درس بدایة الحکمة

جلسه ۸۳: مجرد بودن صورت علمی

 
۱

خطبه

۲

دودلیل بر مجرد بودن صورت علمی و علم

بعد از آنکه مشخصاتی از علم بیان شد می‌گوییم: علم چه کلی باشد و چه جزئی (البته با توجه به اینکه جزئیت در علم جزئی فی ذاته نیست بلکه به سبب این است که ارتباطش با خارج لحاظ می‌شود و الا علم جزئی فی حد نفسه کلی و قابل صدق بر کثیرین است.) و علم چه احساسی باشد و چه خیالی و عقلی همه مجرد اند و توان و قوه در آنها نیست. یک دلیل آن را در بحث قبل بیان کردیم و گفتیم برای اینکه صورت علمیه را نمی‌توان تغییر دارد و خودش هم تغییر نمی‌کند هر چند صورت‌های جدیدی برای انسان حاصل می‌شود و انسان می‌تواند آنها را با آن صورت قبلی مقایسه کند که این علامت آن است که صورت قبلی باقی است و الا نمی‌شد صورتی را با صورت قبلی مقایسه کرد.

دلیل دوم بر مجرد بودن صورت علمی و علم این است که این صور علمیه کلی است یعنی فی ذاته قابل انطباق بر کثیرین هستند. یعنی اگر خود صورت ذهنیه تصور شود و ارتباطش با خارج را در نظر نگیریم آن صورت می‌تواند مصادیق متعددی داشته باشد. یعنی اگر از یک صندلی خارجی یک صورتی را در نظر بگیریم می‌تواند مصادیق بسیاری داشته باشد که همه مانند همان صندلی خارجی اند. اگر هم صورت ذهنی ما مفهوم باشد تطبیق آن بر کثیرین واضح‌تر است. اینکه این صورت ذهنیه کلی است علامت آن است که مادی نیست زیرا هر چیزی که مادی است شخص خاص است و فقط قابل انطباق بر یک فرد است و بس. بنا بر این کلیّت صورت ذهنی علامت تجرد آن است.

دلیل سوم این است که آثار مادی بر صور ذهنی بار نمی‌شود مثلا هر مادی قابل قسمت است ولی صورت ذهنیه قابل قسمت نیست. اگر این صورت ذهنی مفهوم باشد واضح است که قابل تقسیم نیست مانند مفهوم انسان که طول و عرض و عمق و حجم ندارد تا بتواند تقسیم شود. تقسیم از خواص اولیه‌ی کم است و حال آنکه صورت ذهنیه کم ندارد تا بتواند تقسیم شود. اما اگر صورت ذهنیه محسوسه و یا متخیله باشد هرچند این صورت طول و عرض و عمق دارد زیرا مثلا شکل کتاب خارجی نزد من حاضر است ولی در عین حال در ذهن قابل انقسام نیست. بله می‌توان دو نیمه کتاب هم در ذهن تصور کرد ولی این تصور جدیدی است نه اینکه تصور قبلی نابود شده باشد و فقط دو بخش از آن باقی مانده باشد. همچنین وقتی دو نیمه کتاب را با آن کتاب مقایسه می‌کنیم این علامت آن است که صورت یک کتاب کامل همچنان باقی است و الا چیزی به نام کتاب کامل در ذهن نبود که دو نیمه با آن مقایسه شود.

همچنین هر مادی مکانی را اشغال می‌کند ولی صورت ذهنی جایی ندارد. این مسأله موقعی روشن می‌شود که مبحث وجود ذهنی را به یاد آوریم و آن اینکه گفتیم گاه در کنار منظره‌ای بسیار وسیع می‌ایستیم و دشت وسیعی را با هر آنچه در آن است تصور می‌کنیم. در این حال همان چیزی که در خارج است را درک می‌کنیم و وسعت دشت را همان گونه که هست درک می‌کنیم. حتی وقتی عکسی را می‌بینیم صورت بزرگی از آن که در واقع و در خارج است را از آن نزد خود می‌سازیم. اگر قرار باشد که این تصویر در ذهن جای گیرد لازمه‌ی آن انطباق کثیر در قلیل است. بنا بر این مفهوم در ذهن امری نیست که مکانی را اشغال کند. چون این تصویر ذهنی جا ندارد پس مادی نیست.

علامت دیگر صورت ذهنی این است که زمان ندارد حتی اگر فرد تصور کننده پیر شود و سلول‌های مغزش بارها عوض شود آن صورت ذهنیه همان گونه که بوده است به یاد انسان می‌آید. اگر قرار بود آن صورت ذهنی زمانی باشد می‌بایست در طول زمان تغییر می‌کرد. بنا بر این وقتی صورت ذهنی این خواص و آثار ماده که عبارت است از قسمت، مکان و زمان را ندارد پس مادی نیست.

۳

اشکال و جواب

ممکن است کسی اشکال کند که اگر علم، زمانی نیست پس چرا من در زمان خاصی عالم می‌شود مثلا در علم احساسی هنگامی علم به ساختمان پیدا می‌کنم که آن را ببینم و قبل از آن علم به آن ندارم. یا اینکه در زمانی خاصی فهمیدم که اجتماع نقیضین محال است و هکذا مسائل نظری مانند اینکه فلزات بر اثر حرارت ذوب می‌شوند و مانند آن.

جواب این است که علم، زمانی نیست ولی آماده شدن یک وجود مادی برای اینکه با علم رابطه پیدا کند امری زمانی است. بنا بر این اینکه اجتماع نقیضین محال است از ابتدا هم بود ولی من با آن امر مجرد رابطه نداشتم.

اما اگر کسی بگوید که اگر علم، مجرد است پس چرا به ابزار مادی برای حصول آن احتیاج داریم مثلا اگر آنچه با چشم می‌بینم امری است مجرد پس چشم چه کاره است؟

جواب این است که اینها همه برای استعداد نفس است یعنی موجب می‌شود که با آن امر مجرد که علم است ارتباط برقرار کنم. مثلا وقتی چشم من صندلی را می‌بیند صورتی از آن در چشم منعکس می‌شود که تا شبکیه به شکل صورت باقی است و بعد به شکل ارتعاشات و امواجی است که به مغز منتقل می‌شود که بعد تحلیل می‌شود بنا بر این صورت خارجی که با چشم دیده می‌شود موجب می‌شود که ادراک در نفس محقق شود که هیچ ارتباطی به چشم و اعصاب و سلول‌های مغزی ندارد و اینها همه برای استعداد است.

بنا بر این معنای جمله‌ی مشهوری که می‌گویند ذهن آنچه را در مرحله‌ی احساس و تخیل فهمیده است تجرید می‌کند این نیست که یعنی مانند باغبانی نیست که شاخه را از تیغ‌ها و برگ‌ها تجرید می‌کند و یک چوب صاف و تمییز در می‌آورد بنا بر این صورت ذهنی که از زید داریم این گونه نیست که خصوصیات زید مانند شکل و رنگ و قد و سایر خصوصیات خاص آن را بزنیم تا تبدیل به مفهوم انسان شود. زیرا اولا چون این تصور از زید خارجی امری است مجرد نمی‌توان در آن تغییر ایجاد کرد و اگر در آن تغییر ایجاد کنیم در واقع صورت ذهنی دیگری را ایجاد کرده‌ایم و اولی همچنان به قوت خود باقی است. بلکه مقصود از جمله‌ی فوق این است که اگر کسی بخواهد تعقل داشته باشد و مفهومی کلی را تصور کند این مبنی بر این است که افرادی مادی را تصور کرده باشد تا بتواند وجه اشتراک بین آنها را بفهمد که اگر آن امر مشترک امری ذاتی بود به آن نوع می‌گویند و اگر از ذاتیات نبود عرض خاص یا عام می‌شود و در هر حال امری است کلی. در این حال با دیدن افراد خارجی صورت ذهنیه‌ی جدیدی در ذهن که کلی است محقق می‌شود.

۴

تطبیق دودلیل بر مجرد بودن صورت علمی و علم

والقسمان جميعا مجردان عن المادة، (یعنی علم جزئی و کلی هر دو از ماده مجرد است.) لما تقدم من فعلية الصورة العلمية في ذاتها وعدم قبولها للتغير. (یکی را قبلا خواندیم و آن اینکه صورت فعلی ذاتا امری است بالفعل و هرگز قوه ندارد تا بتواند به صورت دیگری تبدیل شود.)

وأيضا الصورة العلمية - كيفما فرضت - لا تمتنع عن الصدق على كثيرين، (دلیل دوم این است که صورت علمیه هر گونه که فرض شود یعنی چه احساسی باشد و چه خیالی و عقلی فرض صدقش بر کثیرین ممتنع نیست.) وكل أمر مادي متشخص ممتنع الصدق على أزيد من شخص واحد. (و هر امری که مادی است متشخص است و ممتع است که بر بیشتر از یک شخص صدق کند. بنا بر این زید به وجود مادی اش فقط زید است و نه هیچ کس دیگر.)

(و دلیل سوم که فقط در حسی و خیالی جاری است این است که) وأيضا لو كانت الصورة الحسية أو الخيالية مادية منطبعة بنوع من الانطباع في جزء بدني، (اگر صورت حسی و خیالی مادی باشد (البته در صورت عقلی اتفاق است که مجرد می‌باشد.) یعنی منطبع در یک جزء بدنی باشد و در جایی از بدن شکل گرفته باشد مانند اینکه در سلولی از مغز جای گرفته باشد.) لكانت منقسمة بانقسام محلها، (بنا بر این چون بدن که جسم است و قابل انقسام است آن تصویر هم باید قابل تقسیم باشد و حال آنکه قابل تقسیم نیست. اگر هم کسی یک تخته سیاه را دید و بعد آن را تقسیم کرد، آن تصویر تقسیم نشده است بلکه دو صورت که هر کدام نصف تخت سیاه است در کنار صورت اول خلق شده است و به همین دلیل می‌توانیم این دو نیمه را با آن صورت کامل مقایسه کنیم.) ولكان في مكان وزمان، (و باید آن صورت مانند ماده‌ی خارجی در مکان و زمان باشد) وليس كذلك، (و حال آنکه نه منقسم است و نه در مکان است و نه در زمان.) فالعلم لا يقبل القسمة (بنا بر این علم قابل قسمت شدن نیست.) ولا يشار إليه إشارة وضعية مكانية، (همچنین مکانی نیست زیرا نمی‌توان به علم اشاره‌ی وضعیه‌ی مکانیه است یعنی در وضع خاص و در مکان خاصی نیست تا بتوان به آن اشاره کرد. بله می‌توان به آن، اشاره‌ی عقلی کرد زیرا مورد توجه عقل است ولی در اشاره‌ی عقلیه هم مشیر و هم مشار الیه مجرد می‌باشد.) ولا أنه مقيد بزمان (و علم مقید به زمان هم نیست هر چند من در زمان خاصی با آن ارتباط برقرار می‌کنم.) لصحة تصورنا الصورة المحسوسة في وقت بعد أمد بعيد على ما كانت عليه من غير تغير فيها، (از این رو صحیح است که ما صورتی را که در وقتی تصور شده است را بتوانیم بعد از مدتی طولانی تصور کنیم در حالی که به همان صورت است و هرگز تغییر نکرده است.) ولو كانت مقيدة بالزمان لتغيرت بتقضيه. (و حال اینکه اگر مقید به زمان بود، با گذر زمان تغییر می‌کرد. زیرا اگر امری مادی بود، ماده مساوی به حرکت بود از این هر آنش با آن قبل متفاوت بود و حال آنکه صورت ذهنی تغییر نمی‌کند.)

۵

اشکال و جواب

وما يتوهم: من مقارنة حصول العلم للزمان (و آنچه توهم می‌شود از اینکه حصول علم با زمان مقارن است زیرا علم در زمانی خاص ایجاد می‌شود.) إنما هو مقارنة شرائط حصول الاستعداد له، (مقارنت با زمان به معنای مقارنت شرایط حصول استعداد حصول علم است با زمان یعنی اگر در من استعداد حصول علم بخواهد شکل گیرد این در زمانی خاص اتفاق می‌افتد یعنی نفس در زمانی استعداد برای فهمیدن ندارد و در زمانی دارد.) لا نفس العلم، (و الا خود علم در زمان حاصل نمی‌شود از این رو حتی اگر من به چیزی علم نداشته باشم، علم وجود دارد ولی من با آن ارتباط ندارم.) (بعد علامه می‌فرماید: اگر صورت علمی مجرد است پس چشم و گوش در این وسط چه کاره‌اند؟) وأما توسط أدوات الحس في حصول الصورة المحسوسة، وتوقف الصورة الخيالية على ذلك، (و اما اینکه می‌گوییم در صور محسوسه، ابزارهای حسی مانند گوش و چشم در پیدایش آنها دخالت دارند و هکذا در علوم خیالیه اول باید احساس شوند و بعد خیال محقق شود و صورت احساسی به همان ابزار حسی محتاج است. بنا بر این چرا صورت حاصله مادی نباشد؟) فإنما هو لحصول الاستعداد الخاص للنفس لتقوى به على تمثيل الصورة العلمية، (جوب این است که اینها همه برای این است که برای نفس استعداد خاصی حاصل شود تا به وسیله‌ی آن استعداد توان پیدا کند تا آن صورت علمیه‌ی مجرد را بتواند تمثیل کند و نزد خود حاضر سازد. بنا بر این چشم و گوش من را عالم نمی‌کنند بلکه من را آماده می‌کنند تا علم پیدا کنم.) وتفصيل القول في علم النفس. (و تفصیل این مطلب در علم نفس بیان می‌شود.)

ومما تقدم يظهر (و از مطالب قبلی واضح می‌شود که) أن قولهم: (إن التعقل إنما هو بتقشير المعلوم عن المادة والأعراض المشخصة له (فلاسفه که می‌گویند تعقل که همان مرتبه‌ی سوم ادراک است به معنای پوست کردن و عاری کردن معلوم است از ماده و اعراض مشخصه‌ی آن مانند رنگ زید، صورت زید و طول و عرض و عمق آن و سایر خصوصیات آن) حتى لا يبقى إلا الماهية المعراة عن القشور، (تا جایی که هیچ چیز جز ماهیّت انسان که جسم حساس متحرک بالاراده‌ی ناطق است باقی نماند یعنی همان ماهیّتی که هیچ چیزی به جز ماهیّت ندارد.) كالإنسان المجرد عن المادة الجسمية والمشخصات الزمانية والمكانية والوضعية وغيرها، (مانند انسانی که مجرد از ماده‌ی جسمیه است و از مشخصات زمانی و مکانی و وضع خاصی که دارد مانند نشسته بودن و مانند آن که در این صورت آن را تعقل می‌نامند.) بخلاف الإحساس المشروط بحضور المادة واكتناف الأعراض والهيئات الشخصية، (بر خلاف احساس که مشروط به این است که ماده حاضر باشد و اینکه اعراض و هیئات مشخصه‌ی آن، آن را فرا گرفته باشد.) والخيال المشروط ببقاء الأعراض والهيئات المشخصة، من دون حضور المادة)، (و بر خلاف صور خیالیه که مشروط است به بقاء اعراض و هیئات مشخصه با این تفاوت که بر خلاف صور احساسیه، ماده در خارج حاضر نیست.) قول على سبيل التمثيل للتقريب، (این تعریف از صورت عقلیه بر اساس روش تمثیلی است برای اینکه معانی معقوله را به معانی محسوسه تمثیل کند تا تقریب به ذهن پیدا کند و قابل تصور شود. و الا ما در تعقل، ما حقیقت شیء را متوجه می‌شویم نه اینکه اگر محسوس را عاری از هر چیز کنیم تبدیل به معقول شود) وإلا فالمحسوس صورة مجردة علمية، (محسوس مانند زیدی که احساس کرده‌ایم صورت مجرد علمی است تو قابل تقشیر نیست.) واشتراط حضور المادة والاكتناف بالأعراض المشخصة لحصول الاستعداد في النفس للاحساس، (گفته نشود که اگر مجرد است پس چرا احتیاج به ماده دارد زیرا اشتراط حضور ماده و محفوف بودن به اعراض مشخصه برای این است که نفس استعداد حس کردن که نوعی ادراک است را پیدا کند) وكذا اشتراط الاكتناف بالمشخصات للتخيل، (و همچنین است اشتراط اکتناف به مشخصات برای تخیل یعنی اگر می‌گوییم که باید مشخصاتی باشد تا بتوانیم تخیل کنیم برای این است که نفس آماده‌ی تخیل شود.) وكذا اشتراط التقشير في التعقل (و همچنین اشتراط تقشیر در تعقل به معنای حقیقی اش نیست بلکه) للدلالة على اشتراط تخيل أزيد من فرد واحد (برای دلالت بر این است که باید بیش از یک فرد را تخیل کرد) في حصول استعداد النفس لتعقل الماهية الكلية (تا نفس بتواند استعداد پیدا کند تا ماهیّت کلیه را تعقل کند. بنا بر این برای تعقل ماهیّت انسان باید زید، عمرو، بکر و مانند آن تخیل شود تا بعد از میان آنها جامعی که همان ماهیّت است تعقل شود که این ماهیّت یک علم جدید است نه اینکه اول زید و عمرو و مانند آنها تصور شود و بعد ذهن آنها را از عوارض و حواشی جدا کند تا تعقل شکل گیرد.) المعبر عنه بانتزاع الكلي من الأفراد. (که از آن به انتزاع کلی از افراد تعبیر می‌کنند. بنا بر این انتزاع به این معنا نیست که آن کلی را از داخل افراد انتزاع کنند به این معنا که آن افراد را از حواشی عاری کنند بلکه نفس با دیدن افراد، یک ماهیّت کلی که علم دیگری است را تعقل می‌کند.)

ويسمى عقلا وتعقلا ، والجزئي ما يمتنع فرض صدقه على كثيرين ، كالعلم بهذا الإنسان ، بنوع من الاتصال بمادته الحاضرة ، ويسمى علما إحساسيا ، وكالعلم بالإنسان الفرد من غير حضور مادته ، ويسمى علما خياليا ، وعد هذين القسمين ممتنع الصدق على كثيرين ، إنما هو من جهة اتصال أدوات الإحساس ، بالمعلوم الخارجي في العلم الإحساسي ، وتوقف العلم الخيالي على العلم الإحساسي ، وإلا فالصورة الذهنية كيفما فرضت ، لا تأبى أن تصدق على كثيرين.

والقسمان جميعا مجردان عن المادة لما تقدم (١) ، من فعلية الصورة العلمية ، في ذاتها وعدم قبولها للتغير.

وأيضا الصورة العلمية كيفما فرضت ، لا تمتنع عن الصدق على كثيرين ، وكل أمر مادي متشخص ، ممتنع الصدق على أزيد من شخص واحد.

وأيضا لو كانت الصورة الحسية أو الخيالية مادية ، منطبعة بنوع من الانطباع في جزء بدني ، لكانت منقسمة بانقسام محلها ، ولكان في مكان وزمان وليس كذلك ، فالعلم لا يقبل القسمة ، ولا يشار إليه إشارة وضعية مكانية ، ولا أنه مقيد بزمان ، لصحة تصورنا الصورة المحسوسة في وقت ، بعد أمد بعيد على ما كانت عليه ، من غير تغير فيها ، ولو كانت مقيدة بالزمان لتغيرت بتقضيه.

وما يتوهم من مقارنة حصول العلم للزمان ، إنما هو مقارنة شرائط حصول الاستعداد له ، لا نفس العلم.

وأما توسط أدوات الحس في حصول الصورة المحسوسة ، وتوقف الصورة الخيالية على ذلك ، فإنما هو لحصول الاستعداد الخاص للنفس ، لتقوى به على تمثيل الصورة العلمية ، وتفصيل القول في علم النفس ، ومما تقدم يظهر أن قولهم ،

__________________

(١) في الفصل السابق.

إن التعقل إنما هو بتقشير المعلوم ، عن المادة والأعراض المشخصة له ، حتى لا يبقى إلا الماهية المعراة عن القشور ، كالإنسان المجرد عن المادة الجسمية ، والمشخصات الزمانية والمكانية والوضعية وغيرها ، بخلاف الإحساس المشروط بحضور المادة ، واكتناف الأعراض والهيئات الشخصية ، والخيال المشروط ببقاء الأعراض والهيئات المشخصة ، من دون حضور المادة ، قول على سبيل التمثيل للتقريب ، وإلا فالمحسوس صورة مجردة علمية ، واشتراط حضور المادة والاكتناف بالأعراض ، المشخصة لحصول الاستعداد في النفس للإحساس ، وكذا اشتراط الاكتناف بالمشخصات للتخيل ، وكذا اشتراط التقشير في التعقل ، للدلالة على اشتراط تخيل أزيد من فرد واحد ، في حصول استعداد النفس لتعقل الماهية الكلية ، المعبر عنه بانتزاع الكلي من الأفراد.

وتبين مما تقدم أيضا أن الوجود ينقسم ، من حيث التجرد عن المادة وعدمه ، إلى ثلاثة عوالم كلية ، أحدها عالم المادة والقوة ، والثاني عالم التجرد عن المادة دون آثارها ، من الشكل والمقدار والوضع وغيرها ، ففيه الصور الجسمانية وأعراضها وهيئاتها الكمالية ، من غير مادة تحمل القوة والانفعال ، ويسمى عالم المثال والبرزخ ، بين عالم العقل وعالم المادة ، والثالث عالم التجرد عن المادة وآثارها ، ويسمى عالم العقل.

وقد قسموا عالم المثال إلى ، المثال الأعظم القائم بذاته ، والمثال الأصغر القائم بالنفس ، الذي تتصرف فيه النفس كيف تشاء ، بحسب الدواعي المختلفة الحقة والجزافية ، فتأتي أحيانا بصور حقة صالحة ، وأحيانا بصور جزافية تعبث بها.

والعوالم الثلاثة المذكورة مترتبة طولا ، فأعلاها مرتبة وأقواها وأقدمها وجودا ، وأقربها من المبدإ الأول تعالى ، عالم العقول المجردة ، لتمام فعليتها وتنزه ذواتها عن شوب المادة والقوة ، ويليه عالم المثال المتنزه عن المادة دون آثارها ، ويليه عالم المادة موطن كل نقص وشر ، ولا يتعلق بما فيه علم ، إلا من