درس بدایة الحکمة

جلسه ۶۹: اقسام تغیّر و تعریف حرکت

 
۱

خطبه

۲

تقسیم تغیر

بحث در قوه و فعل است و گفتیم که هر چیزی که حادث زمانی است قبلا بالقوة وجود داشته است و الآن حالت فعلیت گرفته است. حادث زمانی ای وجود ندارد که مسبوق به بالقوة بودن نبوده باشد یعنی نمی‌شود که حادثی زمانی باشد که ماده و صورتش الآن به وجود آمده است و این امر از محالات است. هر امری که حادث می‌شود سابقا ماده داشته که حامل قوه‌ی آن بوده است که بعدا استعداد آن فعلیت یافته است.

بنا بر این هر چیزی که از قوه به فعل خارج می‌شود تغییری در آن حادث شده است. این تغییر یا در جوهر است یعنی تغییر در اصل ذاتش است که به آن حرکت جوهری می‌گویند و یا در اعراض که به آن حرکت عرضی می‌گویند.

تغیر بر دو قسم است: گاهی آنی است و گاهی تدریجی.

تغیّر آنی چیزی است که دفعة ایجاد می‌شود مانند اینکه شیء سابقا واصل به مقصد نباشد و الآن واصل شود. شیء برای وصول به مقصد باید تغییر کند یعنی باید از مبدأی حرکت کند و به تدریج به مقصد برسد. شیء مزبور تا به مقصد نرسیده است هرچند در حرکت است ولی هنوز وصول صدق نکرده است و فقط طالب است ولی وقتی نزدیک شده است و به مقصد می‌رسد این وصول دیگر تدریجی نیست بلکه دفعی است و مطلقا زمان ندارد بلکه در چیزی است که طرف زمان است. مثلا در خط گفتیم که سری دارد که عبارت است از نقطه که بر خلاف خط که دارای طول است مطلقا طول ندارد. (کما اینکه عرض و عمق هم ندارد) زمان هم وقتی تمام می‌شود انتهای آن را در فلسفه (آن) می‌نامند. ما در عرف معنا الآن را به معنای (هم اکنون) استعمال می‌کنیم که با معنایی که در فلسفه به کار می‌رود فرق دارد.

بنا بر این حرکت به سمت منبع تدریجی است ولی رسیدن دیگر در زمان نیست بلکه در طرف زمان است یعنی وقتی که زمان به انتهاء می‌رسد. اگر قرار بود که رسیدن هم در زمان باشد سؤال می‌شود که اگر در مثلا یک دقیقه این وصول حاصل شده است. یک دقیقه به شصت ثانیه تقسیم می‌شود این وصول در کدام ثانیه است. اگر در ثانیه‌ی اول است دیگر ۵۹ ثانیه‌ی دیگر را باید کنار گذاشت.

حال سخن را در همان ثانیه‌ی اول می‌بریم و می‌گوییم که یک ثانیه، شصت ثالثه است و وصول در کدام ثالثه بوده است؟ در هر ثالثه که باشد، مابقی ثالثه‌های از دور خارج می‌شود. این تقسیم همچنان تا بی‌نهایت ادامه می‌یابد. این نشان می‌دهد که وصول در زمان نمی‌تواند باشد.

بنا بر این با توضیح فوق تغیّر تدریجی و آنی توضیح داده شد.

تغیّر آنی فقط در وصول نیست بلکه در انکسار هم هست یعنی شیء سابقا دارای اجزاء منضمه بود و الآن جداشده است. این جدا شدن در زمان نیست. بله برای جدا شدن حرکتی لازم است و وقتی هم جدا شده است باز در زمان به شکل جدا شده باقی می‌ماند ولی زمان از بین رفتن اتصال در زمان اتفاق نمی‌افتد بلکه در آن اتفاق می‌افتد. اگر قرار بود در زمان باشد لازمه‌اش این بود که هرگز اتفاق نیفتد.

بعد علامه اضافه می‌کند که تغییر تدریجی را حرکت می‌نامند و از آنجا که تغییر تدریجی یک نوع وجود است زیرا موجودات گاه حرکت تدریجی دارند و گاه دفعی به همین دلیل، حرکت از عوارض وجود می‌باشد و در فلسفه از آن بحث می‌شود. هرچند بحث حرکت از جهت دیگری در طبیعیات نیز مطرح می‌شود زیرا موضوع در آنها عبارت است از جسم بما انه متغیر و حرکت از این باب که یک نوع تغیّر است از عوارض آن جسم می‌باشد. بنا بر این اگر حرکت سخن بگوییم بما انه من عوارض الجسم این جزء طبیعیات فلسفه می‌شود و به همین دلیل در بسیاری از کتب فلسفه، بحث حرکت در طبیعیات فلسفه ذکر شده است ولی اگر از حرکت به این عنوان که نحوه‌ای از هستی است بحث شود، از عوارض وجود می‌شود و در فلسفه‌ی اولی از آن بحث می‌شود.

۳

تقسیم تغیر

الفصل الثاني في تقسيم التغير (فصل دوم در تقسی تغیّر)

قد عرفت أن من لوازم خروج الشئ من القوة إلى الفعل حصول التغير (در فصل قبل در حکم چهارم گفتیم که از لوازم خروج شیء از قوه به فعل این است که تغیّر حاصل می‌شود یعنی اگر چیزی از قوه به فعل برسد یعنی در آن تغییری ایجاد شده است.) إما في ذاته أو في أحوال ذاته، (این تغیّر یا در اصل و جوهر ذات است یا در احوال آن) فاعلم أن حصول التغير إما دفعي وإما تدريجي، (پس بدان که حصول تغیّر یا دفعی است و یا تدریجی) والثاني: هو الحركة، (و دومی که تغیّر تدریجی است را حرکت می‌نامند ولی اولی که دفعی است مانند وصول‌ها و اتصال‌ها و انفصال‌ها است.) وهي نحو وجود تدريجي للشئ (حرکت یک نحوه وجود تدریجی برای شیء است یعنی شیء به تدریج موجود می‌شود. این بر خلاف مجردات و یا خداوند است که حرکت تدریجی ندارند بر خلاف مادی‌ها که حرکت در آنها تدریجی است.) ينبغي أن يبحث عنها من هذه الجهة في الفلسفة الأولى. (و به همین دلیل که یک نوع وجود است باید از آنها در فلسفه‌ی اولی بحث شود زیرا موضوع فلسفه وجود است و حرکت از عوارض آن است. بله حرکت از این حیث که از عوارض جسم بما انه متغیر است باید در مباحث طبیعیات فلسفه بحث شود که فلسفه‌ی اخری است. در ابتدای بدایه گفتیم که فلسفه‌ی نظری سه بخش عمده دارد: فلسفه‌ی اولی که موضوع آن وجود است و مسائل آن عبارت است از مسائلی که موضوع آن وجود یا نوعی از وجود است و محمول آن عوارض آنها است. قسم دوم فلسفه، فلسفه‌ی وسطی است که عبارت است از ریاضیات که موضوع آن عبارت است از کم و قسم سوم فلسفه‌ی اخری است که عبارت از طبیعیات که موضوع آن عبارت است از جسم بما انه متغیر.)

۴

تعریف حرکت

فصل سوم در تعریف حرکت

از آنجا که در معنای حرکت حرف و حدیثی وجود دارد علامه فصلی مجزا برای آن ترتیب داده است و می‌فرماید: گفتیم که حرکت عبارت است از تغییر تدریجی ولی ممکن است کسی در این تعریف خدشه کند و بگوید که شما گفتید: حرکت به معنای تغییر تدریجی است. بنا بر این حرکت، معرَّف و تغییر تدریجی معرِّف آن است و برای فهم حرکت باید تغییر را متوجه شویم. اشکال اینجا است که در تعریف حرکت، از تدریج استفاده شده است که به معنای این است که شیء در آنی در جایی باشد که غیر از جایی است که در آن اول بوده است. می‌بینیم که در معنای تدریج نیز از لفظ (آن) استعمال شده است که به معنای طرف الزمان و سر زمان است. زمان هم همان طور که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد به معنای مقدار الحرکة می‌باشد. نتیجه اینکه برای فهم تدریج باید حرکت را بشناسیم و حال آنکه در معنای حرکت از تدریج استفاده کردیم.

علامه جواب می‌دهد که تدریج احتیاج به تعریف ندارد زیرا تدریج، معنایی است بدیهی که احتیاج ندارد توضیح داده شود همان گونه که در تصدیقات یک سری مفاهیم بدیهی داریم که نظریات را باید به آنها بگردانیم و آنها خودشان احتیاج به اثبات ندارند در تصورات هم یک سری بدیهیات داریم که از آنها در تعریف نظریات استفاده می‌کنیم. تدریج چیزی است که از راه احساس به دست می‌آید و آن اینکه شیء همه‌ی مفاسد را در یک آن پر نمی‌کند بلکه از جایی به جایی منتقل می‌شود مانند سنگی که از بالا به پائین می‌غلطد.

ارسطو معلم اول تعریف دیگری برای حرکت کرده است و گفته است: کمال اول لما بالقوة من حیث انه بالقوة. یعنی کمال اولی که برای چیزی که بالقوة است ولی کمال اول حرکت نیست بلکه از این حیث است که خودش قوه برای کمال دیگر است.

توضیح اینکه: جسمی را تصور می‌کنیم که می‌خواهد حرکت کند و به مقصدی برسد این حرکت وقتی از نظر عقلی تحلیل می‌شود به دست می‌آید که شیء مزبور توان دو کمال را دارد و هیچ یک را بالفعل ندارد یکی از آن کمالات بالقوه عبارت است از رفتن یعنی جسم می‌تواند به سمتی حرکت کند. کمال دوم عبارت است از رسیدن به مقصد. حرکت در تعریف فوق همان کمال اول است ولی کمال اول از این حیث حرکت است که مقدمه برای کمال دوم است یعنی وقتی جسم آن را دارد این قوه و توان را دارد که به مقصد برسد. بنا بر این کمال مقدمی حرکت نام دارد یعنی کمالی که با آن کمال، جسم می‌تواند به مقصد برسد.

بنا بر این تعریف ارسطو چنین می‌شود که حرکت همان کمال اول جسم است که برای چیزی که بالقوه است که همان کمال دوم و رسیدن به مقصد می‌باشد. لفظ بالقوة در (کمال اول لما بالقوة) به هر دو کمال بر می‌گردد یعنی حرکت کمال اول است برای چیزی است که نسبت به هر دو کمال بالقوة است ولی بالقوه در (من حیث انه بالقوة) به هر دو کمال نمی‌خورد بلکه فقط به کمال دوم بر می‌گردد یعنی از این حیث که شیء نسبت به کمال دوم همچنان بالقوه است.

بعد علامه می‌فرماید: از این تعریفات استفاده می‌شود که در حرکت شش چیز لازم است که عبارتند از:

۱. مبدأی که عبارت است از قوه

۲. منتهایی که عبارت از فعل که شیء از حالت بالقوه به آن حالت بالفعل می‌رسد و این زمانی است که به مقصد رسیده است.

۳. حرکت که همان تغییر تدریجی است که عاملی است که شیء را از قوه به فعل می‌رساند.

۴. موضوع حرکت که چیزی که از حالت بالقوة به حالت بالفعل رسیده است. موضوع همان امری است که شیء همان موقع که بالقوة بود موجود بود و الآن هم که بالفعل است آن را دارد. مانند سنگ که پرت می‌شود.

۵. مسافت که در اصطلاح فلسفه به معنای فاصله و راه نیست بلکه به معنای امر متغیری است که روی آن موضوع ثابت آمده است. چیزی که از حالت بالقوه به بالفعل رسیده است تغییر کرده است که آن تغییر را مسافت می‌نامند. این تغییر گاه در مکان است مانند سنگی که از بالا به سمت پائین حرکت می‌کند که تغییر مکانی که در آن ایجاد شده است را مسافت می‌نامند. گاه تغییر در چیزی مانند سیبی است که کوچک بود و بعد بزرگ شده است که آن را نیز مسافت می‌نامند. بنا بر این کم در اینجا همان مسافت است.

۶. محرک زیرا حرکت امری است ممکن نه واجب الوجود که چیزی باید آن را به حرکت در آورد.

۷. زمان که در حرکت به معنای همان مقدار است زیرا از جایی شروع و به جایی ختم می‌شود. هر چیزی که در عالم موجود است حد و مرز دارد چه ما آن را بدانیم و چه ندانیم.

۵

تطبیق تعریف حرکت

الفصل الثالث في تحديد الحركة (فصل سوم در تعریف حرکت)

قد تبين في الفصل السابق أن الحركة خروج الشئ من القوة إلى الفعل تدريجا، (در فصل سابق گفتیم که حرکت عبارت است از خروج تدریجی شیء از قوه به فعل) وإن شئت فقل: (هي تغير الشئ تدريجا)، (و به شکل خلاصه‌تر می‌توان گفت: حرکت همان تغییر تدریجی شیء است.) - (اگر کسی اشکال کند که تدریج به معنای این است که شیء در یک آن در محلی باشد که در آن قبل نبوده است در نتیجه در تعریف تدریج، از آن استفاده کند و چون در تعریف آن، زمان ماخوذ است زیرا آن به معنای طرف الزمان است و در تعریف زمان هم حرکت ماخوذ است زیرا به معنای مقدار الحرکة است نتیجه این می‌شود که برای فهم تدریج باید حرکت را بفهمیم و حال آنکه در تعریف حرکت باید تدریج را بهمیم. جواب این اشکال این است که) والتدريج معنى بديهي التصور بإعانة الحس عليه (تدریج احتیاج به تعریف ندارد زیرا نظری نیست بلکه معنایی بدیهی التصور است زیرا حس بر تصور آن انسان را کمک می‌کند و محسوسات جزء بدیهیات می‌باشند.) -.

وعرفها المعلم الأول بأنها: (كمال أول لما بالقوة من حيث إنه بالقوة)، (ارسطو، معلم اول، حرکت را تعریف کرده است به اینکه حرکت کمال اول است برای چیزی که بالقوة است از حیث اینکه آن همچنان بالقوه است یعنی کمال نه از این حیث که فقط کمال است بلکه از این حیث که شیء که آن را دارد همچنان آن شیء بالقوه است.) وتوضيحه: (توضیح اینکه) أن حصول ما يمكن أن يحصل للشئ كمال له، (پیدایش چیزی که ممکن است برای شیء حاصل شود کمال برای آن شیء است. یعنی وقتی یک شیء می‌تواند چیزی را داشته باشد یعنی می‌تواند روی آن صندلی باشد ولی الآن نیست ولی وقتی روی آن صندلی قرار می‌گیرد دارای آن کمال است ولی ما دامی که روی آن نیست آن کمال را ندارد. این کمال الآن بالقوه است و بعد بالفعل می‌شود. سابقا هم گفتیم که هر بالفعلی کمالی برای بالقوه است.) والشئ الذي يقصد الحركة حالا من الأحوال، (آن چیزی که به وسیله‌ی حرکت حالی از احوال را قصد می‌کند) كالجسم - مثلا - يقصد مكانا ليتمكن فيه (مانند جسم که مکانی را قصد می‌کند تا در آن جایگزین شود) فيسلك إليه، (پس به سمت آن مکان راه می‌افتد) كان كل من السلوك والتمكن في المكان الذي يسلك إليه كمالا لذلك الجسم، (هر یک از این دو یعنی راه افتادن و جایگزین شدن در مکانی که به سمت آن می‌رود کمالی برای آن جسم محسوب می‌شود.) غير أن السلوك كمال أول لتقدمه، (با این فرق که سلوک و راه افتادن به سمت مقصد، کمال اول است زیرا اول باید سلوک انجام شود تا در مرحله‌ی بعد جایگزین شدن میسر شود. زیرا کمال اول مقدم است) والتمكن كمال ثان، (و تمکن در مکان جدید کمال دوم به حساب می‌آید.) فإذا شرع في السلوك فقد تحقق له كمال، (بنا بر این وقتی شیء شروع به حرکت کرد، کمالی برای آن محقق شده است) لكن لا مطلقا، (لکن صرف اینکه این یک کمال است حرکت نامیده نمی‌شود زیرا بسیاری از کمال اول‌ها هست که حرکت نیستند. برای حرکت یک چیز دیگر هم نقش دارد:) بل من حيث إنه بعد بالقوة بالنسبة إلى كماله الثاني، (بلکه از این حیث که جسم هنوز نسبت به کمال دوم بالقوه است حرکت است. یعنی شیء که در ابتدا نسبت به دو کمال بالقوه بود الآن فقط نسبت به کمال دوم بالقوه است.) وهو التمكن في المكان الذي يريده، (و کمال دوم قرار گرفتن در مکانی است که شیء آن را قصد کرده است.) فالحركة كمال أول لما هو بالقوة بالنسبة إلى الكمالين (بنا بر این حرکت، کمال اول است نسبت به چیزی که نسبت به دو کمال بالقوه است.) من حيث إنه بالقوة بالنسبة إلى الكمال الثاني. (یعنی جسم همچنان که از کمال اول استفاده می‌کند نسبت به کمال دوم بالقوه است.)

وقد تبين بذلك أن الحركة تتوقف في تحققها على أمور ستة: (و از مطالب فوق مشخص شد که برای تحقق حرکت امور شش گانه‌ای باید وجود داشته باشد.) المبدأ الذي منه الحركة، (مبدأی که از آنجا حرکت آغاز می‌شود.) والمنتهى الذي إليه الحركة، (منتهی که حرکت به آن ختم می‌گردد. این شروع و ختم گاه در مکان است و گاه در حجم و مانند آن) والموضوع الذي له الحركة، (و موضوعی که حرکت به آن منسوب است یعنی همانی مانند سنگ که تغیّر را پیدا کرده است.) وهو المتحرك، (که همان شیء متحرک است.) والفاعل الذي يوجد الحركة، وهو المحرك، (و فاعلی که حرکت را ایجاد می‌کند که به آن محرک نیز می‌گویند.) والمسافة التي فيها الحركة، (و مسافتی که حرکت در آن انجام می‌شود. این حرکت گاه در مکان است مانند سنگی که پرت می‌شود و گاه در حجم است مانند سیبی که بزرگتر شده است (حرکت در این دو در اعراض است) و گاه در جوهر است مانند نطفه که انسانم می‌شود.) والزمان الذي ينطبق عليه الحركة نوعا من الانطباق، (و زمان که حرکت بر آن منطبق می‌شود یک نوع انطباقی مانند اینکه هر مقدار داری بر مقدار خود منطبق می‌شود. مثلا اگر چیزی حجم دارد بر چیزی که طول و عرض و عمق دارد منطبق می‌شود.) وسيجئ توضيح ذلك. (و به زودی توضیح اینها خواهد آمد.)

كانت جواهر ، أو في أحوالها إن كانت أعراضا.

وخامسا أن القوة تقوم دائما بفعلية ، والمادة تقوم دائما بصورة تحفظها ، فإذا حدثت صورة بعد صورة ، قامت الصورة الحديثة مقام القديمة وقومت المادة.

وسادسا يتبين بما تقدم ، أن القوة تتقدم على الفعل الخاص تقدما زمانيا ، وأن مطلق الفعل يتقدم على القوة ، بجميع أنحاء التقدم ، من علي وطبعي وزماني وغيرها.

الفصل الثاني

في تقسيم التغير

قد عرفت أن من لوازم خروج الشيء ، من القوة إلى الفعل حصول التغير ، إما في ذاته أو في أحوال ذاته ، فاعلم أن حصول التغير إما دفعي وإما تدريجي ، والثاني هو الحركة وهي نحو وجود تدريجي للشيء ، ينبغي أن يبحث عنها من هذه الجهة في الفلسفة الأولى.

الفصل الثالث

في تحديد الحركة

قد تبين في الفصل السابق ، أن الحركة خروج الشيء من القوة إلى الفعل تدريجا ، وإن شئت فقل هي تغير الشيء تدريجا ، والتدريج معنى بديهي التصور بإعانة الحس عليه ، وعرفها المعلم الأول ، بأنها ، كمال أول لما بالقوة من حيث إنه بالقوة ، وتوضيحه أن حصول ، ما يمكن أن يحصل

للشيء كمال له ، والشيء الذي يقصد بالحركة حالا من الأحوال ، كالجسم مثلا ، يقصد مكانا ليتمكن فيه فيسلك إليه ، كان كل من السلوك والتمكن في المكان الذي يسلك إليه ، كمالا لذلك الجسم ، غير أن السلوك كمال أول لتقدمه والتمكن كمال ثان ، فإذا شرع في السلوك فقد تحقق له كمال لكن لا مطلقا ، بل من حيث إنه بعد بالقوة ، بالنسبة إلى كماله الثاني ، وهو التمكن في المكان الذي يريده ، فالحركة كمال أول لما هو بالقوة ، بالنسبة إلى الكمالين ، من حيث إنه بالقوة بالنسبة إلى الكمال الثاني.

وقد تبين بذلك ، أن الحركة تتوقف في تحققها على أمور ستة ، المبدأ الذي منه الحركة ، والمنتهى الذي إليه الحركة ، والموضوع الذي له الحركة وهو المتحرك ، والفاعل الذي يوجد الحركة وهو المحرك ، والمسافة التي فيها الحركة ، والزمان الذي ينطبق عليه الحركة نوعا من الانطباق ، وسيجيء توضيح ذلك.

الفصل الرابع

في انقسام الحركة إلى توسطية وقطعية

تعتبر الحركة بمعنيين أحدهما ، كون الجسم بين المبدإ والمنتهى ، بحيث كل حد فرض في الوسط ، فهو ليس قبله ولا بعده فيه ، وهو حالة بسيطة ثابتة لا انقسام فيها ، وتسمى الحركة التوسطية.

وثانيهما الحالة المذكورة ، من حيث لها نسبة إلى حدود المسافة ، من حد تركها ومن حد لم يبلغها ، أي إلى قوة تبدلت فعلا ، وإلى قوة باقية على حالها بعد ، يريد المتحرك أن يبدلها فعلا ، ولازمه الانقسام إلى الأجزاء ، والانصرام والتقضي تدريجا ، كما أنه خروج من القوة إلى الفعل تدريجا ، وتسمى الحركة