درس بدایة الحکمة

جلسه ۹۸: قدرت خداوند

 
۱

خطبه

۲

قدرت خداوند: اشکال جبر

سخن در اثبات صفات خداوند است و به قدرت رسیده‌ایم. معنای قدرت، کاری است که از روی علم و اراده انجام شود. به تعبیر دیگر قدرت، به این معنا است که فاعل که کار را انجام می‌دهد بداند که چه کاری می‌کند (در مقابل کاری که موجودات انجام می‌دهند در حالی که به آن علم ندارند مانند سنگی که از بالا به سمت پائین می‌آید که نمی‌گویند او قدرت بر این حرکت دارد.) بنا بر این قدرت دو رکن دارد: کار انجام دادن و آن را عالمانه انجام دادن.

در مباحث الهیات بالامعنی الاخص گفتیم که غیر واجب تعالی هر چه هست ممکن است و همه‌ی ممکنات از او صادر می‌شوند و بلا واسطه یا با واسطه معلول او هستند. همچنین گفتیم که خداوند قبل از خلق به همه‌ی اشیاء که خلق می‌کند علم دارد و این علم عین ذات است. بنا بر این اثبات قدرت دلیل به برهان دیگری ندارد زیرا هم خداوند کارها را انجام می‌دهد و هم علم به آن دارد. بنا بر این خداوند قادر به همه‌ی اشیاء است زیرا همه مخلوق او هستند و او نیز آنها را عالمانه خلق کرده است.

آنچه در بحث قدرت مطرح است جواب اشکالاتی است که مطرح شده است و الا اصل اثبات قدرت به راحتی اثبات می‌شود.

اشکال اول این است که در عالم چیزهایی وجود دارد که مقدور خداوند نیست که عبارت است از کارهای اختیاری انسان. این کارها مقدور انسان است مانند دروغ گفتن و یا نماز خواندن که کاری است که انسان با قدرت خود انجام می‌دهد. اگر این کارها بخواهد تحت قدرت خداوند قرار گیرد بنا بر این انسان باید هیچ کاره و مجبور به انجام این کارها باشد و حال آنکه بالوجدان درک می‌کنیم که انسان مجبور نیست لا جرم اعمال او نباید مقدور خداوند باشد.

جواب این است که معنای اختیاری بودن فعل انسان این نیست که در همه حال بتواند کاری را انجام دهد و یا ندهد. یعنی این گونه نیست که نسبت فعل به انسان همواره امکان باشد. همان فعلی که اختیاری است طبق قاعده‌ی الشیء ما لم یجب لم یوجد، اول باید واجب شود و به گونه‌ای شود که هیچ راه برای انجام نشدنش وجود نداشته باشد و به گونه‌ای شود که حتما موجود شود. علت تامه‌ی هر کار ابتدا باید موجود شود تا عمل از انسان سر بزند، علت تامه‌ی آن کار عبارت است از خود انسان، علم او، اراده‌ی او، شرایط زمانی و مکانی و سایر شرایط لازمه برای انجام آن کار. اگر همه‌ی اینها با هم جمع شود، فعل واجب می‌شود. حال این سخن این است که این فعل، واجب بالغیر است یا واجب بالذات. واضح است که واجب بالغیر است زیرا من واجب بالذات نیستم که فعلم واجب بالذات باشد. بنا بر این این واجب باید سرآخر مستند به واجب بالذات شود که همان خداوند است پس فعل سرآخر به او مستند است و معلول او می‌باشد. بنا بر این فعل انسان به وسیله‌ی واجب الوجود، واجب و بعد موجود می‌شود.

علاوه بر اینکه قبلا گفتیم که همه‌ی موجودات، موجودات ربطی هستند و برای ایجاد باید به یک مستقل بالذات متصل باشند. وجود انسان نیز ربطی است و اعمال او باید به یک مستقل بالذات مرتبط باشد.

مستشکل در اینجا می‌گوید: اگر طبق دو برهان فوق، فعل انسان مقدور و تحت قدرت خداوند است دیگر تحت قدرت خود انسان نیست بنا بر این انسان در اعمال خود مجبور است.

به بیان دیگر، وقتی می‌گویید که خداوند بر انجام کارهایی که در عالم وجود دارد قدرت دارد یعنی هم خداوند آن را انجام می‌دهد و هم خداوند به انجام آنها علم دارد.

حال مستشکل به هر دو رکن موجود در تعریف قدرت تمسک می‌کند و اشکال خود را مطرح می‌کند:

اگر خداوند فاعل این فعل است یعنی خداوند است که این فعل را خواسته است و اراده کرده است. اراده‌ی خداوند از مراد تخلف نمی‌کند بنا بر این حتی اگر من نخواهم آن کار باید انجام شود از این رو من مجبور می‌شوم و فعل مزبور اختیاری من نیست بلکه اختیاری خداوند است.

و اگر خداوند این کار را از روی علم انجام می‌دهد بنا بر این او می‌داند که این فعل انجام خواهد شد از این رو این فعل حتما انجام خواهد شد و الا لازمه‌اش این است که علم خداوند جهل باشد و علم او مطابق با واقع نباشد. به عبارت است از خداوند متعال چون قادر است عالم است زیرا یکی از ارکان قدرت، علم است از این رو اگر علم دارد که کاری انجام می‌شود آن کار حتما باید انجام شود. بنا بر این انسان نمی‌تواند که آن کار را انجام ندهد و معنای مجبور بودن هم همین است.

نتیجه اینکه اگر قدرت خداوند عام است و همه چیز را می‌گیرد، افعال اختیاری انسان را هم شامل می‌شود و نتیجه‌ی آن جبر است.

۳

قدرت خداوند: اشکال جبر

الفصل السادس في قدرته تعالى (فصل ششم در قدرت خداوند)

قد تقدم أن القدرة: (كون الشئ مصدرا للفعل عن علم)، (سابقا در تعریف قدرت گفتیم که قدرت به معنای این است که چیزی سرچشمه‌ی فعل باشد و فعل را از روی آگاهی انجام دهد.) ومن المعلوم أن الذي ينتهي إليه الموجودات الممكنة هو ذاته المتعالية، (و واضح است که فقط خداوند است که همه‌ی موجودات ممکن به او منتهی می‌شود و همه معلول او هستند و همه تجلی ذات او می‌باشند.) إذ لا يبقى وراء الوجود الممكن إلا الوجود الواجبي من غير قيد وشرط، (زیرا فرض این است که بعد از وجود ممکن هیچ چیزی باقی نمی‌ماند مگر وجود واجب؛ آن هم وجود واجبی که هیچ قید و شرطی ندارد زیرا هر چیزی که غیر واجب تعالی است هر چه که باشد معلول است و خودش نیازمند به خداوند است در نتیجه معنا ندارد که خداوند در علیتش به آن چیز نیاز داشته باشد.) فهو المصدر للجميع، (بنا بر این خداوند مصدر برای هر چیز دیگر است.) وعلمه عين ذاته التي هي المبدأ لصدور المعاليل الممكنة، (همچنین گفتیم که علم خداوند عین ذات خداوند است؛ همان ذاتیکه مبدأ صدور تمامی معلول‌های ممکنه است بنا بر این خداوند کاری را غیر عالمانه انجام نمی‌دهد.) فله القدرة، وهي عين ذاته. (بنا بر این خداوند قادر است و این قدرت نیز عین ذاتش است زیرا ذات او فاعل است و علم هم عین ذات است و قدرت هم چیزی جز فاعلیت با علم نیست و فاعل خود ذات است و علم هم عین ذات می‌باشد. همچنین لازمه‌ی این استدلال این است که او قادر بر همه‌ی اشیاء است زیرا او فاعل همه‌ی اشیاء است و به همه علم دارد بنا بر این قدرت او عام می‌باشد.)

فإن قلت: (اگر اشکال شود که) أفعال الانسان الاختيارية مخلوقة لنفس الانسان، (افعال اختیاری انسان مخلوق خود انسان است نه خداوند. البته سخن در افعال اختیاری است نه غیر اختیاری مانند رشد کردن) لأنها منوطة باختياره، (زیرا این افعال وابسته به او و تصمیم اوست که اگر بخواهد می‌تواند انجام ندهد.) إن شاء فعل وإن لم يشأ لم يفعل، (اگر تصمیم بگیرد آن را انجام می‌دهد و الا نه) و لو كانت مخلوقة لله (سبحانه) مقدورة له، (و اگر این افعال مخلوق خداوند متعال و مقدور او باشد) كان الانسان مجبرا على الفعل لا مختارا فيه، (لازمه‌اش این است که انسان بر انجام این کارها مجبور باشد نه مختار) فأفعال الانسان الاختيارية خارجة عن تعلق القدرة، (بنا بر این افعال اختیاری انسان خارج از تعلق قدرت الهی است.) فالقدرة لا تعم كل شئ. (بنا بر این قدرت الهی عمومیت ندارد تا همه‌ی افعال را شامل شود. مخفی نماند که مستشکل اصل تعلق قدرت خداوند به افعال را قبول دارد ولی به اینکه دامنه‌ی آن افعال اختیاری انسان را هم شامل شود اشکال می‌کند.)

قلت: (جواب این است که) ليس معنى كون الفعل اختياريا تساوي نسبته إلى الوجود والعدم حتى حين الصدور، (معنای اینکه فعل، اختیاری این نیست که نسبت فعل به وجود و عدم حتی در زمان صادر شدن فعل یکی باشد یعنی حتی وقتی که علت تامه‌اش محقق شده است در آن حال هم بشود محقق شود و بشود که نشود. زیرا قبلا گفتیم که وقتی علت تامه محقق شد، وجود معلول واجب است. همچنین گفتیم که الشیء ما لم یجب لم یوجد.) فمن المحال صدور الممكن من غير ترجح وتعين لأحد جانبي وجوده وعدمه، (و محال است که ممکن صادر شود بدون اینکه رجحان در حد وجود پیدا کند و یکی از دو طرف وجود و عدم برای او متعین و واجب شود. زیرا شیء تا وجود برای متعین و واجب نشود موجود نمی‌شود و تا عدم برای او متعین و واجب نشود معدوم نمی‌شود. البته واضح است که عدم از علت صادر نمی‌شود و ذکر وجود و عدم در عبارت فوق از باب مسامحه می‌باشد.) بل الفعل الاختياري لكونه ممكنا في ذاته يحتاج في وجوده إلى علة تامة (بنا بر این فعل اختیاری چون در ذات خودش ممکن است در وجودش به علت تامه احتیاج دارد) لا يتخلف عنها، (و وقتی علت تامه‌اش موجود شد دیگر از آن عقب نمی‌ماند و فورا محقق می‌شود و این تحقق هم واجب است نه ممکن) نسبته إليها نسبة الوجوب، (و نسبت این فعل اختیاری به آن علت تامه نسبت وجوب است نه امکان.) وأما نسبته إلى الانسان الذي هو جزء من أجزاء علته التامة فبالإمكان، (و اگر بالامکان است این نسبت به اجزاء علت تامه یعنی علت ناقصه است. بنا بر این نسبت آن به انسان که علت ناقصه است و جزئی از اجزاء علت تامه است به امکان می‌باشد.) كسائر الأجزاء التي لها، من المادة القابلة وسائر الشرائط الزمانية والمكانية وغيرها. (کما اینکه نسبت فعل به سایر اجزایی علت تامه یعنی به نسبت به سایر علل ناقصه مانند ماده‌ی قابل که آن فعل را می‌پذیرد (مانند کاغذ و مرکب برای فعل نوشتن) و سایر شرایط زمانی و مکانی و مانند آن. بنا بر این نسبت فعل نوشتن به کاغذ و مرکب و زمان نوشتن و مانند آن مانند نسبت آن به انسان همه به امکان می‌باشد.) فالفعل الاختياري لا يقع إلا واجبا بالغير، كسائر المعلولات، (بنا بر این فعل اختیاری، محقق نمی‌شود مگر زمانی که واجب شده است مانند ما بقی معلولات و این وجوب، بالغیر است.) ومن المعلوم أن الوجوب بالغير لا يتحقق إلا بالانتهاء إلى واجب بالذات، (و از چیزهای روشن این است که وجوب بالغیر تحقق پیدا نمی‌کند مگر اینکه به واجب بالذات منتهی شود و الا به دور و تسلسل می‌انجامد.) ولا واجب بالذات إلا هو (تعالى)، (و واجب بالذاتی غیر از خداوند نداریم. بنا بر این فعل مزبور به خداوند ختم می‌شود و معلول است.) فقدرته (تعالى) عامة حتى للأفعال الاختيارية. (بنا بر این قدرت خداوند عمومیت دارد و حتی افعال اختیاری انسان را شامل می‌شود.)

ومن طريق آخر: الأفعال كغيرها من الممكنات معلولة، (راه دیگر این است که سابقا گفتیم که افعال مانند سایر ممکنات معلول است.) وقد تقدم في مرحلة العلة والمعلول: أن وجود المعلول رابط بالنسبة إلى علته، (و در مرحله‌ی علت و معلول گفتیم که وجود معلول در اصل وجودش رابط است یعنی این گونه نیست که هستی باشد و وابسته هم باشد بلکه هستی اش وابستگی است.) ولا يتحقق وجود رابط إلا بالقيام بمستقل يقومه، (و هیچ وجود رابطی محقق نمی‌شود مگر اینکه به وجود مستقلی مرتبط باشد که آن را قائم بدارد.) ولا مستقل بالذات إلا الواجب بالذات، (و مستقل بالذاتی غیر از خداوند وجود ندارد که همه‌ی مرتبط‌ها به او تکیه دارند.) فهو مبدأ أول لصدور كل معلول متعلق الوجود بعلة، (بنا بر این خداوند متعال مبدأ اول برای پیدایش همه‌ی معلول‌هایی است که وجودشان به علت وابسته است. قید متعلق الوجود بعلة توضیحی است زیرا علتی نیست که وابسته به علت نباشد.) وهو على كل شئ قدير. (بنا بر این عموم قدرت اثبات می‌شود و اینکه خداوند بر همه چیز حتی افعال اختیاری انسان قادر است و این افعال هم ربط است و باید به مبدأ اول که خداوند است ختم شود.)

فإن قلت: (اگر اشکال شود که مشکل جبر حل نشده است زیرا در تعریف قدرت از مصدر بودن و عالم بودن استفاده شده است و هر دو به جبر می‌انجامد اما از راه مصدر بودن می‌گوییم:) الالتزام بعموم القدرة للأفعال الاختيارية التزام بكونها جبرية، (وقتی شما ملتزم شدید که قدرت خداوند شامل افعال اختیاری انسان می‌شود این التزام به این است که افعال فوق اختیاری نیست بلکه جبری است.) فإن لازمه القول بتعلق الإرادة الإلهية بالفعل الاختياري، (زیرا لازمه‌ی عموم قدرت این است که باید قائل شد که اراده‌ی الهی به فعل اختیاری انسان نیز تعلق گرفته است.) وهي لا تتخلف عن المراد، (و اراده‌ی الهی از مراد تخلف نمی‌کند و حتما باید اجرا شود.) فيكون ضروري الوقوع، (بنا بر این فعل انسان باید ضروری الوقوع می‌شود و حتما باید اتفاق بیفتد.) ويكون الانسان مجبرا عليه، لا مختارا فيه. (بنا بر این انسان مجبور خواهد بود و نه مختار.) وبوجه آخر: (و از طریق دیگر از راه عالم بودن می‌گوییم:) ما وقع من الفعل متعلق لعلمه (تعالى)، (آنچه از فعل که اختیاری ما است واقع می‌شود متعلق علم خداوند است و او می‌داند که این فعل واقع می‌شود.) فوقوعه ضروري، (بنا بر این وقوع آن ضروری است) وإلا عاد علمه جهلا (تعالى عن ذلك)، (و اگر واقع نشود علم خداوند باید جهل باشد یعنی علم او باید خلاف واقع شود که خداوند از آن منزه است که خلاف واقع چیزی را تصور کند و علم به واقع نداشته باشد.) فالفعل جبري لا اختياري. (بنا بر این افعال انسان‌ها جبری است و نه اختیاری.)

۴

جواب اشکال

جواب این است که خداوند در این موارد اراده می‌کند که من با اختیار، کاری را انجام دهم از این رو اگر من در انجام کارم مجبور باشم لازمه‌اش این است که در مورد خداوند، مراد از اراده تخلف کند. بنا بر این خداوند اراده کرده است که عمل فوق از طریق آنچه من اراده کرده ام انجام شود.

بنا بر این هرچند خداوند علم به فعل مزبور دارد ولی علم به فعل با تمامی مقدمات آن دارد یعنی علم دارد که فعل مزبور با اختیار و اراده‌ی انسان انجام شود و می‌داند که من چه چیزی را اراده می‌کنم.

۵

تطبیق جواب اشکال

قلت: كلا! (جواب این است که هیچ یک از این ادله صحیح نیست.) فالإرادة الإلهية إنما تعلقت بالفعل على ما هو عليه في نفسه، (زیرا اراده‌ی خداوند به فعل بلا واسطه معلول خداوند نیست بلکه اراده‌ی او تعلق به آن گرفته است بر همان حالی که فعل بر آن در ذات خودش است. توضیح اینکه) والذي عليه الفعل هو أنه منسوب إلى الانسان الذي هو جزء علته التامة بالإمكان، (و وضعی که آن فعل بر آن است این است که فعل، منسوب به انسان است؛ انسانی که جزء علت تامه است یعنی او می‌تواند کار را انجام دهد و یا ندهد.) ولا يتغير بتعلق الإرادة عما هو عليه، (و فعل به وسیله‌ی تعلق اراده، از آن وضعی که دارد (که معلول انسان است و با اختیار انسان انجام می‌شود) تغییر نمی‌کند.) فقد تعلقت الإرادة بالفعل من طريق اختيار الانسان، (بنا بر این اراده‌ی خداوند به فعل تعلق گرفته است ولی از طریق فعل انسان است یعنی اراده کرده است که من اختیار کنم کاری را انجام دهم.) ومراده (تعالى) أن يفعل الانسان الفعل الفلاني باختياره، (و مراد و خواسته‌ی خداوند این است که انسان کار خاصی را با اراده‌ی و اختیار خود انجام دهد.) ومن المحال أن يتخلف مراده (تعالى) عن إرادته. (و محال است که اراده‌ی خداوند از مرادش تخلف کند بنا بر این ما در مختار بودن مجبور هستیم. و اینجاست که میرداماد می‌گوید انسان هرچند صورتا مختار است ولی مضطر و مجبور است به این معنا که او در اختیار خود اختیاری ندارد.)

والجواب عن الاحتجاج بتعلق العلم الأزلي بالفعل (و جواب از اشکال دوم آنها که گفتند که علم ازلی خداوند به فعل تعلق گرفته است و فعل انسان حتما باید مطابق همان علم باشد.) كالجواب عن تعلق الإرادة به، فالعلم إنما تعلق بالفعل على ما هو عليه، (جواب آن همان است که در جواب از اراده دادیم که علم خداوند به فعل انسان به همان گونه که فعل بر آن است تعلق گرفته است.) وهو أنه فعل اختياري يتمكن الانسان منه ومن تركه، (و آن اینکه فعل انسان، اختیاری باشد که انسان قدرت داشته باشد هم انجامش دهد و هم ترکش کند.) ولا يخرج العلم المعلوم عن حقيقته، (و علم، معلوم را از حقیقت خودش خارج نمی‌کند بنا بر این وقتی حقیقت معلوم این است که فعل اختیاری من است و خداوند هم به آن علم دارد یعنی خداوند علم دارد که من از روی اختیار چه چیزی را انتخاب می‌کند.) فلو لم يقع اختياريا كان علمه (تعالى) جهلا. (بنا بر این این استدلال علیه مستشکل است به این بیان که اگر فعل مزبور با اختیار من انجام نشود علم خداوند باید جهل باشد زیرا او علم دارد که من فعل مزبور را با اختیار خود انجام خواهم داد.)

۶

اشکال سوم

اشکال بعد این است که: شما عموم قدرت را از این راه اثبات کردید که مخلوقات و از جمله فعل انسان ممکن است و ممکن باید به حد وجوب برسد تا موجود شود و بالاخره باید به واجب بالذات بر گردد که همان خداوند است. بنا بر این همه‌ی این فعل‌ها واجب هستند که موجود می‌شوند (زیرا شما می‌گویید: الشیء ما لم یجب لم یوجد) بنا بر این خداوند متعال مختار نیست بلکه فعلش واجب است و باید حتما کاری را انجام دهد.

۷

تطبیق اشکال سوم

فإن قلت: السلوك إلى بيان عموم القدرة من طريق توقف وجود المعلول الممكن على وجوبه بالغير وانتهاء ذلك إلى الواجب بالذات، ينتج خلاف المطلوب، (اگر اشکال شود که اینکه شما برای اثبات عموم قدرت خداوند تعالی گفتید که وجود معلول ممکن متوقف است بر اینکه واجب بالغیر شود زیرا الشیء ما لم یجب لم یوجد و واجب بالغیر هم به واجب بالذات منتهی می‌شود و این بیان خلاف مطلوب شما را نتیجه می‌دهد که در صدد مختار بودن خداوند بودید بلکه نتیجه می‌دهد که خداوند مجبور است.) فإن كون فعله (تعالى) واجبا يستلزم كونه (تعالى) موجبا - بفتح الجيم - (زیرا اینکه فعل خداوند واجب باشد مستلزم این است که خداوند موجَب باشد) أي واجبا عليه الفعل ممتنعا عليه الترك، (یعنی فعل بر او واجب باشد و ترک بر او ممتنع باشد) ولا معنى لعموم القدرة حينئذ. (بنا بر این دیگر معنایی برای عموم قدرت نیست بلکه اصلا معنایی برای قدرت نیست زیرا هر کاری که انجام می‌دهد آن فعل بر او واجب است و خداوند اختیار در ترک ندارد.)

الفصل السادس

في قدرته تعالى

قد تقدم (١) أن القدرة ، كون الشيء مصدرا للفعل عن علم ، ومن المعلوم أن الذي ، ينتهي إليه الموجودات الممكنة ، هو ذاته المتعالية ، إذ لا يبقى وراء الوجود الممكن ، إلا الوجود الواجبي من غير قيد وشرط ، فهو المصدر للجميع ، وعلمه عين ذاته ، التي هي المبدأ لصدور المعاليل الممكنة ، فله القدرة وهي عين ذاته.

فإن قلت ، أفعال الإنسان الاختيارية مخلوقة لنفس الإنسان ، لأنها منوطة باختياره ، إن شاء فعل وإن لم يشأ لم يفعل ، ولو كانت مخلوقة لله سبحانه مقدورة له ، كان الإنسان مجبرا على الفعل لا مختارا فيه ، فأفعال الإنسان الاختيارية خارجة عن تعلق القدرة ، فالقدرة لا تعم كل شيء.

قلت ليس معنى كون الفعل اختياريا ، تساوى نسبته إلى الوجود والعدم حتى حين الصدور ، فمن المحال صدور الممكن ، من غير ترجح وتعين لأحد جانبي وجوده وعدمه ، بل الفعل الاختياري لكونه ممكنا في ذاته ، يحتاج في وجوده إلى علة تامة لا يتخلف عنها ، نسبته إليها نسبة الوجوب ، وأما نسبته إلى الإنسان الذي هو جزء من أجزاء علته التامة ، فبالإمكان كسائر الأجزاء التي لها ، من المادة القابلة وسائر الشرائط ، الزمانية والمكانية وغيرها.

فالفعل الاختياري لا يقع إلا واجبا بالغير ، كسائر المعلولات ، ومن المعلوم أن الوجوب بالغير لا يتحقق ، إلا بالانتهاء إلى واجب بالذات ، ولا واجب

__________________

(١) في الفصل العاشر من المرحلة عشر.

بالذات إلا هو تعالى ، فقدرته تعالى عامة حتى للأفعال الاختيارية.

ومن طريق آخر ، الأفعال كغيرها من الممكنات معلولة ، وقد تقدم (١) في مرحلة العلة والمعلول ، أن وجود المعلول رابط بالنسبة إلى علته ، ولا يتحقق وجود رابط إلا بالقيام بمستقل يقومه ، ولا مستقل بالذات إلا الواجب بالذات ، فهو مبدأ أول لصدور كل معلول متعلق الوجود بعلة ، وهو على كل شيء قدير.

فإن قلت الالتزام بعموم القدرة ، للأفعال الاختيارية التزام بكونها جبرية ، فإن لازمه القول بتعلق الإرادة الإلهية ، بالفعل الاختياري ، وهي لا تتخلف عن المراد ، فيكون ضروري الوقوع ، ويكون الإنسان مجبرا عليه لا مختارا فيه ، وبوجه آخر ما وقع من الفعل ، متعلق لعلمه تعالى فوقوعه ضروري ، وإلا عاد علمه جهلا ، تعالى عن ذلك فالفعل جبري لا اختياري.

قلت كلا فالإرادة الإلهية ، إنما تعلقت بالفعل على ما هو عليه في نفسه ، والذي عليه الفعل هو أنه منسوب إلى الإنسان ، الذي هو جزء علته التامة بالإمكان ، ولا يتغير بتعلق الإرادة عما هو عليه ، فقد تعلقت الإرادة بالفعل من طريق اختيار الإنسان ، ومراده تعالى أن يفعل الإنسان الفعل الفلاني باختياره ، ومن المحال أن يتخلف مراده تعالى عن إرادته.

والجواب عن الاحتجاج بتعلق العلم الأزلي ، بالفعل كالجواب عن تعلق الإرادة به ، فالعلم إنما تعلق بالفعل على ما هو عليه ، وهو أنه فعل اختياري ، يتمكن الإنسان منه ومن تركه ، ولا يخرج العلم المعلوم عن حقيقته ، فلو لم يقع اختياريا كان علمه تعالى جهلا.

فإن قلت ، السلوك إلى بيان عموم القدرة من طريق ، توقف وجود المعلول الممكن على وجوبه بالغير ، وانتهاء ذلك إلى الواجب بالذات ، ينتج خلاف

__________________

(١) في الفصل الثالث من المرحلة السابقة.

المطلوب ، فإن كون فعله تعالى واجبا ، يستلزم كونه تعالى موجبا بفتح الجيم ، أي واجبا عليه الفعل ممتنعا عليه الترك ، ولا معنى لعموم القدرة حينئذ.

قلت الوجوب كما تعلم منتزع من الوجود ، فكما أن وجود المعلول من ناحية العلة ، كذلك وجوبه بالغير من ناحيتها ، ومن المحال أن يعود الأثر المترتب على وجود الشيء ، مؤثرا في وجود مؤثرة ، فالإيجاب الجائي من ناحيته تعالى إلى فعله ، يستحيل أن يرجع فيوجب عليه تعالى فعله ، ويسلب عنه بذلك عموم القدرة وهي عين ذاته.

ويتبين بما تقدم ، أنه تعالى مختار بالذات ، إذ لا إجبار إلا من أمر وراء الفاعل ، يحمله على خلاف ما يقتضيه أو على ما لا يقتضيه ، وليس وراءه تعالى إلا فعله والفعل ملائم لفاعله ، فما فعله من فعل ، هو الذي تقتضيه ذاته ويختاره بنفسه.

الفصل السابع

في حياته تعالى

الحي عندنا هو الدراك الفعال ، فالحياة مبدأ الإدراك والفعل ، أي مبدأ العلم والقدرة ، أو أمر يلازمه العلم والقدرة ، وإذ كانت الحياة تحمل علينا ، والعلم والقدرة فينا زائدتان على الذات ، فحملها على ما كانتا فيه موجودتين ، للذات على نحو العينية ، كالذات الواجبة الوجود بالذات ، أولى وأحق فهو تعالى حياة وحي بالذات.

على أنه تعالى مفيض لحياة كل حي ، ومعطي الشيء غير فاقد له.