب که عیبی ندارد پس مقطوع الخمریه حرام نیست خمر حرام است شما نمی‌توانی بیایی و این قطع و این علم را حد وسط قرار بدهی، بگویی هذا مقطوع الخمریه و مقطوع الخمریه حرام این دروغ است چون کذب کبری لازم می‌آید. پس نتیجتاً قطع حجت حقیقی نیست حجت حقیقی آن است که بتواند حد وسط قیاس واقع بشود و اکبر را برای اصغر ثابت بکند. دو تا سه تا مثال بزنیم؛ «استعمال التتن الفتی المجتهد بحرمته» خوب عنایت بکنید که این مثال‌ها ایشان هم می‌زنند، «استعمال التتن افتی المجتهد بحرمته و کل ما افتی المجتهد بحرمته فهو حرام» نتیجه می‌گیریم که استعمال تتن حرام است. ببینید فتوای مجتهد توانست حدوسط واقع بشود چرا؟ چون حجت شرعی است حجت شرعیه آن است که می‌تواند حدوسط قیاس واقع بشود و اکبر را برای اصغر ثابت بکند اصغر چه بود؟ استعمال تتن، اکبر چه بود؟ حرام، «استعمال التتن افتی المجتهد بحرمته و کل افتی المجتهد فهو حرام» ، حد وسط‌ها را بیانداز می‌شود استعمال التتن حرام. ما به این می‌گوییم حجت اصولی به چه؟ به چیزی که بتواند حدوسط قیاس واقع شود و اکبر را برای اصغر ثابت بکند این مثال مال فتوی مجتهد بود.

مثال خبر ثقه «وجوب صلاة الجمعه اخبر عنه الثقه» صغرای ما این است و کبری «کل ما اُخبر الثقه عن وجوبه فهو واجب» نتیجه: الصلاة الجمته واجبه. ببینید به این‌ها می‌گوییم حجت یعنی چیزهایی که بتواند حدوسط قیاس واقع بشود اما مثال موضوعی البینه «هذا المال شهد البینه بحرمته» «وکل ما شهد البینه فهو حرام» حدوسط‌ها  بیندازد نتیجه فهذا المال حرام. ببینید آقا فتوای مجتهد، خبر ثقه، بینه، این‌هایی که حجت شرعیه است شما دیدید که در تمام این‌ها شما آمدید و حدوسط قرار دادید و اکبر را برای اصغر ثابت کردید و هیچ کذب کبری لازم نمی‌آید ولی برخلاف قطع شما نمی‌توانی بیایی و قطع را حدوسط قرار بدهی برای این که کذب کبری لازم می‌آید بگویی هذا معلوم الخمریه و کل معلوم الخمریه حرام وجب الاجتناب عنه فهذا یجب الاجتناب عنه می‌گوییم دروغ است این کبری بلکه آن که حرام است خمر است نه مقطوع الخمریه. پس نتیجتا قطع صلاحیت ندارد حدوسط قیاس واقع بشود اما آن حجت‌های حقیقی می‌توانستند حدوسط واقع بشوند پس نتیجتا اگر ما به قطع هم که می‌گوییم حجت مسامحتا می‌گوییم حجت.

این عبارتی که امروز داشتیم که عرض کردیم این حجتی که شیخ دارد تعریف می‌کند حجت اصولی است و حال این که اکثرا دیدم تطبیق می‌کنند به حجت منطقی حالا سرّش چیست؟ به ذهنم آمد سرّش این است چون که مثالی که شیخ زدند مثال مال منطق است «العالم متغیر، کل متغیر حادث فالعالم حادث». یادتان هست این مثال در منطق می‌زنند چون شیخ این مثال زده لذا خیال کردند ایشان حجتی که دارند تعریف می‌کند حجت منطقی است و حال این که حجت اصولی است حجت اصولی این است چیزی که بتواند حدوسط بشود اکبر را برای اصغر ثابت بکند حالا می‌خواهد در تکوینیات باشد مثل این مثال و می‌خواهد در تشریعیات باشد مثل آن مثال‌هایی که من زدم که استعمال التتن افتی  المجتهد بحرمته و کل ما الفتی المجتهد بحرمته فهو حرام خوب الآن این جا فتوی مجتهد حدوسط است یعنی این توانست حرمت را برای استعمال تتن ثابت بکند پس این حجتی که ایشان تعریف کردند نوعاً عرض کردم حواشی اشتباه است و نوعاً آقایان دیگر این جا را اشتباه معنی می‌کنند من فکر می‌کنم سرّش هم همین است چون مثال منطقی است این‌ها خیال کردند حجت منطقی دارند تعریف می‌کنند. به منطق مراجعه کنید «الحجه معناها اللغوی الغلبه علی الخصم و عرّفوها» یعنی آقایان منطقیین حجت را  چه جوری تعریف کردند «قول مؤلف من قضایا» یعنی دو قضیه که مرکب باشد به این می‌گویند حجت «یلزم لذاته قول آخر» حجت در منطق این است دو تا قضیه‌ای که اسمش صغری و کبری است که از این دو تا انسان می‌تواند به یک نتیجة خبری برسد، پس این که ایشان این مثال را آوردند این مثال تکوینی است یعنی در این مثال تکوینی تغیر حدوسط است توانست اکبر را برای اصغر ثابت بکند در مثال‌های تشریعی هم همین جور فتوی مجتهد عین تغیر است چه طور تغیر در آن مثال حدوسط بود اکبر را برای اصغر ثابت کرد منتهی مثالش تکوینی بود و مربوط به حدوث عالم این مثال بعدی هم مثالی تشریعی است، استعمال تتن افتی المجتهد بحرمته و کل ما افتی المجتهد بحرمته فهو حرام فاستعمال التتن حرام در آن مثال تغیر حدوسط است و اسمش حجت اصولی است و اکبر را برای اصغر ثابت کرد در این مثال هم فتوای مجتهد حجت اصولی است و توانست حدوسط واقع بشود و اکبر را برای اصغر ثابت بکند پس خلاصه عرض کردم من به ذهنم می‌آید چون که این مثال منطقی است آقایان به اشتباه افتادند حالا ممکن است بگویند خودت اشتباه می‌کنی حاشیه قلائد را ببینید (سه تا حاشیه ما داریم این‌ها مال شاگردهای شیخ است فقط عیبش این است که مختصر است چون خیلی این‌ها ملا بودند مختصر نوشتند اما آن‌جاهایی که هم نوشتند خیلی عالی نوشتند یکی حاشیه آقا رضا همدانی که ایشان از شاگردهای شیخ است دیگری حاشیة آقای آخوند است آخوند خراسانی که ایشان نیز از شاگردهای شیخ است و سومی حاج آخوند قمی ـ قبر مبارکش در همین ایوان صحن بزرگ است غرض حاشیه‌ای دارد به نام قلائد، ببینید خیلی حاشیة خوبی است) ایشان همین مطالبی که من گفتم می‌گوید یعنی بعد از این که این‌ها را مطالعه کردم پیش خودم حساب کردم اتفاقاً به حاشیه ایشان مراجعه کرم ایشان همین حرف‌هایی که من می‌زنم می گوید. ایشان می‌گوید حجت منطقی مجموع صغری و کبری است که به وسیله آن انسان به یک نتیجه می‌رسد اما حجت اصولی چیست؟ آن چیزی است که حدوسط واقع می‌شود و بتواند اکبر را برای اصغر ثابت بکند حالا می‌خواهد مثال تکوینی باشد مثال آن مثال العالم متغیر یا مثال تشریعی باشد مثل این مثال.

خلاصه چه شد آقا به حجتی که ما داریم می‌خوانیم حجت اصولی است نه حجت منطقی و قطع نه حجت اصولی است و نه حجت منطقی اما حجت منطقی نیست برای این که مرکب نیست بسیط است اما حجت اصولی نیست برای این که نمی‌تواند و نمی‌شود از او قیاس درست بکنیم چرا؟ للکذب الکبری ایشان این عبارت را ندارد ایشان همین قدر دارد که می‌گوید از قطع قیاس درست نکن دیگر نمی‌گوید چرا؟ در ضمن در عباراتش دقت بکنی می‌شود للکذب الکبری، لکذب الکبری عبارت آقای نائینی است.

خلاصه ما دو جور حجت داریم بلکه سه جور حجت لغوی که به معنای غلبه است آن را بگذارید کنار، ما سه جور حجت اصولی داریم:

1 ـ حجت در کلام داریم که به معنای رفع العذر است یعنی اگر مولایی به عبدش دستوری داد این عذرش تمام است و باید امتثال بکند و اگر نکند مولا با او احتجاج می‌کند.

2 ـ و یک حجت منطقی داریم که عبارت است از صغری و کبری.

3- و یک حجت اصولی داریم که عبارت است از آن حدوسط که بتواند اکبر را برای اصغر ثابت بکند می‌خواهد در مثال‌های تکوینی باشد مثال العالم متغیر و می‌خواهد در مثال‌ها تشریعی باشد مثل همان استعمال تتن که من مثال زدم. پس نتیجه چه شد فقط امارات شرعیه است که می‌تواند حدوسط واقع بشود و اکبر را برای اصغر ثابت بکند مثل فتوای مجتهد و مثل خبر ثقه و مثل بینه و مثل ظن معتبر این‌هایی که شارع حجت کرده و اما قطع چون حجتش را کسی جعل نکرده چون کسی جعل حجیت برایش نکرده نمی‌تواند حدوسط قیاس واقع بشود و الا یلزم کذب کبری حالا عنایت بفرمایید.

س و جواب: بله شکل اول است بدیهی الانتاج است بالاخره برای نتیجة قطعی باید متوسل به شکل اول بشویم چون در شکل اول حدوسط در صغری محمول است و در کبری موضوع است العالم متغیر، متغیر محمول است و کل متغیر حادث، متغیر موضوع است آن شعر فارسی.

س و جواب: عرض کردم آن شکل‌های دیگر بدهی الانتاج نیست ما می‌خواهیم یک شکلی معین بکنیم که بدهی الانتاج باشد این‌ها را که گفتند در منطق و مال اینجا نیست خلاصه ما باید کبری و صغری را شکل اول قرار بدهیم یعنی حدوسط محمول قرار بدهیم در صغری و موضوع قرار بدهیم در کبری آن شعری فارسی : (مُغکَب اول خین کب ثانی و مغ کاین سوم در چهارم مین کغ، یاخین کاین شرط دان) این مال منطق است علی کل حال «مغکب اول» یعنی شکل اول باید صغری موجبه باشد کبری کلی باشد مغکب «م» یعنی موجبه «غ» یعنی صغری «ک» یعنی کبری. این صغری باید موجبه باشد العالم متغیر و کبری باید کلی باشد و کل متغیر حادث این شد مغکب اول یعنی این شکل اول است و صغری موجبه و کبری کلیه و نتیجه‌اش بدیهی الانتاج است یعنی اگر کسی قبول کرد که عالم متغیر است و قبول کرد که هر متغیری حادث است باید قبول بکند که عالم حادث است

خلاصه مطلب می‌خواستیم این را بگوییم که شما را به اشتباه نیندازد این مثال منطقی اصول اگر ما بخواهیم در اصول بگوییم چیزی حجت است این که بتواند حدوسط قیاس بشود محمول بشود در صغری و موضوع بشود در کبری ، اکبر را برای اصغر ثابت بکند می‌خواهد مثال‌های تکوینی باشد مثل العالم متغیر یا مثال‌های تشریعی باشد مثل این مثال‌هایی که الآن می‌خواهیم بخوانیم.

لذا ایشان می‌فرمایند: «فقولنا» پس حالا می‌خواهیم بگوییم چه چیزهایی می‌تواند حدوسط واقع بشود بعدا می‌گوید قطع نمی‌شود اما حالا چه چیزهایی می‌شود، می‌فرماید: «الظنّ حجّة ، أو البيّنة حجّة ، أو فتوى المفتي حجّة» این‌ها را دقت داشته باشید ظن حجت است، فتوی حجت است مال احکام است بینه حجت است مال موضوعات است این‌ها همه حجت است منتها بعضی‌هایش در احکام است و بعضی‌هایش در موضوعات است توجّه داشته باشید، بینه مال احکام نیست بینه شهادت عدلین است و مال موضوعات است آن احکام است که ظن معتبر از قول زراره می‌تواند برای ما جعل حکم بکند فتوای مجتهد می‌تواند برایمان جعل حکم بکند. ایشان می‌گوید: ما به این‌ها می‌گوییم حجت اصولی این‌ها  حجتند یعنی چه؟ فقولنا که می‌گوییم اینها حجه. «یراد به» به هر یک از این‌ها که ما می‌گوییم حجت، مراد این است یعنی «كون هذه الامور» این سه تا، این امور «اوسطاً» یعنی این‌ها می‌توانند حدوسط واقع بشوند «لإثبات أحكام متعلّقاتها» برای اثبات احکام متعلقشان. عرض کردم اگر مجتهد فتوا داد به این که تتن استعمالش حرام است می‌گویی استعمال التتن افتی المجتهد بحرمته و کل ما افتی المجتهد بحرمته متعلقش را ثابت می‌کند یعنی متعلقش همان استعمال تتن است و توانست حدوسط بشود یعنی این فتوای مجتهد که یک حجت شرعی است توانست حدوسط واقع بشود برای اثبات حکم متعلقش، متعلقش کدام است؟ همان استعمال تتن الآن این فتوای مجتهد توانست متعلقش را ثابت بکنید و ثابت بکنید که تتن استعمالش حرام است «فیقال» الآن می‌خواهیم از او صغری و کبری درست بکنیم نه این که گفتیم ظن حجت شرعی است بینه حجت شرعی است، فتوای مجتهد حجت شرعی است حال می‌خواهیم از این‌ها قیاس درست بکنیم فیقال «هذا المظنون الخمریة فکل مظنون الخمریه یجب الاجتناب عنه» نتیجه‌اش چه می‌شود پس «هذا یجب الاجتناب عنه» از قطع نمی‌توانی کبری درست کنی چون کذب کبری لازم می‌آید مقطوع الخمریه که حرام نیست.

پس اشکال را دقت کردید چیست؟ ما گفتیم نمی‌شود هر مقطوع الخمریه حرام باشد کذب کبری است خب مظنون الخمریه هم حرام نیست آن که حرام است خمر است ظن و قطع که دخالت در حکم ندارند، من الآن قطع پیدا کردم که این حرام است حالا چون مقطوع الخمریه است ـ نه خیر ـ خمر حرام است اگر ما بگوییم کل مقطوع الخمریه حرام این کذب کبری لازم می‌آید چرا؟ چون حرمت مال خمر است قطع من که دخالت در حکم ندارد، آخه گفتیم قطع طریقی آن است که دخالت در حکم ندارد ، متعلق قطع خودش دارای حکم است ، این قطع من دخالت در حرمت ندارد.

پس بنابراین کل مقطوع الخمریه گفتیم کذب کبری است خوب حالا ایشان می‌گوید بله می‌توانی از ظن قیاس درست بکنی و بگویی هذا مظنون الخمریه و کل مظنون الخمریه حرام ، خوب همان طوری که مقطوع الخمریه دروغ است مظنون الخمریه هم دروغ است یعنی خمر حرام است نه آن که شما به او علم داری خمر است نه آن که شما ظن به خمریتش داری پس چرا ایشان گفت؟ عنایت بکنید آقا ـ‌ از نظر کذب کبری این هم کذب کبری است (یعنی خوب بود که ایشان این مثال را نمی‌آوردند آن مثال‌های دیگر را می‌آوردند این مثال را اصلاً نمی‌آوردند که آقایان اشکال بکنند و ما مجبور بشویم جواب بدهیم) این جوابی که می‌گویم مال من نیست مال مرحوم نائینی است آقای نائینی می‌فرماید: بله این هم کبرایش کذب کبری دارد چون می‌گوید مظنون الخمریه حرام است و حال این که خمر حرام است پس چرا قیاس از او درست کرد آقای شیخ می‌گوییم این یک قیاس صوری است یعنی چرا؟ برای این که شارع ظن معتبر را حجت کرده چون شارع ظن معتبر را حجت کرده می‌شود یک قیاس صوری درست کرد ولی برخلاف قطع که شارع چون حجتش نکرده قیاس صوری هم نمی‌شود از او درست کرد پس ولو این که هر دو کذب کبری لازم دارد هم مظنون الخمریه کذب کبری دارد و هم مقطوع الخمریه، اما فرقش این است این است چون شارع به ظن عنایت دارد این عبارت مرحوم نائینی است «بعنایة من الشارع» چون شارع به ظن معتبر عنایت دارد و حجتش کرده می‌شود یک قیاس صوری از او درست کرد واقعیت ندارد عرض کردم خوب بود که اصلاً ایشان این مثال را نمی‌گفت که واقعیت هم ندارد و گرفتار اشکال هم بشویم ولی حالا که گفتند داریم توجیه می‌کنیم می‌گوییم فرق ظن با قطع این است ولو این که هر دو مشترکند در کذب کبری اما چون قطع اصلاً مجعول نیست نمی‌شود از او قیاس صوری هم درست کرد اما ظن به لحاظ این که شارع جعل حجیت برایش کرده می‌توان یک قیاس صوری از او درست کرد یعنی بیاییم و ظن معتبر را حد وسط قرار بدهیم.

س و جواب: فتوای را شارع حجت کرد و می‌تواند حدوسط واقع بشود و دروغ لازم هم نمی‌آید ما اُفتی المجتهد بحرمته فهو حرام قهرا حرام ظاهرا، حرام ظاهری است نتیجتاً ثابت می‌شود که استعمال تتن محکوم به حرمت است ظاهری.

پس آقا عرض کردم که اگر ایشان این مثال ظن را نمی‌فرمود بهتر بود ولی الآن که فرمودند این توجیه مرحوم نائینی حالا از نظر صناعی هم ما بتوانیم یک قیاس صوری درست بکنیم به چه درد می‌خورد علی کل حال این مثال ایشان نمی‌فرمود خیلی بهتر بود. خوب حالا برویم سراغ مثال دوم «وكذلك قولنا» که می‌گوییم فتوای مجتهد حجت است. «هذا الفعل» که من به استعمال تتن مثال زدم هذا الفعل یعنی استعمال تتن «ممّا أفتى المفتي»، افتی المجتهد «بتحریمه». و کبری خودتان بگذارید و کل ما افتی المجتهد بتحریمه فهو حرام و یک مثال برای موضوعی «هذا قامت البینة علی کونه محرّماً» یعنی دو شاهد عادل آمده و گفته این مال غصبی است و این مال حرام است «هذا» یعنی هذا المال «قامت البینه علی کونه محرما» کبری «وكلّ ما كان كذلك فهو حرام» این «کل ما» کبری است و به هر دو مثال می‌خورد، پس ببینید تمام این‌ها حجت است این‌ها چون مجعول شارع است توانست حدوسط قیاس واقع بشود توانست اکبرها را برای اصغرها ثابت بکند.

«و هذا بخلاف القطع» یعنی قطع چنین عرضه ای ندارد قطع نه حجت منطقی است و نه حجت اصولی است اما حجت منطقی نیست برای این که بسیط است و حجت منطقی مرکب است اما حجت اصول نیست برای این که صلاحیت ندارد حدوسط قیاس واقع بشود و اکبر را برای اصغر ثابت بکند چرا؟ للکذب الکبری ایشان می‌فرمایند: بخلاف القطع «لانه اذا قطع بوجوب شیء» ایشان دو تا مثال می‌زنند یکی برای حکمی و دیگری برای موضوعی آخه خمر موضوع است مثلا من قطع دارم که این خمر است خوب این قطع موضوعی است و یک وقت قطع دارم که مثلا نماز جمعه واجب است آن قطع حکمی است و ایشان برای هر دو مثال می‌زنند. «إذا قطع بوجوب شیء» شیء مثلا نماز جمعه حالا ما شیء را با نماز جمعه تطبیق می‌کنیم «اذا قطع بوجوب شیء» اگر من قطع پیدا کردم که نماز جمعه واجب است «فیقال» ببینید ایشان چه می‌خواهد بگوید ایشان می‌گوید دیگر قطعت را در صغری و کبری نیاور اگر قطع پیدا کردی که نماز جمعه واجب است نگو نماز جمعه مقطوع الوجوب است: بگو نماز جمعه واجب است و کل واجب یجب اتیانه فصلاه الجمعه یجب اتیانه که قطع را در حدوسط نیاور ببینی اذا قطع اگر شما قطع پیدا کردی یا اگر مکلف قطع پیدا کرد به وجوب چیزی این قطعش جزء صغری و کبری نیاور این قطعش جزء حدوسط قرار نده گرفتار کذب کبری می‌شود پس چه بگوید، بگوید: «هذا واجب» یعنی بگوید نماز جمعه واجب است «و کل واجب یحرم ضده». ببینید اسم قطعت را نیاور قطع نمی‌تواند بیاید و حد وسط قیاس واقع بشود اگر قطع به وجوب چیزی پیدا کردید نگو هذا مقطوع الوجوب و کل مقطوع الوجوب یجب ضده، این دروغ است و مقطوع الوجوب که واجب نیست آن که واجب است وجوب الهی است پس شما اگر قطع پیدا کردید به وجوب یک چیزی قطعت را بگذار کنار. اصلاً اسم قطع را نیاور. در این صغری و کبری پس چه بگوید: بگو: «هذا واجب و کل واجب یحرم ضده»، «أو» یا کل واجب «یجب مقدمته» یا کل واجب یجب اتیانه. هر چه می‌خواهید بگویید در کبری. کبری در اختیار شماست. علی کل حال هر صغری و کبرایی هر تعبیری که می‌آوری اسم قطعت را نیاور یعنی اگر بخواهی بگویی نماز جمعه مقطوع الوجوب است و کل مقطوع الوجوب واجب است یا کل مقطوع الوجوب یجب ضده این‌ها درست نیست. قطع را بگذار کنار اصلاً قطع صلاحیت ندارد بیاید و حدوسط بشود و در صغری محمول بشود در کبری  موضوع بشود.

یک دانه مثال موضوعی بزنیم این وجوب مثالش حکمی بود. مثال موضوعی مثل: من قطع پیدا کردم که این مایع خمر است خوب حالا قطع پیدا کردم. خوب اسم قطع در صغری و کبری نیاور بگو هذا خمر و کل خمر حرام فهذا حرام عنایت کردید برای این که اگر اسم قطعت را بیاوری کذب کبری لازم می‌آید. عنایت داشته باشید مال حکمی بود که وجوب بود. «و کذلک العلم بالموضوعات» می‌گوید در موضوعات هم همین جور است موضوعات مثل این که مایع من قطع پیدا کردم که خمر است مثل این که این فرش قطع پیدا کردم که غصبی است به این‌ها می‌گویند موضوعات و همچنین در موضوعات «فاذا قطع بخمریة شیء» اگر به یک مایعی شما قطع پیدا کردی که خمر است نباید قطعت را بیاوری حدوسط نباید برای کبری و صغری حدوسط درست بکنی از ناحیة قطع پس چه بگوید اگر قطع پیدا کردی که این مایع خمر است بگو «هذا خمر» یعنی این مایع خمر است «و کل خمر» و الا اگر بخواهی بگویی کل مقطوع الخمریه حرام کذب کبری لازم می‌آید اصلاً اسم قطع را نیاور در این صغری و کبری بگو هذا خمر و کل خمر «یجب الاجتناب عنه و لا یقال» یعنی نیایی و بگویی «ان هذا معلوم الخمریه» (بعضی از کتاب‌ها کلمة وجوب دارد این کلمه وجوب را خط بزنید و نسخة جامعة مدرسین درست است) ما داریم موضوعات می‌خوانیم حکم را که خواندیم ما خواندیم حکم وجوب را و رسیدیم به «کذلک العلم بالموضوعات» نسخة جامعة مدرسین درست است این کتاب‌ها یک کلمه اضافی دارد) پس اگر در موضوعی شما قطع پیدا کردی اسم قطع را نیاور پس چه بگو؟ بگو این خمر است و خمر یجب الاجتناب است «لایقال إن هذا معلوم» یا مقطوع (ببینید عبارات را عوض می‌کند گاهی می‌گوید مقطوع الخمریه و گاهی معلوم الخمریه خوب وقتی شما می‌گویی «اذا قطع» خوب در این جا باید بگویی مقطوع الخمریه، عیبی ندارد علم هم همان قطع است ولی عبارت‌ها هم باید یک جور باشد) شما الآن قطع به خمریت این مایع پیدا کردی نیایی و بگویی «إن هذا مقطوع الخمریه و کل مقطوع الخمریه حکمه کذا» مثلا حکمش وجوب اجتناب است یا حکمش حرمت است اسم قطع را نیاور و اسم قطع در صغری و کبری نیاور چرا؟ من گفتم للکذب الکبری ایشان عبارت دیگری می‌گوید، می‌گوید: «لانّ» چرا این را نگو و اولی را بگو و اسم قطع را نیاور و نیا و بگویی مقطوع الخمریه چون این دروغ است برای این که «أحكام الخمر» احکام خمر یعنی حرمت «انما تثبت للخمر لا لمقطوع الخمریة» شما بجای تمام این علم‌ها قطع بگذارید عبارتش روشن‌تر است الآن که شما قطع پیدا کردید که این خمر است و می‌خواهی صغری و کبری درست بکنی اسم قطعت را نیاور بگو این خمر است و خمر هم حرام است نیایی و بگویی هذا مقطوع الخمریه و کل مقطوع الخمریه حرام چرا؟ برای این که احکام خمر یعنی حرمت و وجوب اجتناب این‌ها احکام خمر است دیگر حرمت و وجوب اجتناب این احکام خمر تثبت للخمر لا للمقطوع الخمریه یعنی اگر اسم قطع را بیاوری کذب کبری لازم می‌آید.

پس آقا چه شده دیدید آن امارات شرعی توانست حدوسط واقع بشود اکبر را برای اصغر ثابت بکند. حجت اصولی بود اما قطع نمی‌تواند حدوسط قیاس واقع بشود

[دلیل دوم بر اینکه قطع نمی تواند حد وسط واقع شود]

«و الحاصل» آدم خیال می‌کند این و الحاصل خلاصة حرف‌هایی که تا حالا زدیم ـ نه خیر ـ این دلیل دوم است ایشان می‌خواهد الآن دلیل دوم بیاورد برای این که قطع نمی‌شود حدوسط واقع بشود تا حالا چند دلیل آوردیم یک دلیل و آن هم کذب کبری. قطع را جزء قیاس نیاور دلیل چیست؟ للکذب الکبری و این «و الحاصل» که خلاصه این حرف نیست بلکه اشکال دوم است که نکن این کار را. یک وقت قطع را نیاوری حدوسط قرار بدهی چرا؟ برای این لازم می‌آید اتحاد سبب و مسبب این اشکال دوم چون سبب و مسبب بینشان اثنیت باشد سبب یک چیزی باشد و مسبب یک چیز دیگر ما اگر بخواهیم قطع را بیاوریم جزء قیاس قرار بدهیم چه می‌شود آن جا؟ این جا لازم می‌آید اتحاد سبب و مسبب. ایشان می‌فرماید: «والحاصل» الثانی بفرماید خلاصه قطع جزء کبری نمی‌تواند واقع بشود للکذب الکبری. قطع حدوسط نمی‌تواند واقع بشود دلیل اول للکذب الکبری دلیل دوم «أنّ كون القطع حجّة غير معقول» اصلاً معنی ندارد قطع حجت واقع بشود چرا؟ برای حجت آن چیزی است که سبب بشود برای قطع. خوب عنایت بکنید حجت به چه می‌گویند به چیزی که سبب باشد برای یک مطلبی، الآن تغیر ما به این می‌گوییم حجت، چرا؟ سبب شد برای علم به حدوث عالم، همیشه حجت به چیزی می‌گویند که سبب قطع به چیزی بشود به این می‌گویند حجت آن وقت اگر شما بیایید و قطع را  حجت قرار بدهی سبب و مسبب هر دو متحد می‌شوند ایشان می‌فرمایند: «کون القطع الحجة غیر معقول اصلاً» حالا اولی معقول نبود و کذب کبری لازم می‌آمد، اما روی قول دوم اصلاً غیر معقول است چرا؟ «لان الحجة ما یوجب القطع بالمطلوب» یوجب یعنی سبب. حجت آن چیزی است که سبب قطع باشد یعنی قطع باید مسببش باشد آن وقت اگر خود حجت را بیایی و قطع قرار بدهی سبب و مسبب هر دو یکی می‌شوند، حجت به آن چیز می‌گویند که سبب قطع به مطلوب باشد. «فلا یطلق الحجة علی نفس القطع». به خود قطع نمی‌شود گفت حجت و الا اگر به قطع بگوییم حجت لازم می‌آید اتحاد سبب و مسبب.

المقصد الأوّل في القطع (١)

وجوب متابعة القطع

فنقول : لا إشكال في وجوب متابعة القطع والعمل عليه ما دام موجودا ؛ لأنّه بنفسه طريق إلى الواقع ، وليس طريقيّته قابلة لجعل الشارع إثباتا أو نفيا (٢).

إطلاق الحجّة على القطع والمراد منه

ومن هنا يعلم : أنّ إطلاق «الحجّة» عليه ليس كإطلاق «الحجّة» على الأمارات المعتبرة شرعا ؛ لأنّ الحجّة عبارة عن : الوسط الذي به يحتجّ على ثبوت الأكبر للأصغر ، ويصير واسطة للقطع بثبوته له ، كالتغيّر لإثبات حدوث العالم ، فقولنا : الظنّ حجّة ، أو البيّنة حجّة ، أو فتوى المفتي حجّة ، يراد به كون هذه الامور أوساطا لإثبات أحكام متعلّقاتها ، فيقال : هذا مظنون الخمريّة ، وكلّ مظنون الخمريّة يجب الاجتناب عنه. وكذلك قولنا : هذا الفعل ممّا أفتى المفتي بتحريمه ، أو قامت البيّنة على كونه محرّما ، وكلّ ما كان كذلك فهو حرام.

وهذا بخلاف القطع ؛ لأنّه إذا قطع بوجوب شيء ، فيقال : هذا

__________________

(١) كذا في (ل) و (م) ، وفي غيرهما : «أمّا الكلام في المقصد الأوّل».

(٢) في (ص) : «ونفيا».

واجب ، وكلّ واجب يحرم ضدّه أو يجب مقدّمته.

وكذلك العلم بالموضوعات ، فإذا قطع بخمرية شيء ، فيقال : هذا خمر ، وكلّ خمر يجب الاجتناب عنه ، ولا يقال : إنّ هذا معلوم الخمريّة ، وكلّ معلوم الخمريّة حكمه كذا ؛ لأنّ أحكام الخمر إنّما تثبت للخمر ، لا لما علم أنّه خمر.

والحاصل : أنّ كون القطع حجّة غير معقول ؛ لأنّ الحجّة ما يوجب القطع بالمطلوب ، فلا يطلق على نفس القطع.

انقسام القطع إلى طريقي وموضوعي

هذا كلّه بالنسبة إلى حكم متعلّق القطع وهو الأمر المقطوع به ، وأمّا بالنسبة إلى حكم آخر ، فيجوز أن يكون القطع مأخوذا في موضوعه ، فيقال : إنّ الشيء المعلوم بوصف كونه معلوما حكمه كذا ، وحينئذ فالعلم يكون وسطا لثبوت ذلك الحكم (١) وإن لم يطلق عليه الحجّة ؛ إذ المراد ب «الحجّة» في باب الأدلّة : ما كان وسطا لثبوت أحكام (٢) متعلّقه شرعا ، لا لحكم آخر (٣) ، كما إذا رتّب الشارع الحرمة على الخمر المعلوم كونها خمرا ، لا على نفس الخمر ، وكترتّب وجوب الإطاعة عقلا (٤) على معلوم الوجوب ، لا الواجب الواقعي (٥).

وبالجملة : فالقطع قد يكون طريقا للحكم ، وقد يكون مأخوذا في

__________________

(١) في (ظ) ، (ل) و (م) زيادة : «لمتعلّقه».

(٢) في نسخة بدل (ص) : «حكم».

(٣) لم ترد عبارة «وإن لم يطلق ـ إلى ـ لا لحكم آخر» في (ظ) ، (ل) و (م).

(٤) لم ترد «عقلا» في (ر) و (ص).

(٥) لم ترد عبارة «وكترتّب ـ إلى ـ الواقعي» في (ظ) ، (ل) و (م).